|
رضا کيانيان قرار بود ساعت ۲ بامداد برسيم، اما طبق معمول به علت نقص فني هواپيما، دو ساعت و نيم تاخير داشتيم. خلبان قبل از پرواز اين تاخير را اعلام کرد و عذر خواست. همه مسافران ايران اير وقتي کلمه نقص فني را مي شنوند اشهدشان را مي گويند و با اضطراب منتظر مي نشينند تا نقص برطرف شود. سرميهماندار که خانم محترمي بود از من عذر خواست. گفتم اگر تاخير نداشت بايد تعجب مي کرديم. خنديد… بالاخره هواپيما پريد. در طول سفر با کادر پرواز کلي خوش و بش کرديم. بالاخره ساعت چهار و ربع بامداد هواپيما فرود آمد. خلبان يک ربع از تاخير را جبران کرده بود. همه رفتيم براي نشان دادن گذرنامه ها و مراسم گمرکي و تحويل چمدان هامان. حالا ساعت چهار و نيم است. تابلوي يکي از نقاله ها نام پرواز ما را نوشته بود. هر کس چرخ دستي يي برداشت و همه دور نقاله جمع شديم، چمدان ها آمدند. اما به جز يکي دو نفر چمداني برنداشتند. چمدان هاي من هم نبود. نقاله هي چرخيد و چرخيد و هم چنان همان چمدان ها چند بار چرخيدند و از جلوي ما رد شدند. همه تعجب کرده بوديم که چرا چمدان جديدي نمي آيد. بالاخره چمدان هاي تازه آمدند. ولي باز هم کسي چيزي برنمي داشت. همهمه نارضايتي شروع شد. ديديم نام يک پرواز ديگر هم روي تابلوي بالاي نقاله نوشته شد. حجم مسافران زيادتر مي شد. هل دادن ها و فشارها و سرک کشيدن ها. حدود نيم ساعت گذشت. حالا ساعت پنج بود. همه عصبي شده بوديم. چمدان ها مي گشتند و از روي نقاله سرريز مي شدند. اما از چمدان هاي ما خبري نبود… که بالاخره نام هر دو پرواز از روي صفحه پاک شد و نقاله ايستاد. فضا عصبي تر مي شد. من رفتم قسمت امور چمدان ها. دو نفر جوان کارمند هواپيمايي کشوري نشسته بودند. سلام و عليک کرديم و پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي آيند؟ چرا دو تا پرواز روي يک نقاله است؟ چرا اسامي پروازها پاک شدند؟ چرا نقاله ايستاد؟ چرا بايد اين قدر منتظر بمانيم؟ چرا کسي چيزي نمي گويد؟ کارمندان با خوشرويي ساختگي مي گفتند؛ مي رسند… مي رسند… از چيزي ناراحت بودند، اما سعي مي کردند به روي خودشان نياورند. باز هم پرسيدم. گفتند؛ اينجا مربوط به چمدان هاي گم شده است. نقاله ها به ما مربوط نمي شوند. بالاخره ماموري با يونيفورم هواپيمايي کشوري آمد و بي سيمي هم در دست داشت. فکر کردم آمده به ما توضيحي بدهد. اما رفت به همان قسمت امور چمدان هاي گمشده، از او پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي رسند. عصباني بود. خسته بود. گفت مدير قبلي را به خاطر همين بلبشو در تحويل چمدان ها عوض کردند. گفتم من بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ بايد چه کنم؟ خودش به مدير جديد تلفن زد. چند بار کسي جواب نداد… تا بالاخره خانمي جواب داد، که همان مدير تازه بود. مرد که خسته بود، مي پرسيد؛ بالاخره وضعيت چمدان ها چه مي شود؟ طوري مي گفت که معلوم بود، اين بلبشو تازگي ندارد، بحث کردند. داشت صدايشان بالا و بالاتر مي رفت. بالاخره مرد با عصبانيت گوشي را گذاشت. به من نگاه کرد و گفت؛ مي فرمايند پيگيري مي کنند، باز نقاله راه افتاد. بدون هيچ اسم و شماره پروازي روي تابلو. همان چمدان ها مي گشتند. مسافران خسته تر بودند. عصبي تر بودند. مستقبلين هم که از ساعت ۲ بامداد منتظر مسافران شان بودند، خسته و عصبي بودند. مسافران مي رفتند پشت شيشه ها و به استقبال کننده هاشان با فرياد توضيح مي دادند که پرواز تاخير داشته… که چمدان هاشان هنوز نرسيده و استقبال کنندگان با گل هايي که در دست داشتند و داشت مي پلاسيد، نمي شنيدند، مسافران باز بلندتر فرياد مي زدند تا صداها شايد از شيشه ها عبور کند. به مامور بي سيم به دست گفتم بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ گفت بيا تو و شکايت بنويس. رفتم تو و آنها فرم شکايت را پيدا نکردند. گفت از بس شکايت نوشته شده فرم ها تمام شده اند، گفتم به چه کسي مراجعه کنم؟ گفت به همين خانم مديره. گفتم اتاق شان کجاست؟ اتاقي را در طبقه بالا نشانم داد که چراغ هايش روشن بود. رفتم طبقه بالا. اما در اتاق بسته بود، قفل بود و جلويش يک رديف صندلي چيده شده بود. پنجره هاي روشن اتاق از طبقه پايين ديده مي شد. مشرف به پايين بود. اما وقتي به طبقه بالا مي رسيدي پنجره يي نبود، فقط يک ديوار بود و دري که قفل بود، با حصاري از سري صندلي هاي به هم پيوسته. آمدم پايين. پرسيدم راه رفتن به اتاق خانم مدير از کجاست؟ يکي شان گفت؛ بايد از سالن بيرون بروي، دور بزني. از پله هاي پشت بالا بروي تا بتواني مديره را ملاقات کني. نمي شد از سالن بيرون بروم. چون برگشتن به سالن مکافات داشت. ممکن نبود به سادگي داخل شد. و چمدان هايم را حداقل براي چندين ساعت ديگر از دست مي دادم. مردم همچنان دور نوار نقاله بودند. بيشتر عصبي شده بودند. همان چمدان هاي سابق، همچنان مي گشتند.باز هم رفتم پيش بچه هاي امور چمدان هاي گمشده. گفتم من نمي توانم از اين سالن بيرون بروم. چه کنم، چه جوري يک مسوول پيدا کنم؟ سر درددل آنها باز شد که اين اتفاق بارها تکرار شده تقصير ما نيست تقصير مديريت است؛ همان مديريتي که دست من به دامنش نمي رسيد. ديدم همچنان در اين مملکت هيچ کس تقصيري ندارد. هميشه تقصير کس ديگري است؛ چون به هر کس مراجعه مي کني آن قدر برايت درددل مي کند که از مراجعه پشيمان مي شوي چون اين تو هستي که بايد به او کمک کني، معلوم نيست چرا مسووليت مي پذيرند. در اين مملکت هيچ کس هيچ تقصيري نمي پذيرد. هيچ کس توضيح نمي دهد. همه مظلوم اند. تقصيرها به کسان ديگر و خارج از آنها مربوط است. باز هم از همان پله ها بالا رفتم. اگر روي پله آخر مي ايستادم از زاويه يي عجيب مي توانستم بخشي از اتاق خانم مدير را ببينم. يکي از پنجره ها باز بود. در همان زاويه قرار گرفتم. خانم مدير داشت با تلفن حرف مي زد. آنقدر برايش دست تکان دادم تا بالاخره متوجه من شد. به او اشاره کردم که بيايد. تلفنش را تمام کرد و آمد کنار همان پنجره باز. پرسيدم؛ چرا چمدان هاي ما نمي آيد؟ چرا چمدان هاي چند پرواز قاطي شده؟ چرا شماره پروازها از تابلو پاک شده؟ ما بايد چه کنيم؟ چرا… گفت درست مي شود. گفتم الان يک ساعت و نيم است که منتظريم. سرگردانيم. گفت دارم پيگيري مي کنم. من که عصبي تر از هميشه بودم کوله پشتي ام روي دوشم سنگيني مي کرد. گرمم شده بود. داد زدم، کار بدي کردم ولي داد زدم که کار شما پيگيري نيست. انجام دادن است. او قهر کرد و رفت. همه سالن از آن پايين مرا نگاه مي کردند. از عصبيت صدايم گرفته بود. در همين نوشته از آن خانم مدير به خاطر فريادم معذرت مي خواهم و اميدوارم که او هم به خاطر بي نظمي و اغتشاش و تلف کردن وقت مسافر و به هم ريختن اعصاب مسافران و مستقبلين در دلش از ما معذرت بخواهد و نگويد مقصر اصلي مسوولان او هستند. مي توانست از بلندگوها اعلام کند چه مشکلي پيش آمده و مردم را به آرامش دعوت کند و عذر بخواهد، مثل خلبان هواپيما که عذر خواست، اما بسياري از مسوولان ما نمي خواهند اعتراف کنند که در دستگاه آنها اشکالي هست. سعي مي کنند اشکالات را مخفي کنند و يادشان مي رود که مردم دچار همان اشکالات هستند و اشکالات را مي بينند و عذاب مي کشند. مثل همين خانم مديره که از ما فرار مي کرد و نمي آمد به ما بگويد چه اشکالي به وجود آمده، فقط پيگيري مي کرد. آمدم پايين هيچ چيز تغييري نکرده بود فقط فضا متشنج تر شده بود. مسافران عصبي به جان هم افتاده بودند با هم دعوا مي کردند، بگو مگو مي کردند و زمان مي گذشت. بالاخره گشايشي شد چمدان هاي ديگر هم آمدند. هجوم مسافران گسترده شد. هر که قوي تر بود، جلوتر بود. حوصله هجوم نداشتم. صبر کردم تا دور نوار نقاله خلوت شد. من مانده بودم و چند تا پير زن. چمدان هايم را ديدم، برشان داشتم. در سالن گشتم و يک چرخ دستي پيدا کردم. دنبال مسافران رفتم که از سالن خارج شوم. پشت دستگاه اشعه X غلغله بود. بايد همه چيز از اين دستگاه رد مي شد، کنترل مي شد، صف بود. طبق معمول، عده يي خارج از صف بودند و حمله مي کردند. چرخ هاي چرخ دستي ها روي پاهاي