هفت تیر

اخبار هفت تیر

عضویت در هفت تیر

نوشته‌های تازه

  • دادستان زنجان رسما اعلام کرد : مددی و دختر مورد تعرض ، صیغه بوده اند
  • آیا قطبی بخاطر همسرش پرسپولیس را در گرمای ۵۰ درجه به امارات برد ؟
  • تجارت پرسود خرافات در تهران : پیلم بده تا فالت بگیرم
  • گروگان گیری ۱۶ نظامی ایران و قتل ۶ نفر از گروگان ها توسط جندالله
  • آیا احمدی نژاد شلوار ش را خیس کرده ؟
  • روزی که خانه ما دزد زد و خاطره من از آگاهی و دادگاه
  • نشستن خانم های مانتویی در ردیف های اول تالار وحدت ممنوع شد
  • مددی آزاد شد و دانشجویانی که او را رسوا کردند همچنان در زندان به سر می برند
  • تصویری از یک جراحی عجیب : پیوند دست به پا
  • گران ترین های لیگ برتر
  • وام ۶۵ میلیون دلاری ایران برای توسعه برق رسانی در سری لانکا
  • احمدی نژاد : اطلاع دقیق دارم که همه سربازان و نیروهای نظامی آمریکا با ما هستند.
  • دانلود فرم جمع آوری اطلاعات اقتصادی خانوار برای دریافت نقدی یارانه
  • فیلم شلیک سرباز اسرائیلی به پای یک مبارز دستگیر شده فلسطینی
  • اقدام غیر قانونی پلیس تهران در نظارت بر محتویات خصوصی موبایل های مردم

آخرين مطالب مورد بحث

  • محسن قم: در آیا احمدی نژاد شلوار ش را خیس کرده ؟
  • من-اصفهان: در آیا قطبی بخاطر همسرش پرسپولیس را در گرمای 50 درجه به امارات برد ؟
  • محسن قم: در گروگان گیری 16 نظامی ایران و قتل 6 نفر از گروگان ها توسط جندالله
  • محسن قم: در دادستان زنجان رسما اعلام کرد : مددی و دختر مورد تعرض ، صیغه بوده اند
  • علی-اصفهان: در دادستان زنجان رسما اعلام کرد : مددی و دختر مورد تعرض ، صیغه بوده اند
  • علی-اصفهان: در دادستان زنجان رسما اعلام کرد : مددی و دختر مورد تعرض ، صیغه بوده اند
  • استاد علی ارباب و سرورهمتون-اسفهون: در تجاوز به دختر شش ساله در زیر زمین رستوران در تهران
  • استاد علی ارباب و سرورهمتون-اسفهون: در تجاوز به دختر شش ساله در زیر زمین رستوران در تهران
  • استاد علی ارباب و سرورهمتون-اسفهون: در تجاوز به دختر شش ساله در زیر زمین رستوران در تهران
  • ستاره_تهران: در دادستان زنجان رسما اعلام کرد : مددی و دختر مورد تعرض ، صیغه بوده اند
  • X: در دادستان زنجان رسما اعلام کرد : مددی و دختر مورد تعرض ، صیغه بوده اند
  • X: در احمدی نژاد : اطلاع دقیق دارم که همه سربازان و نیروهای نظامی آمریکا با ما هستند.
  • طبا طبا یی از قم - در احمدی نژاد : اطلاع دقیق دارم که همه سربازان و نیروهای نظامی آمریکا با ما هستند.
  • طبا طبا یی از قم - در دانلود فرم جمع آوری اطلاعات اقتصادی خانوار برای دریافت نقدی یارانه
  • سعید: در آدرس و شماره تلفن سفارت خانه هاي كشور ها در تهران


  • خانه
  • ابر برچسبها
  • آیین نامه نظرات
  • << سفارش تبلیغات >>
  • درباره ما
تیر ۳۱

ارسال یک ساختمان بانک توسط پست

مطالب ادبي و تاريخي, اخبار داغ, داغ ۳۴ نظر »
parcel_post_bank
هفت تیر ۷tir.com  :  اداره پست آمریکا علاوه بر فرستاندن  نامه های عادی در کنارش کار حمل و نقل بعضی چیزها و وسائل رو هم انجام میده، مثلا یه مشتری میتونه گل و گیاه، حشره، و یا حتی حیوانات خونگی رو هم بفرسته. برای مثال یه بار یه نفر واسه تحقیق، یه توپ فوتبال، یه چکش و یه جفت چوب اسکی روی آب رو بدون چیز دیگه ای به جز تمبر فرستاد تا ببینه چی میشه !!! اما بزرگترین چیزی که تاحالا توسط اداره پست آمریکا فرستاده شده، یه بانک بوده ! یه بانک بزرگ و واقعی !

البته از اونجایی که خود ساختمان ساخته شده بانک رو که نمیشه توسط پست فرستاد، برای همین بهترین راه برای فرستادن بانک اینه که همه آجرهای اونو دونه دونه بفرستن !

در یک ژانویه سال ۱۹۱۳ اداره پست پارسل (Parcel Post Service) در آمریکا تاسیس شد.کار این شرکت خدماتی، فرستادن بسته ها یا همون نامه ها بین دو نقطه بود، این شرکت خدماتی به منظور تسهیل کار حمل و نقل اجناس تولیدی روستایی ها و دامدارن و نیز ارائه خدمات پستی تاسیس شده بود.

آقای کولتارب (W. H. Coltharp) که یه تاجر جوون تو شهر ورنال (Vernal) بوده، تصمیم میگیره که یه ساختمان بسازه و اون به نام پدرش وقف کنه، بعد از رایزنی با مقامات محلی به این نتیجه میرسه که در گوشه خیابان اصلی ساختمانی رو برای یه بانک جدید تاسیس کنه.

تا اینجای کار مشکلی وجود نداشته، ولی نوع آجری که آقای کولتارب برای ساخت ساختمانش انتخاب کرده بوده، آجری بوده که در لیک سیتی (Salt Lake City) در ۴۲۷ مایلی شهر ورنال درست میشده و هزینه انتقال ۸۰,۰۰۰ قطعه آجری که برای ساخت این ساختمان نیاز بوده  ۴ برابر قیمت خود آجرها میشده ! برای همین آقای کولتارب دست به خلاقیت جالبی میزنه و تصمیم میگره که آجرها رو با استفاده از اداره پست پارسل که خدمات ارزونی ارائه میداده بفرسه !

آقای کولتارب  آجرها رو تو بسته بندی هایی که وزن هرکدوم کمتر از ۵۰ پوند -ماکزیمم وزن مجاز هر بسته برای پست- بسته بندی کرد و در هر انتقال به پست، تعداد زیادی بسته در حد یک تن رو میفرستاده. و به این ترتین آقای کولتارب همه ۸۰,۰۰۰ هزار قطعه آجر رو به ورنال میفرسته.وقتی که اداره پست توسط بسته های آجر پر شده بود، رئیس پست خونه به شدت عصبانی شده بوده. بعد از اینکه همه آجرها به مقصد رسیده شدن، اداره پست قانونونش رو تغییر داد که دیگه کسی نتونه همچین سوء استفاده ای انجام بده، بنا براین قانونی رو اضافه کردن که هر فرستنده و گیرنده در هر روز فقط میتونن ۲۰۰ پوند رو ارسال یا دریافت کنن و در توضیح این قانون هم اضافه کرن که ” قصد از اضافه کردن این قانون جلو گیری از فرستادن ساختمان توسط اداره پسته “!

این بانک همان موقع ساخته شد و به نام ” پارسل پست بانک” نامگذاری شد. این بانک هنوز هم وجود داره و وبه عنوان شعبه ای از بانک یهودی ها ها خدمات ارئه میده. این بانک در غرب خیابان اصلی شهر ورنل قرار داره .
.

انتقال ساختمان توسط پست - پست بانک آمریکا - ارسال ساختمان - ارسال خانه - اداره پست آمریکا - سایت  پست

تیر ۱۷

کامل ترین گزارش تصویری به مناسبت فرا رسیدن سالروز ۱۸ تیر

اخبار سياسي, گزارش, مطالب ادبي و تاريخي, گزارش تصويري, اخبار داغ, داغ ۱۰۳ نظر »

عکس 18 تیر پوستر 18 تیر هیجده تیر

هفت تیر ۷tir.com : صبح روز سه شنبه ۱۵ تیرماه ۱۳۷۸، عابرانی که در تب وتاب فضای دگرگون شده پس از دوم خرداد ۷۶، بیشتر از همیشه به پیشخوان روزنامه فروشی ها سر می کشیدند، دیدند که یک روزنامه با تیتری سراسر متفاوت از تمامی روزنامه های آن روز صبح، پیش رویشان است.
روزنامه سلام با این تیتر منتشر شده بود: “سعید اسلامی پیشنهاد اصلاح قانون مطبوعات را داده است”

عکس روزنامه سلام 18 تیر

روزنامه سلام (۱۵ تیر ۷۸)

 

 

در آن روزها، که بحث تصویب قانون جدید مطبوعات در مجلس پنجم داغ تر از همیشه بود، کمتر کسی را می شد پیدا کرد که درباره سعید اسلامی یا امامی چیزی نشنیده باشد یا نداند.
او که سال ها معاون وزیر اطلاعات بود، در پی وقوع قتل های زنجیره ای در پاییز ۱۳۷۷، به عنوان متهم ردیف اول معرفی و بازداشت شده بود. اما پس از مدتی گفته شد که در زندان با استفاده از داروی نظافت خودکشی کرده است….

