Posts Tagged ‘بیکاری’

گزارشی از باربران بازار تهران : از رنجي خسته اند که از آن خودشان نيست

شنبه, آوریل 4th, 2009

بار بران بازار تهران

عکس : حامد فرج الله

هفت تیر 7tir.com: صداي چرخ هاي گاري هاي سنگيني که به سختي روي سنگفرش قديمي کشيده مي شوند، در هياهوي جمعيت و شلوغي بازار گم مي شود. بازار تهران هميشه شلوغ است و روزهاي آخر سال شلوغ تر. در اين شلوغي و ازدحام، فقط صداي «بپا، بپا» گفتن هاي باربرهايي که چرخ گاري ها را به سختي به جلو هل مي دهند، خريداران مشتاق ويترين هاي کوچک حجره هاي بزرگ و قديمي بازار را چند ثانيه يي از دنياي خريد و از سر راه گاري ها خارج مي کند. چرخ ها، گاري ها را در شلوغي بازار به سختي جلو مي برند. باري که ميليون ها تومان مي ارزد و در ثانيه يي به زحمت يک تلفن، معامله و جابه جا مي شود؛ چرخ ها به سختي به جلو مي روند، تا شايد چرخ زندگي شان هم بگردد، اما نمي گردد اين چرخ. آنقدر اين چرخ نمي گردد که روزهاي پايان سالي که گذشت و حال و هواي سال نو هم براي بسياري از آنان فرقي با ديگر روزها نمي کند.

در رديف گاري هاي خالي که کنار جوي آب پياده رو پارک شده اند، چندين مرد، بعضي بسيار مسن و بعضي خيلي جوان و بيشتر ميانسال در انتظار بار ايستاده يا خسته از روزي که هنوز به نيمه نرسيده، روي لبه گاري ها نشسته اند. عده يي هم کولي هايشان را در همان رديف گاري ها روي زمين گذاشته اند. همه شان منتظر باري براي حمل هستند. هيچ کدام شان تمايلي به حرف زدن ندارند و با هر کدام که مي خواهيم سر صحبت را باز کنيم، به ديگري پاس مي دهند. سرانجام يکي اعتراض مي کند که آبرو دارند و نمي خواهند عکس شان را همه فاميل و مردم ببينند. مهدي حسني که عکاس گروه است، دوربين اش را خاموش مي کند و يکي دونفري حاضر به صحبت مي شوند.

مرد 78سال دارد. بازنشسته يکي از نهادهاي نظامي است؛ «توي… بودم. 300هزار تومان حقوق بازنشستگي مي گيرم. خرج زندگي ام با حقوق بازنشستگي هماهنگ نبود. پسرهام بيکارند، يکي شون هم جانبازه و نمي تونه کار کنه، خونه هم که ندارم. باز اگه خونه داشتم، خوب بود. کار مي کنم، کار هم که نيست. روزي چهار هزار تومان، پنج هزار تومان کار مي کنم. از ساعت شش صبح تا هفت بعدازظهر هم مي مونم.» سالخورده و فرتوت است و حمل گاري برايش سخت؛ «خب سخته، چه کار کنم، وقتي خرجم نمي رسه چه کار کنم، زنم هم ايلام غرب مونده، خودم هم اينجا. هم اينجا اتاق گرفتم و اجاره ميدم، هم اونجا.» گاري را 30هزار تومان خريده است و 100هزار تومان براي پلاک فلزي کوچکي که به کنار آن نصب شده، هزينه کرده است؛ « شهرداري سالي 100تومان از ما مي گيره، رفتيم پرونده درست کردند و پلاک دادند. اگه اين کارها رو نکنيم گاري هامون رو جمع مي کنند، مي برند. اگه اين لباس رو هم نپوشيم، باز مي گيرند و گاري مون رو مي برند.» مرد، پيراهن روپوش مانند خاکستري رنگي بر تن دارد که روي آن علامت «پيک بادپا» طراحي شده است. به مرد جواني که تا پيش از اين فکر مي کردم پسرش است، اشاره مي کند و مي گويد؛ «از اين بنويس، اين سواد داره و بيکاره. فوق ديپلم داره.» جوان است و خجالتي. متولد سال 1356 است و فوق ديپلم ادبيات دارد؛ «از ايلام اومدم، وقتي نه کشاورزي هست و نه دامداري و نه هيچ جايي براي کارکردن و وقتي سرمايه يي هم نداري، مجبوري اين کار رو بکني براي ماهي 300يا 400هزار تومان.» پدر دو دختر است؛ يکي هشت ساله و ديگري دوساله. مرد شرمنده است از شغل و وضعيتي که دارد؛ «مجبورم اين کار رو بکنم وگرنه همه عقل داريم و تفکر. مي دونيم اين کار، کار آدم نيست، کار چارپا است. روزي چند بار به ما ميگن برو حمال. سکوت مي کنيم. من خجالت مي کشم از شغلي که دارم، وقتي يک خارجي از ما فيلم مي گيرد، خيس عرق مي شم ولي چه کار مي تونم بکنم.» نه بيمه دارد و نه هيچ پس اندازي. برايش فرقي هم نمي کند چه کسي رئيس جمهور آينده باشد؛ «شما به هر خطي که مي خواهيد، نستعليق، شکسته، شکسته نستعليق بگيد که من يک نامه براي مسوولان بنويسم از مشکلات و گرفتاري هايي که داريم، ببينيد يک نفر هم جواب ميده.»

