Posts Tagged ‘حبس’
چهار شنبه, می 13th, 2009

هفت تیر 7tir.com: به قلم مهدی خزعلی دوست و همسنگر عباس پالیزدار در روزهای جبهه : می دانم رکسانا به ناحق متهم و محکوم به جاسوسی شد، ما همه جاسوسیم! در تعریف جدید آقایان از جاسوسی که می فرمایند: فرایند جاسوسی تغییر ماهیت داده است و جاسوسی در قالب لابی های دیپلماتیک، روزنامه نگاری، خبرگزاری، مصاحبه ، تحلیل وقایع و وبلاگ نویسی شکل گرفته است! ” پس هر خبر ، اطلاع، تحلیل و نظریه پردازی جاسوسی است و وبلاگ نویسی اساس جاسوسی است پس ” ان اول الجاسوس”
چه شده است ؟ احمدی نژاد که علی رغم حکم برائت کارگزار نظام(موسویان)، اصرار دارد او جاسوس است، برای رکسانا که دادگاه او را به جاسوسی محکوم کرده بود مصاحبه و نامه نگاری می کند؟رکسانا خیلی سریع با استفاده از رانت اوباما تشریفات دادرسی را طی می کند و متهم، محکوم، تبرئه و آزاد می شود، اما جانباز حاج عباس پالیزدار دوازدهمین ماه زندان را می گذراند و هنوز حکمی ندارد! هنوز در بازداشت موقت است! او به تحریک محمود و داود و پروین احمدی نژاد سخن گفته بود، گمان می کرد دولت نهم از او حمایت میکند، اما محمود که می گفت : دل شیر داری، حتی تلفن های اورا هم جواب نمی دهد، داود که می گفت : ادامه بده، فراموشش کرده است! ، عباس نمی دانست که مبارزه با مفاسد دستهای پاک می خواهد! و کسانی که خود آلوده اند نمی توانند در این وادی گام نهند!
درزندان هواپیما ربا ، تروریست و قاتل از امکانات موبایل و تلفن نامحدود برخوردارند، اما عباس را در تنگنا و سختی نگه داشته اند، سر وکیل بند که قاتل باجناق خویش است او را تهدید می کند که اگرزیاد تلفن بزنی تو را به بند ایدزی ها منتقل می کنم! و باز در حضور رئیس اندرزگاه می گوید: چند شب پیش می خواستند او را قیمه قیمه کنند من نگذاشتم، برایش محافظ بگذارید، دوشب پیش می خواستند شبانه او را به بند ایدزی ها ببرند، معاون زندان می گوید: آوردن بین اشرار بخشی از مجازات توست! یکی دیگر از مسئولین زندان می گوید: دستبند و پابند جریی از مجازات توست! هنوز که دادنامه ای صادر نشده چه مجازاتی؟! به جرم عاشقی و جانبازی به زنجیر می کشند، به عباس گفتم: به کارت جانبازی ات نناز ، اگر پاس آمریکایی داشتی آزاد بودی! به پدر که عباس را ضمانت کرده بود می گویم: پدر جان کوپن شما باطله است، امروز کوپن اوباما خریدار دارد نه شما! شما از اصحاب کهفید، سکه دین مال 30 سال قبل است، امروز دلار اوباما کار ساز است!
23/2/88 مهدی خزعلی
Tags: احمدی نژاد, افشاگری, امریکا, اوین, بازداشت, بند, جاسوس, جاسوسی, حبس, زندان, عباس پالیزدار, مهدی خزعلی, پالیزدار
Posted in اخبار داغ, اخبار ايران, اخبار سياسي, داغ | 18 Comments »
چهار شنبه, می 13th, 2009

هفت تیر 7tir.com: روزنامه جمهوری اسلامی در ستون “جهت اطلاع” شماره روز چهارشنبه خود با انتشار خبر آزادی رکسانا صابری نوشته است: «این مقامات میگویند دادگاه تجدیدنظر اگر قرار بود تخفیفی بدهد حداكثر میبایست میزان زندان را از 8 سال به 5 سال كاهش میداد و او این مدت را در زندان میماند نه آنكه با دو سال حبس آنهم تعلیقی كه به معنی نادیده گرفتن جاسوسی و سایر جرایم او از قبیل آلودگی جنسی و مشروبات الكلی و… میباشد».
بنا به ادعای جمهوری اسلامی، همین مقامات میگویند بدین ترتیب از این پس در كشور ما جاسوسی برای آمریكا آزاد است!
ركسانا صابری در بهمن ماه سال گذشته به جرم جاسوسی برای آمریكا توسط معاونت ضدجاسوسی وزارت اطلاعات بازداشت و در دادگاه انقلاب تهران به 8 سال زندان محكوم شده بود.
Tags: آزادی, آلودگی جنسی, امریکا, جاسوسی, جمهوری اسلامی, حبس, دادگاه انقلاب, روزنامه, روزنامه جمهوی اسلامی رکسانا صابری آلودگی جنسی, رکسانا صابری, زندانی سیاسی
Posted in اخبار داغ, اخبار ايران, اخبار سياسي, داغ | 40 Comments »
دوشنبه, می 11th, 2009

هفت تیر 7tir.com: رکسانا صابری روز دوشنبه، پس از آنکه دادگاه تجدید نظر، حکم هشت سال زندان خانم صابری را به دو سال زندان تعلیقی کاهش داد، آزاد شد.
عبدالصمد خرمشاهی، وکیل مدافع رکسانا صابری، خبرنگار ایرانی آمریکایی که به اتهام جاسوسی برای آمریکا محکوم شده بود، از کاهش حکم موکل خود در دادگاه تجدیدنظر خبرداد.
این خبرنگار در روز 18 آوریل به هشت سال زندان محکوم شده بود، اما به گفته آقای خرمشاهی، دادگاه تجدید نظر حکم او را به دو سال حبس تعلیقی کاهش داد و به این ترتیب خانم صابری “به زودی آزاد خواهد شد.”