مسافران مي رفت، فضا پر از هجوم بود. آن طرف اشعه X چمدان ها به هم فشار مي آوردند. پر از دست بود که دسته چمداني را بگيرد. دست ها همديگر را کنار مي زدند. چمدان ها به هم گير مي کردند. تلنبار مي شدند. پاي ما را له مي کردند تا بالاخره چمدان ها را برداشتم و کوله پشتي و لپ تاپم را نجات دادم و با چرخ دستي يي که مرتب به يک طرف مي کشيد و رام نبود رفتم بيرون. صف بود. طولاني بود. لاي مستقبلين بود. لاي ماچ و بوسه هاي خسته و خواب آلود بود. خانمي که مي خواست از مسافران اش فيلم بگيرد با دوربين روشن از همه فيلم مي گرفت. مرا کشف کرد. مسافرش را رها کرده بود. از لاي جمعيت از من چيزهايي مي پرسيد که در فيلمش ضبط شود. من سعي مي کردم حالم بد نباشد. سعي مي کردم لبخند بزنم. چرخم را چند بار به پشت پاي مسافر جلويي زدم. از او چند بار معذرت خواستم. چرخ پشتي به پاهاي من خورد، زانوهايم خم شد… تا به بيرون برسم. تا به هواي آزاد برسم که ديگر روشن شده بود چند تا عکس يادگاري هم گرفتم. با همان لبخندهاي زورکي که از من مي خواستند. حالا ديگر بيرون هستم. هواي خنک کمي آرامم مي کند. ساعت شش و نيم است. يک شماره از باجه تاکسي سرويس گرفتم. رفتم در نوبت تاکسي ايستادم. مدتي گذشت ديدم صف تکان نمي خورد. از جلويي پرسيدم شما هم منتظر تاکسي هستيد؟ خنديد و گفت بله ولي تاکسي يي وجود ندارد. تازه متوجه شدم که صف هست ولي تاکسي نيست، برگشتم به باجه يي که از آن شماره گرفته بودم. گفتم شما که تاکسي نداريد. گفتند خواهد آمد… و هر دوشان آمدند بيرون و با من عکس يادگاري گرفتند. من نمي دانستم چه کنم. پرسيدم چقدر بايد صبر کنم. يکي شان گفت؛ شما همين جا بايست، يک کاريش مي کنم. ايستادم … يکي از همکاران شان آمد، آدم باحال و لوطي مسلکي بود. مرا شناخت، حال و احوال کرد و گفت منتظر تاکسي هستي؟ گفتم بله. گفت از همين جا تکان نخور يک کاريش مي کنم و رفت. من همانجا ايستاده بودم و تکان نمي خوردم. و مسافران با چرخ دستي هاشان دنبال تاکسي بودند. سرگردان بودند، يک تاکسي آمد. همه ريختند سرش. من تکان نخوردم. راننده همه را کنار زد و گفت رزرو است… و رفت. من همان جا ايستاده بودم و تکان نمي خوردم. کنار يک ستون بودم. به آن تکيه دادم. جواني از پشت ستون آهسته مرا صدا زد مثل اينکه بخواهد جنس قاچاقي را رد کند. آهسته سلام عليک کرد و پرسيد مسيرتان کجاست؟ گفتم هفت تير. فکر کردم مسافرکش شخصي است و مي خواهد با من چانه بزند. در همين لحظه همان مرد لوطي مسلکً باحال سر رسيد و به جوان گفت مرا برساند و خداحافظي کرد و رفت. همه مي دويدند ولي کاري انجام نمي شد. جوان تغيير حالت داد و گفت؛ مي خواستم بروم خانه چون بيست و چهار ساعت است که نخوابيده ام… گفتم سر راه شما را هم برسانم. بالاخره عيدي ما را هم مي دهيد، فهميدم بايد بيشتر از نرخ مصوب تاکسي بدهم. نرخ مصوب دوازده هزار تومان است. اما در شرايط عادي. نه مثل الان که تاکسي نيست. آهسته گفت برگرد داخل سالن. سوار آسانسور شو. چمدان هايت را ببر طبقه بالا. من آنجا مي بينمت. اينجا نمي توانم سوارت کنم. تاکسي را آن پشت پارک کرده ام. رفتم داخل. پشت آسانسور يک صف طولاني بود. دختر جواني با مادر و برادرش آمدند جلو. سلام و عليک کردند. برادرش از ما عکس گرفت. بعد خودش کنار من ايستاد و دوربينش را داد به خواهرش و او عکس گرفت. دختر تعريف کرد که بازيگر است. چند تا کار تلويزيوني دارد. ولي چون در دنياي بازيگري همه چيز با پارتي بازي پيش مي رود، بازيگري را رها کرده است. صف پيش نمي رفت، مي گفتند آسانسور خراب است. بالاخره در آسانسور باز شد عده يي را بلعيد و در بسته شد. حساب کردم تا نوبت من شود حداقل نيم ساعتي طول مي کشد. دختر همچنان از روابط ناعادلانه بازيگري مي گفت. برادرش عکس مي گرفت و مادرش با مهرباني لبخند مي زد و صف تکان نمي خورد. راننده جوان آهسته آمد کنار من و در گوشي گفت؛ چمدان ها را از پله ها بيار بالا. من بالا پارک کرده ام… خودش کمک کرد و با هم چمدان ها را برديم بالا. هر دو هن وهن مي زديم. کلي پله بود… بالاخره سوار شديم و راه افتاديم. گفت شما را قاچاقي سوار کردم. براي همين تاکسي را آوردم طبقه بالا. خوب به سلامتي در رفتيم. خب حال شما چطوره؟ کمي که دورتر شديم براي من يک چاي نبات ريخت. گفت استکانش را تازه شسته است. او هم درد دل مي کرد… که اين تاکسي ها ۲۳ ميليون تومان است. با يکي شريک شده و خريده اند. ۲۴ ساعت او کار مي کند و ۲۴ ساعت شريکش. يک سي دي را در دستگاه پخش گذاشت. خواننده يي شروع کرد به خواندن. خنديد و گفت؛ آنقدر که براي اين خواننده خدابيامرزي فرستاده براي پدرش نفرستاده. گفت در فرودگاه نمي توانيم از اين آهنگ ها گوش بدهيم. چون از اتومبيل هاي انتظامات ما را شنود مي کنند. يک در ميان سر من منت مي گذاشت که نمي خواسته مسافر بزند اما مرا مي رساند… گفت راستي بنزين هم شد ليتري ۴۰۰ تومان. ولي جلوي پمپ بنزين ها وانتي ها ايستاده اند و داد مي زنند مرگ بر گرانفروش و با کوپن هاشان بنزين را ليتري ۳۵۰ مي فروشند و اگر چانه بزني ۳۰۰ هم مي دهند… گفتم نمي دانم منظورشان شرکت نفت است يا خودشان، چون خودشان هم بنزين صد توماني را به سه برابر قيمت مي فروشند. قبلاً خيلي چيزها قاچاق بود، حالا تاکسي فرودگاه و بنزين هم به آنها اضافه شده. ادامه داد… شب هاي برفي اوضاع ناجور بود. براي يک تريپ ۱۵۰ هزار تومان هم مي گرفتند. منظورش تاکسي هاي فرودگاه بود. پشت چراغ قرمزها که مي ايستاد تقريباً خوابش مي برد. من به او مي گفتم چراغ سبز شده و او به کندي راه مي افتاد. مواظب بود تصادف نکند. مرتب از او سوال هاي صدمن يک غاز مي کردم که بيدار بماند. بالاخره بيدار ماند و من رسيدم به در خانه ام. از فرودگاه امام تا خانه ام دقيقاً يک ساعت و ۳۵ دقيقه طول کشيد. دو ساعت ونيم هواپيما تاخير داشت، دو ساعت تحويل چمدان ها تاخير داشتند و يک ساعت و نيم هم ترافيک. اگر هواپيما تاخير نداشت شايد زمان خلوت تري به فرودگاه مي رسيديم و چمدان ها قاطي نمي شد و اگر چمدان ها قاطي نمي شد شايد ساعت خلوت تري در شهر بوديم و دچار ترافيک نمي شديم. قديمي ها مي گفتند «اگر را کاشتيم خيار هم درنيامد.» جواب اين بي نظمي ها و شش ساعت تاخير را چه کسي بايد بدهد. شش ساعت تاخير ضرب در تعداد مسافران و مستقبلان رقم کمي نيست. اينها گلايه هاي من ايراني است، نمي دانم خارجي هاي همسفر من چه خاطراتي را با خودشان سوغات مي برند. |

نيکي کريمي از بازيگران موفق سينماي ايران است .بازيگري که کلوزآپ چهره زيبايش در فيلم عروس بهروز افخمي تابوي ممنوعيت تصوير درشت از چهره زن در سينماي پس از انقلاب ايران را شکست.نيکي در فيلمهاي خوب و بد بسياري بازي کرده. از ميان فيلمهاي خوبش سارا، پري، عروس، تختي و دو زن را به ياد دارم و فيلمهاي بدي را که بازي کرده اسم نميبرم. نيکي فيلمساز هم هست و يک فيلم مستند کوتاه به نام «داشتن و نداشتن» و دو فيلم بلند با عنوان «يک شب» و «چند روز بعد» را ساخته است که فيلم «يک شب» او در فستيوال کن درخشيد و توجه زيادي را به خود جلب کرد.
«يک شب» را نديدهام اما «چند روز بعد» نشان داد که کريمي تنها بازيگري مستعد و خوش چهره نيست بلکه فيلمسازي باشعور و آگاه به زيباييشناسي سينما و مجهز به درک هنري است، گرچه حضور او را در فيلم بهعنوان بازيگر نقش اصلي دوست نداشته و ندارم و معتقدم که اگر بازيگر ديگري جز نيکي اين نقش را بازي ميکرد نتيجه خيلي بهتر از آن ميشد که اکنون هست.
نيکي کريمي اين روزها در لندن است. تهران که بودم قرار بود با هم گفتوگو کنيم اما به دلايلي نشد. قول داد که وقتي به لندن آمد اين گفتوگو را براي زمانه انجام دهيم. عصر روز پنجشنبه نهم فروردين با من در کافه استارباکز ايلينگ قرار گذاشت در نزديکي ايلينگ استوديو که روزگاري مکان توليد مشهورترين کمديهاي انگليسي به نام «ايلينگ کمدي» بود. در محيطي شلوغ و پرسروصدا که صداي حرف زدن همديگر را به زور ميشنيديم. اما در آن ساعت روز بعيد بود جاي ساکت ديگري پيدا کنيم. از اين رو قهوه را که خورديم شروع کرديم.