 

و اما ادامه ماجرای ۱۸ تیر ۷۸ :

 

 

سعید امامی در مرکز دایره ای از رازها و ابهام ها نشسته بود و هرآنچه به او مربوط می شد، جذاب تر یا مهم تر از آن بود که کسی به سادگی از کنارش بگذرد.
و “سلام” بانگی رها کرده بود که پژواکش تا روزها ادامه داشت. نمایندگان اکثرا محافظه کار مجلس پنجم، که در کش و قوس محدود ساختن قانون قبلی مطبوعات بودند، از نسبت دادن طرح آنان به سعید امامی برآشفتند و وزارت اطلاعات از مدیر مسوول روحانی “سلام”، به دلیل چاپ سند محرمانه، به دادگاه ویژه روحانیت شکایت برد.
به این ترتیب، یک تیتر تکان دهنده، نقطه آغاز ماجرایی پر حادثه شد.
بعدها معلوم شد که رهبر حامی اصلی طرح تهیه شده توسط سعید امامی بوده است زیرا رهبر در یک اقدام بی سابقه در دستوری به مجلس بعدی خواستار آن شد که مجلس به طرح تصویب شده در مجلس قبل دست نزند و آن را اصلاح نکند .
غروب روز بعد، معلوم شد که چاپ چنین جمله ای می تواند به بهای تعطیلی روزنامه ای، حتی به اهمیت و وزن سیاسی “سلام” تمام شود.
صبح پنج شنبه، بدون “سلام” آغاز شد و شب آن روز آبستن رویدادهای حیرت آور دیگری بود.
و به این ترتیب … :

۱۵ تیر ۱۳۷۸: انتشار نامه فوق محرمانه سعید امامی در روزنامه سلام.
۱۶ تیر ۱۳۷۸: تصویب کلیات طرح اصلاح قانون مطبوعات.
۱۷ تیر ۱۳۷۸: توقیف روزنامه سلام.
۱۸ تیر ۱۳۷۸: …

 

اولین جرقه نا آرامی ها

پنج شنبه شب، تعدادی از دانشجویان ساکن کوی دانشگاه تهران در خیابان کارگرشمالی (امیر آباد شمالی)، در اعتراض به توقیف روزنامه سلام گرد هم می آیند. دانشجویان، خواستار رفع توقیف از سلام و عدم تصویب طرح اصلاح قانون مطبوعات در مجلس هستند.

ادامه اعتراض از محوطه کوی دانشگاه به خیابان کشیده می شود. ماموران نیروی انتظامی و پس از مدتی، نیروهای دیگری که ” لباس شخصی” خوانده شده اند، نیز از راه می رسند.
نیمه های شب، درگیری مختصری میان دانشجویان و ماموران نیروی انتظامی روی می دهد. دانشجویان پس از سنگ پرانی، یکی از سربازان نیروی انتطامی را به گروگان با خود به داخل خوابگاه دانشجویی می برند و پس از مدتی، رهایش می کنند. به نظر می رسد که ماجرا پایان گرفته، اما حوادث مسیر دیگری دارد.
نیروهای انتظامی، که گفته می شود لباس شخصی ها نیز همراه آنان بوده اند، در نخستین ساعات بامداد جمعه ۱۸ تیر ماه وارد محوطه کوی دانشگاه می شوند تا از آن پس ۱۸ تیر، در تقویم ها معنای دیگری داشته باشد.
بسیاری از دانشجویان کتک می خورند و بازداشت می شوند. چیزی به صبح نمانده، اما در مدتی اندک، کوی دانشگاه به هم ریخته و دگرگون شده است. مهاجمان رفته اند و دانشجویان زخمی را در اتاق های آشفته، کنار وسایل و در ها و پنجره های شکسته به حال خود رها کرده اند.

تصویری از اتاقهای خوابگاه کوی دانشگاه پس از حمله پلیس و انصار.

راهروهای خوابگاه که توسط دانشجویان دیوارنویسی شده است

احتمالا تصویر یکی از اتاقهای ساختمان ۲۲ کوی.

محسن جمالی، چشم خود را در اثر برخورد گاز اشک آور از دست داد

مسجد کوی

شهر، جمعه با خبری هولناک از خواب برمی خیزد و پس از آن درگیری ها تا پنج روز ادامه می یابد.
امیر آباد شمالی، خبر سازترین نقطه ایران است، اما موج تطاهرات و اعتراضات به سایر خیابان ها هم کشانده شده. نیروهای ضد شورش در سراسر شهر حاضرند و روزنامه ها در روز، گاه تا سه نوبت چاپ می شوند.

خبرهای ضد و نقیض، لحظه به لحظه منتشرمی شوند و مقامات می کوشند با حضور در جمع دانشجویان، آنان را متقاعد کنند که پیشرفت اصلاحات، محتاج دوری از تنش و خشونت است.

محتشمی پور و هادی خامنه ای برای سخنرانی در جمع دانشجویان حاضر می شوند

دانشجویان شنبه در امتحان های آخر ترم شرکت نمی کنند و به نشانه اعتراض در کوی متحصن می شوند. دانشجویان ، دختر هاشمی رفسنجانی، رییس جمهور پیشین جمهوری اسلامی را بین خود نمی پذیرند. موسوی لاری، وزیر کشور برای دانشجویان سخنرانی می کند اما دانشجویان انتظار حضور خاتمی در بین خود را دارند.
درگیری، به ویژه در اطراف کوی دانشگاه، میدان انقلاب و دانشگاه تهران ادامه دارد.

بر اساس آخرین خبرها، کشته شدن یک نفر، عزت ابراهیم نژاد که آن شب مهمان کوی دانشگاه بوده، قطعی است. اما اطلاع دقیقی از میزان مجروحین و بازداشت شدگان در دست نیست، گرچه گفته می شود یک دانشجوی پزشکی، چشم راست خود را در جریان حملات از دست داده است.

پدرعزت ابراهیم نژاد، که در نا آرامیهای تیر ماه ۱۳۷۸ جان خود را از دست داد :

پس از این حادثه درگیری ها شدت بیشتری می گیرد :


مقامات دانشگاه تهران، از میلیاردها ریال خسارت به کوی دانشگاه سخن می گویند. وزیر علوم استعفا کرده، اما محمد خاتمی، رییس جمهوری با این استعفا موافقت نکرده است.
همه مسوولان از محکومیت حوادث روی داده و حمله به خوابگاه دانشجویان سخن می گویند. آیت الله خامنه ای، رهبر نظام، دانشجویان را فرزندان خود می خواند ! و می گوید که قلبش از این اتفاق جریحه دار شده. اما حوادث سر باز ایستادن ندارد.

تصویر صفحه اول روزنامه خرداد - ۱۹ تیر :

و سپس اعتراضات بالا گرفت…

اعتراض دانشجویان ابتدا متوجه حمله به کوی دانشگاه تهران بود اما رفته رفته حاکمان جمهوری اسلامی هدف اعتراض های تند قرار گرفتند

یکی از ساختمانهای کوی که مشرف به خیابان کارگر است :

احمد باطبی پیراهن خونین دوستش را بر سر دست گرفته است. این عکس در صفحه اول مجله انگلیسی زبان اکونومیست چاپ می شود. احمد باطبی در ابتدا به اعدام محکوم می شود! او چندروزی است که به آمریکا رفته است (پس از تحمل ۹ سال عذاب)…

عکس تاریخی احمد باطبی که روی صفحه اول مجله اکونومیست چاپ شد

عکس جدید احمد باطبی مقابل کنگره آمریکا

سید علی خامنه ای طی یک سخنرانی حمله به کوی دانشگاه را به ورود افراد به خانه دیگران تشبیه می کند. وی در جمع بسیجیان می گوید : «حتی اگر عکس مرا پاره کردند شما واکنشی نشان ندهید» و صدای گریه بسیجیان از بلندگوی مسجد دانشگاه تهران به گوش می رسد.