آقای خرمشاهی طول مدت تعلیق حکم را پنج سال عنوان کرد و گفت این خبرنگار در این مدت از فعالیت خبرنگاری در ایران محروم خواهد بود. با این حال وکیل خانم صابری گفت موکل او مانعی برای خروج از کشور نخواهد داشت.
در بهمن ماه سال 1387 که خبر بازداشت رکسانا صابری منتشر شد اتهام او خرید مشروبات الکلی عنوان شده بود، با این حال مقام های ایران او را به فعالیت خبرنگاری بدون در اختیار داشتن مجوز فعالیت نیز متهم کردند.
بعد از فشار آمریکا به ایران برای آزادی رکسانا صابری در حکم جدید ، رکسانا از اتهام حمل و نگهداری مشروبات الکی تبرئه شده است و در مورد جرم جاسوسی نیز به جای حکم زندانی قطعی با حکم تعلیقی روبرو شد و بلافاصله آزاد گشت .
جالب اینکه بدانید هر دو اتهام مورد اشاره در دادگاه اول و دادگاه دوم طبق ماده 505 و 508 قانون مجازات اسلامی یک مقدار زندان دارد و تغییر اتهام اصولا نمی توانست به آزادی رکسانا منجر شود و به نظر می رسد این تغییر اتهام با هدف توجیه آزادی او انجام گرفته است .
ماده 505 به جمع آوری اسناد محرمانه و ماده 508 به همکاری با دولت متخاصم اشاره می کند و هر دو اتهام ” 2 تا ده سال” زندان دارد .
صالح نیکبخت، وکیل رکسانا صابری، در مورد دفاعیات ارائه شده در دادگاه تجدید نظر به دویچهوله گفت: « اعلام کردم که اولا هیچ دلیلی وجود ندارد که خانم صابری با دولت آمریکا همکاری کرده باشد. دوما در حکم اولیه، دولت آمریکا متخاصم معرفی شده، اما چنین چیزی در عرف بینالملل وجود ندارد. در دادگاه گفتم که آقایان عباس عبدی و حسین قاضیان هم در پروندهی موسوم به “نظرسنجی”، به اتهام همکاری با دولت متخاصم محکوم شده بودند، اما از طرف دیوانعالی کشور حکم آنها نقض شد. هم رونوشت حکم آنها را ارائه کردم و هم رونوشت نامهی وزارت خارجه را که اعلام شده بود به هیچ وجه ایران با هیچ کشوری در حالت مخاصمه نیست. وزارت خارجه هم این را دوباره تایید کرد که ایران و آمریکا دو دولت متخاصم به معنای متعارف در حقوق بینالملل نیستند. زیرا دولت متخاصم به دولتهایی گفته می شوند که یا در حال جنگ، یا در مرحلهی توقف جنگ باشند.»
گفتنیست دهها خبرنگار داخلی و خارجی از صبح دوشنبه مقابل زندان اوین گرد آمده بودند تا شاهد آزادی رکسانا باشند اما . رکسانا صابری اما از در پشتی زندان به خانواده اش پیوست.



خانم رکسانا صابری برای شبکه های NPR و فاکس نیوز آمریکا و همچنین بی بی سی فعالیت کرده بود.
قبلی:دختر شایسته آمریکا ، در تهران بازداشت شد
رکسانا صابری وارد ششمین روز اعتصاب غذا شد
پدر رکسانا صابری به دادگاه احضار شد
Tags: آزادی, آزادی رکسانا صابری, آمریکا, اتهام, بازداشت, حبس, حکم, خبرنگار, دادگاه, رکسانا صابری, زندان, متهم, محکوم, موکل, وکیل, ژاپن
Posted in اخبار داغ, اخبار ايران, اخبار سياسي | 23 Comments »
شنبه, می 2nd, 2009
هفت تیر 7tir.com: دلآرا دارابی، که در سن ۱۷ سالگی به اتهام قتل بازداشت شده بود صبح امروز جمعه در زندان مرکزی رشت اعدام شد. عبدالصمد خرمشاهی وکيل خانم دارابی در گفتوگويی با راديو فردا اين خبر را تأیيد کرد.
محمد مصطفايی، وکيل دادگستری، در وبلاگ شخصی خود با اعلام اين خبر نوشت : «اعدام اين هنرمند در صورتی به وقوع پيوست که هيچ يک از وکلای وی از زمان اجرای حکم اطلاعی نداشتند.»
در روزهای پايانی فروردين ماه آيتالله هاشمی شاهرودی رئيس قوه قضائيه حکم اعدام دلآرا دارابی را برای مدت محدودی متوقف کرد تا اين دختر ۲۳ ساله و خانوادهاش فرصت جلب رضايت از اوليای دم را داشته باشد.
دلآرا دارابی متهم بود که شش سال قبل زمانی که تنها ۱۷ سال داشت با همدستی پسر مورد علاقهاش فردی را به قتل رسانده است.
