
خارج از دستور
اوس پیمان : کاریکاتوری که در بالا میبینید توسط نیک آهنگ کوثر یکی از کارکنان سابق هفته نامه گل آقا به مناسبت سالگرد ارتحال گل آقا کشیده شده است . هر چند خود گل آقا آخرش آرزو به دل مرد ، بنده که همیشه یک پای ثابت آبدارخانه گل آقا بودم شهادت میدهم که گل آقا خیلی دلش میخواست یک غیر روحانی رئیس جمهور شود تا بتواند کاریکاتورش را بر روی جلد مجله بکشد و حسابی سبیلش را دود دهد اما همیشه از بد شانسی او در تمام دوران چاپ هفته نامه گل آقا روحانیون رئیس جمهور میشدند و گل آقا مجبور بود که به دود دادن سبیل معاون اول قناعت کند و یحتمل با وجود آن همه ذکاوتی که داشت باز نمی توانست هرگز به خواب هم ببینید که ایران صاحب یک رئیس جمهور غیر روحانی آن هم به سبک احمدی نژاد شود . یادم است وقتی خاتمی انتخاب شد گل آقا منتظر انتخاب معاون اول جدید بود چون خواننده ها از بس حبیبی را سوژه طنز او دیده بودند خسته شده بودند اما خاتمی هم حبیبی را به عنوان معاون اول خود انتخاب کرد .
گل آقا هم عکس خندانی از حسن حبیبی روی جلد زد در حالی که شاغلام داشت براش اسفند دود میکرد و میخواند : ای حبیب من ، ای عزیز من ، باز هم ، عشق روی تو شد نصیب من
.
شاید خالی از لطف نباشد که خاطره ای از گل آقا به قلم نیک آهنگ کوثر در اینجا بیاورم :
من یک آدم خیالباف و نسبتا پررو بودم. البته در گلآقا اندکی رودار شدم! تا قبل از رفتن به آن مجموعه، موقع حرف زدن با دختران دانشگاه سرخ و سفید میشدم، اما انگار بعد از گلآقایی شد، ماجرا برعکس شده بود!
اولین روزها، صابری گفت که برای خودت یک امضا درست کن، یک نام مستعاری چیزی، من هم گفتم “نیکان” که صدایم میزنند، یا “نیکآقا”. این را که گفتم، باید قیافه خدابیامرز را میدیدی. توی دلش داشت میگفت که این فسقلی، هنوز غوره نشده میخواهد پسوند آقایی ما را هم کش برود!
سیستم پرداخت گلآقا هیچوقت خوب نبود. انگار ارثیه توفیق به این مجموعه هم رسیده بود. هر از گاهی این مساله موروثی را با بدجنسی تذکر میدادم. خدا بیامرز هم البته با همان نگاه تیزش یک جوابی میداد…
کار کردن در بقیه نشریات یک تابو بود. امان از تابوشکنان! اما بعضیها خوش شانس بودند مثل من که چند کار میکردند، و یکی بدشانس میشد مثل ابوالفضل زرویی که تا رفت همشهری، به او گفتند یا اینجا، یا آنجا.
چیزی که حال میکردم، روحیه دادن به ما مقابل وزرای بازدید کننده بود. گاهی حس میکردم به هسته مبارکم هم نمیگیرمشان! این دیگر اوج پررو بازی بود. وزرای نسبتا بیچاره هم یک جوری از گلآقا حساب میبردند، حتی برای اینکه زشت کشیده نشوند و جلوی عیالات مربوطه آبرویشان نرود.
به من میگفت، تو چرا این آدمها را “کریه” میکشی؟ من هم بهانه می آوردم که چه کار کنم قیافهشان کج و کوله است؟ آخرش هم میگفتم من “کریهکاتوریستم”!
وقتی برای ثبت نام در فوق لیسانس دچار مشکل شدم، نامه نجات بخشی برایم خطاب دکتر افروز، رئیس وقت دانشگاه تهران نوشت:
برادرم، دکتر غلامعلی افروز،
از میان جوانان مستعد در هنر کاریکاتور، مقداری هم نصیب گلآقا شده. که چهره مقامات را دو جور میکشند. صاف و صوف، یا کج و معوج.
