Posts Tagged ‘قتل’

در غیاب شوهرش او را کشتم و سپس به او تجاوز کردم

یکشنبه, می 17th, 2009


هفت تیر 7tir.com   :  پسر 19 ساله که متهم به قتل زن همسایه خود شده بود روز گذشته نزد بازپرس اصغرزاده بار دیگر به جرم خود اعتراف کرد.حامد در حالی که سرش را پایین گرفته بود و دائم دست های دستبندزده اش را به هم می فشرد و رنگش پریده بود در مقابل بازپرس قرار گرفت. بازپرس: در بازجویی های قبل گفتی انگیزه ات از رفتن به خانه آن زن سرقت بوده است حالا می خواهم راستش را بگویی آیا به خاطر داشتن رابطه به سراغ او نرفته بودی، چون آن موقع در کمد او طلاهای زیادی بوده اما فقط چند دستبند به سرقت برده ای؟ متهم در حالی که هنوز سرش را پایین نگه داشته بود، گفت: دومی بود. بازپرس: از کی به او فکر کردی؟ متهم: سه روزی می شد که به او فکر می کردم. بازپرس: چرا؟ مگر نمی دانستی او شوهر دارد، مادر یک کودک است، از همه مهم تر همسایه است تو جوان هستی، سر و وضع بدی هم نداری می توانستی با دختران دیگری ارتباط داشته باشی، می خواهم آن چیزی را که واقعاً باعث شد این کار را بکنی برایم بگویی؟ اصغرزاده دو بار دیگر نیز از متهم این سوال را کرد و گفت: «انگیزه ات برایم مهم است چون می خواهم بدانم اشکال اصلی کار از کجاست و خلاء هایی که برای مواردی چون تو وجود دارند را بشناسیم و اگر باز هم با چنین موردی برخورد کردیم بدانیم باید چه رفتاری انجام دهیم.» اما در تمام این مدت متهم تنها سکوت کرده بود و گاهی با سر اشاره می کرد که نمی دانم. بازپرس: پس یک سوال دیگر بعد از آنکه موفق نشدی و او را به قتل رساندی چه شد که به جسد او تعرض کردی؟ متهم سرش را تکان داد و گفت: «نمی دانم شیشه مصرف کرده بودم.»
بازپرس: اما شیشه فرد را دچار توهم می کند و حتی ممکن است قدرت تشخیص را بگیرد، حتی ممکن بود این کار را با افراد دیگری از خانواده خود انجام دهی اما تو آن لحظه می فهمیدی و به سراغ زن همسایه رفتی،
متهم: نمی دانم
بازپرس: از همان ابتدا به سمت او حمله کردی یا اول پیشنهاد دادی و قبول نکرد؟
متهم: نه در آشپزخانه برگشت و من را پشت سرش دید و جیغ زد من هم دهنش را گرفتم و درگیر شدیم.
ماجرای قتل
عصر چهارشنبه 19فروردین امسال ماموران کلانتری 127 نارمک از مرگ مشکوک یک زن جوان در این منطقه باخبر شدند.
ماموران کلانتری با حضور در محل حادثه دریافتند زن جوان 24 ساله در آشپزخانه خانه اش بر اثر پیچیده شدن یک روسری به دور گردنش خفه شده است.
تحقیقات نشان داد خانه این زن به هم ریخته است و کودک 5/1 ساله اش نیز در کنار جسد مادرش روی زمین رها شده است.
همسر این فرد مدعی شد مانند هر روز از خانه بیرو ن آمده و به محل کار خود در یکی از بیمارستان های شهر تهران رفته اما در ساعت 12 ظهر زمانی که همسرش مانند هر روز با وی تماس نگرفته نگران شده است و تصمیم می گیرد به خانه خود سری بزند که هنگام ورود با جسد زن رو به رو می شود. تحقیقات از همسایه ها نشان داد همگی آنها جز یک نفر هر کدام برای زمان قتل برنامه خاصی داشته اند که به این ترتیب ارتکاب قتل از سوی آنها منتفی بود.
اما در ادامه یکی از پسرهای همسایه مورد بازجویی قرار گرفت و مشخص شد روی بدن وی آثار خراشیدگی وجود دارد و ماموران او را دستگیر کردند.
وی ابتدا منکر ارتکاب قتل شد اما پس از گذشت 48 ساعت از ارتکاب قتل اعتراف کرد که با انگیزه سرقت طلا و جواهرات این زن وی را به قتل رسانده است.
جوان 19 ساله مدعی شد زمانی که همسر مقتول از خانه خارج شده است به بهانه گرفتن چند بشقاب از مقتول خواسته تا در خانه را باز کند و زمانی که مقتول برای دادن این ظروف به آشپزخانه رفته وی نیز وارد خانه شده است. متهم اعتراف کرد که پس از ورود، در خانه را بسته و به آشپزخانه رفته و از مقتول خواسته تا با وی رابطه نامشروع برقرار کند اما وی از این کار امتناع کرده و با او درگیر شده است. متهم پس از درگیری او را ابتدا با فشار د ستانش بی حال و سپس با روسری خفه کرده و طلا و جواهراتش را به سرقت برده است. در حین خروج از خانه برای آنکه از مرگ وی مطمئن شود به آشپزخانه رفته اما هنگام خروج از خانه با وی رابطه نامشروع برقرار کرده است.

قاتل زنان قزوین یک زن است / مهین دیشب اعتراف کرد

یکشنبه, می 17th, 2009


هفت تیر 7tir.com  :  تحقيقات از زني که به عنوان مظنون شماره يک قتل هاي سريالي قزوين دستگير شده است در حالي ادامه دارد که او بعدازظهر ديروز انجام قتل ها را پذيرفت. به گزارش خبرنگار ما اين زن 35ساله که مهين نام دارد بعدازظهر پنجشنبه هفته گذشته در خانه اش در منطقه مينودر قزوين بازداشت شد و رنو زردرنگي که احتمال داده مي شود وي قربانيان را سوار آن مي کرده است، کشف و ضبط شد. پس از آن از آنجا که احتمال ارتکاب قتل هاي سريالي توسط يک زن دور از ذهن به نظر مي رسد و تاکنون نمونه يي از آن را در ايران نداشته ايم کارآگاهان احتمال دادند وي همدستاني نيز داشته است، به همين دليل شوهر او را هم بازداشت کردند. اين زوج در چند مرحله به صورت جداگانه تحت بازجويي قرار گرفتند و اگرچه هر دو خود را بي گناه مي خواندند، اکيپ ويژه يي از افسران جنايي سعي کردند از لابه لاي حرف هاي آن دو تناقضاتي را بيرون بکشند يا به سرنخ هاي تازه تري دست يابند تا با توسل به آن بتوانند مهين و شوهرش را در بن بست قرار دهند. اين در حالي بود که سرهنگ خباز معاون اجتماعي فرماندهي انتظامي استان   قزوين  اعلام کرده بود 99 درصد شواهد به دست آمده نشان مي دهد زن دستگيرشده عامل اين قتل ها است و شوهر وي نقشي در جنايت ها نداشته است. البته اين احتمال وجود داشت که مرد جوان از اقدامات همسر خود مطلع بوده و حتي وي را تشويق مي کرده است. سرانجام اين ابهامات بعدازظهر ديروز با اعتراف مهين به قتل هاي سريالي برطرف شد، البته تاکنون جزيياتي از اقرارهاي اين زن فاش نشده است.