در همین رابطه:
آیا واقعا دل آرا دارابی بی گناه است ؟ شرح کامل ماجرا به همراه نامه خانواده مقتول
نگاهی به پرونده دل آرا از دید خانواده مقتول / عباس عبدی
Tags: اعدام, اولیا دم, حبس, حکم, دل آرا دارابی, شاهرودی, عبد الصمد خرم شاهی, قاتل, قانون, قتل, قصاص, قوه قضاییه, مقتول, موکل, نقض حقوق بشر, وکیل
Posted in اخبار داغ, اخبار ايران, جامعه, حقوقی, داغ, مصاحبه | 24 Comments »
دوشنبه, آوریل 20th, 2009

هفت تیر 7tir.com: سارا امروز 43 ساله است، نقاش و کارمندي با سابقه بيست ساله. مريم روزنامه نگار است ودر ميانه 40 سالگي، متاهل و داراي دو فرزند دانشجو. طناز 24 ساله است و کارگردان تئاتر، ليسانسه. رويا، 26 ساله، دانشجو. يلدا، 39 ساله، ليسانس، داراي دو فرزند و مقيم خارج از کشور. شيدا، 25 ساله بازيگر تئاتر، ليسانسه
آيا اين اطلاعات مختصر کافي نيست تا بدانيم اين زناني که بدون استثنا تجربهاي تاريک و فراموش نشدني را ته قلبشان دارند جايي که هرگز دست کسي بهش نميرسد آن آدمهايي نيستند که تا به حال فرار کرده باشند، تا به حال تن فروشي کرده باشند و مواد مخدر مصرف کرده يا فروخته باشند. فقط، اين زنان در يک لحظه خيلي عادي زندگي که با روز قبل همان ساعت و همان لحظه فرقي نداشته است. به دليل پوشيدن روسري به جاي مقنعه در محل کار، به دليل «مش، رژ، ريمل و رژگونه»، به دليل فقط چهار انگشت کوتاه بودن مانتو وبه دليل جوراب نازک دستگير شدهاند.
تجربه تاريک و فراموش نشدني اين زنان هر کدام مربوط به يک دوره از اين 30 سال است. يکي سخت، ديگري سختتر يکي با دست بند و شلاق آن يکي با بازداشتگاه و اين اواخر انگار ارشاد. همهشان ميگويند سخت بوده آنها که از تجربه هم خبر ندارند هر کدام فکر ميکنند مال او سختتر از همه بوده است. از دور چه سخت و چه سختتر تاثير اين تجربه به همه آنها حسي کمابيش شبيه هم داده است. تجربه تحقير و توهين نگذاشت تاثيري را که قرار بود بر آنها واقع شود بگيرند. مجريان را شايسته نصيحت و ارشاد نديده بودند. در واقع با تعاريفي که از شرايط ميدهند به نظر هم نميرسد قرار بر ارشاد بوده باشد. ديالوگها، تهديدها و حرفهايي که زنان از مقامات پايين دستي مراکزي ميشنيدند که برده ميشدند تا در دورهاي مجازات و تنبيه و در دورهاي ديگر ارشاد شوند. آنچنان به خاطر مانده است و ميگويند، آنچنان ميماند که با گذشت 20 سال، 15 سال و 10 سال هنوز سنگين است.
هرگز کسي از اين زنان معذرت نخواست. اواخر سالهاي 60 و در دهه 70 امثال سارا، مريم و يلدا آنقدر با روح و جسم و روان خود چيزي را تجربه کردند و کردند تا بالاخره در اوايل 80 آن چيز شد طرح ساماندهي مد و لباس و شد طرح حجاب و عفاف و آن چيز شد ارشاد. وقتي شعارهايي با چنين محتوايي مطرح ميشد و در و ديوارهاي شهرها را زينت ميداد، اواخر 60 و در دهه70 که: «خواهرم حجاب تو مشت محکمي بر دشمنان است»، «براي احترام به خون شهيدان حجابت را حفظ کن»، «بيحجابي زن نشانه بي غيرتي مرد است»، «بي حجابي نشانه پايمال کردن خون شهيدان است» خوب طبيعي بود زناني که در دسته خوب حجابها يا با حجابها نبودند درجبهه دشمن قرار ميگرفتند. انگار برخورد با زنان به نوعي مبارزه با دشمن در فضاي جنگي است که در آن نه از نصيحت و نه ارشاد خبري است. سالها بعد گفتند برخورد قهري و تنبيهي غلط است و آن چيز شد ارشاد و شد تذکر زباني. هر چند که همين هم به اندازه کافي زخمي ميکند. کسي هست که از رفتار خشني که آن روزها به کار ميبستيم و امروز فهميديم نادرست و غير انساني است از اين زنان معذرت بخواهد؟ مسووليت زخمهاي سارا، مريم، طناز، رويا و … را چه کسي بر عهده ميگيرد؟ چه کسي بايد بيايد و بگويد من از دستبندي که به تو زدم از دو شبي که تو را در کنار زنان آسيبديده در يک سلول انداختم از شلاقي که بر کمرت نواختم معذرت ميخواهم؟

سارا در يک صبح زود پاييزي که محل کارش، آزمايشگاه طبي خيلي شلوغ بود و او بدو بدو نمونههاي خون مراجعه کنندگان را ميگرفت کسي از او پرسيد چرا به جاي مقنعه روسري سر کردهاي، روسريات چرا عقبه؟ سارا جواب لباس شخصي را داد. لباس شخصي عصباني شد. ما به سارا بدهکاريم چون چند روز بعد حکم جلب سارا به محل کارش رسيد «سال 68 بود. انگار در محلهاي کار مقنعه اجباري بود اما من مقنعه سر نميکردم. ما 4 نفر بوديم که دو نفرمان با مامور درگيري لفظي پيدا کرديم. فکر نميکردم حکم جلب فرستاده شود. نه تو خانه و نه در محل کارم کسي منو مقصر ندانست چون فقط چند تار موي من بيرون بود که اين هيچ معني نميداد. اولش برايم خنده دار بود آخر به چه گناهي من را دادگاه ميبردند. »
بالاتر از پل رومي خانه مصادرهاي بود. آن روزها که الان به ستاد رسيدگي به شکايات مردمي تبديل شده است. آن روزها خيلي از زنان طرف ديگر امکانات اين فضا را ديده بودند: «در سالن بزرگ آن خانه مصادرهاي يک پيانوي قديمي و زيبا قرار داشت. خانه لوسترهاي بزرگ و مجلل داشت. به در و ديوار شلاقها را آويزان کرده بودند. آن روز پنجشنبه بود. با مامانم رفتم. من را بردند داخل گفتند بايد بازجويي شوم. وقت اداري تمام شد و من بازجويي نشدم. آن شب و جمعه شب هم آنجا ماندم. در يک سالن بزرگ که کف آن موکت بود ما را نگه داشتند و همان جا ميخوابيديم. بيشتر زنها مثل من بودند تو محل کارشون گرفته بودنشان. 30 نفر بوديم. يک عده را هم تو ميهماني گرفته بودند. مامورهاي آنجا خيلي بد نبودند اما يک شب يک کسي آمد و به ما توهين كرد. بعدا بعضي از خانمها موقع دادگاه اعتراض کرده بودند به رفتار اين آدم و آنها گفتند نبايد اين کار را ميکرده.»