تنومند است و سرزنده. اهل اردبيل است و بزرگ شده دروازه غار. يکي دو سالي درس خوانده و بعد از آن چند سالي در خياطي کار کرده؛ «48ساله هستم، هشت سالش رو ول کن، 40سال بقيه رو کار کردم. توي همين بازار هم کار کردم. از روزي چهار تومان شروع به کار کردم تا الان که ماهي 300هزار تومان درآمد دارم.» مرد، از چهار فرزند پسرش مي گويد و از مشاغل شان. هر کدام در اداره يي دولتي مشغول به کار هستند و البته ناراحت از شغل پدر؛ «بچه ها ناراحتند، مي گن اين کار رو ول کن، من هم مي گم باشه ول مي کنم ولي اگه شماها خرج من رو بديد.» از دخترانش مي پرسم. با خوشحالي مي گويد؛ «الحمدلله ندارم. خدا رو شکر مي کنم که دختر ندارم.» و آنقدر اين ابراز خوشحالي برايمان تعجب برانگيز شده که همه با هم مي پرسيم، چرا؟ مرد توضيح مي دهد؛ «من نظر خودم رو مي گم که خوشحالم دختر ندارم وگرنه دوست داشتم دختر داشته باشم. اولاد يکي است و با هم فرقي نمي کند. يک دختر هم داشتم، تشنج کرد و مرد. آن موقع من 20سالم بود و خيلي جوون. الان که مشکلات رو مي بينم ميگم خدا رو شکر که دختر ندارم. مشکلات زياده ديگه.» به دليل اصرارهاي ما ادامه مي دهد؛ «شما، جاي دختر من. من که نمي دونم پسرها چطوري هستند. فقط به ظاهرش نگاه مي کنم از باطنش که خبر ندارم. من به چه چيز اين پسر مي تونم اميدوار باشم که دخترم رو بهش بدم. شما خودتون الان اين مشکلات و مسائل رو مي بينيد.» از حال و هواي روزهاي آخر سال مي پرسم. مي گويد؛ «دم عيد مي ايستم و خدا رو شکر مي کنم… لباس و آجيل مي خرم. براي عروس و نوه ام هم يک چيزهايي مي خرم. خريد ما، خريد جزيي مي شه ديگه. اينقدرها که فکر کنيد پول ما به خريد نميرسه. يک شلوار و پيراهن و يک خرده آجيل و يک عيدي کوچيک هم براي نوه ام.»

مشغول صحبت هستيم که مرد جواني از راه مي رسد. لگدي نثار گاري مي کند که کنارش ايستاده ايم. با عصبانيت مي گويد اجازه نمي دهد به کارمان ادامه بدهيم و اگر مي خواهيم عکس بگيريم و با بقيه حرف بزنيم، بايد اجازه بگيريم. به مردي باربر اشاره مي کند که در فاصله يي دورتر ايستاده، اعتراض مي کنم نه تنها احتياجي به اجازه گرفتن نيست که او هم حق ندارد چنين برخوردي داشته باشد. تمام اعتراضش را به شرايط موجود در چند جمله مي گويد؛ «تو کارت اينه. کارت اينه که از بدبختي ماها فيلم مي گيري و مي نويسي و پولت رو مي گيري، ولي ما همين طور بدبخت و بيچاره مي مونيم و هيچ کس هم کاري برامون نمي کنه.» مرد سکوت مي کند و حجم بدبختي و استيصالي که با همين جملات ساده بيان شدند، ما را هم وادار به سکوت مي کند.

به پيشنهاد يکي از اعضاي گروه، به حجره بزرگ يکي از دوستان مي رويم تا بتوانيم راحت تر با باربر حجره شان صحبت کنيم. 72ساله است با چشماني به رنگ خاکستري آسمان کدر روزهاي سرد زمستان گذشته. يک لحظه هم اشک چشمانش بند نمي آيد. آب مرواريد سوي چشمانش را کم کرده است، به همان اندازه که کهولت سن، توانايي اش را براي حمل بارهاي سنگين کاسته است. بعد از آنکه ديگر نتوانست در ميدان تره بار کارگري کند، به بازار آمده و حالا ديگر 20سال است که با گاري، باربري مي کند. هر روز ساعت چهار صبح از خانه اش در زيباشهر ورامين راهي تهران مي شود؛ «ساعت چهار صبح که بيرون ميام، ساعت شش مي رسم بازار. از ساعت شش تا هفت توي مسجد بازار، نماز مي خونم و روضه و بعد ميام سرکار. اين ور اون ور بار بخوره، کار مي کنم. بارهاي اين حجره رو هم که هميشه مي برم و ميارم. ظهر هم الله اکبر رو که بگن، ميرم مسجد. هيچ وقت نماز قضا نمي خونم.» به سختي درآمد ماهانه اش به 250هزار تومان مي رسد؛ «گاهي روزي هشت تومان هم کار مي کنم. يک موقع هايي هم هست که دست خالي ميرم خونه. ولي نميشه، ماهي 250 هزار تومان نميشه.» کهولت سنش را که فراموش مي کنم، مي پرسم از اينکه در روزهاي آخر سال و با شلوغي بازار، حتماً درآمد بيشتري کسب مي کند. به همان آرامي پاسخ مي دهد؛ «دم عيد هم اگه کار بيشتر باشه، من که نمي تونم بار سنگين ببرم. هميشه همينه.» و دستش را نشان مان مي دهد که قبلاً شکسته و هنوز به اندازه يي خوب نشده که بتواند بارهاي سنگين را حمل کند و روي گاري بگذارد يا گاري سنگين را جابه جا کند. حاصل سال هاي عمر کارگري اش، آنقدر نبوده که بتواند با آن خانه يي بخرد ولي مستاجر هم نيست. در خانه يي زندگي مي کنند که متعلق به پسر جوانش است که به دليل بيماري اعصاب خانه نشين شده است؛ «پسرم 22 سالشه، سواد هم داره. با ماشين کار مي کرد، ماشين رو که فروخت، اين خونه رو خريد. بعدش هم ديگه بيماري اعصاب، نگذاشت کار کنه. بيمارستان امام حسين هم بستري شده ولي فايده يي نکرد. هميشه مي مونه خونه و مي خوابه. اصلاً نمي تونه کار کنه.» بزرگ خانواده است و شش فرزند دارد؛ «بچه ها رفتند؛ چهار تاشون رفتند و دوتاي ديگه خونه هستند. يک دختر و يکي هم همين پسرم.» بزرگ خانواده است و طبق رسوم سنتي ما ايرانيان، سال نو بايد پذيراي فاميل باشد. بزرگ خانواده است با دستاني خالي؛ «بچه هام، يک موقع هايي دم سال نو ميان خونه و يک موقعي هم نميان. گاهي ميرسه و گاهي هم که نميرسه و نمي تونم پذيرايي کنم، فقط براي گفتن سلام ميان.» همه فرزندانش مستاجر هستند و نمي توانند کمکي به پدر کنند پس ناراحتي هم از شغل پدر ندارند؛ «دخترم که توي خونه است، ناراحته از اينکه اين همه کار مي کنم. اگه بيدار باشه، نميذاره صبح ها زود بيام سرکار. 15سال داره. دوست دارم تا کلاس 12درس بخونه.» و اگر دخترت بخواهد ازدواج کند؛ «نه، نمي تونم براش جهيزيه بخرم.» همسرش هم چندان سالم نيست؛ «اون هم هميشه مريضه. سالم نيست. چشماش رو عمل کرديم، غآبف مرواريد داشت.» از برخورد مغازه دارها مي پرسم؛ «مغازه دارها دم عيد يک خرده بيشتر به ما کمک مي کنند ولي هيچ کس به ما اهميت نميده. اون زمان خيلي مسلموني بود ولي الان گرفتاري ها زياد شده.» و برخورد مردم؛ «طلبکار که نيستم از مردم. هرچي بگن مي گم چشم. حرفي هم که نمي زنيم با هم.» 72ساله است، نحيف و لاغراندام با دستاني کم توان و چشماني کم سوتر. نه پس اندازي دارد و نه هيچ بيمه يي. بايد تا روز آخر زندگي اش کار کند، تا روز آخر آخر؛ «چه کار کنم؟ الان هم چاره يي ندارم که سرکارم.» اگر نتواند يک روز کار کند؟ به همان آرامي مي گويد؛ «از خدا تن سالم مي خوام، فقط تن سالم، هرچقدر بدن سالم بده، عبادتش مي کنم.» و تکرار مي کند؛ «اگه نتونم کار کنم، فقط خدا، فقط خدا…» در هياهوي شلوغي بازار که لحظه به لحظه هم بيشتر مي شود، شنيدن صداي آرام و خسته اش سخت تر مي شود. از اين همه شلوغي خسته نمي شويد؛ «نه. فقط يک وقت هايي شهرداري اذيت مون مي کنه. بعضي وقت ها هم سرم درد مي گيره.» به باربر ديگري اشاره مي کند که در همان لحظه در حال عبور از آنجاست؛ «بايد اين لباس ها رو بگيريم. من نتونستم بگيرم.» باربر، همان لباس روپوش مانند را بر تن دارد که علامت پيک بادپا متعلق به شهرداري تهران روي آن طراحي شده است؛ «بايد بريم شهرداري، براي گاري هامون شماره ميدن و خودمون هم بايد از اين لباس ها بپوشيم. من که نمي تونم برم. بايد ضمانت گير بيارم و برم اين ور و اون ور براي کارهاش.» و باز تکرار مي کند؛ «من که نمي تونم. به اميد خدا. همين طور هم هستم و کار مي کنم.»