قتل هاي سريالي قزوين از بهمن ماه سال گذشته کليد خورد و پنج زن مسن قرباني آن شدند. پليس طي تحقيقاتي که در دو ماه اخير انجام داد به اين نتيجه رسيد که اگرچه معمولاً در قتل هاي سريالي جاني يا جانيان انگيزه سرقت را دنبال نمي کنند و بيشتر به خاطر ناکامي هاي گذشته و ريشه دار شدن حس انتقام جويي در آنها به دنبال شکار قربانيان هستند، اما در مورد قتل زنان مسن چنين هدفي نمي تواند دخيل باشد و به احتمال زياد قاتل يا قاتلان با همان نيت ربودن طلا و جواهرات زنان جنايت هاي خود را طرح ريزي کرده اند چرا که اين زنان قدرت بدني کمتري دارند و کشاندن آنها به تله مرگ آسان تر از ديگر رده هاي سني است. در اين بين فقر مالي مهين بر اين فرضيه مهر تاييد زد. آنچه اين زن را براي نخستين بار در مظان اتهام قرار داد و باعث دستگيري او شد، شهادت يک زن ميانسال بود که سال گذشته توانسته بود از چنگ وي فرار کند. اين زن به صورت اتفاقي در خيابان با مهين آشنا شد و متهم با ريختن طرح دوستي وي را سوار خودرواش کرد و در بين راه قصد داشت آبميوه مسموم به او بخوراند و پس از بيهوش کردنش طلا و جواهراتش را بدزدد اما زن ميانسال اين حقه را تشخيص داد و با راه انداختن داد و فرياد و جلب توجه عابران موفق به فرار شد. او سپس به پليس مراجعه و عليه متهم شکايت کرد اما چون مشخصات دقيقي از زن فراري نداشت طي يک سال گذشته ماموران در شناسايي وي ناتوان ماندند تا اينکه با بالا گرفتن بحث قتل هاي زنجيره يي ماموران مجدد به سراغ پرونده رها شده او و از او خواستند شماره پلاک خودرو متهم را در اختیار ایشان قرار دهد و افسران جنايي همين سرنخ را پيگيري کردند و با شناسايي خانه مهين و زير نظر گرفتن او به مدارک بيشتري دست يافتند. کارآگاهان با توجه به نحوه قتل ها احتمال دادند مهين در اوايل هر ماه قمري به امامزاده چهار انبيا مي رفت و در آنجا زناني را که براي زيارت مي آمدند، شناسايي مي کرد و با ريختن طرح دوستي آنها را به خود رواش مي کشاند و با خفه کردن آنها طلا و جواهرات شان را مي ربود. بنابر اين گزارش بازجويي ها از مهين و همسرش همچنان ادامه دارد تا مشخص شود چه ميزان از پيش بيني ها درست بوده و قتل ها چگونه رخ داده است.

قاتل زنان قزوین ششمین جنایت را مرتکب شد

چهار شنبه, می 13th, 2009

اخبار داغ هفت تیر قتل سریالی زنان قزوین /></a></p> <p><a href=

هفت تیر 7tir.com: کشف جسد زني ديگر در قزوين ابعاد جنايت هاي سريالي در اين شهر را گسترده تر کرد.

به گزارش هفت تیر  ما جسد اين زن که همانند ساير مقتولان ميانسال است، ظهر ديروز پيدا شد و کارآگاهان را بار ديگر به تکاپو انداخت. تاکنون جزييات زيادي از اين جنايت فاش نشده اما شيوه قتل نشان مي دهد اين زن نيز به احتمال زياد توسط همان قاتل ناشناسي کشته شده است که از اسفندماه سال گذشته جنايات خود را آغاز کرد.

در حالي که از اين مقتولان طلا به سرقت رفته است، کارآگاهان فرضيه وقوع اين قتل ها را با انگيزه دزدي منتفي مي دانند و بر اين عقيده هستند که جاني ناشناس به دليل کينه يي که از زنان دارد اين کشتارها را طرح ريزي کرده است اما نکته مرموز براي پليس اين است که چرا او افراد ميانسال را به کام مرگ مي کشاند.

در حال حاضر چند سرنخ به دست آمده و برخي گزينه ها پيش روي پليس قرار گرفته اما هيچ يک از آنان قطعيت نيافته است . اکنون گروهي از کارآگاهان ويژه قتل به سرپرستي اکيپي که از تهران راهي قزوين شده اند به تحقيقات خود در اين رابطه ادامه مي دهند و اميدوار هستند به زودي قاتل سريالي را بازداشت کنند.

تحقيقات پليسي در اين پرونده در حالي پيش مي رود که هنوز پزشکي قانوني نظر قطعي درباره علت اصلي مرگ قربانيان اعلام نکرده اما به نظر مي رسد قاتل پس از آنکه با پرسه زدن در شهر زنان را سوار خودرواش مي کند در فرصتي مناسب آنان را خفه و سپس اجسادشان را به اماکن خلوت منتقل مي کند.

رابطه پسر 17 ساله با يک مادر و دختر به قتل مادر انجاميد

دوشنبه, می 11th, 2009

اخبار داغ هفت تیر  قتل مادر زن با کراوات

هفت تیر 7tir.com: سال گذشته هفت تير خبر رابطه پسري 17 ساله با زني 32 ساله را در سايت درج کرد که اين رابطه با قتل زن پايان يافت. ديروز در ادامه محاکمه جوان قاتل، جزييات بيشتري در مورد اين ماجرا بدست آمد که در ادامه مي خوانيد.

به گزارش هفت تیر پسر نوجواني که مادر دختر مورد علاقه اش را با کراوات به قتل رسانده بود، پس از محاکمه در شعبه 71 دادگاه کيفري استان تهران به قصاص محکوم شد.

در ابتداي جلسه محاکمه محمد شادابي نماينده دادستان تهران در جايگاه حاضر شد و در توضيح کيفرخواست گفت؛ ساعت 30/17 روز هفتم اسفندماه افسران جنايي پليس آگاهي خود را به آپارتماني در بزرگراه آهنگ رساندند تا به تحقيق درباره علت مرگ زني 33ساله به نام مهناز بپردازند. جسد اين زن در آشپزخانه رها شده بود و گره خوردن يک کراوات صورتي رنگ بر گردن وي از نقش يک مرد در اين جنايت حکايت داشت. در معاينه هاي اوليه پزشک قانوني حاضر در صحنه قتل تاييد کرد مهناز با همان کراوات خفه شده است.