ترس: «سنم کم بود. ترسيده بودم. از بلاتکليفي بيشتر بدم ميآمد. همهاش از خودم ميپرسيدم همه اينها به خاطر مقنعه سر نکردن است. دادگاه ما تو همان جا بود. رئيس دادگاه پشت يک ميز مينشست و تک تک ما را ميديد. رئيس دادگاه خيلي آدم را تحقير ميکرد. ميگفت شلاق که بخورين آدم ميشين. من اصلا جوابش را نميدادم چي داشتم بگويم. تعهد امضا کردم. به جرم بدحجابي در انظار عمومي 15ضربه شلاق برام نوشت. بيشتريها حکم شلاق گرفتند. آنها که تو ميهماني گرفته بودنشان 30 تا 40 ضربه شلاق گرفتند. »
«به خانواده ما گفته بودند که آزاد ميشويم اما نگفتند که شلاق ميخوريم. قيافه زني که شلاق ميزد را تا بميرم يادم نميرود. او هم جوان بود. زن خوبي بود. کلا اين کاره نبود. تا حکم را قاضي ميداد بلافاصله ما را ميبردند كه به نوبت شلاق بخوريم. قبل از من مردي بود كه معتاد بود. کلي شلاق خورد. زير بغلش را گرفتند آوردنش بيرون. زني که بايد منو شلاق ميزد ديد دختر جواني هستم گفت ميزنم زمين تو داد و بيداد کن. 15 تا را از رو لباس زد اما آرام. فکر کنم به همه نزده بود ميگفت چيزي نگين حالا نميدانم اين نقشه خودشان بود که فقط ما را بترسانند و الکي شلاق بزنند يا نه. تمام که ميشد از در ديگري از ساختمان ميرفتيم بيرون. مثل اينکه همه را در يک روز شلاق ميزدند صداي داد و بيداد ميآمد.»
ترس از شلاق: «دخترهاي 14، 15ساله بين ما بودند، گريه ميکردند و خيلي ترسيده بودند. اما من مات و مبهوت بودم. نميخواستم جلوي آنها گريه کنم. ما را تهديد ميکردند اين حکم به عنوان سوءسابقه حساب ميشود اما حساب نشده بود الکي گفتند.»
بعد از آن: «بعدش کميته ميديدم ميترسيدم اما الان نه. به تجربههاي زندگيام احترام ميگذارم. تجربههاي بد به آدم خيلي چيزها ياد ميدهد. اين خيلي تجربه بدي بود.»
سارا امروز 43 ساله است. نقاش و کارمند با 20 سال سابقه کار.
ما به مريم بدهکاريم. سال 66 است و مريم با دختر 4 ساله اش براي خريد به خيابان ولي عصر آمده: «با هر معياري فکر ميکنم ميبينم آدم بدحجابي نبودم. موهايم مش داشت، آرايش هم داشتم اما آن موقع مانتوهاي بلند و گشاد مد بود که اصلا بدن نما نبود. با بچهام سوار مينيبوس شدم. از جمهوري به وزرا. اول زنهاي قرتي را ميگرفتند اما هر چه به وزرا نزديکتر ميشديم زناني با موهاي خاکستري و زنبيل به دست به جمع ما ميپيوستند. هر جنس مونثي را ميگرفتند. انگار آنها بايد 100 زن را تحويل ميدادند و مختصات زنان اصلا برايشان مهم نبود. تو مينيبوس مثل کنسرو ما را چپاندند. يک سوم خانمها را با بچههايشان گرفته بودند. بچهها جيغ ميکشيدند و گريه ميکردند. وقتي اعتراض ميکرديم به اين بچهها رحم کنيد ميگفتند ميخواستي آن موقعي که جلو آيينه ميماليدي به اين فکر کني که بچهداري. بعد از اينکه ماشين پرشد زنها شروع کردند آرايشهايشان را پاک کردن. يادمه يک زن براي اينکه ريملش را پاک کند از ترس همه مژههايش را کند. تو وزرا همه ما را ريختند در يک اتاق 30 متري. 3، 4 ساعت ما را آنجا بلاتکليف نگه داشتند. جرم من شد داشتن مش، ريمل، رژ و رژگونه. 6 بعدازظهر گفتند دفترچه بسيج بياوريد گرو بگذاريد و آزاد شويد و فردا 8 صبح برويد دادگاه. آن شب خيلي سخت گذشت حرف شلاق بود و من از شلاق ميترسيدم. دوستي ميگفت من برايت بيحس کننده ميزنم تا دردت نگيرد. چون جايي که نوک شلاق ميخورد گوشتت ميپرد. آن شب همه تو اين ترس بوديم. فردا تو دادگاه تمام آن خانمهاي شيک پوش با مانتوهاي کهنه و روسريهاي تا نوک دماغ آمده بودند. خيلي مردها را تحريک ميکردند. به شوهرهامون ميگفتند ميداني زنت را با چه ريختي گرفتيم. خيلي از زنها از مردهاشون حساب ميبردند و خب جو عصبي پيش ميآمد. بعد از اينکه ما را اين همه ترساندند و با شوهرهاي ما هم صحبت کردند. يک خانمي آمد گفت حالا ما با شما چه کار کنيم با خنده. يک دفعه انگار يک آدم ديگهاي شده بود. همه گفتند ما را ببخشيد. او هم با خنده گفت باشه شما را ميبخشيم. آنجا اصلا حالت ناصحانه وجود نداشت بيشتر آمرانه و خشن بود. من آن موقع با خودم فکر ميکردم اين آدمها خيلي هم مسالهشان تزکيه اجتماعي نيست. موظف شدند کاري انجام بدهند و دارند انجام وظيفه ميکنند.»