از میان ایشان، یکی همین نیک آهنگ کوثر است!
بسته به نظر جنابعالی است، یا مشکل قانونیاش را حل میکنی، یا منتظر عواقب آن میمانی.
امضا:
این نامه در آموزش دانشگاه آنقدر دست به دست شد که اصلا پرونده من را داشتند فراموش میکردند!
تذکرهای صابری با روان نویس سبز، روی قطعه کاغذهای کوچک همیشه به یاد ماندنی است. یادداشتها عمومی نمیشد، و وقتی از تو پاسخی میخواست، به خودت میگفتی وای به روزگارم، اما پیشش که میرفتی، ترست میریخت. همیشه یک جور جذبه معلمی خاص داشت.
روزی که فهمیدم میخواهد مجله را ببندد، با او صحبت کردم. گمان آخرین باری بود که اینقدر طولانی حرف زدیم. کلی گریه کردم بعدش. انگار آن روز داشت میگفت که رفتنش نزدیک است.
همیشه مشاور خوبی بود. خیلی بهتر از بقیه آینده را میدید. انگار میدانست چه بلبشویی قرار است بشود که رفت…

.
اسرائیل در رزمایش ۵ روزه از دشمن فرضی شکست خورد
آگاهان اقتصادی معتقدند پیشرفت و شکوفایی شدید کشور و بهبود وضع اقتصادی مردم مدیون همین دقت و نگاه تیز بینانه رئیس جمهور محترم می باشد .

هفت تیر ۷tir.com . برگرفته از وبلاگ یک دختر ترشیده :
این که می گویند درازدواج، تقدیر نقش اصلی را دارد واقدامات شما، تا قسمت نباشد، به جایی نخواهد رسید، کاملا درست است.
فرض کنید مریم بخواهد برای بازکردن بختش، خود وارد عمل شود.او تصمیم می گیرد به سراغ دوستان متاهلش رفته وازآنها بپرسد چطور شد که ازدواج کردند، آن گاه همان اقدامات را به عمل بیاورد. چه اتفاقی خواهد افتاد؟!:
مریم: شهرزاد جان! چه شد که با محمد ازدواج کردی؟
شهرزاد: خوب … می دانی که محمد همکارم بود… راستش من از او خوشم می آمد و سعی کردم با محبت و توجه، نظرش را جلب کنم…
{ مریم به پسر موردعلاقه اش در محل کار: پنجره را ببندید، خدای ناکرده سرما می خورید!
همکار : اصلا دوست دارم سرما بخورم تا دوست دخترم بیشتر نازم را بکشد. به شما ربطی دارد؟! (زیر لب) دخترهای این دوره و زمانه چقدر پر رو شده اند! }
***
مریم :شهره جان! تو چطور با همسرت آشنا شدی؟
شهره :آشنایی ما از یک دعوا شروع شد. او توی کارم دخالت کرد و من ناراحت شدم، با هم بحث تندی کردیم و…!
{ همکار مجرد مریم: خانم، به نظر من نباید این کار را این طور انجام می دادید…
مریم: به شما چه ربطی دارد؟ خجالت نمی کشید توی کار من دخالت می کنید؟!
همکارمجرد مریم: اصلا به درک! مرا بگو که خواستم کمکتان کنم! همین کارها را کرده اید که تا این سن مجرد مانده اید دیگر!! }
***
مریم : آزیتا، تو با عشق ازدواج کردی؟
آزیتا:نه. من آن موقع فکر کنکور و دانشگاه بودم! مادرم اصرارداشت ازدواج کنم.
{ مادرمریم: فلانی غلط کرده بیاید خواستگاری تو!او لیاقت پاک کردن کفش های تو را هم ندارد!!(این قسمت، واقعی است! )
***
مریم : فرشته تو کجا با همسرت آشنا شدی؟
فرشته: کنار دریا… من و او با کمی فاصله ازهم نشسته بودیم.او ازمن پرسید چرا تنها آمده ام شمال. من هم به شوخی گفتم آمده ام شمال، شاید از تنهایی در بیایم!