هفت تير ۷tir.com مصاحبه از پرويز جاهد:
خانم کريمي من قبل از هرچيز عيد نوروز را به شما تبريک ميگم. شما در لندن هستيد و گويا براي ديدار خانوادهتان در ايام نوروز به اينجا آمديد و سوال من اين است که آيا اين سفر جنبهي حرفهاي و سينمايي هم براي شما دارد يا نه؟
من هم همينطور؛ سال نو شما مبارک و در جواب سوالتان نه، اين سفر تفريحي که چه عرض کنم، يک جورهايي فکر ميکنم که لندن خانه دوم من است ولي به خاطر اينکه پدر و مادرم و همه خانوادهام، اينجا زندگي ميکنند، بنابراين ديگر آن حسي که بلند شدم رفتم يک کشور ديگر و اينها را ندارم و واقعا سعي ميکنم که هر موقعي که يک وقتي پيدا ميکنم، بيايم اينجا.
چه چيز لندن را بيش از همه چيز دوست داريد؟
اينکه از مليتهاي مختلفي هستند و فرهنگهاي مختلف. اين نزديکي به خيلي رويدادهاي فرهنگي، به روز بودن مردم راجع به اتفاقهاي جهان و همه اينها. به هرحال همه چيز غير از آب و هواي آن خوب است.
آيا اينجا وقتي در خيابان هستيد، احساس آرامش ميکنيد از اينکه کسي شما را نميشناسد؟
خيلي، ولي اينقدر جامعه ايرانيهاي اينجا هم بزرگ است که تقريبا ميتوانم بگويم که امکان ندارد بروم بيرون و کسي من را نبيند و نشناسد. ولي به هرحال واقعا براي ماها که سختتر ميشناسند، اينجا راحتتر است.

ما سال ?? را پشت سر گذاشتيم، سالي که براي سينماي ايران سال چندان خوبي نبود. بسياري از فيلمهاي جشنواره فجر توقيف يا سانسور شد. سالي که فيلم «سنتوري» اجازه اکران نگرفت و درعوض ديويدي آن (به صورت قاچاق) پخش شد. سالي که آقاي شورجه سينماگران را تهديد کرد. خب، براي شما سال ?? چطور گذشت؟
من به همه اينها بايد اضافه کنم که فيلم «يک شب» من هم اکران نشد. فيلمي که من البته سه سال پيش ساختم و هر سال تلاش کردم که روي پرده بيايد و بهخصوص ما امسال به همراه پخشکننده فيلمهايم، آقاي سيروس تسليمي، واقعا يک سال بهطور مداوم تلاش کرديم که اين اتفاق بيفتد، ولي نهايتا حدود ارديبهشت - خرداد سال پيش بود که بعد از بارها به وزارت ارشاد رفتن، توانستيم فيلم را بدون آن بخشهايي که سانسور ميشود که چيزي حدود يک ربع از فيلم را تشکيل ميداد، به نمايش دربياوريم، ولي به ما گفتند که نه، و قطعا اين اتفاق بايد بيفتد اگر فيلم بخواهد به نمايش دربيايد.
و من در يک نامه سرگشاده به وزارت ارشاد، که فکر ميکنم در خرداد ماه بود که فرستادم، خواستم که ديگر فيلم را به نمايش درنياوريم و اعلام کردم که به هرحال هر فيلمي يک زماني به نمايش درميآيد. من خيلي دلم ميخواست که بعد از سه سال اين اتفاق بيفتد، ولي حتما يک زماني اتفاق ميافتد.
من البته فيلم «يک شب» را نديدم، ولي فيلم دوم شما، «چند روز بعد» را ديدم که راجع به آن هم صحبت ميکنيم. ولي در مورد «يک شب»، تا آنجايي که از مضون آن خبر دارم، در واقع نگاه اجتماعي و رويکرد انتقادي صريح شما به جامعه ايران باعث شده که فيلم توقيف بشود. درست است؟
به هرحال واضح است که مثل کارهاي نوشتاري يا کارهاي ديگري که در بخش فرهنگي انجام ميشود، گويا وزارت ارشاد با هر نوع نگاه انتقادي به جامعه، مخالف است. خب، بله. فيلم «يک شب» راجع به همين قضيه است، راجع به اجتماع است، راجع به همه اينهاست. اين فيلم ديدگاه من است بهعنوان يک زن ?? ساله به جامعه و اتفاقاتي که براي من مهم بوده.
من متوجه نميشوم چرا فکر ميکنند اين مردم که خودشان شاهد همه اتفاقاتي که در جامعه ميافتد، هستند، حالا چرا ما بايد اين قضايا را سانسور کنيم و چرا نبايد بپذيريم که هر آدمي يک ديدگاهي دارد و ما بايد بتوانيم بدون هيچ قضاوتي درباره آن ديدگاه، يک چيزي ياد بگيريم و براي خودمان نقدش کنيم.
فکر ميکنم يکي از تمهاي فيلم «يک شب» خيانت باشد، خيانت مردها. گويا در اين فيلم، شما سه کاراکتر داريد و هر سه تا دارند دروغ ميگويند…
البته آقاي جاهد من دلم ميخواست شما فيلم را ميديديد. چون اينقدر صريح هم من راجع به آن آدمها هم قضاوت نکردم که بخواهم بگويم فيلم راجع به خيانت مردهاست…
خب من فمينسيت هستم، ولي از نگاه يک طرفه به هر چيزي، از نگاه سياه و سفيد، بدم ميآيد. در فيلم «يک شب» به اين صورت است که يک زن با سه تا مرد برخورد ميکند و هرکدام از اين مردها انسان هستند. حتي آن آدم اولي که ميبيند راجع به زن و بچههايش ميگويد و آنها را دوست دارد و اينکه رابطهاش چطوري است. ولي در فضايي که او زندگي ميکند در جامعه، اين اجازه به او داده شده که يک زن ديگري داشته باشد.
بنابراين اينطوري نيست که من بخواهم يک بيانيهاي صادر کرده باشم راجع به خيانت يا راجع به روابط خارج از ازدواج يا مثلا اينطور چيزها.
آن آدم دوم، يک مردي است تحصيلکرده که در آمريکا درس خوانده و دکتر است و کلي ديدگاه فلسفي و ذنگرايانه دارد راجع به زندگي. او با دختر حرف ميزند و يکجايي ما فکر ميکنيم که دختر عاشق او شده. اين مرد آنقدر آدم جذابي است و رابطه خوبي بين آنها شکل ميگيرد.
ولي در آخر يک موبايلي پيدا ميشود و در يک آن تماشاچي متوجه ميشود که شايد تمام اينها يک ماسکي بوده که او زده و خودش را طور ديگري بيان کرده و وانمود کرده که يک آدم ديگري است. يا اينکه به هرحال يک زندگي دوگانهاي دارد.
و مرد آخر هم که اصلا يک هنرمند است که او هم همينطور، خيلي اعتقاد دارد به دموکراسي، اما او اصلا يک روانپريش است. ولي ميخواهم بگويم که اصلا دوست ندارم که وقتي فيلم ميسازم بخواهم بگويم که من فمينيستم و وقتي بخواهم فيلم بسازم بايد خيلي قضايا براي من جا بيفتد، نميتوانم اول بيانيهام را بنويسم و بعد بگويم ميخواهم فيلمم را راجع به اين قضيه بسازم، نه.
يعني فيلم، ضد مرد نيست؟
اصلا. اصلا ضد مرد نيست. راجع به آدمهاست.
بعد از «يک شب»، فيلم «چند روز بعد» را ساختيد که آن هم اجازه نمايش ندارد. تکليف آن چه شد؟
فيلم «چند روز بعد» را من فکر ميکنم که اجازه نمايش آن را گرفتند. البته من دقيقا نميدانم. ولي به هرحال به ما گفتند که يک صحنههايي را دربياوريد، ما هم مقاومت کرديم. حالا تهيهکننده دارد صحبت ميکند و به اين صورت است. من خودم دلم نميخواهد که آن اکران بشود.
دلم ميخواست اول «يک شب» را مردم ميديدند، بعد فيلم «چند روز بعد» را. اينکه الان بخواهد يکي از فيلم هايم اکران بشود، چندان رغبتي ندارم و شرايط اکران و جو سينما، الان اينقدر پيچيده است که ترجيح ميدهم به موقع فيلمها اکران بشود.
در اين فيلم شما در نقش يک زن روشنفکر ظاهر شديد که به هرحال نگران و مضطرب است و با اطرافيانش مشکل دارد…
اينطوري به نظر ميآيد؟
به نظر من اينطوري آمد. چرا خودتان اين نقش را بازي کرديد؟
اصلا دلم نميخواست خودم اين نقش را بازي کنم. به خاطر اينکه هزارتا دغدغه ديگر داشتم و هزار تا فکر ولي به همراه دستيارم فکر ميکنم حدود دو سه ماه دنبال بازيگر گشتيم و نميدانم به آن چيزي که در ذهن من بود، آدمهايي که ميديدم، نميخوردند. يعني هم زني در اين سن و سال و بعد طبيعي بودن بازي و هزار تا چيز ديگر که در ذهن من بود، به هرحال آخر سر تهيهکننده فيلم به من گفت چرا خودت بازي نميکني؟ و بعد ديدم راست ميگويد، اين شايد بهترين کار باشد.

سخت نبود کارگرداني و بازي همزمان براي شما؟
نميتوانم بگويم راحت بود. به هرحال سخت است. براي اينکه در صحنه بايد حواست هم به چيزهاي ديگر باشد، هم بازي کني، هم هزار تا چيز را بخواهي مديريت کني، ولي از يک طرف هم خوب بود چون من آن آدم را ميشناختم و به نظر خودم يک دست درآمده است.
شخصيتي که ميخواستم دروني باشد. اگر ميخواستم خودم بازي نکنم، شايد اين، احتياج به خيلي توضيح داشت براي بازيگر و خب اين نگراني را ديگر نداشتم.