اما اعتراضات همچنان ادامه دارد و پس از این سخنرانی شدت عمل نیروها بیشتر می شود ؛ گوئی سناریو از سوی حکومت به گونه ای دیگر نوشته شده است !

اما پاسخ اعتراضات از سوی لباس شخصی ها و ماموران اینگونه داده شد : عکس 18 تیر

غروب سه شنبه ۲۲ تیر ماه، دانشگاه تهران را دود به تمامی گرفته است. شلیک گاز اشک آور و آتش های برافروخته، چشم ها را می سوزاند.دانشگاه تهران تقریبا در محاصره است و دانشجویان راهی برای خلاصی و رسیدن به کوی دانشگاه می جویند. نیروی انتظامی و لباس شخصی ها از میدان انقلاب و دانشگاه ، راهی کوی دانشگاه شده اند و دانشجویان به داخل کوی عقب می نشینند.


شهر با حضور نیروهای نظامی و بسیج رنگ و بوی حکومت نظامی را دارد.دیگر نمی توان به کوی یا دانشگاه رفت. تلویزیون انحصاری جمهوری اسلامی خبر از پایان یافتن آشوب های چند روز اخیر می دهد. شیشه های شکسته یک بانک، ملاک آشوب است و حضور نیروهای مسلح بر سر هر چهار راه نشان نظم. اخبار با نشان دادن یک موتور آتش گرفته، ترس از هرج و مرج را به مردم القا می کند. حالا نیروهای نظامی کنترل شهر را به طور کامل در دست می گیرند.

شلیک هوایی یکی از لباس شخصی ها

با پیام سید علی خامنه ای و تبلیغات تلویزیون قرار می شود تا روز چهارشنبه « اقشار مختلف مردم » برای اثبات همبستگی مردم و نظام به خیابان بیایند.

امروز چهارشنبه است و آن ها به خیابان آمده اند… چهارشنبه ۲۳ تیر، کسان دیگری در خیابان هستند. آنها عکس های آیت الله خامنه ای را در دست دارند و در حمایت از وی و نظام شعار می دهند.
شب در کوی دانشگاه ساکت تر از همیشه است و دانشجویان در اتاق های نامرتب، ناباورانه به آنچه پشت سر گداشته اند، فکر می کنند. نیروهای انتظامی در بیرون کوی مشغول نگهبانی هستند.
شهر آرام گرفته، اما طنین حوادث این چند روز، تا مدت ها ادامه دارد.

**********

پایان ماجرا

.
.

پس از حادثه، چند نفر به عنوان رهبران تظاهرات خیابانی در تلویزیون ظاهر شدند!!!

و سرانجام، چند تن از ماموران نیروی انتظامی به خاطر حمله به کوی دانشگاه تهران، محاکمه شدند. تنها یک سرباز ساده به جرم سرقت خودسرانه یک ماشین ریش تراش به ۹۰ روز زندان محکوم شد. مقامات جمهوری اسلامی اعلام کردند تنها کشته این جریانات عزت الله ابراهیم نژاد، مهمان ساکنان خوابگاه بوده است و هرگز معلوم نشد چه کسی چشم شاگرد برتر کنکور را کور کرده است، چه کسی با لباس شخصی در خوابگاه تیراندازی می کرده، چه کسی دستور حمله به کوی را صادر کرده…

یکی دیگراز قربانیان این حوادث اکبر محمدی است که پس از تحمل شکنجه و زندان به دست ماموران دراوین کشته شد؛

آخرین وداع اکبر محمدی با مادرش :

پدر و مادر اکبر محمدی در مراسم خاکسپاری فرزندشان :

منوچهر محمدی در مراسم برادرش اکبر لباسهای او را به تن کرده است :

مادر اکبر محمدی به همراه خواهر عزت ابراهیم نژاد :

و تحرکات سالهای پس از سال ۷۸ !


.
قبلی : بازخوانی حوادث هجده تیر وقتل های زنجیره ای در گفتگو با سید مصطفی تاج زاده

.

راه های عبور از فیلتر :
۱ - دانلود نرم افزار کم حجم برای حذف کامل فیلتر از روی اینترنت شما
.
۲ - برای مبارزه با فیلترینگ غیر قانونی در ایران سایت هفت تیر ربات فیلتر شکن را در یاهو مسنجر راه اندازی کرد . آیدی زیر را add کنید و سپس با نوشتن کلمه هفت تیر یا ۷tir از او فیلترشکن دریافت کنید . این ربات در ۵۰ درصد زمانها آنلاین است و در زمانی که آفلاین است می توانید برایش آفلاین بگذارید تا بلافاصله بعد از آنلاین شدن برای شما فیلتر شکن ارسال کند . بیش از یک بار آفلاین نگذارید .
id : filter.robot
.

هیجده تیر - روزنامه سلام - عکس روزنامه خرداد - تیتر روزنامه

خرداد ۰۸

یک روز با زندگی رضا خان

مطالب ادبي و تاريخي, از كتاب خاطرات ۱۶۰ نظر »

عکس رضا خان
هفت تیر ۷tir.com 
:  زندگانی خصوصی رضاشاه به قدری نظم داشت که حتی آب خوردن و سیگار کشیدن وی از روی ساعت و دقیقه بود. مثلاً هر وقت به ساعت خود نگاه می‌کرد، پیشخدمت می‌فهمید که در این دقیقه گیلاس آبخوری یا فنجان مخصوص چای را باید بیاورد.
او چهار ساعت بعد از نصف‌ شب بیدار شده و لباس پوشیده آماده می‌شد قبل از سلطنت به وسیله اسب یا درشکه و بعد از سلطنت (که قدری پیر و شکسته شده بود) سوار اتومبیل شده و هر روز به یکی از سربازخانه‌ها و مؤسسات ارتش سرکشی می‌کرد و آخرین مؤسسه‌ای را که بازدید می‌نمود دانشکده افسری بود.
بعضی از اوقات سرزده وارد طویله‌های ارتش شده و با دستمال خود به پشت اسبها کشیده اگر خوب تیمار و شستشو نشده بودند مهترها را با دست خود شلاق می‌زد.
وقتی از بازبینی‌های نظامی فراغت حاصل می‌کرد ساعت پنج و نیم بعد از نصف شب بود آن وقت سینی ناشتائی و یک منقل پر از آتش در جلو او حاضر و پس از صرف صبحانه همانطور با لباس ساعتی استراحت می‌نمود.
ساعت هفت صبح رئیس شهربانی را می‌پذیرفت و در همین ساعت بود که پایه‌‌های دیکتاتوری خود را قدری مستحکم‌ تر می‌نمود.
گزارشهای جنایتکارانه در همین ساعت به عرض می‌رسید و اوامر سهمگین که احیاناً متضمن نابود ساختن عائله‌ها و افراد بیگناه بود در همین ساعت صادر می‌گردید.
من می‌گویم که منشاء آن اعمال خونین از همان گزارش‌ها سرچشمه می‌گرفت دیگران می‌گویند که آن اعمال خود ناشی از (اوامری) بود که در همین ساعت صادر می‌گردید.
من می‌گویم گناهکار شهربانی بود مردم می‌گویند رضا شاه ـ ولی آینده نزدیک که تاریخ قضاوت عادلانه خود را آشکار خواهد ساخت گناهکار حقیقی به چنگ خواهد آمد.
ساعت هشت، آن ساعت شوم و سبعیت را پشت سر گذاشته، شاه در پشت میز خود قرار می‌گرفت در این ساعت رئیس ستادو سران لشگر بار می‌یافتند. در این ساعت یک سرباز خشک با زیردستان خود تماس یافته و هر روز یک دستور جدیدی برای تکمیل قدرت نظامی ایران صادر می‌شد…
ساعت نه یا هیئت‌وزرا و یا یکی دو نفر وزیر در دفتر شاه حضور می‌‌یافتند بیشتر از همه، وزیر دارائی و راه و پیشه و هنر و کشاورزی احضار و کمتر روزی می‌گذشت که یکی از این وزرا مورد عتاب و فحش‌کاری قرار نگیرند.
چه فرقی می‌کند… ‌آن روز این وزراء کار نمی‌کردند و از شاه فحش می‌خوردند ولی امروز نیز کار نمی‌کنند و از ملت «جرائد» فحش تحویل می‌گیرند.
ساعت ده رئیس د فتر مخصوص شرفیاب و گزارشات و عریضه‌های واصله را به عرض می‌رسانید.
رئیس‌دفتر مخصوص نیز می‌دانست که از «یاسا» و قواعد مخصوصی که شاه برای جمیع امور وضع کرده است نباید تجاوز نماید.
او می‌دانست کدام یک از عریضه‌های واصله را باید تماماً به عرض رسانیده وکدام یک را به طور خلاصه گزارش داده و به مراجع مربوطه به امضاء‌خودش ارسال دارد.
بعضی از این مراسلات مایه خوش‌بختی یک خانواده شده و برخی از آنها دودمان یک عائله را به باد می‌داد ‌ولی برای رئیس دفتر مخصوص تفاوتی نداشت او مثل یک ماشین بی‌روح وظیفه خود را با نهایت درستی و بی‌نظری انجام می‌داد.
ساعت ۱۱ شاه به دفتر حسابداری املاک و اموال شخصی خود می‌رفت… وای به حال این دفتر اگر یک روز چکهائی به مبلغ کلان به عرض نرسانیده و در حساب مخصوص نمی‌گذاشت و وای به حال آن دفتر که اگر یک روزی کمتر از روز قبل چک تحویل می‌داد!
هیچ دفتر حسابداری بدین نظم و ترتیب و سادگی و کم‌خرجی در ایران وجود نداشت!
درآمد این دفتر کمتر از نصف مالیات ایران نبوده ولی عده اعضای آن تقریباً یک هزارم اعضا وزارت دارائی بود!
سرساعت دوازده که شاه به ساعت خود نگاه می‌کرد، سفره ناهار او که از هر فرد عادی‌ ساده‌تر بود حاضر و شاه بلادرنگ در سر میز خود نشسته و تنها ناهار صرف کرده و پس از مختصر تفریح بعد از غذا و دو ساعت استراحت دوباره ساعت چهار بعد از ظهر در باغ قصر سلطنتی قدم زده و مشغول رتق و فتق امور کشور می‌گردید.
ساعت شش بعد از ظهر سه دست تخته نرد با سرلشکر نقدی بازی می‌کرد و به او متلک می‌گفت ساعت هشت شام می‌خورد و ساعت ۹ می‌خوابید.
در تمام دوره بیست ساله خداوندگاری رضاشاه زندگانی خصوصی وی بدون ذره‌ای تغییر و تبدیل بدین منوال گذشت.گویا از یگانه چیزی که این مرد تاریخی لذت می‌برد کار و ثروت بود و بس.