ظهر شده و صداي اذان از بلندگوهاي بازار شلوغ تهران به گوش مي رسد و باز در رديف گاري هاي خالي که کنار جوي آب پياده رو پارک شده اند، چندين مرد، بعضي بسيار مسن و بعضي خيلي جوان و بيشتر ميانسال در انتظار بار ايستاده يا خسته از روزي که حالا ديگر به نيمه رسيده، روي لبه گاري ها نشسته اند. سخت است پرسيدن اين سوال که ناهار کجا مي روند و چه مي خورند، وقتي مي بيني همچنان کنار گاري ها ايستاده اند و حالا ديگر مي داني با درآمدي که به زور به ماهي 300 هزار تومان مي رسد و بايد هزينه يک ماه خانواده يي مستاجر را تامين کند، ديگر جايي براي ولخرجي ناهار خوردن در رستوراني هرچند محقر در بازار برايشان باقي نمي ماند. حميد ميرزاده از يکي از آنان مي پرسد کجا براي ناهار خوردن بهتر است. چند نفري سکوت مي کنند و يکي از آنان آدرس رستوران هاي خوب بازار را مي دهد. در پاسخ به اين سوال که خودتان هم ناهار همان جا مي خوريد، با خنده يي تلخ مي گويد؛ «نه بابا، ما که پول مون به اونجاها نمي رسه.» و باز با صداي «بپا، بپا» گفتن هاي باربري که چرخ گاري را به سختي به جلو هل مي دهد، به سوي يکي از پاتوق هاي بازاري ها کوچ مي کنيم.

سرنوشت تلخ دختر زيباي ايراني در اروپا

شنبه, مارس 28th, 2009

گفتگو با دختر تن فروش

خودش میگوید:ایرانی ام دیگه، پوستم کلفته! هر کی دیگه جای من بود تا حالا صد دفعه مرده بود!

هفت تیر 7tir.com: مارال یکی از هزاران دختران ایرانی است که در خارج از کشور به عنوان کارگر جنسی به کار مشغول هستند. به دلیل بحرانهای مداوم اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و خانوادگی هرساله از ایران دختران و زنان بسیاری به خارج فرار میکنند. به این گروه باید تعداد دخترانی که به نام ازدواج، کار یا … توسط خانواده هایشان به فروش میرسند و یا بوسیله باندهای کودک ربا به خارج از کشور آورده میشوند را افزود. بدشانس ترینشان پس از تجاوزهای مکرر، زنده زنده به قاچاقچیان اعضای بدن فروخته میشوند و آنها که زنده میمانند سرنوشت چندان بهتری ندارند.

بسیاری از بازارهای برده فروشی پاکستان و امارات مستقیما به حرمسراها فرستاده میشوند تا به ازدواج با مردانی که جای پدربزرگ آنها را دارند درآیند یا بدست قوادان میافتند و تا زمان زیبایی و جوانی مورد بهره کشی جنسی قرار میگیرند و پس از آن به کلفتی گمارده میشوند.

در این میان آنها که به کشورهای پیشرفته میآیند اگرچه به دلیل رعایت حقوق انسانی از شرایط ظاهرا بهتری برخوردارند ولی به دلیل نداشتن پول، نبود مدارک اقامت، ندانستن زبان و تنهایی سرگردان می مانند تا دست سرنوشت آنها را به کدام سو پرتاب کند.

چه بازارهای برده فروشی پاکستان، افغانستان یا امارات باشد و چه آژانس های مدرن اینترنتی سرویس های سکسی در کشورهای پیشرفته، همه جا جهانی بی تفاوت است که درآن پا اندازان بین المللی، گروههای خلاف کار و افراد بیرحم در سکوتی همدستانه در کمین نشسته اند. حکایت این دختران، داستان آشنایی است که همه کس میداند، با اینحال ناگفته ها بسیار است. با مارال به گفتگو می نشینیم.

مارال دوست داری داستان زندگی ات رو از کجا شروع کنیم؟ از وقتی ایران بودی؟
آره از اون موقع بهتره. مخصوصا که دلم هم خیلی تنگ شده.، این هفته دوبار خواب ایران رو دیدم. زیباترین خاطراتی که از زندگی ام دارم مال موقعی است که اونجا خونه پدرم بودم. از وقتی یادم میاد با بابام بودم. وقتی از مادرم جدا شد دیگه بخاطر من ازدواج نکرد. میترسید دختر عزیز دردونه ش یه وقت اذیت بشه! ولی مادرم به اجبار ازدواج مجدد کرده بود. اونو کم میدیدم. همیشه گرفتار زندگی و بچه هاش بود.