يک حس زنانه خيلي خوب و زيبايي در اين فيلم وجود دارد و از آن طرف يک حس شاعرانه هم هست. يعني فيلم به لحاظ ريتم، تدوين و فيلمبرداري اين حس را ايجاد مي کند. به ويژه نماهايي که از چشم اندازهاي اطراف تهران بهخصوص در شب گرفتيد و گويا در فيلم قبلي شما هم بوده و اينجا هم تکرار ميشود. اين علاقه شما به اين چشماندازها از کجا ميآيد؟
ببينيد يک آلماني که در «چند روز بعد» هست و اول اسم آن فاصله بود، اين است که يک آدمي با جامعه خودش فاصله دارد، بنابراين حتي رفته و خارج شهر زندگي ميکند و هميشه از يک پيچهايي ميگذرد و بلند ميشود ميآيد در شهر که به کارش برسد. بنابراين ما آن ديدگاه را لازم داشتيم.
او مثل خيلي از آدمهايي که خارج از شهر زندگي ميکنند، هر روز وقتي ميآيد و ميرسد به بالاي پيچهاي لواسانات، ميايستد يک سيگار ميکشد و بعد ميآيد سر کارش. مثل همه آدمها که مراسمي دارند در زندگيشان. حالا آن مراسم ميتواند مراسم قهوه خوردن و دوش گرفتن هنگام صبح و يا کارهاي اينطوري باشد يا اينکه مثل اين آدم که چون هنرمند و گرافيست است، علاقه دارد به ديدن و در طبيعت بودن و اينطور چيزها.
من خودم هم در فيلمهاي آپارتماني، يک کم احساس خفگي ميکنم. چه موقع ديدن آن، چه موقع ساختن چنين فيلمهايي. بنابراين فکر ميکردم که آن صحنهها ميتواند يک محل نفس کشيدني باشد براي تماشاچي.
شما با فيلم «داشتن و نداشتن» شروع کرديد. يک فيلم کوتاه و مستند که با همکاري آقاي کيارستمي ساختيد…
نه، ايشان تهيهکننده بودند.
کيارستمي در فيلمساز شدن شما چقدر نقش داشت و چقدر خودتان را تحت تاثير سينماي کيارستمي ميبينيد؟
در هرحال هر کسي که با يک هنرمند بزرگ کار ميکند، حالا نقاش باشد يا نويسنده، قطعا تحت تاثير آن آدم قرار ميگيرد. مقصودم اين است که اين يک تاثير خوب است که آدم بتواند در کنار آدمي مثل عباس کيارستمي باشد.
ما سالها با هم کار کرديم؛ از فيلمهاي قديمي و اينها گرفته تا انتخاب لوکيشنها. ولي من اين دو تا فيلمم را نميتوانم خيلي شبيه کارهاي عباس کيارستمي ببينم. ولي در همان راستاست. يعني سينماي مينيمالي که… فکر ميکنم که کارهاي من يک کمي شخصيتر است. شايد ديدگاه او، طور ديگري است.
فيلمهاي من خيلي زنانه تر و شخصيتر است و بعد خيلي قالب و موضوع آن فرق دارد با فيلمهاي او. ولي هيچ مسالهاي ندارم از اينکه به من بگويند تاثير گرفتي، آري قطعا تاثير گرفتم. اگر تاثير نگرفته باشم که خيلي آدم کمهوشي هستم. بعد از اين همه سال کار کردن و زندگي، قطعا خيلي بايد تاثير گرفته باشم.
ببينيد قطعا تاثيرپذيري يک مقدار آشکار است. به خصوص در همين فيلم «چند روز بعد» که آن پلانهاي مربوط به جادههاي پيچدرپيچ را که آدم ميبيند بياختيار ياد کيارستمي ميافتد…
به هرحال تهران، شهري است که دو تا ديدگاه ميتواند راجع به آن وجود داشته باشد. يا ديدگاه سينماي کلاسيک است مثل سينمايي که ميبينيم در تمام فيلمها، يا ديدگاه سينمايي است که پرهيز ميکند از توي خانه ماندن. مثلا من تمام صحنههايي که در فيلم «چند روز بعد» دارم همه يا در آپارتمان است و يا همان لحظه زن دارد از آپارتمان ميآيد بيرون. براي اينکه نميخواستم روسري داشته باشد سرش. بنابراين تمام اتفاقها بيرون از خانه ميافتد…
و اين ضد رئاليسم است در واقع.
بله ضد واقعيت است. بنابراين حتما يک جاهايي از آن ميتواند شبيه کارهاي کيارستمي باشد.
شما در جايي گفتيد که به سينماي ضد قصه و واقعگرا علاقمند هستيد. واقعگرايي در نظر شما چه معنايي دارد؟
ببينيد، آن چيزي که براي ما دارد اتفاق ميافتد در جامعه، براي خود من؛ و به نوع ديدگاه دوربين و سينما، طوريست که احساس ميکنيم يک فيلم مستند داريم ميسازيم. يعني باور ميکنيم آن را تا اينکه بخواهيم در تخيلات و سورئاليسم و اينطور چيزها برويم؛ من آن نوع سينما را خودم نميپسندم. گاهي اوقات شايد هم يک فيلم اينطوري ببينم و بپسندم، ولي بيشتر تحت تاثير سينماي رئال هستم.

شما در ?? سالگي با فيلم عروس بهروز افخمي وارد سينما شديد. قبل از آن گويا اصلا سابقه بازيگري نداشتيد. افخمي چطور شما را پيدا کرد؟
حدود يک ماه قبل از آن، يکي از دوستان پدرم، من را به کارگرداني معرفي کرد به نام جمشيد حيدري. همان آقا من را معرفي کرد به بهروز افخمي و همزمان بود اين اتفاق.
يعني قبلا هيچ تجربه بازيگري نداشتيد يا درس بازيگري نخوانده بوديد.
در دوره راهنمايي کمي تئاتر کار ميکردم. ولي چهار سال دبيرستان بهطور مداوم تئاتر مدرسه را من ميچرخاندم. خودم مينوشتم، خودم کارگرداني ميکردم. يک شخصيتي بود به نام فروغ که خيلي علاقه داشتم به آن شخصيت. هميشه با من بود و هميشه، همان را مينوشتم و همان را اجرا ميکردم. به همين دليل هم به دوست پدرم گفتم که من به شدت به بازيگري علاقه دارم و او هم مرا معرفي کرد و…
تا امروز که بدون شک يکي از ستارههاي سينماي ايران هستيد در نظامي که با ستارهسازي مخالف است و تمام عزم خود را براي حذف ستارهها از سينماي ايران بکار گرفته…
اينطوري فکر ميکنيد؟
من اينطوري فکر ميکنم، لااقل. نظام فرهنگي ما هميشه اعلام کرده که با ستارهسازي مخالف است. حالا فکر ميکنيد چطور توانستيد عليرغم اين نگاه در سينماي ايران به اين جايگاه برسيد که به يک ستاره تبديل بشويد؟
چيزي که ميگوييد، يک کمي پيچيده است. حالا نميخواهم وارد اين موضوعها بشوم. چون من که وارد سينما نشدم به خاطر اينکه ستاره بشوم يا اينکه همه اينها. ولي جلوي اين پديده را هم نميشود گرفت. مردم ناخودآگاه ميروند سينما و فيلم ميبينند و کارهاي ما بازيگران را دنبال ميکنند و ماها به عنوان بازيگر، کارهايمان را ادامه ميدهيم. به هرحال نميشود جلوي روند محبوبيت بازيگر يا ستارههاي سينما يا ورزش را گرفت. به خاطر اينکه اين، يک روند طبيعي است.
حالا ما سيستم ستاره محوري شايد در ايران نداشته باشيم به خاطر اينکه اصلا سينما در ايران يک صنعت نيست که حالا ستارهاي باشد و بخواهند روي آن مانور تبليغاتي بدهند و از آن پول دربياورند. چون ميدانيد که اينجا (در غرب)، ستارهها را بيخود ستاره نميکنند، به خاطر آن است که از آنها پول دربياورند. ولي تا جايي که مربوط به سينماي ايران است، جلوي محبوبيت بازيگران را نميتوانند بگيرند.
خب، به هرحال محدوديتها و ممنوعيتهاي زيادي درمورد حضور زن در سينماي ايران وجود دارد. از نوع پوشش گرفته تا بروز احساسات زنانه. سوال من اين است که به عنوان يک بازيگر در سينمايي که اينقدر حساسيت درمورد حضور زن در آن هست، چقدر احساس راحتي ميکنيد؟
به هرحال ما کار خودمان را انجام داديم و اگر…
به عنوان فيلمساز نميگويم، به عنوان بازيگر از شما ميپرسم.
من فکر ميکنم که قطعا نميتوانستند زن را از سينما حذف کنند. به خاطر اينکه بايد يک خانواده باشد، مادر و بچه و همه اينها باشد. ولي من خودم هيچ وقت در کارم سخت نگرفتم و هميشه احساس راحتي کردم. با اينکه اين جامعه به شدت مردسالار است، به شدت ضد زن است و خيلي سخت است که در اين شرايط کار کنيد، اما باز از لحاظ بازيگري راحتتر است به خاطر اينکه يک نقشي است و شما ميآييد و آن کار را ميکنيد و ميرويد.
ولي وقتي شما ميخواهيد يک فيلم بسازيد، خيلي از فوکوسها و نگاهها به اين سمت بود که اصلا من بايد به عنوان يک زن به همه ثابت ميکردم که چرا ميخواهم فيلم بسازم. چرا يعني حالا من. يعني هزار نفر با هزار تا سوال وجود داشتند و هزار تا نگاهي که آيا اين ميتواند يا نميتواند. ولي من اصلا همه اينها را نميديدم و ميزدم کنار. به خاطر اينکه من به کار خودم ايمان داشتم و ميدانستم که بايد کارم را انجام بدهم و حالا اينکه زن يا مرد هستم، اين براي من مهم نبود. ولي ميدانم که براي خيليها مهم بود.
اين محدوديتها، تا چه حد به حضور واقعي زن و تصوير رئاليستي زن در سينماي ايران لطمه زده؟
ماها تمام سعيمان را ميکنيم که بتوانيم تصاوير واقعي را نشان بدهيم و به خصوص فيلم هايي که ماها ميسازيم. فيلمهاي سفارشي نيست، فيلمهايي نيست که تهيهکنندهاي گفته باشد که اين رو بساز. همه چيزهايي است که به ذهن ما ميآيد، ولي به هرحال نه ميتوانيم سانسور را ناديده بگيريم، نه ميتوانيم تا آنجايي که نگاه به ما اجازه ميدهد، آن را ناديده بگيريم. بنابراين خيلي چيزها دخيل هستند که ما نميتوانيم حرف خودمان را بزنيم. اعم از سانسور خودآگاه يا ناخودآگاه.