.
برچسبها :  عکس رضا خان - شاه ایران - عکس رضا شاه اول - خاطرات رضا خان - رضا شاه - خاطره - کتاب - دانلود خاطرات

اردیبهشت ۲۸

میرداماد چگونه میر داماد شد

مطالب ادبي و تاريخي, از كتاب خاطرات, داغ ۳۵ نظر »

میرداماد
هفت تیر ۷tir.com
: در زمان ناصرالدین شاه اتفاقا روزی لَلَه اطفال ناصرالدین شاه یکی از دختران او را بشدت بر تنبیه ترساند، دخترک از ترس قصد فرار نمود و از اندرونی بیرون رفت و سرگشته کوچه و خیابان شد؛ چون غروب شد سرگشته میگشت که دید در خیابانیست که مدارس طلاب در آن است؛ دخترک سراسیمه وارد مدرسه شد و درب اولین حجره را باز نمود و داخل شد، طلبه دختری را دید که میگوید جایی ندارم امشب و از او کمک میطلبد؛ طلبه با خود گفت اگر او را جا ندهم ترسم که بدست ناکسان افتد؛ او را گفت اگر قول دهی با من حرف نزنی تو را جا دهم، با دست به انتهای حجره اشاره نمود و دخترک به آنجا شد و بعد از خوردن شام بخواب فرو رفت و شیخ به مطالعه خود مشغول.

شیطان بر جان طلبه افتاد که دختری تنها و …از آن طرف دخترک را روکش کنار افتاد و سرو برش نمایان؛ مرد بیچاره با خود ذکر لاحول ولا قوةالا بالله گرفت اما شیطان دست بردار نبود؛ مرد با خود گفت شیخ تصور کن که قیامت برپا شده است و تو را خواهند به کیفر گناهت عقوبت کنند، ببین طاقت داری!! پس انگشت خود بر آتش پیه سوز گرفت و چون طاقت نیاورد پشیمان شد و دست خود بست.

شیخ را تا صبح شیطان رها نکرد و شیخ پنج انگشت خود به امتحان روز قیامت بسوزاند؛ چون صبح فرا رسید دخترک را صدا زد که خدا تو را خیر دهاد برخیز و به خانه شو.

اما چون دخترک به اندرونی شاه برگشت و او را جویا شدند و جریان بگفت که چگونه شب گذرانده است، پس از اطمینان از سلامت دخترک رفتند و طلبه را بنزد شاه حاضر نمودند؛ شاه او را خواست تا پاداشی دهد از برای لطفش، چون طلبه نزدیک شد، شاه انگشتان وی دید، جویای احوال شد و شیخ جریان باز گفت؛ شاه دستور داد تا دخترک به عقد طلبه درآورند و او را جاه و مکنت داد….

و این شد که آن طلبه شد میرداماد.
.

ناصرالدین شاه - میرداماد -قاجار - دخترقاجاریه - عکس دختر قدیمی ایران ایرانی

اردیبهشت ۰۸

دختر صددرصد ایده‌ آل من

عشق و خیانت, مطالب ادبي و تاريخي, داغ ۱۱۱ نظر »