کنار دریا:
پسر جوان: شما تنها هستید؟
مریم: در حال حاضر بله…
پسر: آهان… همراهتان رفته چیزی بخرد؟
مریم : نه… من همراه ندارم!
پسر: پس چه همراه بی ذوقی دارید! توی هتل مانده؟!( بابا آی کیو!)
مریم: نه… من کلا تنها آمده ام…
پسر: واقعا نامزدتان اجازه داده شما تنهایی بیایید لب ساحل؟!( ای خدااااا!)
مریم : من اصلا نامزد ندارم، تنها آمده ام شاید اینجا از تنهایی در بیایم!
پسر: چه جالب! چون من وهمسرم برعکس شما آمده ایم اینجا تا با یک خاطره خوب و به طور توافقی از همدیگر جدا بشویم!
***
مریم : غزاله تو کجا با فرهاد آشنا شدی؟
غزاله: توی یک میهمانی. فرهاد همان جا عاشقم شد و ازمن خواستگاری کرد!
در یک میهمانی:
پسر: مریم ! آن دختری را که گوشه سالن نشسته می شناسی؟ می شود خواهش کنم از طرف من از او خواستگاری کنی؟!
***
مریم :ترانه تو چطور با رضا آشنا شدی؟
ترانه: رضا ازمن تقاضای دوستی کرد. قبول نکردم.اوهم شیفته نجابتم شد وآمد خواستگاری!
پسر: امکان دارد افتخار دوستی با شما را داشته باشم؟
مریم : نه خیر، من اهل این جور دوستی ها نیستم.
پسر:عجب امل عقب افتاده ای هستی.الان دیگراین افه خرکی ها(!) خریدار ندارد.لابد هنوز هم دختری! برو بابا… من دنبال موردی می گردم که open باشد!
(واقعیت تاسف انگیزی که این روزها کمابیش مشاهده می شود)
***
مریم: حمیرا تو واقعا اینترنتی ازدواج کردی؟
حمیرا: خوب بله…اوایل محلش نمی گذاشتم، اصلا دوستی های اینترنتی را مسخره می کردم… ولی آن قدر گیر داد تا راضی شدم!
پسر:asl plz !
مریم: من به دوستی اینترنتی اعتقاد ندارم.
پسر: bye !!
………………………………………………………………

خارج از دستور .
سردبیر : میدونم این مطلب هیچ ربطی به روز جهان زن نداشت اما تقصیر من نیست . وقتی هیچکدام از خانم ها مطلبی برای این روز ارسال نکردند ویحتمل اصلا یادشون نبود کار بیشتری از دست من بر نمیاد . این مطلب را هم از وبلاگ یک دختر ترشیده کش رفتم .

.
۱)عجب روزی بود. هنوز هیچی نشده، سکان فدراسیون را دستمان نگرفتیم مربی-مربی میکنند. مهلت نمیدهند. بابا یک چند روز فرصت بدهید ببینیم چه خبر است؟ با بچهها فدراسیون آشنا شویم… چیزی که زیاد است همین وقت است. انقدر در گوشمان مربی-مربی کردند، احتمالاً شب خواب مایلیکهن ببینم. بروم بخوابم سرم دارد میترکد.
.
۲)چه جلسهای بود. چقدر خندیدیم. از دست این برو بچز فدراسیون فوتبال. یکیشان که شیشه خیارشور است، رفته تمام کلیپهای سوتی دروازبانان را از یوتوب گرفته بود ریخته بود توی گوشیش. یکیش که کرکره خنده بود و حجمش کم بود را برایام بلوتوث کرد. خلاصه آنقدر خندیدیم نزدیک بود کارمان به بیمارستان بکشد. من بروم به خانم والده نشان بدهم.