بابام آدم آرومیه. از اونا که از اداره میآد خونه و شام و چایی و تلویزیون! ماهی یه بارهم با دوستاش دور هم جمع میشدند حرف میزدند، تخته بازی میکردند. تنها کار بدی که در زندگیش انجام میداد فقط سیگارش بود!

من هم واسه خودم آزاد بودم. البته نه اونقدر که شورش رو در بیارم! درسم رو میخوندم، نمره هام همه خوب بود. ولی بقیه اوقات همه ش با دخترهای فامیل و دوستام بودم. پارتی، مهمانی دخترونه، رقص، موزیک، از درودیوار بالا میرفتیم.

ولی بعد که دیپلمم رو گرفتم خونه نشین شدم. یعنی دانشگاه آزاد قبول شدم ولی نتونستم برم. خرجش زیاد میشد و دیگه سالهای آخرحقوق بابام برای خرج خونه کم می اومد چه برسه شهریه دانشگاه آزاد که هر سال بالاتر میرفت. من شرایط رو درک میکردم. توقع مالی چندانی نداشتم ولی عوضش تشنه آزادی بودم. دوست داشتم هرچی دلم میخواد بخندم! باورتون میشه یه دفعه منو به همین جرم تو خیابون گرفتند!

بعدش بردند منکرات خیابان وزرا و بابام رو خواستند تا ولم کردند. ازم تعهد گرفتند! حالا چه برسه با دوستام میخواستیم بریم مسافرت، تو خیابون آهنگ گوش بدیم، حرف بزنیم… نمیشد. همه چیز یواشکی بود. خسته شده بودم.

یعنی دلیل خروجت از ایران بخاطر نداشتن آزادیهای اجتماعی بود؟
هم اون هم بیکاری. تا دیپلم گرفتم رفتم دنبال کار ولی کار کجا بود؟ برای تحصیل کرده ها و متخصص هاش هم کار نبود چه برسد به من! امثال من هزار هزار ریخته بودند. بعد هم هرجا رفتم ازم توقعات نامربوط داشتند!

مثل چی؟ تعریف کن.
اولش که تازه دیپلم گرفته بودم دنبال کار روزنامه ها رو ورق میزدم دیدم یه دکتر آگهی داده برای منشی مطب. مال محل خودمون هم بود. فوری تلفن زدم و گفت فردا روز مصاحبه است بروم. فردایش رفتم دیدم حدود 30 تا زن و دختر نشسته اند و دارند پرسشنامه پر میکنند!

یکی هم دادند دست من. غیر از سوالات مربوط به سن و تحصیلات و وضعیت خانوادگی بعضی سوالهای دیگرش نامربوط بود. مثلا در خانه چه لباسی میپوشید یا چه هنرهایی دارید! من هم نوشتم فقط یه کمی ملودیکا میزنم! بعد آقای دکتر آمد برگه های همه را گرفت و گفت بروید بعدا به شما خبر میدهم. فقط مرا نگه داشت. بعد خودش آمد نشست و گفت راستش میون اینهمه زنها و دخترها که دیدی من از تو بیشتر از همه خوشم اومده و میخوام استخدامت کنم. فقط شک دارم که بتوانی از پس همه کارها بر بیایی! گفتم من دختر باهوشی هستم.

از دهسالگی دارم خانه مان را اداره میکنم! هر کاری را برایم توضیح دهید میتونم. گفت وظیفه تو اینجا یکی کارهای مطبه به اضافه کارهای شخصی من مثل ماساژ پا و کمر. بعد گفت پاشو وایسا تا نشونت بدم کجاهام بیشتر درد میگیره! منم بلند شدم و گفتم آقا من برای این کارا اینجا نیومدم! عصبانی اومدم خونه ولی ناامید نشدم و به بابام هم هیچی نگفتم. این بار برای کار به دوست و آشناهام سپردم. یکی یه شرکت خصوصی رو معرفی کرد که منشی میخواست.

آدرس گرفتم و فرداش رفتم. ایندفعه خیالم راحت بود که طرف آشناست و رعایت بعضی مسائل را میکند. در زدم و خود آقای رییس در را باز کرد. تا گفتم سلام و من از طرف فلانی برای کار آمده ام گفت شما از همین حالا با حداکثر حقوق استخدام هستید!

گفتم میشه لطفا بگین کار من اینجا چی هست؟ گفت هیچی! شما فقط تو این شرکت راه برین یا پشت میز بنشینید و جواب تلفن بدهید. من خودم همه کارها رو میکنم!
نیم ساعت هم نگذشته بود که دستور داد ناهار آوردند. بعد در شرکت را قفل کرد و گفت کار دیگه بسه، الان موقع استراحته! وقتی داشتیم غذا میخوردیم برایم شروع به تعریف کرد که با وجود وضعیت خوب مالی و زن و بچه، زندگی اش غم انگیز و خالی است و او نیاز به دختر جوانی دارد که براش درددل کند. بعد یکدفعه گریه کنان به من حمله کرد و گفت که اگر نذارم سرشو رو سینه من بذاره خودشو میکشه! من هم جیغ زدم و فرار کردم. شب همه رو برای بابام تعریف کردم. گفت دخترم فعلا بشین خونه یه لقمه نون هست با هم میخوریم تا بعد ببینیم چی میشه. یکی دوسال خونه نشین بودم تا برای اولین بار در زندگیم عاشق شدم.

من نوزده سالم بود و اون بیست سال. خونوادش وضعشون توپ بود و نمیخواستند اون بره سربازی. یکبار گفت: مارال میخوان منو بفرستند آلمان پیش خاله ام تو هم با من بیا! بیشتر به خاطر اون بود که از ایران اومدم. اون سردنیا هم میخواست باهاش میرفتم.

پدرت اجازه داد؟
معلومه که نه! بابام خیلی دوستم داشت. همه زندگیش بودم. از صبح که بیدار میشد تا شب هزار دفعه قربون صدقه من میرفت. هر چی شعر بود که توش اسم آهو بود برام میخوند! وقتی گفتم میخوام برم خارج رنگش پرید! گفت نه، اینهمه برات زحمت کشیدم تنها کجا تو رو بفرستم، معلوم نیست چی به سرت بیاد!