دختر ایده آل
عکس تزئینی
هفت تیر ۷tir.com : در یک صبح زیبا از کنار دختر صد در صد ایده‌ آلم رد می‌شوم.
راستش را بخواهید، آن‌قدر‌ها خوشگل نیست. هیچ ویژگی خاصی ندارد. لباس‌هایش ابداً استثنائی نیستند. از خواب بیدار شده و مو‌های پشت سرش تاخورده است. جوان هم نیست (باید سی ساله باشد. دختر دختر هم نیست). با این وجود از پنجاه متری می‌تونم بفهمم: او دختر صددرصد ایده‌ال من است. لحظه‌ای که می‌بینمش، قلبم از سینه‌ام بیرون می‌زند و د‌هانم مانند چوب خشک است. تیپ محبوب خود شما می‌تواند دختری باشد که قوزک پا‌هایش، ظریف است یا چشمانش درشت و یا انگشتانش کشیده است. یا این‌که بی‌جهت مجذوب دختری می‌شوید که وقتش را سر غذا تلف می‌کند. تیپ بعضی دختر‌ها هم با سلیقه من جور درمی‌آید. گاهی توی رستوران به خودم می‌آیم و می‌بینم خیره دختری شد‌ه‌ام که پشت میز بغلی نشسته چون شکل بینی‌اش را دوست دارم.
اما هیچکس نمی‌تواند بگوید دختر صددرصد ایده‌الش کاملاً عین تیپی درمی‌آید که از قبل در تصوراتش داشته. با این‌که من به بینی توجه خاصی دارم اما شکل بینی این دختر یادم نمی‌آید. حتی نمی‌دانم بینی داشت یا نه. تنها چیزی که با اطمینان یادم می‌آید این است که زیبایی خاصی نداشت. عجیب است. به یکی می‌گویم:”دیروز توی خیابان از کنار دختر صددرصد ایده‌الم رد شدم.”
می‌پرسد:”جدی؟ خوشگل بود؟”
“نمی‌شه گفت.”
“پس تیپ محبوبت بوده.”
“نمی‌دونم، اصلاً هیچی درباره اش یادم نیست. نه شکل چشاش نه اندازه سینه‌‌هاش.”
“عجیبه.”
“درسته. عجیبه.”
حوصله‌اش سررفته. می‌گوید: “خوب بهرحال، چیکار کردی؟ رفتی با‌هاش حرف زدی؟ دنبالش راه افتادی؟”
“نه. فقط تو خیابون از کنارش رد شدم.”
اون داره از شرق به طرف غرب می‌ره و من از غرب به طرف شرق. صبح واقعاً زیبای آوریل است.
کاش می‌توانستم با‌هاش حرف بزنم. نیم ساعت کفایت می‌کرد. فقط می‌خواستم از خودش بگوید. من هم از خودم می‌گفتم. خیلی دوست داشتم پیچیدگی‌‌های تقدیرمان را برایش توضیح بدهم که صبح‌گاه زیبای آوریل ۱۹۸۱ به گذشتن ما از کنار هم در یکی ازخیابان‌‌های فرعی ‌هاراجوکو منجر شده است. درست مانند ساعتی قدیمی‌که به هنگام برقراری صلح جهانی ساخته شد۱، برخورد ما باید مملو از مکتومات مهیج باشد.
می‌توانستیم بعد از پیاده روی، جائی نا‌هار بخوریم. شاید به تماشای یکی از فیلم‌های وودی آلن می‌رفتیم، در بار هتلی کوکتیل می‌نوشیدیم. آنوقت اقبالمان بالاخره کارمان را به تختخواب می‌کشاند.
شانس بهم روکرده است.
حالا فاصله مان از پانزده یارد کمتر شده است.
چه‌طوری بهش نزدیک شوم؟ چه بگویم؟
“صبح بخیر دخترخانوم، فکر می‌کنین بتونین نیم ساعت از وقتتون رو صرف یه مکالمه کوتاه بکنین؟”
مسخره است. شبیه دلال‌‌های بیمه می‌شوم.
“ببخشید، می‌دونین این دوروبرا خشکشویی شبانه روزی پیدا می‌شه یا نه؟”
نه این هم مسخره است. هیچ رخت چرکی هم همراهم نیست. به خرجش نمی‌رود.
شاید اگر حقیقت محض را بگویم کارسازتر باشد. “صبح بخیر، شما دختر صددرصدایده‌ال من هستید.” نه باورش نمی‌شود. اگر هم باور کند، شاید دلش نخواهد با من حرف بزند. شاید بگوید: متأسفم، من دختر صددرصد ایده‌ال شما هستم اما شما پسرصددرصد ایده‌ال من نیستید. شاید همین‌طور شود. و اگر توی همچین موقعیتی قرار بگیرم، خرد می‌شوم و هرگز از این ضربه بهبود نمی‌یابم. من سی ودو سال دارم و پیری که می‌گویند یعنی همین.
جلوی یک گل‌فروشی از کنار هم رد می‌شویم. توده کوچکی از هوای گرم به پوستم می‌خورد. آسفالت خیابان مرطوب است و عطر گل‌های رز به مشامم می‌رسد. نمی‌توانم خودم را راضی به صحبت با او کنم. پلیور سفیدی به تن دارد و در دست راستش، پاکت نامه سفیدی را حلقه کرده که فقط یک تمبر کم دارد. از چشمان خوابالودش معلوم است برای کسی نامه نوشته. لابد شب قبل را تماماً صرف نوشتن این نامه کرده. شاید تمام راز‌هایش توی این پاکت باشد. چند قدم دیگر جلو می‌روم و وقتی برمی‌گردم: بین جمعیت گم شده است.
البته حالا خوب می‌دانم چه باید می‌گفتم. می‌توانستم سخنرانی دورودرازی بکنم. شاید آن‌قدر دورودراز که نتوانم سرو تهش را هم بیاورم. هیچکدام از ایده‌‌هایی که به ذهن من خطور می‌کنند در عمل چندان درست از آب درنمی‌آیند.
اوه، خیلی خوب، می‌توانستم این طوری شروع کنم:”روزی….روزگاری” و این طوری تمامش کنم:”داستان غم انگیزی بود، نه؟”
روزی روزگاری، دختر و پسری زندگی می‌کردند. پسر هجده سالش داشت و دختر شانزده سال. نه پسر آن‌قدر‌ها خوش تیپ بود و نه دختر چندان خوشگل. پسر تن‌های معمولی و دختر تن‌های معمولیی بودند، مثل بقیه مردم. اما قلباً باور داشتند که جایی روی کره زمین، دختر صددرصد ایده‌ال و پسر صددرصد ایده‌الشان وجود دارد. بله آن‌‌ها به معجزه اعتقاد داشتند. معجزه ای که واقعاً اتفاق افتاد.
روزی در گوشه ای از یک خیابان به هم برخوردند.
پسر گفت: “شگفت انگیزه! همه عمر دنبال تو گشته ام. شاید باورت نشه اما تو دختر صددرصد ایده‌ال من هستی.” و دختر هم گفت:”و تو هم پسرصددرصد ایده‌ال من. عیناً همون طوری هستی که تصور می‌کردم. انگار دارم خواب می‌بینم.”
روی نیمکتی در پارک نشستند، دستان هم را گرفتند و ساعت‌های متمادی داستان زندگی خود را برای همدیگر تعریف کردند. دیگر تن‌ها نبودند. نیمه صددرصد ایده‌ال خود را یافته بودند و نیمه صددرصد ایده‌الشان نیز آن‌‌ها را یافته بود. چقدر عالی است که نیمه صددرصد ایده‌ال خود را بیابی و نیمه صددرصد ایده‌الت نیز تو را بیابد. این یک معجزه بود. معجزه هستی.
اما همین‌طور که نشسته بودند و صحبت می‌کردند، تاروپود بسیار ریز شک در قلب‌هایشان ریشه می‌دواند: طبیعیه که رویا‌های آدم به همین سادگی به حقیقت بپیوندند؟ به این ترتیب وقتی سکوتی زودگذر بینشان حکمفرما شد، پسر به دختر گفت:”بیا خودمونو محک بزنیم.. فقط یه بار. اگر ما دوتا واقعاً عاشقای صددرصدایده‌ال هم باشیم، یه روزی یه جایی بی بروبرگرد همدیگه رو می‌بینیم. و وقتی این اتفاق افتاد و مطمئن شدیم عاشقای صددرصد ایده‌ال هم هستیم، همونجا و همون لحظه با هم ازدواج می‌کنیم”.
دختره گفت:”درسته، دقیقاً باید همین کارو بکنیم.”
این طوری بود که از هم جدا شدند. دختر به سمت شرق رفت و پسر به سمت غرب.
اما آزمایشی که رویش توافق کردند، هیچ لزومی‌نداشت. نباید زیربارش می‌رفتند بخاطر این‌که واقعاً عاشقان صددرصد ایده‌ال هم بودند و ملاقاتشان یک معجزه بود. اما آن‌قدر جوان بودند که نتوانستند این را بفهمند. امواج سرد و لاقید تقدیر، جبارانه آن‌‌ها را به پیش بردند.
زمستان روزی، دختر و پسر هر دو گرفتار آنفلوآنزای وحشتناک فصلی شدند و بعد از هفته ‌ها سرگردانی بین مرگ و زندگی، خاطرات تمامی‌سال‌های گذشته از ذهنشان پاک شد. وقتی بیدار شدند، سرشان مثل قللک دی.اچ لورنس کودک، خالی خالی بود.
با این وجود آن دو آدم‌های باهوش و مصممی‌بودند و با تلاش‌های بی‌امان توانستند باردیگر علم و شعوری را بدست آورند که آنان را به حالت شهروندی کامل برگرداند. شکر خدا، چنان شهروندان برجسته‌ای شدند که می‌توانستند مسیرشان را از یک خط مترو به خط دیگر عوض کنند و در اداره پست نامه‌ای سفارشی بفرستند. در واقع، حتی عشق را دوباره تجربه کردند. عشقی با میزان هفتادوپنج یا حتی هشتادوپنج درصد را.
زمان با سرعتی سرسام آور گذشت و خیلی زود پسر سی و دو ساله شد و دختر سی ساله.
یک روز صبح زیبای آوریل، در جستجوی فنجانی قهوه برای آغاز روز، پسر از غرب به سمت شرق می‌رفت، و در همین اثنا، دختر برای ارسال نامه ای سفارشی از سمت شرق عازم غرب بود. هردو در خیابان فرعی و تنگ محله ‌هاراجوکوی توکیو بودند. وسط‌های خیابان از کنار هم گذشتند. لحظه‌ای کوتاه، سوسوی خفیفی از خاطرات فراموش شده بر قلبشان تابیدن گرفت. تلاطمی‌در سینه ‌های هر دو افتاد. و فهمیدند که:
اون دخترصددرصد ایده‌ال منه.
اون پسر صددرصد ایده‌ال منه.
اما تابش خاطراتشان بی‌رمق بود و افکارشان وضوح چ‌هارده سال قبل را نداشت. بی‌هیچ کلمه ای از کنار هم رد شدند و برای همیشه بین جمعیت گم و گور شدند.
داستان غم انگیزی بود، نه؟
همینه، باید همینارو بهش می‌گفتم.

فروردین ۱۷

سرگرمی‌های زنان حرمسرای شاه

زنان، دختران و خانواده, مقالات, مطالب ادبي و تاريخي, داغ ۱۳۹ نظر »

هفت تیر ۷tir.com : داشتن زنان متعدد و نگهداری از آنها در چهاردیواری حرمسرا، با توجه به حسادت‌ها و رقابت‌های میان آنان، شاهان قاجار را با دشواری‌هایی روبرو می‌ساخت. شاه اگرچه در عمل مالک آنها بود و بر آنان حکم می‌راند و از سوی دیگر اگر چه کنترل زنان حرم، توسط خواجه‌ها و چشم و گوش‌های شاه صورت می‌گرفت، اما با این همه، به وجود آمدن درگیری در میان زنان حرم، یک امر اجتناب‌ناپذیر بود و این پدیده، دردسرهایی نیز به وجود می‌آورد.