گويا شما الان تصميم داريد در يک فيلم جديدي بازي کنيد.
بله. يک فيلم است که ما قرار است کار کنيم با آقاي اصغر فرهادي و من متاسفانه چون خودشان بايد اعلام کنند، نه ميتوانم جزييات سناريو را بگويم و نه جزييات اينکه چه کساني هستند و چه اتفاقي قرار است بيفتد. فقط اين را ميتوانم به شما بگويم که قرار است يک کاري با هم بکنيم.
شما بازيگري هستيد که فيلم هم ميسازيد. ولي به نظرم ميآيد که معيارهايي که براي فيلمسازي داريد با معيارهاي بازيگري شما فرق ميکند. فيلمهايي که ميسازيد بيشتر جنبه روشنفکرانه و هنري دارد، ولي در فيلمهايي بازي ميکنيد که به هرحال يک تعدادي از آنها جنبه تجاري دارند. اين تناقض را چطور توجيه ميکنيد؟
آقا من ميخواهم پول دربياورم، همين (با خنده). البته نميتوانم اين را صددرصد بگويم چون يکي از دوستانم ميگفت تو هيچ وقت اين کار را نکردي، نميدانم چرا اين را ميگويي. مثلا من سال پيش در فيلم «زن دوم» بازي کردم که هنوز اکران نشده و خانم فرشته طائرپور، تهيه کننده اين فيلم است و من شايد نصف دستمزدم را گرفتم براي اين کار چون خيلي به آن علاقه داشتم. در شهرهاي مختلفي آن را فيلمبرداري کرديم و خيلي هم داستان قشنگي داشت. به هرحال من از سال پيش…
در «سه زن» منيژه حکمت هم بازي کرديد.
در سه زن منيژه حکمت هم بازي کردم و براي هر دو، دستمزدهاي کمي گرفتم، خب فيلمهايي بودند که پروژههاي هنري محسوب ميشدند.
ميتوانم بپرسم چقدر دستمزد ميگيريد؟
نه…
به هرحال بازيگر گران قيمتي هستيد.
بله، بله. يعني ميخواهم بگويم که خيلي سعي ميکنم انتخاب کنم در سينمايي که واقعا الان متاسفانه نه سناريو خوب وجود دارد، نه محيط خوبي وجود دارد. سعي ميکنم انتخابهاي خوبي بکنم. اما هر دو سه سال يا چند وقت يکبار هم، يک فيلم تجاري کار ميکنم که موقعيت خودم را حفظ کنم و پول هم دربياورم و در عين حال بتوانم کارهايي را هم که دوست دارم انجام بدهم. ولي هيچوقت فيلم تجاري صرف هم کار نکردم خوشبختانه.
به هرحال شما فيلمهاي مهمي بازي کرديد. مثل سارا، عروس، دوزن، پري، برج مينو و بعد اينکه با کارگردانهاي مهم ايران کار کرديد. سوال من اين است که بيشتر با کدام يک از اين کارگردانهايي که کار کرديد، راحت بوديد و کار آنها را ميپسنديد؟
بدون ترديد داريوش مهرجويي. به خاطر اينکه ديدگاه او متفاوت است. بقيه کارگردانهايي هم که با آنها کار کردم، از هرکسي يک چيزي ياد گرفتم. حتي از آن کساني هم که ياد نگرفتم هم يک چيزي ياد گرفتم به عنوان ضد قضيه. ولي کسي که بازيگري را ميشناخت و به من ياد داد، داريوش مهرجويي بود.
آيا از بازيگري شخصا الهام گرفتيد؟ بازيگر زني که الگوي شما باشد؟
خيلي ها بودند. از بازيگرهايي که خيلي دوست داشتم و خيلي بازيهاي او را بارها نگاه کردم جين فوندا بوده که خيلي او را دوست دارم و ايزابل هوپر و مريل استريپ. چون همه بازيگرها را دوست دارم و خيلي از کارهاي آنها را هم دنبال ميکنم، نميتوانم يکي دوتا اسم ببرم.
از مردها چطور؟
آل پاچينو، رابرت دنيرو، مارلون براندو.
و از ميان کارگردانها؟
آنتونيوني را خيلي دوست دارم. فليني را اصلا دوست ندارم.
چه فيلمهايي را بيشتر ميبينيد؟ از چه نوع سينمايي؟
الان خيلي فيلمهاي چيني را ميبينم، فيلمهاي ترک. فيلمهاي آلماني خيلي خوب شدند. ژاپن، کره، تايلند، مکزيک اينها سينماي خوبي دارند.
آيا کارگرداني هست که دوست داشته باشيد با او کار کنيد و تا به حال فرصت آن را پيدا نکرده باشيد؟
نه.

خب، شما بازيگر هستيد، فيلم هم ميسازيد و ترجمه هم ميکنيد. تا آنجايي که من ميدانم، دو تا کتاب ترجمه کرديد. يکي کتاب خاطرات مارلون براندو بوده (آوازهايي که مادرم به من آموخت) و يکي هم Intimacy بوده؛ «صميميت» که شما ترجمه کرديد «نزديکي». ترجمه چقدر براي شما مهم است؟ آيا به آن به عنوان يک سرگرمي نگاه ميکنيد يا واقعا براي شما جدي است؟
سال پيش من يک کتاب ترجمه کردم به نام «نور ماه بر درختان کاج» که سبک هايکو ژاپني است. الان هم مشغول يکسري شعرهاي غزل مانند چيني هستم. شاهزاده خانمهاي قديمي چين. ترجمه خيلي براي من مهم است. کمتر براي من پيش ميآيد که کتابي را بخوانم و وسوسه نشوم که آن را ترجمه کنم ولي خيلي فرصت آن را ندارم.
شما با اينکه خودت بازيگر هستي اما در فيلمهايت بيشتر با نابازيگران کار ميکني، چرا؟ فکر نميکني که اين سبک فيلمسازان ايراني که با نابازيگرها کار ميکنند به صنعت بازيگري در سينماي ايران لطمه بزند؟
اولا که اين فقط مربوط به سينماي ايران نميشود. خيليها؛ از همين سينماهايي که اسم بردم مثل چين، مکزيک، ژاپن، کره، آرژانتين، برزيل؛ اگر بخواهند فيلم رئال کار کنند، سعي ميکنند که با نابازيگر کار کنند. البته من مشکلي با بازيگر ندارم. همانطور که فيلم «يک شب»، نقش اول آن را هانيه توسلي کار کرد. فيلم دومم را هم خودم کار کردم. يا اينکه يکجاهايي هم که لازم بود، بازيگر استفاده کردم.
ولي يکجايي آدم احساس ميکند که براي يک نقشهايي، اگر بازيگر بگذارد، تماشاچي با هزار تا بازخورد و حسي که نسبت به بازيگر دارد، وارد ديدن اين قضيه ميشود و بهتر است که اين کار را نکنيم. در مجموع هم فکر ميکنم که حالا جداي اين چند تا فيلم متفاوتي که کار ميشود در ايران، خيلي به سينماي کلاسيکي که دارد کار ميشود و حالا بازيگر دارند ضرري نميزند.
چون آن نوع سينما اموراتش ميگذرد، خيلي هم گسترده ميگذرد. به خاطر اينکه همين قبل از عيد، خيلي از دوستان من که کارگردان يا تهيهکننده هستند براي فيلمهايشان ميگفتند سراغ هر بازيگري که داريم ميرويم، مشغول کار است. به خاطر اينکه توليدات انبوه تلويزيوني دارد اتفاق ميافتد، سريالها، تله فيلمها و همه اينها باعث شده تا همه بازيگرها مشغول کار باشند و کسي ضرر نميکند.
يعني هيچکس بيکار نيست؟
هيچکسي بيکار نيست.
شما وبلاگ هم داريد؟
نه، ولي علاقه دارم و خيلي از وبلاگها را ميخوانم. يعني چند تا وبلاگ است که هميشه ميخوانم.
چرا خودتان وبلاگ نداريد؟
وقت آن را ندارم و ميدانم که آپديت نميشود.
آيا نقدهايي را هم که درباره کارهايتان نوشته ميشود، ميخوانيد؟ اصولا نظرتان درباره منتقدان چيست؟
شما چون کار آقاي گلستان را انجام داديد، «نوشتن با دوربين»؛ جايي که آقاي گلستان ميگويد که اين منتقد اصلا کيه که داره مينويسه؟ او چقدر کتاب خوانده. چقدر فکر ميکند و چقدر باشعور دارد اين را مينويسد؛ نميدانيد چقدر من همذات پنداري کردم با او.
به خاطر همين، وقتي من نقدي را ميخوانم؛ چون همه ما دسترسي به اينترنت و مجلات و غيره داريم ولي از خيلي از آنها ميگذرم به خاطر اينکه ميبينم که متاسفانه آگاهي پشت آن نقدي که نوشتند نيست بلکه مشخص است که دارند فقط راجع به ديدگاه شخصي خودشان صحبت ميکنند، بدون اينکه از سينماي جاهاي ديگر خبر داشته باشند، بدون اينکه روي آگاهي خودشان کار کنند، بدون اينکه کتاب بخوانند و فيلم ببينند.
بنابراين چطوري من ميتوانم اهميتي بدهم به آن نظريات و در نهايت هميشه شخصي است که براي من اصلا مهم نيست که آن شخص، چه فکري ميکند. يکسري از آدمها مهم هستند که قطعا آنها را ميخوانم، ولي بقيه را نه.
شما فيلمنامه هم مينويسيد ولي گويا با کسان ديگري هم همکاري ميکنيد. مثلا ديدم که با شادمهر راستين همکاري کرديد يا با کامبوزيا پرتوي. اين شيوه کارتان را ممکن است توضيح بدهيد. اينکه چگونه است اين همکاري دونفره…
نه. من اول خودم مينويسم، بعد ميدهم مثلا به آقاي پرتوي بخواند که کارهاي زيادي از ايشان را ديده بودم و ميدانستم که سينما را ميشناسد و وقتي که به خصوص «يک شب» را که خواند خيلي هم دوست داشت و خيلي از او ايده گرفتم. نشستيم دوباره با هم فيلمنامه را کار کرديم. در مورد فيلم «چند روز بعد» هم من کارهايي از شادمهر ديده بودم و ميدانستم که طرز فکر او چطور است؛ چون مهم، آدمهايي هستند که بتوانند با هم خوب کار کنند.