اين جنايت در حالي به وقوع پيوسته که هيچ سرقتي از قربانگاه صورت نگرفته و عامل جنايت براي وارد شدن به منزل قرباني با مانعي روبه رو نشده بود. از سويي زمان قتل درست در ساعتي بود که دختر 14ساله و شوهر مقتول در خانه حضور نداشتند. بنابراين پليس بايد به جست وجو براي يافتن مردي آشنا مي پرداخت که انگيزه هاي کافي براي يک جنايت انتقام جويانه يا قتل آني را داشته باشد.

وي ادامه داد؛ همسايگان مهناز در جريان تحقيقات گفتند پسري جوان را مشاهده کرده اند که وارد آپارتمان مقتول شد. آنها همچنين اظهار داشتند صداي داد و فرياد و درگيري مهناز و پسر جوان را به وضوح شنيده اند. در اين ميان يکي از شاهدان اعلام کرد توانسته چهره آن جوان ناشناس را از روبه رو ببيند و تا حدودي مشخصات وي را به خاطر سپرده است. هنگامي که ويژگي هاي ظاهري مظنون اين جنايت در پرونده به ثبت رسيد، دختر 14ساله مقتول تحت بازجويي قرار گرفت اما گفت چنين فردي را نمي شناسد. شوهر مهناز نيز ابتدا همين جمله را تکرار اما پس از مدتي اعلام کرد يکي از اقوام دور همسرش شبيه به همان جواني است که همسايگان او را مشاهده کرده اند.

نماينده دادستان تهران گفت؛ به اين ترتيب نويد شناسايي و دستگير شد. تحقيقات نشان داد اين جوان با مقتول رابطه داشته و در پي همين رابطه او را به قتل رسانده است. وي در اعترافاتش گفت؛ يک سال پيش از حادثه رابطه ام با خانواده مهناز بيشتر شد. ابتدا با دختر 14ساله او دوست بودم اما اين رابطه پايان يافت و پس از آن بود که ارتباطم با مهناز شکل گرفت. او از زندگي با شوهرش ناراضي بود و مي گفت همسرش به وي بي اعتنايي مي کند. مهناز ديگر نمي خواست با اين مرد زندگي کند و مي گفت مايل است با من باشد.

به اين ترتيب رابطه ما ادامه داشت تا اينکه روز حادثه مهناز به من تلفن کرد و خواست به خانه اش بروم. روز حادثه من و مهناز با هم ناهار و مشروب خورديم و پس از آن مهناز به من پيشنهاد رابطه داد ولي من قبول نکردم و بر سر اين مساله با يکديگر درگير شديم. در اين اثنا مهناز کراوات مرا باز کرد و من که به شدت عصبي شده بودم همان کراوات را دور گردنش حلقه زدم و وي را خفه کردم و به سرعت گريختم.

نماينده دادستان در ادامه اظهارات خود خواستار صدور حکم قانوني براي متهم شد و پس از او اولياي دم مقتول در جايگاه حاضر شدند و تقاضاي صدور حکم قصاص کردند.سپس متهم در برابر قضات قرار گرفت.

وي اتهام قتل عمد را پذيرفت و گفت؛ من عاشق دختر مهناز بودم اما اين زن تلاش مي کرد من را به سمت خودش بکشد و البته موفق به اين کار هم شده بود. روز حادثه زماني که حرف هاي ناراحت کننده به من زد، ديگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. مشروب هم خورده بودم و حالت عادي نداشتم. زماني که مهناز کراواتم را باز کرد، کنترل خودم را از دست دادم و يکدفعه آن را دور گردنش پيچيدم و آنقدر فشار دادم که جان باخت. زماني که به حالت عادي برگشتم فهميدم چه اتفاقي افتاده است و به همين خاطر فرار کردم.

وي گفت؛ حالا از کرده خودم پشيمان هستم و تقاضاي بخشش دارم.بعد از پايان دفاعيات متهم و وکيل مدافعش هيات قضات (بومي، عزيزمحمدي، رحيمي، محمدي کشکولي، سري) وارد شور شدند و به اتفاق آرا، نويد را به قصاص با پرداخت تفاضل ديه از سوي اولياي دم به متهم محکوم کردند.

ماموران نیروی انتظامی راننده پراید را کشتند و فرار کردند

یکشنبه, می 10th, 2009

اخبار داغ هفت تیر ماموران پلیس راننده پراید را کشتند و فرار کردند
هفت تیر 7tir.com: پرونده دو مامور پليس که به قتل راننده يک خودرو پرايد متهم شده اند، براي محاکمه به شعبه 71 دادگاه کيفري استان تهران فرستاده شد.
به گزارش هفت تیر اوايل سال 86 به ماموران پليس خبر دادند جسد مرد جواني در يک پرايد در خيابان پيروزي رها شده است. يافته هاي پليس نشان داد اين مرد احتمالاً از سوي افرادي تحت تعقيب بوده چرا که گلوله هاي زيادي به خودرو او اصابت کرده و چند گلوله نيز به خودش برخورد کرده بود. در حالي که جسد اين جوان به پزشکي قانوني انتقال يافته بود تحقيقات براي شناسايي عاملان قتل آغاز شد. ماموران براي اينکه سرنخي به دست آورند خانواده مقتول را مورد بازجويي قرار دادند اما آنها گفتند به هيچ کس مظنون نيستند و فرزندشان در حال بازگشت به خانه بوده که چنين حادثه يي برايش رخ داده است. در حالي که هيچ سرنخي از عاملان اين قتل وجود نداشت، کارآگاهان منتظر ماندند تا با اشتباه قاتل يا قاتلان آنها را به دام بيندازند. بعد از پايان کالبدشکافي جسد براي تدفين به خانواده مقتول تحويل داده شد و پرونده قتل اين جوان جزء پرونده هاي راکد اداره آگاهي باقي ماند. مدتي بعد از قتل جوان پرايدسوار مامور بررسي سلاح در يکي از کلانتري هاي تهران مشاهده کرد در خشاب کلاشينکفي که براي ماموريت در اختيار يکي از درجه داران کلانتري و سرباز همراه وي گذاشته شده بود، به جاي گلوله کاغذ پر کرده اند. وي همچنين متوجه شد از اين سلاح شليک شده است. با توجه به اين مساله آخرين فردي که سلاح در دست وي بود، احضار شد اما وي منکر تيراندازي شد و گفت احتمالاً نفر قبلي اين کار را کرده است و او از اين ماجرا خبر ندارد اما به رغم انکارهاي اين مامور تحقيقات ادامه يافت و سربازي که همراه وي بود، دستگير شد.