بعد از آن: «بعد از آزادي روحيهام به قدري عوض شده بود که تا 2، 3 ماه مثل خانمهاي سن بالا بيرون ميرفتم. شان انسان با اين برخوردها به کلي مخدوش ميشود. آن زمان خانه من بغل خانه خانواده شوهرم بود. آنها فهميدند که من را گرفتند. بهتر بود اين اتفاق نميافتاد. کم کم به انتخاب و سليقههاي خودم برگشتم و من فکر ميکنم بعد از اين همه سليقههاي مردم را نتوانستند عوض کنند و زور مردم بيشتر بوده است. »
مريم روزنامه نگار است ودر ميانه 40 سالگي، متاهل و داراي دو فرزند دانشجو.
ما به طناز بدهکاريم. طناز 18 ساله وقتي شش سال پيش اولين کارش را شروع ميکرد نميدانست اين ساختمان بينام و نشاني که سر کوچه اين شرکت است و هر روز يک عالمه آدم جلوي آن صف ميکشند دادگاه است. طناز فکر ميکرد اينجا يک فروشگاه دولتي است. «زمستان بود. مامانم من را رساند دم محل کارم و رفت. من هنوز تو ساختمان نرفته بودم که يک لباس شخصي سرم داد زد که اين چه سر و ريختي است، گفتم به شما چه مربوطه گفت بيا نشانت بدهم. خندهام گرفت فکر کردم منو ميبرد تو فروشگاه. ديدم آنجا همه گريه ميکنند و صداي جيغ ميآيد. مردي که منو دستگير کرده بود مسوول شلاق مردها بود. آمده بود سيگار بخرد که منو ديده بود. از آن لحظه قرار گذاشتم به اينها جواب ندهم و هيچ اعتراضي نکنم. چند تا سي دي موسيقي کلاسيک تو کيفم داشتم تا آنها را ديد گفت سي دي مستهجن هم که داري. از يکطرف دلم براي ناداني آن آدم ميسوخت از يک طرف ديگر فکر ميکردم چرا اين آدمها اين سيستم را اداره ميکنند. يک سري خانم آنجا دورم را گرفتند و با حرفهاشون حسابي روحيهام را تضعيف کردند. ميگفتند ريختشو نگاه کن، با اين ابروهايي که برداشتي فکر ميکني کي تو را ميگيره، آقاي فلاني براي ما سگ پاکوتاه آوردي. چون شلوارم روي کفش قرار ميگرفت. هر کي از سرباز تا بالاترها رد ميشد يک طعنهاي ميزد. 8 صبح من را گرفتند تا 4 بعدازظهر هنوز تکليفم معلوم نبود و به خانوادهام هم خبر نداده بودند. ساعت 4 گفتند قاضي رفته بايد بري بازداشتگاه. من را به دست چند تا دختر کم سن و سال آسيب ديده دست بند زدند.
همان آقاي شلاق زن با ماشين شخصياش ما را سوار کرد برد وزرا. نفري هزار تومان هم از ما پول گرفت که ما را رسانده. منو بردند زيرزمين وزرا. زنهاي زنداني خلاف سنگين به قول خودشان داشتند. دخترهاي کم سن و سال بودند. 15، 16 ساله. قبل از اينکه برويم بازداشتگاه روسري و بند کفشهايمان را از ما ميگرفتند. بايد بازديد بدني ميشديم، خيلي بد بود. ما جلوي خلاف سنگينها بايد کاملا لباسهايمون را در ميآورديم. آنها طعنه ميزدند. با وقاحت تمام بازديد بدني انجام ميشد. خيلي سخت بود.»
سلول: «تو سلول منو با 7 نفر دختر آسيب ديده انداختند. دو تا تخت بود با چند تا پتوي کثيف. هر چي التماس کردم منو تو انفرادي بيندازند قبول نکردند. لباس زندان تنم کردند. مقنعه خاکستري بلند مانتو خاکستري تا قوزک پا. ساعت 6 عصر مامانم آمد. فکر کردم بروم بالا ديگه آزادم اما مامانم گفت وقت اداري تمام شده بايد امشب بماني اينجا. مجبور بودم در برابر آدمهايي ساکت بمونم که در حالت عادي حتي حاضر نيستم کفشم را جلوي پام جفت کنند. موقع شام يک قابلمه گنده گذاشتند وسط بدون قاشق و چنگال. بايد با دست ميخورديم. تصميم گرفتم شب نخوابم چون احساس ميکردم ممکنه هر بلايي سرم بياد. فرداي آن روز 3 بعداز ظهر آزاد شدم و يک هفته بعد بايد ميرفتم دادگاه.»
آن هفته: «از بازداشتگاه تا دادگاه آن يک هفته حالم خيلي بد بود. احساس ميکردم تازه فهميدم اين همه سال کجا زندگي کردم. دلم براي خودم سوخت. فهميدم به عنوان يک شهروند تو کشورم هيچي نيستم. حاضر بودم شلاق بخورم اما ديگه تو آن بازداشتگاه برنگردم. حکمم شد 100 هزار تومان جريمه نقدي.»
تاثير: «اصلا. چون بايد از آدمي که داراي اخلاقيات است تاثير گرفت و من آنجا چنين کسي را نديدم. الان تنفر و خشم دارم. هنوز هم اسم و قيافه آن آدمها يادمه جوري که انگار مهمترين آدمهاي زندگيام بودهاند. پوششم هم مثل سابق است.»