ما بايد بدانيم که در کجا قرار گرفتيم از لحاظ ذهني. بعضي از آدمها نزديک هستند به خود آدم. من با آقاي راستين صحبت کردم راجع به اينکه من ميخواهم فيلمم اينطوري باشد. بعد چه چيزهايي را ميتوانيم اضافه کنيم و با هم نوشتيم.
به عنوان فيلمسازي که به هرحال داريد فيلمهاي خاصي ميسازيد و هر دو فيلمي هم که تا الان ساختيد، نمايش داده نشده. سوال من اين است که سرمايه فيلمتان را چطور فراهم ميکنيد؟ خودتان تهيهکننده هستيد يا به هرحال اين وسط چه بر سر تهيهکننده ميآيد براي فيلمهايي که هيچ وقت هم نشان داده نميشود؟
البته به شما بگويم که فيلم «يک شب» را خيلي از کشورها اکران کردند. پاريس که مدتها اکران بود. جشنوارههاي زيادي، خيلي از تلويزيونها آن را خريدند و خيلي جاها به نمايش درآمد. بنابراين تهيهکننده نه تنها ضرر نکرد، بلکه سود هم کرد.
يعني به هرحال پول خود را خارج از ايران درميآورد؟
بله. پخشکننده MK۲ قراردادي با آنها بست که کلي سود کردند. کار دومم هم، آقاي تختکشيان که از تهيهکنندههاي حرفهاي سينماست؛ پول آن را از جاهايي فراهم کرد و خب به هرحال اين فيلمها، حتما يک زماني اکران ميشود و به سرانجامي ميرسد.
با توجه به وضعيت اکنون سينماي ايران، آينده سينماي ايران را چطور پيشبيني ميکنيد؟ به خصوص در سال جديد؟
متاسفانه اتفاقاتي که سال پيش افتاد براي اين سينما، جايي براي اين نگذاشته که ما بخواهيم خيلي اميدوارانه راجع به اين قضيه صحبت کنيم. با اينکه تمام بچههايي که در سينما کار ميکنند، همگي خيلي تلاش ميکنند که کارهايشان را انجام بدهند و يکسري حرفهاي انجام ميدهند و بايد از کنار آن پول دربياورند ولي من تا موقعي که يک کمي فضا باز بشود که آدمها بتوانند حرفهايي که ميخواهند بزنند؛ آينده خيلي روشني نميبينم.
خود من ميخواهم فيلم بعديام را قطعا با دي وي کم بسازم که اينقدر مجبور نشوم که اجازه براي آن بگيرم. به خاطر اينکه فايده ندارد اگر ما بخواهيم فيلم بسازيم، دائم در اين فکر باشيم که اگر بگويند نه، چه کار کنيم. به خاطر اينکه هر فردي بايد بتواند آزادي بيان داشته باشد و بتواند حرفي را که دلش ميخواهد بزند.
از بين بازيگري و فيلمسازي، شخصا کدام يک برايت مهمتر است و دوست داردي درگير آن باشيد؟
بدون هيچ ترديدي فيلمسازي.
آيا نقشي هست که در ذهن شما باشد و دوست داشته باشيد آن را بازي کنيد و هنوز فرصت آن را پيدا نکرديد؟
بله. بله. خيلي نقشها هستند. سينما اصلا با رويا سر و کار دارد. بنابراين نميتوانيم منکر اين قضيه بشويم. گرچه بيشتر تمرکزم روي فيلمسازي هست ولي نقشهايي هم هست که دلم بخواهد بازي کنم.
.
هفت تير ورزشي sport.۷tir.com
.فيروز كريمي : كم مانده كه خودم را داخل صندوق صدقات بيندازم.
.
نيکي کريمي - مصاحبه با نيکي کريمي - گفتگو با نيکي کريمي در لندن - عکسهاي نيکي کريمي - عکس
هفت تیر ۷tir.com به قلم ساسان آقایی : “مهران مدیری” باز هم ما را میخکوب کرد،او که با قدرت فانتزی یک بار ساختارهای صلب را با لطافت در «برره» به چالش کشید و این بار با جسارت “هزاران چهرهی نیروی انتظامی” را به نمایش گذارد.«سرهنگ غفاری» او آیینهی تمام قد نیروی انتظامی اجتماع ماست،نیرویی که قرار بود «حافظ امنیت» ما باشد اما بیش تر به “مزاحم آسایش” جوانان ایرانی شبیه است و رکنی که از پس طرحهایی موسوم به «امنیت اجتماعی» بیش تر به سلب امنیت روانی جامعه کمک کرده است . مدیری دقیقن همین جا را نشانه می رود؛سرهنگ غفاری او خودش میگیرد،خودش جرم میسازد و خودش حکم میدهد،در این کلانتری دایرهی قانون را آن جور که میخواهند میچرخانند و از خشونت هراسی نیست که حتا تشویق در پی دارد.«برقراری امنیت» پیراهن عثمانی میشود که آن را مجوز هر اقدام قانونی و غیرقانونی میکنند و اگر نقد و نظری مخالف سد راه شود،هفت تیر تهدید و ارعاب به کار میآید.
بهراستی هم آن چه که مدیری دیروز در «مرد هزار چهره» به نمایش گذاشت،صحنههای بکر و هوشمندانهای از حقایق اجتماعی ایران را در خود جا داده بود؛متهم “بیسوادی” که پس از شکنجهی شدید صدها صفحه اعتراف مینویسد،نوجوان دستفروشی که در راستای برقراری امنیت به ۱۱ سال زندان محکوم میشود،پیرزن فرتوتی که تنها به جرم بیرون آمدن در ساعت ۱۱ شب به بازداشتگاه میرود و بازداشتگاههایی که با انفجار جمعیتی متشکل از بیگناهان رو به رو هستند.مرد هزار چهره حتا از این هم پیشتر رفت و آگاهانه طرحهای موسوم به «ارتقای امنیت اجتماعی» را به سخره گرفت؛آن جا که فرماندهی کلانتری دستور حمله به «خانهی تیمی اراذل و اوباش» را میدهد و نقشهی عملیات او چنان “خشونت”بار است که ناچار است این توجیه را بسازد:«در عملیاتهای به این اهمیت ، تلفات تا چند نفر اهمیتی ندارد» یا آن جا که در مبارزه با اعتیاد ، فرد معتادی تذکر میدهد:«معتاد بیمار است،نه مجرم،شما باید کار فرهنگی کنید» و رییس پلیس پاسخی چنین دارد:«کار فرهنگی هم نشانت میدهم . آن قدر کتک میخوری تا اعتیاد از سرت بپرد»


آن چه که در کلانتری مهران مدیری میگذرد،ماکتی کوچک از ساختار کلی نیروی انتظامی ایران است.نیرویی که چون پاسخ گو به کسی نیست و بیش ترین قدرت در بدنهی اجتماع را دارد،هر جور بخواهد و سرخود عمل میکند و البته همهی اوامرش را از سر «خیرخواهی» میداند اما کاش سرداران به اندازهی مرد هزار چهره صادق بودند تا در پیبشگاه افکار عمومی بگویند که «بلد نیستم».سریال مدیری جای تقدیر دارد،او پیش از آن چه که فکر میکردم در بیان فانتزی حقایق پیش رفت و در سکانسهای آخر به جایی رسید که صدای ضرب و شتم متهم همراه با فریاد رییس پلیس کلانتری شنیده میشد؛«دهنتو ببند…ساکت…گفتم صداتو ببر» آن وقت فکر میکردم که این صداها چه قدر آشناست و چه قدر هر روز تکرار میشود.
* بسیاری خواهند گفت که این دست برنامهسازیها،بیشتر یک سوپاپ اطمینان و شیر تخلیهی فشار و بخشی از یک توطئهی پیچیده است.بیشک پایان سریال مدیری هم به گونهای خواهد بود که دل خون شدهی آقایان را نرم کند.شاید همین دلایل برای ننوشتن کافی باشد اما به گمانم از هر کار خوبی باید تقدیر کرد.باید بالاخره یک بار تکلیف ما روشن شود که دوست داریم،برنامههایی چون آن قسمت به یاد ماندنی ۹۰ فردوسیپور یا همین سریال امشبی را در تلویزیون ببینیم یا نه ؟
.
سایت هفت تیر از ۱۴ فروردین به طور منظم آپدیت خواهد شد .
سریال حدید مهران مدیری - مرد هزار چهره - مسخره کردن - نیروی انتظامی - طرح امنیت احتماعی - طنز - مرد هزار چهره - مهران مدیری

هفت تیر ۷tir.com : در فیلم ها معمولا می بینید اما در زندگی واقعی این گونه نیست :
خیابانها در هنگام تعقیب و گریز اتومبیلها خیس هستند، حتی هنگام خشکسالی در جنوب کالیفرنیا / در ناامن ترین خیابانها هم هیچکس زمان خروج از اتومبیل آن را قفل نمی کند / خیابانها چه خیس باشد چه خشک، صدای قیژقیژ لاستیک ها موقع گردش در پیچ یا توقف اتومبیل، همیشه حضور دارد / در صحنه های رختخواب، ملحفه همیشه تا کمر مردان است اما همان ملحفه L شکل تا روی سینه زنان را پوشیده است / در فیلم وقتی افراد وارد خانه شان می شوند لباس ها یا کفش هایشان را در نمی آورند، آیا شما هم در عمل کسی را دیده اید که با چکمه ساق دار بر روی تخت خود بپرد؟ / با شلیک کردن به قفل ها می توان آنها را بطور کامل باز یا بسته نمود / شخصیت فیلم در حالیکه اسلحه بدست میدود، خشاب خالی را خارج میکند، خشاب پر را جا میزند، اسلحه را مسلح می کند و همه این کارها را بی نقص انجام می دهد، بدون آنکه ذره ای از طول گامهایش کم کند / هنگام مکالمات تلفنی در پایان مکالمه “خداحافظ” به یکدیگر نمی گویند، انگار که هر دو طرف می دانند چه زمان مکالمه به پایان می رسد /
هفت تیر ۷tir.com : به تازگی فیلم مستندی به نام «کارت قرمز توسط مهناز افضلی ساخته شده که بازیگران آن شهلا جاهد (متهم به قتل همسر ناصر محمدخانی) و ناصر محمدخانی بازیگران آن به حساب میآیند.
این فیلم را مهناز افضلی ساخته و در سینما حقیقت به اکران درآورد و با منتقدان سینما به سئوال و پاسخ پرداخت. این در حالی بود که مهناز افضلی با همسر (حسن پورشیرازی) و فرزندانش (یک دختر نوجوان و پسر ۵-۶ ساله) در این نشست حضور داشت.