اخبار داغ هفت تیر ماموران پلیس راننده پراید را کشتند و فرار کردند
عکس تزئینی

سرباز جوان در بازجويي ها راز قتل جوان پرايدسوار را نيز برملا کرد. او گفت؛ من به عنوان سرباز همراه استوار پليس يک کلاشينکف از کلانتري گرفتيم تا براي بازجويي از فردي که در بيمارستان بود، برويم. پس از بازجويي در حال برگشت بوديم که استوار گفت از جوان پرايدسواري که در گوشه خيابان توقف کرده بود، بازجويي کنيم. نمي دانم به چه دليل استوار چنين تصميمي گرفت. وي ادامه داد؛ به راننده پرايد نزديک شديم. با او صحبت کرديم و استوار از او خواست پياده شود. راننده پرايد مقاومت کرد و گفت کاري نکرده و همه مدارک را هم دارد و از ماشينش پياده نمي شود. بعد هم ماشين را روشن کرد و به راه افتاد. استوار چند تير به او شليک کرد. پرايد متوقف شد. مرد راننده همچنان پشت فرمان بود. اما هر چه استوار به او مي گفت پياده شو، توجهي نمي کرد. اين سرباز ادامه داد؛ خيابان خلوت بود. ما به خودرو نزديک شديم و به يکباره ديدم خون از بدن مرد راننده جاري شده است و هيچ حرکتي ندارد. استوار از من خواست فرار کنيم و من هم به خواسته اش عمل کردم. زماني که به کلانتري رسيدم، از من خواست در اين باره به کسي چيزي نگويم اما چون بايد کلاشينکف را تحويل مي داديم و گلوله ها از سوي تحويلدار شمرده مي شد، نمي دانستيم بايد چه کنيم. استوار چند گلوله تهيه کرد و داخل سلاح گذاشتيم اما يکي از گلوله ها همچنان کم بود. براي اينکه جاي خالي آن را پر کنيم، استوار درون آن کاغذ گذاشت و قرار شد اگر از ما پرسيدند چرا داخل خشاب، کاغذ است، ما ادعاي بي اطلاعي بکنيم. با توجه به اين اعترافات، سرباز وظيفه و استوار پليس بازداشت شدند و پرونده به دادسراي جنايي تهران فرستاده شد.بازپرس شاملو با استناد به اينکه ماموران هنگام حادثه حين انجام وظيفه بوده اند، پرونده را با قرار عدم صلاحيت به سازمان قضايي نيروهاي مسلح فرستاد.

در جلسه محاکمه اين دو مامور پليس آنها مدعي شدند جوان پرايدسوار مقداري مواد مخدر همراه خود داشته است و به همين دليل هم مي خواسته فرار کند و آنها مجبور به تيراندازي شدند. در اين بين پدر مقتول مدعي شد پسرش اعتياد نداشته و موادي که مي گويند از خودرو وي به دست آمده، متعلق به پسرش نبوده است. دو مامور در پايان جلسه محاکمه به پرداخت ديه به اولياي دم محکوم شدند. راي صادره مورد اعتراض اولياي دم و وکيل مدافع آنها قرار گرفت. وکيل اولياي دم در اعتراض خود نوشت اين دو مامور حين انجام وظيفه نبوده اند و ماموريتي هم نداشتند و بايد کار ديگري را انجام مي دادند و بي دليل به سوي جوان پرايدسوار رفته اند. ضمن اينکه در گزارش اوليه پليس به کشف مواد مخدر اشاره نشده و ادعاي اين دو مامور بي اساس است. وي همچنين گفت؛ کارشناسان نيز اعلام کرده اند تيراندازي ها از فاصله نه چندان دور و به عمد انجام شده است. با توجه به ايرادات وارده حکم صادره نقض و پرونده براي رسيدگي مجدد به دادگاه کيفري استان تهران فرستاده شد. به اين ترتيب قاضي عزيز محمدي و چهار مستشارش مسوول رسيدگي به اين پرونده شدند و دو مامور متهم به زودي در اين شعبه محاکمه مي شوند.

مردی که به دلیل دفاع از ناموس خواهر زنش را کشت

چهار شنبه, می 6th, 2009

هفت تیر قتل خواهر زن با انگیزه ناموسی

هفت تیر 7tir.com:  مردي که به خاطر سوءظن به خواهرزنش او را با شليک گلوله از پا در آورده بود به چوبه دار نزديک شد.

به گزارش هفت تیر ما پرونده اين جنايت 18 مردادماه سال 85 گشوده شد و اکنون با تاييد حکم قصاص متهم، نام وي در فهرست اعداميان قرار گرفته است.روز حادثه ماموران پليس آگاهي شهرستان نورآباد استان فارس از وقوع جنايتي در روستاي خومه زار مطلع شدند و وقتي به محل حادثه رفتند، جسد دختري 18 ساله را مشاهده کردند که بر اثر اصابت گلوله جان باخته بود. در گوشه ديگري از خانه نيز مردي 26 ساله در حالي که هدف گلوله قرار گرفته و مجروح شده بود، روي زمين افتاده بود. بعد از انتقال مجروح به بيمارستان تحقيقات جنايي براي شناسايي عامل اين کشتار مسلحانه آغاز شد. در جريان بازجويي ها مرد زخمي که اکبر نام دارد و شوهرخواهر مقتول است به پراکنده گويي پرداخت و هر بار داستان متفاوتي را در باره اين تيراندازي بازگو کرد. اظهارات ضد و نقيض اکبر باعث شد کارآگاهان به او مظنون شوند. در اين بين ساير شواهد نيز از اختلافات اين مرد و مقتول به نام طيبه حکايت داشت.در اين بين پزشکان نيز بر نکته يي تاکيد کردند که احتمال گناهکار بودن اکبر را قوت مي بخشيد. آنها گفتند گلوله يي که به اين مرد اصابت کرده از فاصله بسيار نزديک شليک شده و خود تيرانداز نقطه يي غيرحساس از بدن اکبر را نشانه گرفته و جراحت او سطحي است.به اين ترتيب اکبر مظنون اصلي اين پرونده شناخته شد و بعد از بهبودي و انتقال به پليس آگاهي تحت بازجويي قرار گرفت.او که ابتدا اتهام دست داشتن در اين قتل را انکار مي کرد وقتي فهميد افسران جنايي از درگيري هايش با طيبه مطلع شده اند اقرار کرد که خواهرزنش را کشته است. متهم در اعترافاتش گفت؛ مدتي بود به طيبه ظنين شده بودم و فکر مي کردم او با پسري رابطه دارد. رفتارهاي مشکوک خواهرزنم اين سوءظن را بيشتر کرد تا اينکه تصميم گرفتم با وي صحبت کنم و بخواهم از اين کارهايش دست بکشد ولي گفت وگو بي فايده بود و او مي گفت با کسي رابطه ندارد و از طرفي من حق ندارم در زندگي اش دخالت کنم.متهم به قتل ادامه داد؛ اين مساله خيلي مرا آزار مي داد و پريشان و عصبي ام کرده بود. بالاخره به اين نتيجه رسيدم که بهترين راه براي حفظ آبروي خانوادگي مان کشتن طيبه است. به همين خاطر روز حادثه وقتي او در خانه پدرزنم تنها بود به آنجا رفتم و با شليک يک گلوله او را کشتم. سپس براي اينکه پليس به من مشکوک نشود گلوله يي هم به خودم شليک و سلاح را پنهان کردم تا وانمود کنم يک مهاجم ناشناس اين قتل را انجام داده است.ب