۳)وای چه پدری درمیآورند این خبرنگاران و روزنامهچیها. ترکید این گوشی بینوای ِفلکزدهمان. اصلاً مراعات حال آدم را نمیکنند. هی بهشان میگویم: «چشم- دو روز فرصت بدهید. تقریباً مشخص شده است. معرفی میکنیم تا فردا پس فردا اینها» باز زنگ میزنند این مربی چی شد و فلان و بهمان. اصلاً گور بابای مربی. بروم یککمی فیفا ۲۰۰۷ بازی کنم. دیروز مجید جلالی ترکیب تیم برزیل را برای بازی فیفا ۲۰۰۷ بهام داد نمیدانم کجا گذاشتم. خدا کند مبایلش در دسترس باشد.
۴)عجب گرفتاری شدیم، امروز صبح یک عده دم در خانه تجمع کرده بودند، میگفتن: «اگه بخواین ما میتونیم مربی تیم ملی شیم… » به بچهها گفتم بروند ازشان شماره تماس بگیرند، اگر اوضاع خیلی بیخ پیدا کرد بهشان زنگ میزنیم.
۵)ببین کارمان به کجا کشیده که این فسقلیها هم سر به سرمان میگذارند همهاش تقصیر این مردم است از بسکه صبح نا شب هی مربی-مربی میکنند این بچهها هم یاد گرفتند. بهام میگه بابابزرگ میای بازیِ «گل یامربی» بهاش گفتم این دیگر چه جور بازیست همان گل یاپوچ است. میگه: آره انقده خوفه! یک تیکه کاغذ برداشت یکچیزی تویاش نوشت، مچاله کرد، دست به دست کرد، دستش را مشت کرد و من هم برای اینکه دلش را نشکنم از قصد اشتباه گفتم. بعد بهام گفت: دیدی اینکاره نیستی! بعد نیموجبی گل را بهام داد و پا به فرار گذاشت. کاغذمچاله شده را باز کردم دیدم نوشته قلعه نویی!
۶)از برنامه نود برمیگردم. از حال و روزم مپرس که سخت پریشان حالم.
همین یک فردوسیپور برایمان کافیست. مرتیکه دیوانهمان کرد. چند نفر به یک نفر؟ حالا که اینجوری شد یَک مربی بهتان نشان بدهم که آنورش ناپیدا. روی اعصاب من راه میروید ها. گوش نکردید بهتان گفتم-بهتان گفته بودم ۲ روز فرصت بدهید. تقصیر خودتان شد. حالا بکشید. مربی میخواین ها؟
.به قلم فرشاد یوسفی
طنز ورزشی - کتاب خاطرات - علی کفاشیان رئیس فدراسیون فوتبال

هفت تیر ۷tir.com : روزنامه اعتمادملی در شماره امروز خود نوشت ، شنيديم كه كوروش نيكنام نماينده زرتشتيان مجلس با استناد به بند ۱ ماده ۲۸ كه براساس آن انتخابشوندگان هنگام ثبتنام بايد اعتقاد و التزام عملي به اسلام و نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران داشته باشند توسط هيات نظارت رد صلاحيت شده است. پیش از این بسیاری از مسئولان سابق نظام و بعضی نمایندگان فعلی مجلس نیز به همین دلیل رد صلاحیت شده بودند . علی اشراقی نوه امام نیز از جمله رد صلاحیت شدگان بود . اما رد صلاحیت یک زرتشتی به دلیل اعتقاد نداشتن به اسلام از نکات جالب انتخابات این دوره است . ۰
برچسبها : كوروش نيكنام - رد صلاحیت - نماینده زرتشتیان در مجلس شورای اسلامی - کوروش نیکنام

هفت تیر ۷tir.com : نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه- یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالت های کاخ ورسای هدایت شد. سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به “موال” های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار می آید، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا….!
حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛ این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجره ای دید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی دستمال را با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بار آن را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجره ی گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت دور کرده باشد. گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می شود و محتویات آن به در و دیوار و سقف می پاشد. وضع از اول هم دشوارتر می شود. سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا می گذارد، از دستشویی بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان می دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی. می گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید من دو برابر این سکه ها به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف برینند!