از این رو، شاهان قاجار به منظور ایجاد محیط سالم‌تر در اندرون حرمسرا، سرگرمی‌هایی برای زنان متعدد خود ایجاد می‌کردند. از جمله‌ی این تفریحات که از سوی زنان بسیار مورد استقبال قرار می‌گرفت، مراسمی بود که در روز سیزدهم فروردین هر سال اجرا می‌شد.

در زمان «فتحعلی‌شاه»، اهل حرم در این روز ، در باغ بزرگی که قبلأ قُرُق شده بود، حاضر می‌شدند. پس از مراسم تحویل سال، زنان وسایل سفره‌ی هفت‌سین را با سر و صدا و خنده به یغما می‌بردند. پس از این کار، «غنچه دهن» و «گنجشکی» که هر دو از خدمه‌های حرم بودند، دو کنیز سیاه تنومند، با نام‌های «گل‌عنبر» و «مشک‌عنبر» را به داخل حوض آب می‌انداختند. آن دو در داخل آب با هم کلنجار می‌رفتند و کشتی می‌گرفتند و بقیه نظاره‌گر این صحنه بودند و آنها را تشویق می‌کردند.

پس از آن، نوبت «شادباش» می‌رسید و شاه، در میان خانم‌ها پول می‌پاشید. با این کار، غوغایی برپا می‌شد و همه برای برداشتن پول از سر و کول هم بالا می‌رفتند. آنگاه زمانی می‌رسید که شاهزادگان به حضور شاه می‌آمدند تا «آش ماست» مخصوصی را که در آن روز تهیه می‌شد، بخورند.

از تفریحات دیگری که در زمان «فتحعلی‌شاه» رواج داشت، همان مسابقه‌ی «نرم‌تنی» بود که قبلأ به آن اشاره کرده‌ایم. شاه دستور می‌داد که پارچه‌ی مقاوم و پلاستیک مانند بزرگی را در سالن قصر پهن کنند و روی آن ابریشم خرد شده بریزند. آنگاه او به زنان خود دستور می‌داد که با پای برهنه روی آن راه بروند. پس از اجرا، به خانم‌هایی که خرده‌ابریشم به پایشان نمی‌چسبید، جایزه داده می‌شد.

«آش‌پزان» یکی دیگر از تفریحات مورد علاقه‌ی زمان «ناصرالدین‌شاه» بود. برای انجام آن، در اواسط بهار به دستور شاه، همه‌ی زنان حرم و درباریان جمع می‌شدند و در یکی از خیابان‌های باغ، چادر می‌زدند تا مجموعه‌ها و وسایل مورد نیاز «آش‌پزان» را در آنجا قرار دهند. سپس همه‌ی وزرا و اشراف و اعیان، می‌بایست در تهیه‌ی آن آش نقش داشته باشند.

حتی پاک کردن حبوبات و آماده کردن بقیه‌ی مواد لازم برای پخت آن آش از وظایف همه‌ی کسانی بود که موظف بودند به سهم خود کمک کنند. پس از آماده‌شدن مواد لازم، شاه با دست خود، آنها را در دیگ می‌ریخت تا پخته شود. در خلال تهیه‌ی آش و اجرای این مراسم، نوازندگان و رقاصان در نقاط مختلف باغ به نوازندگی و رقص می‌پرداختند. در طول روز، شاه به همه جا سر می‌زد و در بزم هر گروه از مهمانان شرکت می‌کرد.

بعد از ظهر همان روز، برای سرگرمی خانم‌های اندرون، مسابقه‌ی کشتی انجام می‌شد و زنان با اشتیاق فراوان از پشت پرده‌ی زنبوری، مراسم کشتی را تماشا می‌کردند. بخش دیگر سرگرمی ‌های زنان حرم، اسب سواری بود که برخی از زنان که به این فن آشنایی داشتند، در این روز هنرنمایی می‌کردند. «فخرالدوله»، دختر شاه، که به فن تیراندازی وارد بود، در قسمت سواره‌ها، سوار بر اسب به شکار پرندگان می‌پرداخت.

از تفریحات دیگری که در عصر «ناصرالدین‌شاه» معمول شده بود، بازی «چراغ خاموش کن» بود. در این باره «تاج‌السلطنه» دختر این پادشاه در خاطراتش چنین می‌نویسد:

«پدر من مقصود عظیمی از این بابت داشت. اولأ می‌خواست از داخله‌ی حرمسرا کاملأ مستظهر باشد. دیگر آن‌که می‌خواست بداند کدامیک از خانم‌ها با هم دشمنی دارند. این بهترین وسیله برای فهم این کار بود. این بازی عبارت بود از خاموش کردن چراغ و زنان در تاریکی حکم قطعی در آزادی داشتند تا با یکدیگر برخورد کنند، همدیگر را کتک زده یا ببوسند و وقتی چراغ روشن می‌شد، هر کس به همان صورت که بود، دیده می‌شد. در پایان کار مجروحین مورد الطاف ملوکانه قرار می‌گرفتند و اشخاصی که لباسشان پاره و بی‌مصرف شده‌بود با اعطای پول لباس، سرفراز می‌شدند.»

مجالس شب‌نشینی نیز همه هفته از سوی شاه برقرار می‌شد. در غروب، زنان برای گردش در باغ، آماده می‌شدند که معمولأ بزمی نیز پس از آن فراهم می‌شد. شرکت در کلیه‌ی اعیاد ملی، مذهبی و عزاداری‌ها نیز از جمله‌‌ی تفریحات زنان اندرون به‌حساب می‌آمد.

در دوران قاجاریه، تهران در ایام عزاداری ماه محرم، تبدیل به یک عزاخانه‌ی بزرگ می‌شد. همراه با این مجالس، تکیه‌هایی برای زنان اندرون تشکیل می‌شد که از در بزرگ تا در تکیه دولت را پرده‌ای توری می‌کشیدند و خیابانی به اندازه‌ی سه متر را به خانم‌های حرم اختصاص می‌دادند که با میهمانانشان از آنجا می‌گذشتند.

طبقه‌ی اول تا طبقه‌ی سوم تکیه، متعلق به زنان بود. موضوع از این قرار بود که خانم‌های حرمسرا و میهمانانشان، در طبقه‌ی اول و دوم مستقر می‌شدند و سپس نوبت خدمه‌ی حرم بود که در طبقه‌ی سوم جا بگیرند.

پس از ورود خانم‌ها به تکیه، در، کاملأ بسته می‌شد تا چشم نامحرم به آنان نیفتد. غرفه‌ی شاه در قسمت روبرو قرار داشت تا به همه جا و همه کس مشرف باشد. او با دوربین به تماشای مراسم و افراد حاضر در تکیه می‌پرداخت. در کنار شاه، جایگاه عموها، مقامات درجه اول مملکتی و وزیر مختار روسیه و انگلیس بود. سمت چپ او، جایگاه مادر شاه، همسران درجه‌ی اول او و همسر وزیر مختار روسیه و انگلیس بود. این مراسم تا روز عاشورا ادامه داشت.

علاوه بر آن‌چه تا به‌حال گفته شد، هر یک از خانم‌های طراز اول حرم، همچون «انیس‌الدوله» و «شکوه‌السلطنه» در خانه‌های خود مجالسی برپا می‌کردند که در پایان مجلس عزاداری و شنیدن ذکر مصیبت، به خوردن برنج و عدس بوداده و کشیدن قلیان می‌پرداختند.

در ماه رمضان، شب‌زنده‌داری‌ها تا صبح ادامه می‌یافت. ادارات دولتی در این ماه به جای روز، در شب کار می‌کردند و بساط افطار در دربار گسترده می‌شد. در اندرون نیز مجلس وعظ برگزار می‌شد که خانم‌ها از پشت پرده، سؤالات خود را مطرح می‌کردند. پس از افطار، زنان تا سحرگاه را به شوخی و صحبت می‌گذراندند.

اعیاد ملی و مذهبی با شکوه بسیار در اندرون برگزار می‌شد. چنان چه در زمان «ناصرالدین‌شاه»، علاوه بر اعیاد ملی و مذهبی، روز تولد شاه و عروسی‌هایی که در اندرون برگزار می‌شد، بر تعداد روزهای جشن و سرور می‌افزود. در کلیه‌ی این جشن‌ها، شاه به فراخور حال و مقام افراد به آنها هدایایی می‌داد.