بعد از اعترافات اکبر پرونده وي تکميل و براي محاکمه به شعبه 5 دادگاه کيفري استان فارس ارجاع شد. در جلسه محاکمه نماينده دادستان خواستار مجازات اين مرد شد و والدين همسرش نيز عليه داماد خود شکايت کردند و او را مستحق قصاص دانستند. در نهايت با توجه به اينکه متهم جرم خود را قبول داشت به قصاص محکوم شد و قضات نوشتند اجراي حکم منوط به آن است که اولياي دم مقتول نصف دیه مرد را به خانواده او پرداخت کنند در غیر این صورت امکان اعدام  قاتل وجود ندارد  . پس از صدور اين راي، اکبر خواستار تجديد نظر در آن شد اما قضات شعبه 22 ديوان عالي کشور نيز اعلام کردند با نظر دادگاه کيفري موافق هستند. اکنون با تاييد حکم قصاص، اکبر در آستانه اجراي راي قرار گرفته است.

نوجوان متهم به قتل پس از هشت سال زندان آزاد شد

چهار شنبه, می 6th, 2009

هفت تیر آزادی از زندان پس از 8 سال

هفت تیر 7tir.com:  پسري که متهم بود در نوجواني مرتکب قتل شده است بعد از هشت سال از زندان آزاد شد.

به گزارش هفت تیر متهم که سلمان نام دارد 13 مردادماه سال 80 به اتهام قتل پسري 13 ساله دستگير و زنداني شد و پس از کش و قوس هاي زياد اولياي دم مقتول اعلام کردند از آنجايي که درباره قاتل بودن متهم يقين ندارند شکايت خود را پس مي گيرند. به اين ترتيب سلمان که اکنون 24ساله است پس از هشت سال از زندان آزاد شد.

13 مردادماه سال 80 خانواده نوجواني به نام بهنام که ساکن روستاي قورلو در بخش ارشق استان اردبيل هستند با مراجعه به ماموران اعلام کردند فرزندشان بهنام در بياباني اطراف روستا به قتل رسيده و دوستانش جسد او را پيدا کرده اند. لحظاتي بعد ماموران به سمت محل کشف جسد رفتند و تحقيقات خود را آغاز کردند. آنها متوجه شدند اين نوجوان با ضربات چاقو به قتل رسيده است و از آنجايي که هنوز بدن او گرم است چند دقيقه بيشتر از مرگ وي نمي گذرد. با انتقال جسد به پزشکي قانوني خانواده بهنام مورد بازجويي قرار گرفتند. آنها گفتند يکي از دوستان شان گفته اين قتل به دست نوجوان 16ساله يي به نام سلمان انجام شده است. بنابراين سلمان دستگير شد. پسر نوجوان ادعا کرد در اين قتل هيچ نقشي نداشته و شاهداني دارد که تاييد مي کنند او زمان حادثه با آنها بوده است، اما از آنجايي که ماموران چند زخم روي دستان مقتول پيدا کردند گفته هاي او را نپذيرفتند و به اين ترتيب بازجويي هاي فني پليسي از اين نوجوان ادامه يافت. وي همچنان تاکيد کرد؛ هيچ خصومتي با مقتول نداشته و زخم هايي که روي دست او است حين بازي فوتبال ايجاد شده است. او گفت؛ من شب قتل با دوستانم فوتبال بازي مي کردم و چند بار زمين خوردم به همين خاطر هم دستانم زخم شد.

در اين اثنا اولياي دم شاهداني را به پليس معرفي کردند که گفته هاي آنها به مدرکي عليه سلمان تبديل شد. اين شاهدان گفتند زماني که به سمت جسد بهنام مي دويدند شخصي را در حال فرار ديدند البته چهره او قابل تشخيص نبود اما آنها حدس مي زنند آن فرد سلمان بوده چرا که هيکل او بسيار شبيه متهم بود.

سرانجام بعد از چندين جلسه بازجويي پسر نوجوان به قتل اعتراف کرد. وي گفت؛ با بهنام اختلاف داشتم و براي اينکه از او انتقام بگيرم وي را به بيابان بردم و به قتل رساندم. زخم هايي که روي دستم به وجود آمده به خاطر درگيري با بهنام است.

با اين اعترافات پرونده براي محاکمه به دادگاه فرستاده شد و اين بار پسر نوجوان در دفاع از خود گفت اعترافاتش تحت فشار بوده و مرتکب قتل نشده است. او همه اقرارهايش را پس گرفت و شاهداني را به دادگاه معرفي کرد که شهادت دادند زخم هاي ايجادشده روي دستش به دليل بازي فوتبال بوده است.

با اين حال قاضي دادگاه راي بر قصاص متهم صادر کرد و حکم صادره در ديوان عالي کشور نيز تاييد و براي اجرا نزد آيت الله هاشمي شاهرودي رئيس قوه قضائيه فرستاده شد. کارشناسان دفتر رئيس قوه قضائيه پس از بررسي پرونده اعلام کردند اين حکم ايراد تحقيقاتي دارد چرا که از شاهدان هر دو طرف به يک ميزان تحقيق نشده است و بايد بررسي بيشتري در مورد ادعاي متهم در مورد زخم هاي روي دستش انجام شود؛ بنابراين حکم قصاص نقض و پرونده دوباره به دادگاه بازگردانده شد تا نواقص وارده بر آن برطرف شود. قاضي پرونده بعد از بررسي مجدد يک بار ديگر حکم قصاص را صادر و اين بار در راي خود به علم قاضي استناد کرد و نوشت به اين علم رسيده که سلمان قاتل است اما راي در ديوان عالي کشور نقض و دوباره به دادگاه بازگردانده شد. کش و قوس ها ميان دادگاه عمومي و ديوان عالي کشور سه بار در مورد پرونده اين نوجوان تکرار شد و هر بار ديوان بعد از صدور راي قصاص در دادگاه بدوي آن را نقض کرد تا اينکه آخرين بار قاضي دادگاه عوض شد و قاضي جديد بررسي اين پرونده را برعهده گرفت. زماني که براي بار چهارم پرونده به دادگاه عمومي بازگردانده شد اوليايي فر – وکيل متهم از قاضي افاق خواست يک بار ديگر صحنه قتل بازسازي شود چراکه در اين صورت مي تواند بي گناهي موکلش را ثابت کند. زماني که همه چيز براي بازسازي صحنه قتل آماده بود سلمان تقاضا کرد شاهداني که شهادت دادند او در زمين فوتبال بوده نيز در محل حاضر شوند و آنچه را مي دانند بگويند. قاضي دادگاه با اين خواسته نيز موافقت و دستور احضار شاهدان را صادر کرد. از طرفي شاهداني که اولياي دم مقتول معرفي کرده بودند اين بار اعلام کردند چيز زيادي از حادثه به ياد ندارند و نمي توانند بگويند سلمان قاتل است بنابراين بازسازي صحنه براي چند روز به تعويق افتاد.