و به این ترتیب ناصرالدین شاه یکی از اولین ایرانی هایی بود که در برخورد با تمدن غرب دچار “شوک آفتابه” شد و خود را باخت.
خاطرات ناصرالدین شاه - سلطان صاحب قران - موال - مستراح - سفر ناصرادین شاه به فرنگ
خب کجا بوديم؟
آهان راستي جايي نبوديم همين الان اومديم!
خب… دوربين من کدوومه؟! اوووهووووم!
با عرض سلام به همه و بقيه!
همانطور که ميدانيد اين روزها همهجا صحبت از اشتغال بانوان در اجتماع است و چنين موضوعي نقل همه مجالس است (البته همکاران اشاره ميکنند چرا خالي ميبندم. اين روزها هيچجا راجع به اين مسئله صحبت نشده!)
خيلي خب! حالا چرا ميزنين. خودمون اين مسئله رو بحث روزش ميکنيم!
همانطوري که ميدانيد اشتغال بانوان در اجتماع به سه دسته نامساوي تقسيمبندي ميشود!
دسته اول، دسته دوم و از همه مهمتر دسته سوم!
دسته اول شغلهايي هستند که خانمها به خوبي و بهتر از آقايان از عهده آن برميآ
يند مثل زبونم لال گلاب به روتون خانهداري و نگهداري و تربيت فرزندان و آشپزي و … (دور از جون شما البته!)
دسته دوم شغلهايي هستند که به طور مشترک هم آقايان وخانمها از عهده آن برميآيند؛ که البته بنا به دلايلي نامعلوم و ناشناخته! معمولا در اين شغلها خانمها به آقايان ترجيح داده ميشوند.
دسته سوم هم شغلهايي هستند که عمرنات پتاسيم! خانمها از پس آن برنميآيند؛ مثل قصاب و راننده کاميون! و… (به دليل نياز مبرمي که اين دسته مشاغل به سبيل دارند!)
البته راننده تاکسي از اين مسئله مستثني است و خانمهاي زيادي در اجتماع هستند که به اين شغل شريف مشغولند که از جمله آنها دنيا خانم ميباشد! بزرگي در اين زمينه ميگويد: “وايسا دنيا! وايسا دنيا! من ميخوام پياده شم”! (فک کنم منظورش از بزرگ رضا صادقي باشه!)
البته فعاليت خانمها فقط در همين سه جبهه خلاصه نميشود. بلکه محل اصلي عرض اندام و به عبارت صحيحتر پوززني اين قشر آسيبپذير و مظلوم! از آقايان، عرصه علم و دانش و کنکور و دانشگاه و از اينجور حرفها است. به طوري که پيشبيني ميشود در آينده نه چندان دور نسل پسرهاي تحصيل کرده منقرض گردد.
ده سال بعد…
.
.
.
.
پسر در مراسم خواستگاري: من بيکارم، سواد هم ندارم، هيچيام ندارم ولي در عوض عاشق دخترتونم(خانم دکتر و ميگه!) و به هر قيمتي که شده ميخواهم باهاش ازدواج کنم. هر سنگي هم که بندازين جلوي پام اونو بر ميدارم!
بووووووومب!
(به دليل دلخرلش بودن ما وقع! از نشان دادن اين صحنه معذوريم!)
پسر: بابا جون گفتم سنگ رو بندازين جلو پام نه رو سرم!
پنج سال بعد از ده سال بعد…
.
.
.هفت تير
.
گزارشگر: چيه آقا پسر چقدر خوشحالي؟ ميبينم که هووورا ميکشي!
آقا پسر: آخه نتايج کنکور اعلام شده و من در بين همهي پسرها رتبه اول رو کسب کردم!
گزارشگر: جدي! آفرين! تبريک ميگم. حالا رتبهتون چند شده؟
آقا پسر: پنجاه و سه هزار! فقط حيف که برا انتخاب رشته غير مجاز شدم!