معمولأ شاهان قاجار در سفرهای داخلی، زنان خود را همراه می‌بردند. اما در سفرهای خارجی به‌دلیل تفاوت چشمگیری که در نحوه‌ی زندگی آنها با محیط خارج از کشور بود، از بردن آنها خودداری می‌کردند. فقط یک‌بار ناصرالدین‌شاه»، در سفر اول خود به خارج از کشور، «انیس‌الدوله» و «عایشه خانم» را همراه برد، اما در «مسکو» به صلاحدید صدر اعظم، آنها را به تهران بازگرداند. سوگلی شاه که سخت ناراحت شده بود سوگند یاد کرد که از صدر اعظم انتقام بگیرد. چون صدراعظم به تهران بازگشت، «انیس‌الدوله» با کمک دشمنان او ، موجب برکناری وی شد.

اما همان‌طور که گفته شد در سفرهای داخلی شاه، همراه با همسران خود، خدم و حشم و وسایل مورد نیاز به سفر می‌رفت. دکتر «فوریه» پزشک مخصوص «ناصرالدین‌شاه» که در سفرهای شاه ، او را همراهی می‌کرد، گوشه‌ای از آنچه را که در این سفرها دیده این‌ گونه نقل می‌کند:

«… باوجود این‌که زیاد دور نشده‌بودیم، «ناصر‌الدین‌شاه»، قریب به پانصد زن، همراه خود داشت. منظره‌ی سانِ ایشان که در سی کالسکه و هفده تخت روان، حرکت می‌کردند، خالی از غرابت نبود. در این کالسکه‌های عهد عتیق، غالبأ چهار زن می‌نشستند ولی تخت روان گنجایش دو نفر را به حال چهارزانو دارد و اگر پستی و بلندی‌های راه و لغزیدن‌های قاطر نباشد، یک‌نفر به راحتی می‌تواند بخواد .
.

تشکر ویژه احمدی‌نژاد از مارادونا و گالری عکس مارادونا و سیاست مداران

 .

زنان حرمسرا شاه - حرمسرا - زنان - زن - عکس زنان حرمسرای شاهی

فروردین ۱۲

قسمتهایی از صحبت های امام خمینی که همیشه در تلویزیون سانسور می شود

اخبار سياسي, مطالب ادبي و تاريخي, مقالات سياسي, اخبار داغ, داغ ۱۹۷ نظر »

http://www.irapic.com/uploads/1181020503.jpg
هفت تیر ۷tir.com
: امروز روز ۱۲ فروردین روز رفراندوم جمهوری اسلامی است . به همین مناسبت قسمتهایی از صحبت های امام خمینی در بهشت زهرا در روز ۱۲ بهمن که بی ارتباط با رفراندوم نیست را در زیر می آوریم . نکته ای که در مورد این صحبت ها وجود دارد این است که در ده سال اخیر هیچوقت نوار کامل صحبتهای امام در بهشت زهرا از تلویزیون پخش نشده است :

آیت الله خمینی : پدران ما چه حقی دارند که برای ما سرنوشت مشخص کنند

سرنوشت هر ملتی به دست خودش است. ما در زمان سابق، فرض بفرمائید که زمان اول قاجاریه نبودیم، اگر فرض کنیم که سلطنت قاجاریه به واسطه یک رفراندمی تحقق پیدا کرد و همه ملت هم ما فرض کنیم که رای مثبت دادند، اما رای مثبت دادند بر آقامحمدخان قجر و آن سلاطینی که بعدها می آیند. در زمانی که ما بودیم و زمان سلطنت احمدشاه بود، هیچ یک از ما زمان آقا محمدخان را ادراک نکرده، آن اجداد ما که رای دادند برای سلطنت قاجاریه، به چه حقی رای دادند که زمان ما احمد شاه سلطان باشد سرنوشت هر ملت دست خودش است. ملت در صد سال پیش از این، صدوپنجاه سال پیش از این، یک ملتی بوده، یک سرنوشتی داشته است و اختیاری داشته ولی او اختیار ماها را نداشته است که یک سلطانی را بر ما مسلط کند. ما فرض می کنیم که این سلطنت پهلوی، اول که تاسیس شد به اختیار مردم بود و مجلس موسسان را هم به اختیار مردم تاسیس کردند و این اسباب این می شود که - بر فرض اینکه این امر باطل، صحیح باشد- فقط رضاخان سلطان باشد، آن هم بر آن اشخاصی که در آن زمان بودند و اما محمد رضا سلطان باشد بر این جمعیتی که الان بیشتر شان، بلکه الا بعض قلیلی از آنها ادارک آنوقت را نکرده اند، چه حقی داشتند ملت در آن زمان، سرنوشت ما را در این زمان معین کنند؛ بنابر این سلطنت محمدرضا اولا که چون سلطنت پدرش خلاف قانون بود و با زور و با سرنیزه تاسیس شده بود مجلس، غیر قانونی است، پس سلطنت محمدرضا هم غیر قانونی است و اگر چنانچه سلطنت رضاشاه فرض بکنیم که قانونی بوده، چه حقی آنها داشتند که برای ما سرنوشت معین کنند هر کسی سرنوشتش با خودش است، مگر پدرهای ما ولی ما هستند؟ مگر آن اشخاصی که درصد سال پیش از این، هشتاد سال پیش از این بودند، می توانند سرنوشت یک ملتی را که بعدها وجود پیدا کنند، آنها تعیین بکنند؟ این هم یک دلیل که سلطنت محمدرضا سلطنت قانونی نیست. علاوه بر این، این سلطنتی که در آنوقت درست کرده بودند و مجلس موسسان هم ما فرض کنیم که صحیح بوده است، این ملتی که سرنوشت خودش با خودش باید باشد، در این زمان می گوید که ما نمی خواهیم این سلطان را. وقتی که اینها رای دادند به اینکه ما سلطنت رضاشاه را، سلطنت محمدرضاشاه را، رژیم سلطنتی را نمی خواهیم، سرنوشت اینها با خودشان است. این هم یک راه است از برای اینکه سلطنت او باطل است

.

رضا خان - سلطنت - صحبت های امام خمینی در بهشت زهرا - صحبت های امام در نوفل لوشاتو - امام خمینی - حرفهای سانسور شده - صحبتهای پخش نشده امام خمینی

فروردین ۰۳

نوروز پنجاه سال قبل: آخرین سالهای مقاومت سنتها

جامعه, مطالب ادبي و تاريخي, از كتاب خاطرات, داغ ۲۶ نظر »

http://masoudbehnoud.com/uploaded_images/20070724181742tehran203-749696.jpg

هفت تیر ۷tir.com
به قلم مسعود بهنود : نوروز پنجاه سال پیش، آخرین سالهای اصالت و سنت بود، هنوز درآمد نفت چنان در رگهای جامعه ندویده بود که به اسراف و بی سامانی مبتلایش کند، رادیو مهمترین و بهترین وسیله ارتباطی بود، نزول بهار با صدای شلیک توپ و نقاره زنی در زنبورکخانه تنها دروازه شهر به همه خبر داده می شد، تهران پنجاه سال قبل هنوز در خواب شصت هفتاد سالگان زنده است.

در مقدم نوروز، اکثر تهرانیها عازم یکی از دو مقصد اصلی می شدند؛ ساکنان شهری که هنوز حاشیه نشینان و حلبی آبادهایش بر جان شهر مسلط نشده بود، انگار دو گروه و طبقه بیشتر نبودند، یک گروه با درشکه و اتوبوس راهی بازار می شد و گروه دیگر با ماشین شخصی یا اتوبوس راهی سرچشمه و خیابان استانبول.

مقصد: سرچشمه

چند باری در سال بیشتر نمی شد که تمام خانواده کارمند جماعت با هم به جایی بروند، یکی از آن دفعات، دو سه هفته مانده به نوروز بود؛ قرار ملاقات بخشی از طبقه متوسط شهر: میدان سرچشمه.

معدودی بودند که فولکس واگن، واکسهال و فورد قسطی نصیبشان شده بود، اینها در حالی که دو سه خانواده شاد در ماشین کنسرو شده بودند راهی سرچشمه می شدند اما بیشتری با اتوبوس از اطراف شهر می رسیدند، حدود ساعت ده صبح در سرچشمه جای سوزن انداختن نبود.

اول مقصد در این سفر سالانه، چهار تا مغازه کفاشی بود، در دو طرف میدان، بزرگترینشان کفاشی مرکزی در حاشیه جنوبی.

همه کفشها دست دوز، نه ماشینی و نه خارجی، حتی شاه و رجال خیلی خوش پوش مانند قوام السلطنه هم کفاش و خیاط خود را داشتند که مردم عادی هم می توانستند با دادن پول بیشتر از آنها خرید کنند.

همه آن چهار مغازه به خط نستعلیق پشت ویترینها می نوشتند: “مدل ۱۹۵۸ ایتالیا در اندازه محدود” و همین کافی بود که جوانترها را بدان سمت بکشاند اما مد سال ایتالیا مقاومت پدرها را کم نمی کرد که معتقد بودند کفش باید بادوام باشد.