سه ماه تموم تو خونه مون بساط داشتیم، نصیحت کرد، دعوا کرد، فامیلها و دوستهامو واسطه کرد ولی من پامو کردم توی یک کفش که اینجا آینده ای نیست و باید برم. میدونستم تحمل اشکهای مرا ندارد هر شب با چشمهای قرمز می نشستم جلوش. آخرش یک شب راضی شد و اجازه داد. یه تیکه زمین داشت که برای پیری کوری اش گذاشته بود، اونو فروخت و پولش رو داد که بدم به قاچاق چی که قرار بود من و دوستمو ببره.

شب آخر تا صبح بالای سرم نشست و منو نگاه کرد. هیچوقت مثل موقع خداحافظی نفهمیده بودم چقدر دوستم داره. یک لحظه دست منو ول نمیکرد. داشت می مرد!میگفت دخترم جونم بودی و انگار حالا داری از تنم بیرون میری.
برایت بهترین آرزوها را داشتم ولی زمونه یاری نکرد. از این به بعد هم دیگه من نیستم تو خودت باید مواظب باشی، تو آهوی کوچکم را به خودت و خدا می سپارم. بعد هم که آمدم.

از سفرت بگو.
آخ که چه سفری. من که اولش از خوشحالی هیچی نمی فهمیدم. فکرش رو بکن برای اولین بار با پسری که عاشقش هستی مسافرت کنی! اصلا سختی کوههایی را که باید از آنها بالا و پایین میرفتیم، تاولهای پا، گرسنگی و تشنگی هیچی حالیم نبود. به همین راضی بودم که کنار هم راه میریم. با هم غذا میخوریم. حرف میزنیم…

البته پدرم موقع خداحافظی او را دیده بود و مرا دستش سپرده بود. دوستم هم به من میرسید. نمیگذاشت سختی بکشم. تا با هم بودیم همه چی خوب بود. خطرات رو باهم رد کردیم. اگرچه خیلی بدبختی کشیدیم، فکر کنید پنج شش تا کشورو قاچاقی، نصف راه قایم شده تو ماشین و جاده و نصف راه پیاده و یواشکی از کوه و جنگل و دشت بیایید! تو صربستان که اصلا قاچاقچیه مارو یک هفته تو جنگل زیر بارون نگهداشت و خودش با دوستاش نمیدونم رفتند کجا!

البته بعدش با آب وغذای حسابی اومدند. عوضش روز بعد جون دو نفرمون رو نجات دادند. اونها داشتند تو رودخونه ای که ازش میگذشتیم غرق میشدند. سرعت آب خیلی زیاد بود بردشون! بعدا فهمیدیم که هر هفته یکی دو تا مسافر همونجا غرق میشند! تو بوسنی هم سه روز آب و غذا گیرمون نیومد داشتیم از گرسنگی و تشنگی میمردیم. رسیدیم به یک مزرعه بلال و افتادیم توی بلال ها به گاز زدن و مکیدن شیر بلال ها به جای آب!

سفر زمینی اونهم غیرقانونی خیلی خطرناکه. گروه ما شانس آورد زنده ماند. فقط همین داستان سفر ما خودش یه کتابه! ولی ایتالیا دیگه همه از هم جداشدیم.

چرا؟ دعوایتان شد؟
نه بابا. ایتالیا گیر یه گروه گانگستر افتادیم. قبلا هم در راه چند بار گیر آدمای عوضی افتاده بودیم. ولی قاچاقچی مان با پول یا نمیدانم چه کلکی شرشان را کنده بود. تو ایتالیا نتونست. اونا مسلح بودند. اول پولهامونو گرفتند، بعد مردها رو کتک زدند و از هم جدایمان کردند. نمیدونم دیگه چی به سرش اومد. منو بردند یک خونه پرت خارج از شهر.

اونجا دو ماه زندانی بودم. رییسشون منو برای خودش نگهداشته بود. نمیتونستم با کسی تماس بگیرم . جایی رو بلد نبودم. زبان نمیدانستم. پول نداشتم، هیچ مدرک شناسایی نداشتم. اگر هم فرار میکردم جایی نبود که برم. پلیس منو بلافاصله دستگیر میکرد و دوباره همون کشوهایی رو که اومده بودم زندان به زندان پس می فرستادند تا به ایران برگردانند.

با هزار زحمت توانستم برای یکی از دوستان پدرم که میدونستم تو ایتالیاست تلفن بزنم و آدرس جایی را که بودم بدهم. او همیشه به خانه ما می آمد. میدانستم که گلویش پیش من گیر است. وقتی ازش کمک خواستم میآد و اومد. منو با ماشین سوار کرد وبه یک هتل برد!

البته بعدش با من خیلی دعوا کرد که چرا همینطوری و حساب نشده از ایران راه افتادم اومدم. یکماه بعد خودش مرا قاچاقی به اتریش آورد و توانستم اعلام پناهندگی کنم. بعدش هم مرابه یکی از کمپ های پناهندگی نزدیک وین بردند. یکسال آنجا بودم تا اومدم بیرون.

چرا با پاسپورت و قانونی از کشور خارج نشدی؟ پدرت که اجازه میداد.
آره ولی دوستم سرباز بود پاسپورت نداشت. بقیه هم به همچنین چون ما حدود 5 تا مسافر بودیم. البته بابام بیچاره هی میگفت پاسپورت بگیرم ولی اون آقایی که مارو می آورد گفت لازم نیست! پاسپورت ایرانی به درد نمیخوره، جایی که باهاش ویزا نمیدند هیچ، باعث دردسر هم هست، چون اگه شما را پلیس بگیره میفهمه از کجا اومدین و دوباره میفرسته همونجا!

آلمان هم که رسیدید پناهنده می شید دیگه پاس لازم ندارین! بعد هم دولت اونجا خودش همه چی بهتون میده!

از اون پسر دیگه خبر نداری؟ میدونی زنده است یا مرده؟
زنده است. اونا که منو دزدیدند اونو همونوقت ول کردند. یکی از هم سفرهامونو همین جادیدم، گفت بعدش با هم بودند تا خونوادش پول فرستادند و اون از ایتالیا رفت. دنبال من هم گشته بود ولی آخه حیوونکی خودش هم غیر قانونی اونجا بود! کاری از دستش برنمی اومد.

میتونم بپرسم اولین بار کی رابطه جنسی داشتی؟
وقتی در ترکیه بودیم. اولین شبی که با هم در اتاق هتل خوابیدیم چون قبل از آن همه اش تو کوه و دره بودیم و چند نفردیگه هم باهامون بودند! من با اینکه عاشق دوستم بودم ولی ترجیح میدادم بازم صبر کنیم. میخواستم اول به آلمان برسیم عروسی کنیم.