طناز امروز 24 ساله است و کارگردان تئاتر، ليسانسه.

يلداي 19 ساله قرار است با دوستان بروند امامزاده صالح تجريش سال 69. سر تا پا مشکي فقط جوراب نازک مشکياش کمي از کفشش معلوم است. «خانمي صدام زد گفت يک لحظه بيا اينجا باهات صحبت کنم بعد ميتواني بروي. بعد که رفتم تو مينيبوس فهميدم راست نگفته. اول مارا بردند وزرا پرونده تشکيل دادند بعد رفتيم پل رومي. تو مينيبوس مامورها به ما اميد واهي ميدادند که کاري با شما نداريم. ما دوشب در خانه پل رومي خوابيديم. ما را بردند تو يک سالن بزرگ که موکت داشت. مسوول آنجا خيلي بد دهن بود. هر بار در آنجا باز ميشد دستش را به سينه ميکوبيد و ما را نفرين ميکرد که الهي رو سنگ مرده شور خانه بخوابين و از اين حرفها. غير از اين خانم تا روزي که حاکم شرع آمد تو راهرو پشت يک ميز نشست ما هم دورش جمع شديم تا حکمهايمان را بگيريم اصلا کسي را نميديدم. فقط صبحهاي زود با صداي گريه و جيغ از خواب ميپريدم. ميگفتند زنهايي که جرم سنگين دارند را شلاق ميزنند. من چون بار اولم بود بدون جريمه آزاد شدم اما يک دختري جلوي من بود که حاکم بهش ميگفت تو را تا حالا دو بار گرفتم اين دفعه بايد شلاق بخوري تا آدم شوي. وقتي آزاد شدم آنقدر فشار بهم آمده بود که بابام هيچي نگفت.»
تاثير: «ميخواستم فقط از ايران بروم و رفتم. تا مدتها بعد بيرون ايران هم وقتي ماشين پليس ميديدم تنم شروع ميکرد به لرزيدن.»
يلدا امروز 39 ساله است، ليسانس وداراي دو فرزند و مقيم خارج از کشور.
روياي 24 ساله قرار است از متروي ميرداماد براي خريد به بازار برود. سال86 «مانتوم کوتاه نبود چهار انگشت جلوش باز بود. خانه ما خيلي نزديک مترو بود. به خانمي که منو گرفت گفتم بروم خانه مانتوم را عوض کنم يا اگر سنجاق قفلي داري بده بزنم جلوي مانتو گفت کاري نداريم باهات. فقط تو ماشين يک تعهد ميدهي و ميروي. آن موقع خيلي مودب بودند اما بعدش تو ماشين عوض شدند. تو ماشين گير افتادم. همه تيپها معمولي بود. نمي دانم چطور آنها را گرفته بودند. تو ماشين خيلي فضا بد بود. همه استرس داشتند. به نظرم وضعيتي نداشتم که مستحق اين رفتار باشم. انگار دزد گرفته بودند. تو وزرا وحشتناک بود. اصلا گوش به حرف ما نميدادند. يک دختري ناراحتي قلبي داشت حالش به هم خورد اصلا نگاهش هم نميکردند انگار يک تکه آشغال افتاده بود رو زمين. يک خانم از ما عکس ميگرفت. يک تخته وايتبرد که مشخصاتمان روش نوشته شده بود را دستمان ميدادند و عين مجرمين از دو زاويه از ما عکس ميگرفتند.»
تاثير: «ارشاد نشدم. خيلي تحقير شدم. باورم نميشود يک همچين کار کوچکي چنين برخورد شديدي داشته باشد. وقتي برگشتم پدرم خيلي دعوام کرد. از آن به بعد ترس عجيبي از گشتها دارم وقتي ميدانم کجا هستند از 10 کيلومتري آنجا هم رد نميشوم. اين درست نيست آنقدر اين مسائل را براي ما بزرگ کنند که مسائل مهمتر به چشم ما نيايد وقتي بيرون ميروم به خاطر پليس احساس امنيت نميکنم. اين رفتار غيرمنصفانه را هم هرگز فراموش نميکنم.»
رويا امروز 26 ساله است و دانشجو.
شيدا سال گذشته در سيد خندان دستگير ميشود. مانتوش کوتاه است. «يك ساعت تو ماشين نشستيم تا پر شود. خانمي که منو گرفت با سرباز گروهشان دعواش شد بهش گفته بود بره اون دختره را بگيره سربازه نرفت و اين خانم هم لج کرد گفت من از عوض آني که تو نگرفتي يکي را آزاد ميکنم. منو آزاد کرد. سربازه دنبالم ميدويد اما من پريدم تو تاکسي و رفتم.»
شيدا امروز 25 ساله است، ليسانسه و بازيگر تئاتر.
Tags: بازداشت, بازداشتگاه, بی حجاب, توهین, حبس, حجاب, حجاب اجباری, دانشجو, روزنامه نگار, روسری, زن, زندان, شلاق, چادر, کمیته مبارزه با مفاسد, گشت ارشاد
Posted in اخبار داغ, اخبار ايران, اخبار سياسي, داغ | 44 Comments »
یکشنبه, آوریل 12th, 2009

هفت تیر 7tir.com: نامه آیت الله بروجردی به ریاست قوه قضائیه
قال العظیم فی محکم کتابه الکریم “و من قتل مظلوماً فقد جعلنا لولیه سلطانا”.
ریاست زندان مرکزی یزد، آقای قاسم علیزاده:
طبق وظیفه وجدانی و قانونی و انسانی و اسلامی خود این عریضه را در اسرع وقت و به تعجیل به رییس و مسئول تشکیلات زندان، آقای سید محمود هاشمی شاهرودی ، حاکم قوه قضاییه برسانید.