در اين مدت اولياي دم با مراجعه به دادگاه اعلام کردند از آنجايي که هشت سال از اين ماجرا گذشته و آنها به يقين نرسيده اند سلمان فرزندشان را کشته و راي قصاص يک بار از سوي رئيس قوه قضائيه نيز نقض شده است، بنابراين شکايت خود را پس مي گيرند.

سرانجام سلمان که هشت سال را در زندان گذرانده بود با پس گرفتن شکايت از سوي اولياي دم در 24 سالگي از زندان آزاد شد.

قتل در حمایت از دستفروش افغان

دوشنبه, می 4th, 2009

اخبار داغ هفت تیر قتل در حمایت از دستفروش افغان

هفت تیر 7tir.com:  مردي که در حمايت از يک فروشنده افغان مرتکب قتل شده با نقض حکم قصاصش از سوي رئيس قوه قضائيه يک بار ديگر در دادگاه کيفري استان تهران محاکمه شد.

به گزارش  هفت تیر  اين مرد که حسين نام دارد، دو سال پيش ابتدا در شعبه 71 دادگاه کيفري استان تهران به اتهام قتل جواني به نام حميد محاکمه و به قصاص محکوم شد اما زماني که پرونده براي استيذان نزد آيت الله هاشمي شاهرودي فرستاده شد وي با اين اعتقاد که متهم از خود دفاع کرده است راي صادره را نقض کرد و پرونده را براي رسيدگي مجدد به شعبه 74 دادگاه کيفري استان تهران فرستاد.

مطابق اوراق پرونده 16 اسفند ماه سال 84 ماموران پليس شهر ري با خبر شدند درگيري ميان دو جوان در خيابان باعث زخمي شدن هر دو آنها شده است. دقايقي بعد پليس در محل حاضر و تحقيقات در اين زمينه آغاز شد. ماموران در يافتند حميد و حسين بر سر مساله يي با هم اختلاف پيدا کرده و بعد از اينکه به روي هم چاقو کشيده اند، همديگر را زده و زخمي شده اند. در حالي که تحقيقات ادامه داشت خبر رسيد حميد در بيمارستان جان باخته است. پس از آن پرونده با اتهام قتل عليه حسين به دادگاه کيفري استان تهران فرستاده شد.

متهم در دفاع از خود گفت؛ من در خيابان در حال پياده روي بودم که يکدفعه چند جوان به سمت يک مرد افغان که اسباب بازي آهن ربايي مي فروخت، رفتند. پسران جوان از فروشنده آهن ربا خواستند اما حين بازي با آنها يکي از دو آهن ربا را به هوا پرت کردند که به زمين افتاد و شکست. مرد افغان از آنها خواست پول آهن ربا را بدهند اما پسران جوان به سرش ريختند تا او را بزنند. آنها گفتند نمي خواهند پول بدهند. در اين لحظه من در حمايت از مرد افغان وارد دعوا شدم و به پسر جواني که آهن ربا را شکسته بود، گفتم بايد پول اسباب بازي را بپردازد البته تا آن زمان هيچ کدام از آنها را نمي شناختم و بعدها فهميدم نام مقتول حميد است. به هر حال هر چه به او گفتم پول مرد افغان را بدهد و او را اذيت نکند، توجهي نکرد و درگيري بين ما آغاز شد و وي براي من چاقو کشيد.متهم ادامه داد؛ من هم برايش چاقو کشيدم. زماني که به سمتم حمله کرد و به من ضربه زد، من هم او را زدم البته قصدم اين نبود که او را بکشم و فقط مي خواستم از خودم دفاع کنم. متاسفانه ضربه يي که من زدم باعث مرگش شد.

دفاعيات متهم و وکيل مدافعش کارساز نبود و هيات قضات وي را با تقاضاي اولياي دم حميد به قصاص محکوم کردند. با اعتراض متهم پرونده به ديوان عالي کشور رفت و حکم در اين مرحله نيز تاييد شد اما زماني که پرونده براي استيذان به دفتر رئيس قوه قضائيه فرستاده شد، وي با اين استدلال که به نظر مي رسد حسين در مقام دفاع از خود مرتکب قتل شده است راي را نقض کرد.

با ارسال پرونده به شعبه 74 دادگاه کيفري استان تهران اين متهم يک بار ديگر محاکمه شد و ادعاي خود را مبني بر اينکه قصد قتل نداشته و در مقام دفاع از خود مرتکب قتل شده است، دوباره مطرح کرد.در پايان جلسه دادگاه هيات قضات به رياست قاضي تردست براي صدور راي پرونده وارد شور شدند.

آزادی کبرا پس از سیزده سال دلهره سنگسار

دوشنبه, می 4th, 2009

اخبار داغ هفت تیر سنگسار

هفت تیر 7tir.com: کبرا نجار زن محکوم به سنگساري است که سه شنبه گذشته پس از تحمل سيزده سال زندان آزاد شد. کبرا لحظه آزادي اش ‏را همراه با ناباوري، بهت زدگي و اين جمله که “هيچ کس نمي تواند مرا درک کند” توصيف مي کند. روز در مصاحبه ‏هايي اختصاصي با وکيل، دختر و خود کبرا، به تحولات منجر به آزادي او پرداخته است.‏

کبرا نجار، بعد از بارها تقاضاي عفو و بخشودگي، بالاخره مشمول عفو 22 بهمن سال گذشته شده و روز سه شنبه گذشته 8 ‏ارديبهشت 88 آزاد شد. مريم کيان ارثي وکيل کبرا با تاييد اين خبر به روز مي گويد: بعد از اينکه آقاي شاهرودي پيشنهاد ‏تبديل شدن حکم سنگسار را به کميسيون عفو و بخشودگي قوه قضائيه فرستادند، نام کبرا در فهرست عفو شدگان 22 بهمن ‏سال گذشته قرار گرفت. ‏

کيان ارثي ادامه مي دهد: وقتي روز سه شنبه به شعبه ششم اجراي احکام براي بررسي پرونده موکلم مراجعه کردم، در ‏کمال تعجب ديدم که پاسخ مثبت ايشان آمده اما هنوز ابلاغ نشده. بعد از پي گيري و اصرار براي اينکه وقتي حکم آزادي ‏کسي مي آيد حتا يک دقيقه هم برايش يک زندگي است، گفتند براي اطمينان از طي شدن دوران محکوميتش بايد از زندان ‏استعلام کنيم. و من توضيح دادم که کبرا پنج سال هم بيشتر از زمان محکوميتش حبس کشيده است.‏