فیلم با صحنههایی از فیلمهای خصوصی شهلا جاهد در کشور رمانی شروع شده و به دفاعیات شهلا در دادگاه میرسد.در صحنههای دادگاه صحبتهای شهلا با قاضی که میگوید؛ «من اعترافاتم به خاطر عشق بوده و میتوانم صد بار فیلم بازی کنم که قاتلم اما من قاتل نیستم بگردید و قاتل اصلی را پیدا کنید.» بیشتر به تصویر کشیده شده است.
در ادامه دوباره از فیلمهای خصوصی شهلا جاهد و ناصر محمدخانی در مورد برد پرسپولیس و بعد از آن که ناصر محمدخانی به خانه شهلا میآید آهنگ ترکیهای فضا را پر کرده و شهلا آن را برای محمدخانی میخواند، کمکهای مالی که محمدخانی به شهلا کرده، عید نوروزی که شهلا در کنار سفره هفتسین است و مسافرت آن دو به گردنه حیران و موزیک ترکیهای که در فضا طنین افکنده استفاده شده است.بعد از آن تیترهای روزنامههای مختلف که در مورد قتل همسر محمدخانی و دادگاه شهلا به تصویرکشیده میشود.
از ویژهبرنامه تلویزیون در این مورد و گفتگوی عادل فردوسیپور با محمدخانی در مورد بازیهایش نیز در این فیلم موجود است.
در فیلم مستند مهناز افضلی با ناصر محمدخانی در خانهای که قتل در آن صورت گرفته صحبت میکنند و تمام حرفها باعث میشود که محمدخانی زیر سئوال برود. تلفن همراه محمدخانی زنگ میزند. جواب نمیدهد. در تعارفات محمدخانی از پذیرایی بد عذرخواهی میکند و مهناز افضلی میگوید: «ای کاش به جای پذیرایی از ما جواب تلفن شهلا را میدادی.»
.
مهناز افضلی در گفتوگویی» در خصوص این فیلم توضیح داد:
قصد داشتیم زندگی شهلا جاهد و ناصر محمدخانی را نشان بدهیم، علاوه بر این که فیلم سفر شهلا که در تیتراژ کارت قرمز پخش میشود، دقیقا یک هفته قبل از وقوع قتل است و با این کار میخواستیم حس زندگی را که در شهلا وجود داشت منتقل کنیم و اینکه چطور فکر میکند.
افضلی افزود: این تنها راهی بود که میتوانستیم به روحیات درونی شهلا دست پیدا کنیم و این سوال را ایجاد کنیم که آیا این شخص میتواند قاتل باشد؟ در این مورد هم قضاوت من، از خود فیلم پیدا است.
کارگردان مستند زنانه درباره بازخورد این فیلم در خارج از ایران گفت: من بیشتر سفرهای خارجی را همراه فیلم نرفتم، ولی مطالبی که بعد از نمایش فیلم در مطبوعات خارج از ایران چاپ شد بسیار خوب بود.
افضلی در پاسخ به این سوال که آیا ساخت این فیلم به روند پرونده قضایی شهلا جاهد کمکی کرده یا خیر، اظهار داشت: کارت قرمز تا الان زیاد دیده نشده و اولین نمایش رسمی آن در جشنواره سینما حقیقت بود. هرچند که یک فیلم نمیتواند چیزی را کاملا عوض کند، اما میتواند تاثیرگذار باشد. البته باید همینجا از جشنواره سینما حقیقت و آقای محمد آفریده تشکر کنم که با اینکه بدترین ساعت برای اکران بود، این فرصت را به ما دادند که در این جشنواره حضور داشته باشیم.
این کارگردان درباره نحوه شکل گیری ایده این فیلم گفت: این موضوع در آن زمان خیلی سر و صدا کرد و هم درباره آن صحبت میکردند و من هم در جریان آن قرار گرفته بودم.
مهناز افضلی در پایان گفت: این فیلم همین جا تمام شده. با اینکه هنوز پرونده شهلا باز است و حکم قطعی صادر نشده است، قصد ندارم به اصطلاح قسمت دومی برای این فیلم بسازم.
قبلی : هاشمی شاهرودی در حکمی کم سابقه مانع از اعدام همسر دوم ناصر محمدخانی شد
فیلم ناصر محمدخانی - شهلا جاهد - فیلم مستند - قتل همسر ناصر محمدخان -دانلود فیلم کارت قرمز
دورنماي سينماي ايران در جشنواره بيست و ششم فيلم فجر چندان چشم نواز نيست. از نسل اول فيلمسازان ايراني که همواره حضورشان رونق بخش جشنواره فيلم فجر در تمام دوره ها بوده تنها بهمن فرمان آرا حاضر است که فيلمش هم راهي به بخش هاي بين المللي پيدا نکرده و تنها در بخش سينماي ايران حاضر است. در اين ميان محمدرضا اصلاني هم البته حاضر است که بعد از يک دوري ۳۰ ساله به جمع فيلمسازان پيوسته و با دومين فيلمش به جشنواره آمده است. از نسل ميانه و در غياب فيلمسازاني چون ابراهيم حاتمي کيا، احمدرضا درويش و رخشان بني اعتماد؛ رسول صدرعاملي، مجيد مجيدي و کمال تبريزي حاضر هستند که اتفاقاً بيشترين اميدواري ها به ساخته هاي جديد آنها است. اما بيشترين ميزان حضور را به شيوه سال هاي اخير جشنواره فجر، فيلمسازان نسل جديد دارند. از رضا ميرکريمي که مهم ترين نماينده اين گروه است تا سامان مقدم و ماني حقيقي و پريسا بخت آور و بهنام بهزادي. بيشترين اميدواري به اين گروه است تا بلکه نام جديدي به اميدواري هاي فجر اضافه شود. هرچه باشد بضاعت فجر در تمام اين سال ها تحليل رفته است.
آتش سبز
کارگردان؛ محمدرضا اصلاني
بازيگران؛ عزت الله انتظامي، فرخ نعمتي، آهو خردمند، مهتاب کرامتي، مهدي احمدي، پگاه آهنگراني محمدرضا اصلاني به واسطه همان يک فيلم خاص «شطرنج باد» و ساخته هاي متفاوتش در زمينه سينماي مستند و نيز نقشش در جهت دهي به مسير کار فيلمسازان جوان تجربه گراي اين سال ها نام شناخته شده يي در سينماي ايران است که حضورش با اين فيلم در جشنواره فجر به عنوان يکي از اتفاقات محسوب مي شود. آتش سبز علاوه بر کنجکاوي هاي مربوط به تماشاي حاصل کار سازنده اش به خاطر نکات ديگري هم مشتاقان زيادي را براي تماشا دارد. ترکيب بازيگران فيلم از عزت الله انتظامي گرفته تا مهتاب کرامتي و پگاه آهنگراني و نيز داستان خاص و فضاي
نيمه سوررئالش که ظاهراً يادآور نوع سينماي فراموش شده اواخر دهه شصت است و ظاهراً با شعارهاي مديران سينمايي درباره «سينماي ملي» منطبق، همگي بر کنجکاوي ها نسبت به تماشاي اين فيلم افزوده و انتخابش براي بخش بين الملل هم بسياري را نسبت به نتيجه کار اميدوار کرده. فيلم به واسطه اتفاقات رخ داده در زمان فيلمبرداري براي پگاه آهنگراني و جنجال متعاقبش هم خبرساز بود. گفته مي شود مضمون و داستان و حاصل به دست آمده بسيار نظر مديران و مسوولان جشنواره را جلب کرده و احتمال برنده شدن چند جايزه هم برايش وجود دارد.
آواز گنجشک ها
کارگردان؛ مجيد مجيدي
بازيگران؛ رضا ناجي، مريم اکبري، شبنم اخلاقي، نشاط نظري جدي ترين و مهمترين فيلمساز همچنان محبوب و مورد حمايت مديريت اجرايي کشور با «آواز گنجشک ها» رونق بخش جشنواره فجر امسال است و ظاهراً همه چيز هم براي يک استقبال در خور و با شکوه از آن فراهم شده است. جديدترين فيلم مجيد مجيدي که با «بيد مجنون» يک دوره نزول را طي کرد قرار است سکوي پرتاب دوباره اين سينماگر به بالاترين رده هاي افتخار در سينماي ايران باشد و آن طور که از انبوه شنيده هاي اين روزها برمي آيد اين هدف به احتمال فراوان امسال محقق مي شود. هيات انتخاب و معدود کساني که فيلم را ديده اند از نتيجه کار بسيار تعريف مي کنند و در مواردي حتي آن را از «بچه هاي آسمان» نيز بهتر مي دانند. خبر حضور فيلم در بخش مسابقه برلين اين شنيده ها را تقويت کرد و حالا فضا به شدت براي يک اوج گيري دوباره مجيد مجيدي فراهم است؛ فيلمسازي که ديگر به داشتن وسواس و امکانات زياد در سينماي ايران معروف شده و در همين آواز گنجشک ها يک بار در ميانه هاي فيلمبرداري يکي از بازيگرانش را تغيير داد. او پيش از شروع فيلمبرداري به سبک مخملباف از علاقه مندان بازيگري خواست تا روزي در فرهنگسراي بهمن براي دادن تست بازيگري جمع شوند که البته به هيچ وجه هم خاطره «سلام سينما» را زنده نکرد.
انعکاس
کارگردان؛ رضا کريمي
بازيگران؛ مهناز افشار، کامبيز ديرباز، حميد گودرزي، شهره قمر، بيتا سحرخيز رضا کريمي تا به حال در سينماي ايران کارنامه متوسطي از خود به جا گذاشته که تا پيش از اين فيلم منحني کارش روند نزولي را آغاز کرده بود. انعکاس قرار است تغييردهنده جهت اين منحني باشد و فعلاً انتخابش در بخش مسابقه به اين هدف کمک کرده است. فيلم يک ترکيب بازيگري کنجکاوبرانگيز به علاوه چند نام شناخته شده در ترکيب عوامل سازنده دارد که تماشاگران حرفه يي را براي تماشايش کنجکاو مي کند. ضمن آنکه داستان و پرداخت کليت کار هم نويد روبه رو شدن با اثري خوش ساخت در جريان اصلي سينماي ايران را مي دهد.