این کشمکش می رفت تا قهر و گریه و دخالت مادرها، قهر و تندی، آشتی و گلایه در محکمه ای که در آن قاضی و رئیس دادگاه و مجری حکم پدر بود و محکوم، فرزندان.

اما هیچگاه آن حکم بدون دخالت مادرها صادر نمی شد، مادران در نقش رئیس دادگاه تجدیدنظر گاه چنان مؤثر می شدند که حکم اولیه کاملاً دگرگون می گشت.

سرانجام وقتی بعد از همه مجادلات جعبه ای نخ پیچ شده در بغل اولین نسل فرنگی مآب نوجوانهای تهرانی جا می گرفت، دور میدان سرچشمه، در عالم خیال، هزاران جان وین، آلن لاد، گاری گرانت، جری لوئیس، فرانک سیناترا و مارلون براندو در حرکت افتاده بودند.

کفشهای جیر در همان جعبه هم جیرجیر می کردند ولی وای اگر پدر فرمان می داد که همان موقع در دکان کفاشی نبش میدان به کف کفشهای نو میخ و گلمیخ بکوبند که تخت کفش زود سائیده نشود، چرا پدرها نمی فهمیدند که این میخها صدای جیر را به تق تق خجالت آوری تبدیل می کرد؟

باقی صبح از میدان سرچشمه رو به جنوب می رفتند نوروزیان، به شرق و غرب خیابان سیروس، آنجا که انگار بزور بهار را کشانده بودند.

شاگردها مدام از آب زلال جو، سطل برمی داشتند و در پیاده رو می پاشیدند، کوه نارنج و پرتغال، انگور و انار، خیار گل به سر، حوضچه های پر از ماهی قرمز و بوی گیج کننده سنبل که نسل در نسل در دماغ نوروزیان پیچیده است.

و از آنجا، قافله گفتگوکنان رو به شمال به سمت مسجد سپهسالار و میدان بهارستان، چراکه پیراهن فروشهای خوب - باز هم با ادعای آخرین مدل - با عکسهایی که شهادت می داد تونی کرتیس و برت لنکستر هم از همانها پوشیده بودند، در شاه آباد پیدا می شد، گاهی آگر تعمیری، گشاد و تنگی لازم بود پیراهندوزها حاضر بودند. پیراهن با پارچه اعلای انگلیسی، قیمت هفت تومان و اگر سماور هم برای خانه لازم بود، بورس سماور همان شمال میدان بود، ورشو عالی هشت تومان.

ماجرای کت و شلوار پدر و پسرها، اگر از سن مدرسه گذشته بودند، حکایت دیگر داشت.

از اواخر بهمن آغاز می شد با انتخاب پارچه از تعاونی ادارات، معمولاً نه به دلخواه پسرهای جوان، و رفتن هر خانواده به یک خیاطی در بالاخانه ای در لاله زار و استانبول، پاساژهایی چهار پنج طبقه که در تمام طبقات بوی اتو و زغال می آمد، گاه شاگرد خیاطی به آتشگردانی برای اتو.

کشمکش سر باریکی و پهنی یقه، تنگ و گشادی کت، جدال مقدس و جادودانه طبقه متوسط . به استدلال پدرها کت و شلوار باید گشاد باشد و اگر کمی آستینها و پای شلوار تا بخورد هیچ عیبی ندارد، وقتی که نوجوان به آن سرعت قد می کشد.

اما پسرها می خواستند تا کت و شلوار نوست شبیه ناصر ملک مطیعی و جیمز دین باشند، ژورنالهای ول شده روی میز خیاطیها که گاهی سالها خدمت می کردند و همچنان ادعای مد روز داشتند، چه بسیار که در جدل پدرها و پسرها پاره و برگ کنده شدند.

و بدقولی پایان ناپذیر خیاطان که تا بودند و تا صنفشان در مقابل لباسهای دوخته فرنگی تسلیم نشده بود، تا دکانهایشان را یکی یکی به تعمیرکاران و برقکشها نفروختند و نرفتند، دائمی بود، و صدای رادیو بلندشان که پاساژهای لاله زار را پرصداترین مناطق کاری پایتخت می کرد.

خیاطها چه خوب می دانستند که وقت پروو دوم و سوم که پسرها تنها می آمدند، وقت آن است که با آنها درباره تنگی و گشادی لباس و باریکی و پهنی یقه به تفاهم برسند.

و در تمام این مجادلات، دخترها غایب بودند چراکه دخترها خیاطشان با خیاط مادر یکی بود و گاهی جز همان لباسهای نو مانده مادر که از داخل بقچه بیرون می آمد و با سلیقه تغییر فرم می داد، هزینه ای به خانواده تحمیل نمی کردند.

البته گاهی هم از قهر و غذا نخوردن دخترها می شد فهمید که در آن بخش هم درگیری نسلها، کهنه و نو، سنت و مدرنیسم جدی است، گیرم خود را از چشم مردها پنهان می کند ورنه دامنها داشت کوتاه می شد و یقه ها کمی بفهمی نفهمی بازتر.

و مخفی ترین و بی گفتگوترین خرید عید مربوط به خانمهای خانه بود که با خواهر و مادر و جاری و همسایه صورت می گرفت، نه با مردها و خانواده.

هنوز شهر حیائی در چشم داشت که مانع از آن می شد که پسرها حتی در خریدهای مادرشان دخالت و کنجکاوی کنند و چنین بود در رفتن به آرایشگاه و مراکز دیگر که برخلاف سالهای مدرنی، هر هفته و مدام نبود، سالی یک یا دو بار.

ظهر که می شد قافله از بهارستان گذشته به شاه آباد و ظهیرالاسلام رسیده بود، مخبرالدوله و استانبول، و در مسیر راه، خوش طعمترین و هوس برانگیزترین غداهای عالم در چلوکبابیها به صورت جمعی خورده می شد.

از آخرای بهمن، بره کشان چلوکبابی جوان بود که هر چه دیگ از زیرزمین بالا می آمد به بوی روغن کرمانشاهی، باز هم طلب می شد، هر سال بیشتر از پارسال. چنان جمعیتی در همان ساعتها تنها در نایب بازار متصور بود که طبقه ای دیگر آنجا بودند با کیسه های کوچکتر و قناعت بیشتر.

مقصد: بازار

اتوبوس شلوغ، باران ریز، خیابان آب افتاده، خانواده های پرجمعیت، خاطره مشترک چند نسل از طبقه متوسط تهرانی است که در سه چهار جمعه آخر سال یا از محلات تازه تأسیس چهارصد دستگاه، سی متری، دولاب [شهناز]، نارمک، سمنگان و دورترینشان تهران پارس می رسیدند یا از محلات قدیمی امیریه، شاپور، محله عربها، عودلاجان، بازار، سپه، لشکر، سلسبیل با درشکه و اتوبوس و گاهی پیاده.

اول منزل این جمع که در اندازه دهها برابر سرچشمه روها بودند، حاشیه سبزه میدان بود.

عطاری شیخ موسوی با لهجه ترکی یا آقا بالا خلیفه با لهجه یزدی که با نزدیک شدن نوروز علاوه بر ادویه و گونیهای پر از داروهای گیاهی، عناب و سه پستان و بادرنگ و شیرخشت، جلوخوان را به شیرینیهای تازه رسیده از یزد و تبریز می دادند؛ پشمک و باقلوا، حاجی بادام و قطاب، نیم شکر و آب نبات قیچی با پسته، گز خوانسار، بادام سوخته که همان طور در بسته بوی هل و گلابشان در بوی زیره و کندر عطاری جمع می شد.

طرف دیگر سبزه میدان، عمده فروشهای قماش شبهای عید جزئی هم می فروختند و هیاهوی بازار ارسی دوزها، رفت و آمد باربران با شوخی و با صدا، بازار خیاطها، بازار زرگرها با مجمعهای بزرگ پر از سکه های پهلوی یک و نیم و ربع. سکه های دو پهلوی و پنج پهلوی و ده پهلوی داخل مغازه بودند زیر جعبه آئینه.

اما همان مقدار انبوه که روی مجمعه کوه شده بود آیا امکان نداشت با تنه یک رهگذر پخش بازار شوند؟ خیال شیطانی پسر بچه ها که باید بعدش هم در دل طلب بخشایش می کردند از این تفکر فاسد.

در میان این هیاهو، نوای مرشد بهلول لولی وش، سراپا سپید پوشیده، با چشمان آبی ریز از صبح در گوش سیزه میدان بود بی اعتنا به آن هیاهوی خرید و فروش، شکرپنیری به دهان