راستي تا يادم نرفته! عرصه ورزش را هم نبايد فراموش کرد. خانمها ماشاالله در اين عرصه نيز حرفهاي زيادي براي گفتن دارند. (البته کلا هميشه خانمها حرف واسه گفتن زيا
د دارند!)
در همين راستا در خدمت يکي از بانوان ورزشکار و موفق اجتماع در رشته تيراندازي هستيم.
- سلام خانم! ضمن عرض تبريک به خاطر کسب مقام قهرماني در رشته تيراندازي. شما به عنوان يک زن ورزشکار موفق چه پيامي براي هم سن و سالاي خودتون دارين!
- بله! با عرض سلام، من پيام خاصي ندارم فقط همين جا از فرصت استفاده ميکنم و اين مدال رو تقديم ميکنم به پدر و مادر عزيزم. بقيه تيرهام رو هم تقديم ميکنم به خواهر شوهرم!
شايد يکي ديگر از مسايلي که باعث افزايش اشتغال بانوان در اجتماع شده است مسئله سربازي آقايون باشه و اين که خانمها با چنين مشکلي روبهرو نيستند. البته با کمي تفکر اين مشکل نيز قابل حل ميباشد. به طور مثال بنده در همين جا از فرصت استفاده ميکنم و براي حل اين مشکل از مسئولين محترم و عليالخصوص دکتر جاسبي! تقاضا مينمايم دوران خدمت سربازي را رايگان اعلام کنند! تا جوانان اين مرز و بوم راحتتر بتوانند اين دوران مقدس را سپري کنند!
بله ميفرموديم…
هم چنين تحقيقات دانشمندان نشان داده است که با زياد شدن فعاليت زن در اجتماع آمار مرگ و مير مردها به شدت افزايش خواهد يافت. چرا که مردان بيشتر تنها ميشوند و از خوشحالي سکته خواهند کرد! ضمن اين که همين دانشمندان بيکار در زمينه اشتغال زنان در اجتماع تحقيقات وسيع ديگري نيز انجام دادهاند. منتهي هنوز به نتيجهاي دست نيافتهاند!
نيازمنديهاي … (ضميمه رايگان)!
به يک منشي مسلط به زرنگار و فوتوشاپ نيازمنديم. (ترجيحا خانم، ترجيحا با قد متوسط و چشمهاي عسلي!!)
به يک ترجيحا” خانم نيازمنديم!
به يک سوپر مارکت، جهت استخدام يک منشي خانم نيازمنديم!
خانمي هستم زيبا، جذاب، پولدار و موقر و حسابي خانوم! البته من دنبال همسر نميگردم! فقط آگهي دادم دلتون بسوزه!
آب انگور با طعم سيب رسيد!
به يک دوست ايرانسلدار نيازمنديم! ترجيحا جنس مخالف! ترجيحا طرح قرمز فعال!
واقعا بعضی از مردم چقدر خوششانس هستند. کبوتر خوشبختی صاف میاد مینشینه روی شانه آنها. برعکس٬ بعضی از افراد هم خیلی بدشانس هستند و کبوتر خوشبختی صاف فضولات میریزه روی سرآنها.
چند سال پیش که تازه آمده بودم کانادا با یک جوان آس و پاس ایرانی بصورت اتفاقی آشنا شدم که کنار خیابان هات داگ میفروخت. میگفت ساعتی شش دلار میگیره. خیلی دلم برایش سوخت. شمارهاش را گرفتم که اگر کار مناسبی برایش پیدا کردم خبرش کنم. آدم زحمتکش و سادهای بنظر میرسید.