استشهادي براي خدا
کارگردان؛ عليرضا اميني
بازيگران؛ جمشيد هاشم پور، محسن طنابنده، احمد مهران فر، سروناز مستوفي، بهروز جليلي کافي است که اين شنيده را مرور کنيم تا نسبت به تماشاي اين فيلم عليرضا اميني مشتاق شويم؛ استشهادي براي خدا بالاترين امتياز را در ميان فيلم هاي متقاضي حضور در جشنواره توسط هيات انتخاب به دست آورده است. گفته مي شود هر ۹ نفر عضو هيات انتخاب به حضور فيلم در بخش مسابقه راي مثبت داده اند و همين تا اينجا براي عليرضا اميني که بعد از يک شروع اميدوارکننده با «نامه هاي باد» به شدت يک روند نزولي را طي کرده است، اتفاق و واقعه مهمي محسوب مي شود. فيلم گرچه از نظر داستان و فضا در ادامه ساخته هاي پيشين اميني مانند «دانه هاي ريز برف» و «زمان مي ايستد» است اما از لحاظ شکل پرداخت و روايت چند رده از آنها بالاتر مي ايستد. به جز اينها تماشاي يک جمشيد هاشم پور مسن و کم حرف و تنها به نقش يک سوزن بان در ميانه انبوه برف مي تواند جذاب باشد.
به همين سادگي
کارگردان؛ رضا ميرکريمي
بازيگران؛ هنگامه قاضياني، هاله هماپور، نيره فراهاني، مهران کاشاني فيلم مديرعامل فعلي خانه سينما و از با نفوذترين سينماگران حال حاضر کشور از معدود آثار جشنواره امسال است که از چند ماه قبل آماده نمايش بود و حضورش در جشنواره قطعي به نظر مي رسد. «به همين سادگي» در کنار آثار مجيدي، کمال تبريزي و فرمان آرا و صدرعاملي رونق بخش جشنواره امسال است و جزء فيلم هاي پراميد اين دوره محسوب مي شود. فيلم پيش از اين يک بار براي داوران جشن خانه سينما و تعدادي از مديران فرهنگي-سياسي پشت درهاي بسته به نمايش درآمد و نظرات مختلفي هم برانگيخت. تعدادي آن را بهترين فيلم ميرکريمي و برخي ديگر نيز آن را پايين تر از فيلم هاي قبلي اش دانستند. ميرکريمي در «به همين سادگي» روايتگر يک داستان پرتامل و فارغ از اوج و فرود يک زوج ميانسال شهري است که بيش از هر چيز روزمرگي در آن حضور چشمگيري دارد. با چنين داستان و فضايي طبيعي است که نظرات درباره اش متناقض باشد. با اين همه حضورش در يکي از بخش هاي بين المللي جشنواره قابل پيش بيني بود. ذکر اين نکته هم قابل توجه است که عباس کيارستمي با دست هاي خودش تيتراژ فيلم را مي نويسد و ظاهراً هم فيلم را خيلي دوست دارد.
تنها دوبار زندگي مي کنيم
کارگردان؛ بهنام بهزادي
بازيگران؛ نگار جواهريان و…
نه نام سازنده اين فيلم و نه نام ساير عواملش (به جز نگار جواهريان) هيچ کدام شناخته شده نيست اما مي گويند اگر قرار است جشنواره فجر بيست و ششم کشف و پديده يي داشته باشد، بهنام بهزادي با فيلم «تنها دو بار زندگي مي کنيم» است. فيلم يک فيلمنامه بديع دارد که روي کاغذ بسياري را مجذوب خود کرده بود و نتيجه به دست آمده هم ظاهراً نويدبخش يک فيلمساز با استعداد است. به خاطر ساخته شدن فيلم به شکل ويدئويي هيات انتخاب آن را راهي بخش ميهمان کرده اما احتمالاً در بخش نگاه اول مربوط به ساخته هاي اول فيلمسازان از شانس هاي دريافت جايزه است.
حس پنهان
کارگردان؛ مرتضي رزاق کريمي
بازيگران؛ محمدرضا فروتن، مهتاب کرامتي، آتيلا پسياني، نيوشا ضيغمي، حامد بهداد برادران رزاق کريمي ميان حرفه يي هاي سينما نام هاي شناخته شده يي هستند که سال ها در زمينه هايي چون ساخت فيلم مستند و توليد آثار سينمايي فعال بوده اند. حالا يکي از برادران (؟) سرانجام نخستين فيلم بلندش را ساخته و برادر ديگر تهيه کرده و نتيجه کار هم ظاهراً آنقدر قابل قبول بوده که فيلم را راهي بخش مسابقه کند. ترکيب بازيگران فيلم و شنيده هاي توليد از ساخت فيلم خوش ساختي خبر مي دهد که داستان جذابي دارد و بيننده را هم راضي مي کند. فيلم قبل از حضور در جشنواره يک حضور در جشنواره يي ژاپني داشته و جزء معدود آثار جريان اصلي سينماي ايران محسوب مي شود که امسال به جشنواره يي رقابتي رفته اند.
خاک آشنا
کارگردان؛ بهمن فرمان آرا
بازيگران؛ رضا کيانيان، بابک حميديان، مريم بوباني، رويا نونهالي، بيتا فرهي، نيکو خردمند بهمن فرمان آرا با اين فيلم تنها نماينده نسل اول فيلمسازان پيش از انقلاب است که در غياب تمام آنها قرار است به رقابت جوانان پرمدعاي نسل هاي بعدي برود. فرمان آرا خاک آشنا را تابستان امسال با کمترين حاشيه ساخت و در آن از بازيگران مورد علاقه اين سال هايش مانند رضا کيانيان و بابک حميديان استفاده کرد و ساير عوامل گروهش هم از همکاران هميشگي اش مانند محمود کلاري بودند. به نظر مي رسد فيلم در ادامه نوع سينماي تجربه شده در «يک بوس کوچولو» باشد که بيش از هر چيز نمايش دهنده دغدغه ها و مضامين مورد علاقه فرمان آرا در زمينه هاي روشنفکري است. بسياري به اين فيلم سينماگر قديمي کشور دل بسته اند تا شايد در غياب هم نسلانش بتواند نماينده شايسته يي براي آنها در جشنواره پرحاشيه هاي بيست و ششم فجر باشد.
خواب زمستاني
کارگردان؛ سيامک شايقي
بازيگران؛ فاطمه معتمدآريا، لادن مستوفي، پگاه آهنگراني، شاهرخ فروتنيان، کورش تهامي، عمار تفتي، مهدي ميامي، آزيتا حاجيان
سيامک شايقي به جمعي از فيلمسازان نسل ميانه کشور تعلق دارد که معمولاً هر سال فيلمي در جشنواره دارند و تنها همين حضور اتفاق است و مدت هاست که ديگر فيلم متفاوت و تامل برانگيزي از اين جمع فيلمساز نمي بينيم، اما امسال شايقي با فيلم پر بازيگري به جشنواره آمده است. او که سال گذشته هيات انتخاب فيلم قبلي اش را نپذيرفته بود اين بار با يک طرح قديمي که مدت ها به ساختش مي انديشيد قصد تکرار خاطرات فيلم هايي چون «جهيزيه يي براي رباب» و «مادرم گيسو» را در جشنواره دارد. خواب زمستاني داستان سه خواهر از سه نسل مختلف است که هر کدام دغدغه ها و مسائل خاص خودشان را دارند. ابتدا قرار بود فاطمه معتمدآريا، ليلا حاتمي و پگاه آهنگراني نقش اين سه خواهر را ايفا کنند که بعد از انصراف قابل پيش بيني ليلا، لادن مستوفي جاي او را گرفت. مي گويند اين فيلم شايقي در ميان ساخته هاي سال هاي اخيرش فيلم بهتري است و همين کنجکاوي ها را براي تماشايش افزايش داده است.
دايره زنگي
کارگردان؛ پريسا بخت آور
بازيگران؛ باران کوثري، صابر ابر، مهران مديري، امين حيايي، نيما شاهرخ شاهي، محمدرضا شريفي نيا، گوهر خيرانديش، بهاره رهنما، اميد روحاني
پيش بيني مي شود اين فيلم در صورت نمايش در جشنواره فجر، يکي از بيشترين تعداد بيننده ها را داشته باشد. حاشيه هاي پيش آمده در اين دو هفته بر سر مميزي ها و موارد اصلاحي بر کنجکاوي هاي قبلي که از جمع بازيگران و عوامل فيلم سرچشمه گرفته بود افزوده است و حالا «دايره زنگي» حکم فيلمي را پيدا کرده است که بر سر به دست آوردن بليت نوبت هاي نمايشش در جشنواره ميان تماشاگران رقابت است. اين نخستين فيلم بلند پريسا بخت آور با سابقه يي از سريال سازي در تلويزيون و به صحنه بردن چند نمايش براساس فيلمنامه يي از اصغر فرهادي، همسرش، ساخته شده و در آن جمع زيادي از بازيگران چهره سال هاي اخير مانند مهران مديري، محمدرضا شريفي نيا، باران کوثري و امين حيايي بازي مي کنند. فيلم بر بستر ماجراهاي چند خانواده در يک ساختمان مسکوني روايتي طنزآلود از معضلات اجتماعي ايران معاصر ارائه مي دهد که ظاهراً تا حدودي هم يادآور سريال هاي موفق سال هاي اخير گروه سازنده اش هست. اينها همه به اضافه شنيده هاي ميزان اصلاحيه هاي وارد شده بر فيلم همگي ميزان اشتياق به تماشاي اين فيلم اول را به حد نهايت رسانده است.
ديوار
کارگردان؛ محمدعلي طالبي
بازيگران؛ گلشيفته فراهاني، محمد کاسبي، مهرداد صديقيان، آزيتا حاجيان، منوچهر آذري
محمدعلي طالبي روند عجيبي را در سينماي ايران طي کرده. او که با فيلم هاي اولش مانند «شهر موش ها» و «خط پايان» نشاني از يک فيلمساز جريان حرفه يي و سينماي قصه گو داشت، بعد از اوج گيري نوع سينماي کيارستمي جذب آن شد و فيلم هايي چون «چکمه»، «تيک تاک» و «کيسه برنج» را ساخت. حاصل اين نوع فيلمسازي گرچه چند حضور در جشنواره هاي خارجي و دريافت جايزه هايي بود اما باعث شد طالبي به کلي از جريان حرفه يي سينما دور ب






آخرين مطالب مورد بحث