وکيل کبرا تاکيد مي کند: بعد از استعلام از زندان، خواهش کردم که همان روز حکم را به زندان ابلاغ کنند و اجازه دهند که ‏من حکم را ببرم که گفتند خودشان اين کار را انجام مي دهند. من هم براي اينکه فکر مي کردم ممکن است مراحل اداري ‏چند روز طول بکشد، ترجيح دادم به خانواده اش و بويژه دخترش هيرو که خيلي براي آزادي مادرش زحمت کشيده بود ‏چيزي نگويم که اين مدت را در اضطراب نگذرانند. اما خوشبختانه حکم همان روز به زندان رجايي شهر کرج فاکس شد. ‏

هيرو، دختر بزرگ کبراست. او از پانزده سالگي اش که مادر در بند شد، مسووليت پي گيري پرونده مادرش را به عهده ‏گرفته است. او در حالي که همزمان، بغض و شادي و اندوه در گلو دارد از سه شنبه مي گويد: خانم کيان ارثي به من نگفته ‏بود که نگران نشوم. ترسيده بود مامان را تا دو سه روز به خاطر کارهاي اداري آزاد نکنند و مي دانست من ديوانه مي ‏شوم! اما فرزند يکي از هم بندي هاي مادرم که من به او براي وضعيت مادرش کمک مي کردم، سه شنبه به من زنگ زد و ‏بي مقدمه گفت: به من چه مي دهي اگر خبر خوبي بدهم. از آنجا که براي من هيچ خبري “خيلي خوب” نبود، زياد توجه ‏نکردم. و او ناگهان گفت: ” برو دنبال مادرت!” گفتم چه مي گويي؟! گفت مادرت بيرون زندان نشسته است! باورم که نشد! ‏زنگ زدم به برادرهام. آنها محل کارشان به زندان مادر نزديک تر بود. اما من چنان پر کشيدم که از تهران زودتر رسيدم. ‏هوا تاريک شده بود. مادر با يک ساک نشسته بود بيرون در زندان رجايي شهر. بعد از سيزده سال! ‏

‎‎

کبرا: باور نمي کنم

کبرا زن ستم کشيده اي است. اين را مي تواني از صداي لرزانش هم تشخيص دهي. انگار نياز به پرسش من ندارد. بعد از ‏احوال پرسي و بعد از مکثهاي طولاني مي گويد: انگار روي ابرها راه مي روم. باور نمي کنم پايم روي زمين است. باور ‏نمي کنم پيش بچه هايم هستم. هيچ کس نمي تواند مرا درک کند. و اين جمله را چندبار تکرار مي کند. ‏

کبرا که از 33 سالگي در زندان بوده است و حالا 47 سال دارد، مي گويد: مي داني؟ در اين پنج شب فقط توانستم دو سه ‏ساعت بخوابم. خوابم نمي برد. همه چيز باور نکردني است. بچه هايم، مادرم، همه چيز. خدا را شکر و اين جمله آخر را باز ‏چند بار تکرار مي کند. ‏

کبرا نجار در تاريخ ارديبهشت ماه سال 76 با اتهام معاونت در قتل همسرش بازداشت شد و بعد از بازگويي زندگي اش مبني ‏براينکه به درخواست و اجبار همسرش معتادش تن فروشي مي کرده تا بتواند از فرزندانش مراقبت کند و آنها آسيب نبينند، ‏و بعد از تاکيد بر اينکه اگر به اين کار تن نمي داد هم مورد آزار همسرش قرار مي گرفت و هم فرزندانش در تهديد بودند، ‏به جرم زناي محصنه حکم سنگسار دريافت کرد. يکي از مشترياني که همسرش براي او انتخاب کرده بود با اطلاع کبرا ‏همسر معتادش را کشت و بعد از اعتراف به قتل، کبرا نيز به عنوان شريک جرم هم به دليل معاونت در قتل و هم اختفاي ‏جرم و هم زناي محصنه بازداشت شد و هشت سال حبس و سنگسار نتيجه آن بود. ‏

شريک جرم کبرا پس از بخشودگي اولياء دم از زندان آزاد شد اما حکم سنگسار براي کبرا ماند تا بالاخره توانست با استفاده ‏از عفو، پس از تحمل سيزده سال زندان روز سه شنبه گذشته آزاد شود.

گفتگو با دختر کبرا نجاز چند ماه قبل از آزادی کبرا

سنگسار، ‌در ايران اجرا نمي شود.” اين سخني است كه از مديران اجرايي كشور بسيار شنيده ايم. جدا از اينكه نقض اين ادعا دستكم در دو مورد در ارديبهشت ماه سال گذشته در شهر مشهد رخ داده است، ‌اينك نيز هستند افرادي كه در زندانهاي ما با حكم رجم در دست، هر شب زير آسماني “سنگ”ين مي خوابند. “كبرا نجار”، ‌يكي از ايشان است.

“فکر مي کني سخت نيست براي يه دختر که بشينه روبروي يه غريبه و بگه وقتي پدرم مرد، دلم خنک شد، خيالم راحت شد. گفتم حالا ديگه مي تونيم زندگي کنيم. مثل همه. حالا ديگه نه کتکي در کاره نه غم بزرگ مادرمون. گفتم تموم شد ديگه… چه مي دونستم که اين تازه اولشه….”

اشک، گونه اش را خيس کرده. کم نگاهم مي کند. آرام است و سعي مي کند با منطق به من ثابت کند که همه حرفهاي غير قابل باوري که مي شنوم، تنها بخشي از زندگي زخم خورده اوست. هيرو اميني دختر 26 ساله اي است که مادرش اين روزها در دو قدمي حکم سنگسار قرار دارد.

پرونده شماره 83/4/11170در کميسيون عفو و بخشودگي قوه قضائيه براي سومين بار توبه نامه کبرا نجار محکوم به حد رجم را نپذيرفت تا اين زن و چهار فرزندش هرشب خواب را زير آسمان پر سنگ به صبح برند.

آنچه مي خوانيد گفت و گويي است با هيرو فرزند بزرگتر کبرا از آنچه بر او و خانواده اش گذشته است. اين گفت وگو براي دختري که غرورش را از لابلاي سنگ و سنگلاخ بيرون کشيده، گفت وگوي سختي بود. بنابراين هرجا که ديدم مکث او طولاني است، ساکت ماندم تا خود بگويد.

تعريف مي کني؟ يا من بپرسم؟
تعريفي در کار نيست! از وقتي که کودکي ام را به ياد مي آورم پدري را به ياد مي آورم که مصرف کننده بود. چهار خواهر و برادريم. دو دختر و دو پسر. اول منم. سيروان يک سال از من کوچکتر است (25ساله). سمکو 24 ساله است و مريم 19 ساله.

پدر چه مصرف مي کرد؟
هروئين، ترياک.