ولی او میگفت عزیزم آخه چه فرقی میکند! فکر کن ازدواج کردیم اومدیم ماه عسل!من اول یه کم عذاب وجدان داشتم. ولی وقتی تو ایتالیا بهم تجاوز کردند خدا را شکر کردم که دختر نبودم.

چند بار بهت تجاوز شده؟
زیاد! مگه تجاوز چیه؟ وقتیه که باهات کاری رو میکنند که نمیخوای تجاوزه دیگه. حالا چه دست و پاتو به تخت ببندند، چه باز باشه ولی بهرحال نتونی از خودت دفاع بکنی! میشه دیگه راجع به این موضوع صحبت نکنیم؟

آره ولی میدونی که به عنوان انسان این حق را داری که اجازه ندهی به تو دست بزنند. زن باید با کسی رابطه داشته باشد که خودش میخواهد نه اینکه مجبور باشد.
این قشنگ ترین حرفیه که تو زندگیم شنیدم. اگر اینجور میشد خیلی خوب بود ولی حیف! برای من که فعلا عملی نیست. شاید برای اون دخترایی است که وضعشون خوبه ، نه ما فقیر بیچاره ها! اگرچه اونها رو هم فکر نکنم!

بعد که به اتریش آمدی چکار کردی؟
اول که فرستادنم توی کمپ پناهنده ها. میگفتند این همون کمپیه که زمان نازیها، اسرای یهودی رو توش نگه داری میکردند تا بعد دسته جمعی بفرستند اتاق گاز! اونجا تو ساختمونی بودم که مال ایرانیها، هندیها و افغانیها بود. بین پناهنده های ایرانی همه جور آدمی بود.

از مهندس و دکتر با خانواده هایشان گرفته تا آدمای خلاف. زن با بچه یا زن تنها هم زیاد بود ولی دختر تنها به سن من نبود. اوایل اونجا هرکس به آلمان میرفت مشخصات دوستم را میگفتم تا به او خبر برسد که من کجا هستم. همه اش فکر میکردم که اون میآد و منو از آن جای کثیف وحشتناک نجات میده. اوایل با یکی دو خانواده ایرانی بودم.

ولی بعد اونها رفتند و من تنها شدم و افتادم گیر بچه های ایرانی که هر دقیقه مزاحمم میشدند، شب بالای تختم میآمدند و یا داخل حمامم میشدند. هر چه بهشان میگفتم شما را بخدا من دوست پسر نمیخواهم. ولم کنید! توی سرشان نمیرفت. میان آنها یکی بود که از بقیه بهتر به نظر میرسید. فکر کردم که اگر او را انتخاب کنم بقیه راحتم میگذارند.

همینطور هم شد ولی بعد از دو ماه اون کارش درست شد و رفت و من باز تنها شدم و مزاحمت ها دوباره شروع شد. اینبار وضع بدتر بود چون میگفتند پس اهلش بودی و نمیگفتی! خلاصه مجبور شدم دومی را هم انتخاب کردم و بعد سومی… ولی در عوض دیگر راحتم گذاشتند. بهم کمک میکردند، نوار موسیقی، بلیط قطار یا گاهی حتی پول میدادند.

بقیه زنها و دخترها ی ایرانی هم همین مسائل تو رو داشتند؟
نمیدونم. اگه تنها بودند که حتما داشتند. البته در اتریش دختر و زن تنها زیاد است. آنها که اقامت قانونی دارند یا دانشجویند و …بهرحال یکجوری با این مسائل برخورد میکنند.

ولی من سنم کم بود، تنها و بدون پول هم تو کمپ افتاده بودم، بدبختی که هم ایران و هم اینجا بلای جانم بود اینکه خوشگل بودم! برای همین بیشتر بهم گیر میدادند. حالا موهایم را کوتاه کرده ام قبلا تا کمرم بود همیشه دورم میریختم.

پدرم هیچوقت نمیگذاشت موهام رو کوتاه کنم. هر کاری میکردم باز از زیر روسری یک کمی اش می اومد بیرون. سرهمون یکذره مو، یک عالمه دردسر داشتیم! فرار کردم اومدم خارج آزاد بشم، نمیدونستم اینجا هم اسیریه!

تمام مدت در کمپ بودی؟
نه، چند بار که بلیط قطار گیرم اومد رفتم وین را دیدم. فکر میکردم اگر پناهندگی ام قبول شد میرم اونجا کار پیدا می کنم. همونوقت دولت اتریش تصمیم گرفت کمپ ما رو خالی کنه. سیل پناهنده ها به اروپا سرازیر بود و جا نداشتند، در عرض چند روز جواب منفی همه رو دادند دستشون و پناهنده های قبلی را مثل زباله ریختند کنار خیابان.

همه شوکه شده بودند و توی سرخودشون میزدند! فکر کن خارجی هستی، اقامت نداری در نتیجه اجازه کار نداری، پول هم نداری، آقازاده هم نیستی که با چمدان پر از اسکناس آمده باشی.
تو کمپ هر کی رو میدیدی صد دلار دویست دلار یا حداکثر هزار دلار ته کیفش قایم کرده بود برای روز مبادا و روزا رو با جیره غذایی همونجا سرمیکرد تا جواب پناهندگیش رو بگیره یا براش پول بفرستند و بره یه جای دیگه.

نمیدانم بقیه با چه معجزه ای خودشون را نجات دادند ولی من نتونستم. فکرم کار نمیکرد. تمام زندگی ام یک کوله پشتی بود با یک برگه پناهندگی که روی آن مهر رد خورده بود.
همونجا چند ساعت بهت زده ایستادم تا یکی از مامورها آمد و مرا از کمپ بیرون کرد. یکی دلش برایم سوخت و یک بلیط بهم داد.

سوار قطار شدم و به وین آمدم. شب شده بود و نمیدانستم کجا برم، حتی یک خونه آشنا نبود که درش رو بزنم و کمک بخوام. همینطور بی هدف راه میرفتم. حالا اون وسط مریض هم شده بودم. 40 درجه تب کرده بودم. سرم باد کرده بود و توش فقط یه فکر بود: برگردم ایران! همه نیرویم را جمع کردم و با کارت تلفن نصفه ای که داشتم به بابام زنگ زدم. تا گفت الو به گریه افتادم.

بیچاره او هم از آنطرف شروع کرد! بهش نگفتم چی شده فقط گفتم میخواهم بیام.