خدمت إبن عم مقتدر؛ سلام علیکم
گرچه شما چند سال قبل به من گفتید که پا در کفش وزارت اطلاعات نمی کنم و خود را از استمداد یکی از فرزندان رسول الله که لباس خدمت گزاری به آستان غدیر خم بر تن کرده بود و یک قرن اصغر سوابق ایثار در مکتب اجدادی داشت کنار کشیدید، اما به لحاظ آنکه زندان زیر مجموعه شماست به ناچارعرض حالم را به سویتان معطوف داشتم تا در روزگار “یوم لا ینفع مال و لا بنون” و “یوم الحسرة” و “یوم التغابن” و “یوم یفر المرء من اخیه و امه و ابیه و صاحبته و بنیه” خلع عذر باشید. در اینکه رژیم سیاسی ایران را دموکراسی می دانید شکی نیست و اینکه کشورهای عضو سازمان ملل متحد تماماً منشور آن سازمان را پذیرفته اند نیز انکاری ندارید . من یک زندانی سیاسی اعتقادی هستم که معتقدم این نظام فاقد اعتبار است و شرعاً و قانوناً نمی تواند ادامه وضع کنونی داشته باشد. با مستنداتی که دارم و توسط وکلایم به دادگاه عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد ارائه شده و ثبت گردیده و در انتظار نوبت محکمه است آیا به صرف اینکه اعلام کرده اید که در ایران زندانی سیاسی ندارید می توانید از زیر بار وظایف حقوقی و بین المللی آن شانه خالی کنید؟ حتماً این موارد و مسایل در آن محاکم جهانی مورد حل وفصل کارشناسان وحقوق دانان حاذق و کاردان قرار خواهد گرفت و حالا موارد نقض آشکار و علنی حقوق بشر را در مورد خودم معروض می دارم:
مدت 30 ماه است که زندان به زندان و بند به بند در تهران و یزد گشته ام و به تمامی معنا ناخوش و ناسالم گردیده ام. 6 ماه در انفرادی 209 بوده ام با اعمال شاقه و ایذاء روح و آزار جسم. همواره به درخواستم برای اعاده دادرسی در فضای باز با حضور خبرنگاران بدون مرز و وکلای مستقل و انساندوست بی اعتنا بوده اند و در برابر استمدادم برای آوردن پزشکان ناپیوسته به حکومت سکوت کرده اند . اموال مختصرم را مصادره کرده اند و سبب انقراض خانواده ام و فروپاشی خاندانم شده اند. شنیده ام هر که را می خواهند به تدریج بکشند به یزد می فرستند که معروف به زندان سکندر است . در این مکان برایم انفرادی ساخته اند و تلفن مرا قطع کرده اند . شما با اینهمه ظلم و استبداد چگونه می توانید از عدالت علی سخن بگویید؟ طبق منشور سازمان ملل متحد که حکومت شما یکی از امضا کنندگان آن است جایگاه زندانی سیاسی اعتقادی جدای از دیگر محبوسین است. آنها از یک سری امکانات و امتیازات خاصی برخوردارند از جمله نگهداری ایشان در محبس خاص سیاسیون و ارتباط دائمی و روزانه با خانواده و وکلای خود و حق ملاقات با وکلای خویش و باز بودن دیدار آنها با فرستادگان نهادهای حقوقی و قانونی سازمان ملل متحد. اینک با شما اتمام حجت می کنم که در این 3 سال که گروگان رژیم دیانت و جمهوریت بوده ام پیر و علیل و ناتوان و مریض شده ام و مرگ را بطور روزانه احساس می کنم.
Tags: آیت الله بروجردی, استبداد, بروجردی, حبس, حکومت, زندان, زندان اوین, زندانی سیاسی, شکنجه, ظلم, قاسم علی زاده, قوه قضاییه, نامه, نامه به قوه قضاییه, نامه کاظمینی بروجردی, نامه کاظمینی بروجردی به رییس قوه قضاییه, کاظمینی بروجردی
Posted in اخبار داغ, اخبار ايران, اخبار سياسي, داغ | 50 Comments »
شنبه, مارس 7th, 2009

هفت تیر 7tir.com : زني که متهم است به خاطر ترس از آوارگي کودک يک روزه اش را در بيمارستان خفه کرده، از سوي قضات دادگاه کيفري مجرم شناخته و به پنج سال حبس تعلیقی محکوم شد. به گزارش خبرنگار ما در ابتداي جلسه محاکمه اين زن محمد شادابي نماينده دادستان تهران در جايگاه حاضر شد و در توضيح کيفرخواست گفت؛ اسفندماه سال گذشته پرستاران بيمارستاني در اسلامشهر به پليس خبر دادند زني نوزاد يک روزه اش را به قتل رسانده است. با آغاز تحقيقات مشخص شد اين زن 40ساله که صديقه نام دارد، 11 ساعت قبل از قتل فرزندش را به دنيا آورده است. هرچند صديقه ادعا کرد در قتل فرزندش نقش نداشته است اما پزشکي که کودک را از او تحويل گرفته بود اعلام کرد نوزاد يک روزه به طرز فجيعي توسط مادرش کشته شده است. اين پزشک گفت؛ کودک را براي شير دادن به مادرش تحويل داده بوديم. ساعاتي بعد متوجه گريه هاي بي امان نوزاد شديم. من براي سرکشي وارد اتاق شير شدم و ديدم روسري که بر سر اين کودک بود از سرش باز و بسيار محکم دور گردنش پيچيده شده است. گره هايي که دور گردن اين کودک زده شده بود، محکم بود و من به سختي آن را باز کردم. با اينکه کودک را سريع از مادرش پس گرفتم، تلاش من براي نجاتش از مرگ فايده يي نداشت. سپس به صديقه گفتم کودکش فوت شده است. او خيلي آرام بود و اصلاً بي تابي نمي کرد. به من جواب داد اگر با اين نوزاد به خانه شوهرش مي رفت همسرش او را بيرون مي کرد.