گذشت و گذشت و هیچ ارتباطی بین ما نبود تا اینکه امروز سر چهار راه موقعی که منتظر سبز شدن چراغ بودم دیدم راننده یک ماشین هومر برایم دست تکان میدهد. هرچه دقت کردم راننده را نشناختم. مرا به اسم صدا کرد. جلو رفتم ولی قیافهاش آشنا نبود. تعجب کرده بودم. فکر میکردم اشتباهی گرفته. وقتی خودش را معرفی کرد و گفت همون جوان آس و پاس هات داگ فروش است از تعجب خشکم زد. چه شیک شده بود. باورم نمیشد اینهمه تغییر. هفت تير
باهم رفتیم قهوهای خوردیم و از او پرسیدم: لاتاری٬ چیزی برنده شدی؟
کلی خندید و جریان پولدار شدنش را تعریف کرد.
ظاهرا یکروز صبح خیلی زود این بدبخت بینوا برای انجام یک کار بانکی وارد محلی میشود که یکی از آن دستگاههای بقول خودمان «عابر بانک» نصب شده بوده و همینکه کارت بانکی اش را وارد دستگاه میکند یک جوان سیاه پوست لوله اسلحه کمریاش را پشت سرش میگذارد و میخواهد مبلغی را از حساب بانکی بیرون کشیده و به او بدهد. این بیچاره فلک زده هم هرچه قسم میخورد که حساب بانکی اش خالی خالی است و فقط میخواسته موجودی اندکش را چک کند٬ مورد قبول جوان سیاهپوست نمیشود. در همین موقع یکنفر دیگر وارد آنجا میشود که قبل از اینکه موفق به فرار شود٬ جوان سیاه پوست سعی میکند او را هم گیر بیاورد و حسابش را خالی کند. ظاهرا بین آن دو درگیری و کشمکش میشود و جوان سیاه پوست هول میشود و شروع به شلیک کردن میکند و بلافاصله پا به فرار میگذارد. هیجکدام از گلوله ها مستقیما به کسی اصابت نکرد مگر یکی از آنها که در اثر کمانه کردن به دیوار سنگی آنجا صاف میخورد به کپل این دوست ایرانی ما.
خلاصه بیچاره را با آمبولانس به بیمارستان میبرند و در آنجا بستری میکنند. فردای آنروز رئیس بانک مربوطه به عیادتش میآید و یک چک یک میلیون دلاری به او میدهد و از او میخواهد موضوع را پیگیری نکند و لطمهای به اعتبار آن بانک نزند.
حالا متوجه شدید وقتی میگم خدا شانس بده٬ یعنی چی؟
ما حتی از مغزمان هم نمیتوانیم پول دربیاوریم درحالیکه کپل و باسن بعضیها برایشان پول میآورد. خدا٬ شانس بدهد.
حالا از فردا نروید جلو بانکها خم شوید به امید اینکه گلولهای به ماتحتتان بخورد و پولدار شوید!
کسب درآمد
این ماجرای قاتل فراری هم داستانی شدهها! اینروزها در اصفهان هرجا میروی حرف این مرد ۲۷ سالهی ترک قشقایی و برادر ۱۶ساله و مادرش است. واکنش مردم بیشتر، توام با ناباوری و شوخی و خنده و کمی هم ترس، است. بازار شایعات پیرامون تهدیدات و اعمالش هم که داغِ داغه… این دیالوگها و مونولوگها قسمتی از حرفهایی است که امروز از دوستان و اطرافیان شنیده و دیدهام. عجب تبحری داریم ما، در ساختن شایعه!…
۱. صبح، قبل از اینکه بیام دانشگاه، مادربزرگم زنگ زده، میگه: «گفتن تهدید کرده که امروز یک دختر دانشجو را میکشه. اگر کسی تو خیابون ازت پرسید دانشجویی؟! بگو: نه! محصلم. یک عالمه نذر و نیاز کردهام. مراقب باشها!»
۲. جلوی در دانشگاه ایستادهایم منتظر سرویس دانشگاه. یک نفر از حراست میآید و همه را(که بیشتر هم دختر هستند) راهنمایی میکنه داخل و میگوید: «۵ دقیقهی دیگر اتوبوس میآید. بفرمایید داخل دانشگاه. بعد بیایید بیرون!» . هفت تير
۳. - دیروز عصر، یک دختر را توی خیابون «میر» کشته.