گفت دخترم میدونی که من یک موی تنم راضی به رفتن تو نیود، خودت رفتی. حالا هم هروقت خواستی برگرد.
گوشی را قطع کردم. فکر کردم حالا بخوام برگردم چطور برم؟ نه پاسپورت دارم نه پول بلیط. بعد هم ایران چکار میتونم بکنم؟ صدای پدرم خسته و ناامید بود. بعدا فهمیدم که همونوقت خودش رو هم صاحبخانه جواب کرده بود! دیدم راهی پشت سرم نیست. همانجا بلند شدم و برای اولین بار شروع به کار کردم.

با تب و مریضی؟
آره داشتم از تب میسوختم. تمام پوست بدنم از درد تیر میکشید! مردی که مرا به خانه اش برد بعدش خیلی ناراحت شد. منو برد دکتر و داروهامو خرید. خانه اش بودم تا خوب شدم. بعدا باز هم او را دیدم.

با او نماندی؟
نه. خودش هم نمیخواست. بازرگان بود و دائم میرفت سفر. گفت اگر برای خودت خانه بگیری هر وقت اینجا باشم همدیگرو می بینیم و بهت کمک میکنم. گفتم من مدرک شناسایی ندارم، نمیدونم چطور باید خونه پیدا یا اجاره کنم. همه کارها رو برایم کرد. اجاره دو ماهم را داد. بعد از او باز هم کس دیگری را پیدا کردم. این تنها راهی بود که برای پول درآوردن داشتم.

برای آینده خودت چه فکری میکنی؟ میدانی که هر مهاجر سه گنجینه باخود دارد، Beauty, Bras and Brain )،زیبایی، نیروی کار و قدرت فکر، تو فعلا فقط از زیبایی است که پول در میآوری. نیروهای دیگر هم داری که باید از آنها استفاده کنی.
آره میدونم. یکی دیگر هم بهم گفت همیشه جوون و خوشگل نیستی و این پولها هم همیشه نیست! خودم هم دوست ندارم این کارو بکنم. هیچوقت دوست نداشتم. من همیشه دختر کاری بوده ام، آرزوم این بود که یک کاری داشته باشم که هرروز صبح برم و عصر برگردم. البته بابام همه اش میگه درس بخون. ولی آخه چه جوری؟ با هزار بدبختی رفتم کلاس زبان. اگه بدونین چه جوری و درچه شرایطی زبان خواندم باورتان نمیشود.

با اینحال از کلاس یک بار هم غیبت نکردم. الان آلمانی میفهمم و حرف میزنم! ولی حالا چه درس و چه کار اول باید اقامت اینجا را بگیرم. اقامت هم یا پول حسابی میخواد و یا ازدواج. بخاطر همین دارم قبول میکنم با یک اتریشی ازدواج کنم. ماه دیگه قرار است برویم ثبت کنیم. بعد هم میخوام برم دوره یکی دوساله یک رشته ای رو ببینم و بعد برم سرکار.

دوستش داری؟
نه بابا! از حالا عزا گرفته ام چه جوری باهاش زندگی کنم! دو سه روزش هم برام سخته چه برسه دو سه سال! اصلا پهلوی هم که راه میرویم به هم نمی آییم! به خودش هم گفتم بخاطر اقامت است و بعد جدا میشویم. گفت برای من فرق نمیکند.

مهم این است که چند سال پیش من هستی! خودم هم فکر کردم حالا که مجبورم این سه سال رو هم تحمل میکنم در عوض مادرم و بچه هایش را یکی یکی می آرم. البته اینجا هم آش دهن سوزی نیست ولی اقلا دیگر کتک نمیخورند!

اینجا تو را میشناسند؟ میدانند چکار میکنی؟
کی ها؟ ایرانی ها که نه زیاد. اوایل که خانه گرفته بودم بچه های ایرانی میآمدند. اینجا اکثرا آواره هستند، جایی رو ندارند برند! من درک میکردم.

می اومدند اولش کلی نصیحت میکردند که ناموست رو حفظ کن و … بعد چند روز میماندند و هرچی توی خانه بود میخوردند و میرفتند. حالا اینا مهم نبود. همه بدبخت شده ایم دیگه! ولی خونه م رو کرده بودند پاتوق! آدرسم رو که عوض کردم دیگه ندیدمشان!
الان هیچ دوستی ندارم. تنها دوستم بابامه! روزا هر وقت دلم تنگ میشه براش تلفن میزنم، ولی اون بیشتر برام نامه میده. مینویسه دخترم، مراقب خودت باش، سعی کن اصالتت را فراموش نکنی. به جایی برسی و مثل همیشه باعث افتخار من باشی.
همه نامه هایش را دارم… بخدا اینجا همون جهنمه، اتریش خوبه برای خود اتریشی ها، آلمان بهشته ولی برای آلمانی ها نه برای ما.

وقتی مردانی که با آنها رابطه داری در مورد ملیت ات سوال میکنند چه میگویی؟
نمیدونم هرچی به فکرم برسد میگویم غیر از اینکه ایرانی هستم! دلم نمیخواهد برای آنها اسم کشورم را بیارم آبروش بره. دلیل نمی شه آدم اگه تنشو فروخت، همه چیزای دیگرش رو هم بفروشه ! من یه کم سبزه هستم. بیشتر میگویم ایتالیایی یا اسپانیایی هستم. ولی بعضی هاشون شروع میکنند ایتالیایی حرف زدن و اونوقت تق اش در میآید!
نمی ترسی از اینکه پدرو مادرت بفهمند چکار میکنی؟
نه. پدرم که امکان ندارد بفهمد. تمام دنیا هم برایش قسم بخورند او باور نمیکند، میگوید من دخترخودم را میشناسم! مادرم هم بالاخره خودش زن است. درک می کند!

اگر خواهرهای کوچکترت بخواهند وارد حرفه سکس شوند به آنها چه میگویی؟
هیچوقت نمیگذارم. از یک خانواده یک نفر فدا بشه بسه!

برای خودت هم چنین آرزویی داری؟
معلومه. من هنوز منتظر اون دوستم هستم. .کنار او خوشبخت بودم. آنقدر به هم میآمدیم، عین یک کارت پستال عاشقانه بودیم. حیف تو ایتالیا کیفم رو دزدیدند اگرنه عکس هامونو بهتون نشون میدادم! میخوام بعد که کارم درست شد یه سفر برم آلمان شاید پیداش کنم. به دلم برات شده که یه روزی دوباره نگاهمون به هم میافته.

نمیدونم شما به فال حافظ اعتقاد دارین یا نه. بابام خوب حافظ بلده یه دفعه گفتم تلفنی برام فال گرفت و یه شعرش اومد که دقیقا همینو میگفت! من به خاطر اون شعر از مادرم خواستم یک کتاب حافظ برایم فرستاد.