نماينده دادستان ادامه داد؛ زماني که صديقه تحت بازجويي قرار گرفت ادعا کرد اصلاً بچه پيش او نبوده و زن پزشک دروغ گفته است. اما گفته هاي زن پزشک تنها دليل دادسرا براي اثبات گناهکار بودن صديقه نيست چراکه بازپرس براي به دست آوردن مدارک بيشتر پرستاراني را که زمان زايمان در کنار صديقه بودند مورد بازجويي قرار داد. هر دو پرستار گفتند اين زن پيش از زايمان نيز نگران بود فرزندش دختر باشد. آنها گفتند زماني که صديقه بي تابي مي کرد ما فکر کرديم به خاطر درد زياد است، اما صديقه گفت از چيز ديگري ناراحت است. اين زن مي گفت شوهرش تهديد کرده اگر اين بار هم فرزندشان دختر باشد او را طلاق خواهد داد.شادابي افزود؛ بازپرس پرونده در ادامه تحقيقات خود از متخصصان پزشکي قانوني خواست علت دقيق مرگ نوزاد يک روزه را مشخص کنند. آنها نيز بعد از بررسي دقيق اعلام کردند اين نوزاد به دليل خفگي و پيچيده شدن جسم نرم و قابل انعطاف به دور گردنش و فشار بر عناصر حياتي جان باخته است. بنابراين گفته هاي پزشکان و پرستاران بيمارستان مبني بر اينکه روسري خيلي محکم دور گردن اين نوزاد پيچيده شده بود کاملاً درست است.با توجه به دلايلي که گفته شد من به عنوان نماينده دادستان تهران و با توجه به اينکه شوهر صديقه به عنوان پدر نوزاد اعلام رضايت کرده است به لحاظ جنبه عمومي جرم تقاضاي صدور حکم قانوني را دارم. سپس قاضي عزيز محمدي به عنوان رئيس دادگاه، صديقه را به جايگاه فراخواند و از او خواست در برابر اتهام قتل از خود دفاع کند. اين زن گفت؛ من فرزندم را نکشتم و گفته هاي هيچ کدام از شاهدان را هم قبول ندارم. زماني که فرزندم به دنيا آمد من حال خوبي نداشتم. بچه را پيش من آوردند تا شير بدهم .من هم کمي به او شير دادم. فرزندم خيلي بي تابي مي کرد چند بار اين موضوع را به پرستاران گفتم. يکي از آنها جواب داد نوزاد سردش شده يک شلوار کاموايي به تنش بپوشان. من هم اين کار را کردم. چند ساعتي گذشت. بچه هنوز پيش من بود و به او شير مي دادم تا شايد گريه اش قطع شود اما فايده يي نداشت. بعد از چند ساعت پزشکي به اتاق آمد، دخترم را از من گرفت و برد. مدتي که گذشت و من پرسيدم چه شده است مرا تحويل ماموران کلانتري دادند. زماني که داشتند بچه را از من جدا مي کردند او زنده بود.در اين هنگام قاضي خطاب به صديقه گفت، چه کسي روسري را دور گردن نوزاد پيچيده است و چرا تو و شوهرت در کلانتري اعلام نکرديد قتل کودک کار شخص ديگري است و تو هيچ نقشي در آن نداشتي. حتي شوهرت اين مساله را هم که به تو گفته بايد از خانه بروي تکذيب نکرده و بلافاصله بعد از قتل اعلام کرده از هيچ کس شکايتي ندارد و بدون قيد و شرط رضايت مي دهد.متهم جواب داد؛ من گفته هاي پرستاران را قبول ندارم و نمي دانم آنها چطور اين حرف ها را زده اند. شوهرم هم نمي دانست که بايد از چه کسي شکايت کند، به همين خاطر هم اعلام رضايت کرد. هيچ مادري نمي تواند فرزندش را بکشد حتي اگر او را نخواهد.قاضي اين بار پرسيد، چرا زماني که به تو گفتند فرزندت مرده است خيلي بي تفاوت رفتار کردي؟ متهم در پاسخ گفت؛ در آن لحظه شوکه شده بودم به همين خاطر هم بي تفاوت رفتار کردم.گفت؛ من آنچه را که گفته شده است قبول ندارم و اتهام قتل فرزندم را نمي پذيرم. فقط من به او شير دادم و از وي عکس گرفتم. قاضي عزيز محمدي سوال بعدي خود را اين طور مطرح کرد؛ پزشکي قانوني اعلام کرده شيري که به بچه داده شده بود هضم شده و اين به معناي آن است که کودک ساعت ها قبل از مرگش شيرخورده، چطور ادعا مي کني فرزندت تا لحظه آخر شير مي خورده است؟متهم در جواب گفت نمي دانم چرا پزشکي قانوني چنين نظريه يي داده است. فقط مي دانم من تا لحظه آخر به بچه شير مي دادم. من فرزندم را نکشتم و اتهام را قبول ندارم.پس از پايان جلسه دادگاه هيات قضات (عزيزمحمدي، رحيمي، بومي، محمدي کشکولي و سري) براي صدور راي پرونده وارد شور شدند و در نهايت صديقه را در قتل عمدي نوزاد
يک روزه اش مجرم شناختند و به چهار سال و نيم حبس تعليقي و شش ماه حبس تعزيري محکوم کردند.
Tags: بیمارستان, حبس, خفه, خفگی, دختر, دکتر, رضایت پدر در قتل فرزند, روسری, زنان, فرزند, فرزند دختر, قتل, نوزاد دختر, پدر, پرستار
Posted in اخبار داغ, اخبار ايران, حقوقی, حوادث, زنان، دختران و خانواده | 10 Comments »