- تو از کجا میدونی؟! من امروز صبح از میر رد شدم. هیچ خبری نبود.
- سادهای ها! صدایش را که در نمییارن! من رفتهبودم آرایشگاه. یکنفر مامور اطلاعات بود. همون موقع موبایلش زنگ خورد و این خبر را بهش دادند! (احتمالاً، خواهر «دوم» چهارخونه بوده!!)
۴. میگویند: تهدید کرده که امروز میخواد توی دانشگاه اصفهان بمب بگذاره. خیلی مراقب باش! شب خودم مییام دم آموزشگاه، دنبالت.
۵. میگویند: یک دختر دبیرستانی را کشته. برای همین جلوی هر مدرسه دخترونه یک مامور گذاشتهاند. خیلی مراقب باش. سوار تاکسی و اینها هم نشو. فقط اتوبوس. زود برگرد خونه.
۶. امشب توی دانشگاه، جُنگ بود. ساعت ۶:۳۰ شروع میشد تا حدوداً ۹ شب ولی به خاطر همین مسئله، خبر دادند که جنگ کنسل شده. حالا معلوم نیست تکلیف آن دو شب کنسرت دانشجویی چی میشه.
۷. کلاسهای آموزشگاه زبان، تمام شده. والدین آمدهاند دنبال دخترهایشان… «مامان! هنوز ما را نکشتهاند!» دختر با خنده این را میگه و میره به طرف مادرش.
۸. توی کلاس فقط حرف این ماجرا بود. معلممان هم نیومده بود. بچهها میگفتن :حتماً کشته شده!»
۹. میگویند: یکجا، عکس قاتل را، به قیمت ۵۰ تومان به مردم میفروختهاند!
۱۰. توی اتوبوس نشستهام. دو دختر دانشجو هم صندلی جلو نشستهاند و مردی حدوداً ۵۰،۶۰ساله ایستاده و تکیه داده به میلهی جلوی صندلی دخترها. درحالی که تغریباً تمام صندلیهای قسمت مردانه، خالیست. یکی از دخترها، کمی در مورد همان ماجرای قاتل فراری صحبت میکند و بعد به محض اینکه صندلی کناری خالی میشود. درحالی که با تردید به مرد نگاه میکند، جایش را عوض میکند.
۱۱. در اخبار شبکه اصفهان به مدت چند دقیقه، عکس قاتل و مادر و برادرش را نشان میدهند و از مردم میخواهند که با حفظ آرامش، «به فرزندانشان در نیروی انتظامی، در شناسایی قاتل کمک کنند.»
۱۲. - عکس قاتل فراری را دیدی؟!
- نه! صبرکن بلوتوثمو روشن کنم. بفرست واسم.
- اِِِِِِِ!… من اینو دیروز دم دانشگاه دیدم! به جان تو!!
قاتل اصفهانی - عکس
صبح كه داشتم بطرف دفترم مي*رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود.
تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زد و اومد تو و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!
خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشگي. براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم. هفت تير
وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر مي كنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.
وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم. دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم.
خواهش مي كنم، در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز «تولدت مبارك» رو مي خوندند.
در حاليكه من اونجا… رو اون كاناپه نشسته بودم… لخت مادرزاد
سردبیر : با توجه به فشار اقتصادی ای که طرح نیروی انتظامی ممکن است به خانواده ها وارد کند بنده تصمیم گرفتم با یک طرح ابتکاری پوششهای نامناسب قدیمی را Compatible با ارزشها نموده و سهمی هرچند ناچیز داشته باشم.این طرح که “سپر عفاف” نام دارد زیر لباس پوشیده می شود و نه تنها برجستگی ها را حذف می نماید بلکه با برجستگیهای گمراه کننده زیادی که دارد فرد بدنگاه را گیج کرده و از کار می اندازد.
این طرح کاملا بومی بوده و هیچ مشابه خارجی ندارد و امیدوارم با حمایت مسئولین به تولید انبوه برسد




آخرين مطالب مورد بحث