برای آخرین سوال بگو آیا از اینکه از ایران خارج شدی پشیمان هستی؟
آره، مخصوصا من حساب نشده اومدم. همینجوری عشقی راه افتادم غیر قانونی آمدم. برای همین خیلی سختی کشیدم. میدانید در این مدت چقدر لحظات وحشتناک داشته ام که حاضر بودم نصف عمرم را میدادم در عوض ایران بودم. ولی… .

سقوط مارپیچ اقتصاد دبی و فرار خارجی ها

دوشنبه, فوریه 23rd, 2009
سوفیای ٣۴ ساله، خانمی فرانسوی است که حدود یکسال پیش برای استخدام در یک شرکت تبلیغاتی به دوبی نقل مکان کرد. او آن چنان اعتمادی به اقتصاد دوبی که بطور سرسام آوری در حال رشد بود، داشت که آپارتمانی به قیمت ٣٠٠٠٠٠ دلار با وام مسکن ١۵ ساله خریداری کرد.

امروز او مانند بسیاری از خارجیان دیگر که در دوبی کار می کنند از کار اخراج شده و خود را در برابر خطر اخراج از این شهر خلیج فارس می بیند. وضعیت ٩٠ درصد خارجیهای شاغل در دوبی مشابه وضعیت سوفیاست.
او می گوید: “من واقعا از آنچه که در حال وقوع است به وحشت افتاده ام. اگر نتوانم بدهی خود را بپردازم، و اگر نتوانم کار جدیدی پیدا کنم، بمن گفته اند که کارم به زندان مخصوص بدهکاران خواهد کشید.”

درحالیکه اقتصاد دوبی در حال سقوط آزاد است، روزنامه ها گزارش می دهند که حدود سه هزار ماشین که صاحبان آنها، آنها را در پارکینگ فرودگاه رها کرده و از کشور گریخته اند، پارک شده است.

گفته می شود که برخی از آنان که از کشور گریخته اند تمام موجودی خود از کارتهای اعتباریشان را نقد کرده اند و یک یادداشت عذرخواهی هم بر روی شیشه جلوی اتوموبیل چسبانده اند.

کسانی که شغل خود را در دوبی از دست می دهند باید ظرف یکماه کشور را ترک کنند. این امر باعث می گردد که میزان خرج کردن در کشور کاهش یابد، خانه ها یکی پس از دیگری خالی شود و قیمت ملک پائین بیاید. بعضی از بخشهای دوبی بر اثر این سقوط مارپیچ اقتصاد که در روزگاری نه چندان دور ابرقدرت خاورمیانه بشمار می رفت به شکل شهر ارواح درآمده است.

هیچکس از عمق فاجعه اقتصادی که در دوبی اتفاق افتاده آگاهی کامل ندارد اما آنچه که مشخص است اینست که دهها هزار نفر دوبی را ترک کرده اند، قیمت ملک در دوبی به نحو خورد کننده ای پائین آمده و پروژه های بزرگ ساختمانی متوقف یا بکلی منحل شده اند. با اینهمه حکومت حاضر نیست که هیچ نوع اطلاعاتی در اختیار جهان خارج بگذارد و باین صورت است که شایعات در دوبی جان می گیرند و بیش از پیش به اعتماد عمومی و اقتصاد دوبی ضربه می زند.

قانون جدیدی که به رسانه ها اعلام شده اینست که اگر رسانه ای شهرت و یا وضعیت اقتصادی کشور را با درج اخبار و یا گزارشهائی به خطر بیاندازد، به مجازاتی تا مرز یک میلیون درهم (در حدود ٢٧٢ هزار دلار)، روبرو خواهد شد. گفته می شود که همین امر باعث شده که گزارش در مورد بحران دوبی به حالت سکون درآید.

گزارش روزنامه های محلی در ماه گذشته حاکی از آن بود که هر روز ١۵٠٠ ویزا در دوبی باطل می شود.

آنچه که مسلم است قیمت ملک که بطور فاحشی ظرف شش سال اوج گیری اقتصاد دوبی افزایش یافته بود، تنها ظرف دو یا سه ماه گذشته، ٣٠ درصد و یا حتی بیشتر هم افت داشته است. شرکت مودیز (Moody’s) که شرکتها را درجه بندی می کند هفته گذشته اعلام کرد که احتمالا شش شرکت عظیم متعلق به حکومت را با توجه به وخامت اوضاع اقتصادی در دوبی تنزل درجه خواهد داد. تعداد ماشین های لوکس برای فروش روز به روز افزایش می یابد، این ماشینها گاه ۴٠ درصد زیر قیمت دو ماه پیش به فروش می روند. خیابانهای دوبی که همیشه مملو از ماشین و ترافیک بود، این روزها خلوت است.

این روزها خارجیهائی که برای یک زندگی بهتر بار خود را بسته و به دوبی آمده بودند، معتقدند که شکوفائی اقتصاد دبی چیزی جز یک فریب نبوده است. شایعات به سرعت پراکنده می شوند: جزیره مصنوعی پالم جمیره (Palm Jumeira) که نشان افتخار پروژه های ساختمانی دوبی بود در حال نابود شدن است. وقتی شیرهای آب هتلها را باز می کنید به جای آب، سوسک از آنها بیرون می آید.

حمزه صیاب ٢٧ ساله، مهندسی است از عراق که از سال ٢٠٠۵ در دوبی مشغول بکار بوده و شش هفته پیش کار خود را از دست داد. دوبی جای بسیار خوبی برای مهندسین جوان بود، حداقل حقوق برای یک مهندس ساختمان با چهار سال سابقه کار، حدود ۴٠٠٠ دلار در ماه بود.

حمزه صیاب امروز بیکار است و اغلب وقت خود را در یک کافی شاپ در مرکز خرید ابن بطوطه می گذراند. اگر نتواند تا چند روز دیگر کار پیدا کند مجبور است که دوبی را ترک کند. او می گوید، عراق جای خطرناکیست و باید راهی اردن شوم. گرفتاری دیگر اینست که هنوز ١٢ هزار دلار به بانک برای هوندا سیویکی که خریده بدهکار است و باید اول این پول را از پدر خود قرض کرده و بپردازد. او می گوید دوستانش ماشین های تجملی خریده اند، امروز هیچ کدام کار ندارند و برای فروش ماشین ها در حال دست و پا زدن هستند. صیاب هم چنین می گوید، کار ما شده خوابیدن، سیگار کشیدن و قهوه خوردن و بعد احساس سردرد بخاطر شرایطی که در آن هستیم.