مادرت؟
اوايل از روابط او و پدرم سر در نمي آورديم. بچه بوديم ديگر. حاليمان نبود که چه اتفاقي دارد مي افتد. تنها چيزي که مي فهميديم اين بود که وقتي پدرم عصباني مي شود، مادرم را و همه ما را کتک مي زند. مي ديديم که پدرم دائم مرداني را به خانه مي آورد، ولي به ما مي گفتند که اينها رفقاي اويند. رفقاي هر شبه! از مناسباتشان سر در نمي آورديم. بعد كه من بزرگتر شدم مادرم خودش به من گفت.

حبيب هم يکي از آنها بود؟
بله. او را هم پدرم آورده بود. اول مثل همه مردان ديگر بود. بعد وقتي داستان مادرم را ديد و از خودش شنيد که پدرم او را مجبور به تن فروشي مي کند، فکر مي کنم بيشتر از روي دلسوزي بود تا هرچيز ديگر که به مادرم قول داد که او را از اين وضعيت نجات بدهد. اما… چه مي دانم ! حتما حسي هم داشت ديگر. وگرنه چه كسي حاضر است به چنين زني با چهار بچه كمك كند؟!

مادرت آن زمان چند سال داشت؟
33 سال.

و حبيب؟
24 سال.

با شما مهربان بود؟
بله، خيلي. با همه مان و با مادرم. ما طعم مهرباني را از او چشيديم. من خجالت مي کشم که دارم از پدر مرده ام اين طور حرف مي زنم ولي واقعيت دارد. آن زمان پدرم به خاطر درگيري با صاحبخانه محکوم به 6 ماه زندان شد. وقتي او رفت زندان. حبيب نگذاشت ديگر مردان به خانه ما بيايند. واقعا با اينکه سن زيادي نداشت ولي براي ما پدري مي کرد. درست است که او قاتل پدرم است ولي آدم بايد راست بگويد. او هم مي توانست مثل ديگران بيايد و برود و به روي خودش نياورد که در اين خانه چه مي گذرد. مثل همه مردان ديگري که پدرم خرج زندگي و اعتيادش را از آنها در مي آورد. البته مطمئنم که پدرم يک بيمار رواني بود وگرنه مگر ممکن است؟ کدام مردي با زنش چنين مي کند؟

وقتي پدرت از زندان برگشت چه شد؟
بسيار بدتر از قبل شد. من ديگر بزرگتر شده بودم و مادرم به من گفته بود که چه اتفاقي در خانه ما مي افتد. درمانده بود و من تنها پناهش بودم.

پدرت مي دانست؟
نه! ( با تاکيد مي گويد) او اصلا نمي خواست ما بدانيم. با همه بي اخلاقي و بيماري که داشت برايش مهم بود که ما نفهميم. خيلي مهم بود. بداخلاقي مي کرد با ما. کتکمان مي زد و کتک زدن ابزاري بود براي رام کردن مادرم.

چرا مادرت از پدر جدا نشد؟
شد. ما بچه ها هم بارها به او گفته بوديم که از پدرمان جدا شود. بعد از تولد سمکو، از پدرم جدا شد. ولي ما بچه ها تقسيم شده بوديم. مادرم تازه متوجه شد که چه اشتباهي کرده. من پيش پدرم مانده بودم و مادرم دائم نگران بود که نکند زندگي او براي من تکرار شود. بازگشتش به خانه براي همين بود. براي من مي ترسيد در خانه ما هميشه بروي غريبه ها باز بود.

آيا اين خطر وجود داشت؟
پدرم هرگز با ما (فرزندانش) چنين نکرد. ولي خب شايد يک دليلش اين بود که مادرم هميشه سپر بلا بود. به هر حال او معتاد بود و هميشه وقتي نيازش زياد مي شد. هم اخلاقش بد مي شد و هم نمي فهميد که چه مي کند.

ازدواج پدر و مادرت اجباري بود؟
آنها هفت سال هم را مي خواستند. خانواده هايشان موافق نبودند. ولي ازدواج کردند. پدرم خان زاده بود و خانواده اش مادرم را رعيت مي دانستند. براي همين هم مادرم هرگز از پشتيباني خانواده همسرش برخوردار نبود.

مگر آنها مي دانستند؟
بله مادرم به عمه هام گفته بود که پدرم با او چه مي کند، ولي آنها باور نکرده بودند و او را رانده بودند. راستش پدرم هميشه جلوي ديگران نقش بازي مي کرد. هرکس از بيرون آنها را مي ديد. فکر مي کرد پدرم عاشق مادرم است! چه رسد به اينکه باور کند که او، مادرم را و ما را دائم تحت فشارهاي شديد رواني و جسمي قرار مي دهد. خانه ما هميشه جهنم بود. جهنم. خيلي بد است؟ خيلي بد که بگويم آرزوي مرگش را داشتيم؟…

نم نم اشک هيرو، هق هقي مي شود و ما (من و وکيلش) در سکوت نگاهش مي کنيم. چه مي توانيم گفتن؟

و ادامه مي دهد:
يک بار به حدي ما رازد که سيروان رفت و مامور آورد. خواستند او را ببرند که آمد به اتاق ما و شروع کرد به خواهش کردن از ما. مادرم ترسيد که اگر رضايت ندهيم، بعدش ما را بکشد. او هم گفت که رضايت بدهيم و داديم.

از روز حادثه مي گويي؟
من آن روزها کلا سعي مي کردم فکرم را از خانه بيرون ببرم. با عده اي از دوستانم برنامه حافظ خواني داشتيم. هميشه عاشق ادبيات بودم. من هرگز به دوستانم نگفته بودم که پدرم بيکارو معتاد است و مادرم….
گفته بودم هر دوشان در شرکتي کار مي کنند. آن روز هم با دوستانم حافظ خواني داشتم. وقتي به خانه آمدم، مادرم آمد پيشم و گفت که ما تصميم گرفته ايم کار را تمام کنيم. نگاهش کردم و گفتم: هميشه همين را مي گويي و هرگز جرات آن را نداري!
گفت: نه. ديگر تمامش مي کنيم.
او و حبيب تصميم گرفته بودند کار پدرم را يک سره کنند.

ناراحت نشدي؟
[تامل مي کند و با آرامي و اطمينان سر تکان مي دهد]
نه! من ديگر مي فهميدم. مي دانستم. همه چيز را مي دانستم. مي خواستم تمام شود. شر همه اين ماجراها تمام شود. مردان مادرم را پدر خودش انتخاب مي کرد…. خودش آنها را مي آورد به خانه….. بايد تمام مي شد… هر زن ديگري هم بود مثل مادرم رفتار مي کرد. فرقي نمي کرد او از حبيب خواسته يا کسي ديگر. اما متاسفم که درباره پدرم بگويم که حتا متاسف نشدم!

غروب مادر از ديوار خانه چوبي پرت کرد به کوچه. بعد با پدرم رفت بيرون. اين کار هميشگي آنها بود. گفتم که پدرم مي رفت بيرون با مادرم و آنها را انتخاب مي کرد. کمي طول کشيد. وقتي برگشت پيشاني اش خوني بود. بعد حبيب آمد. لباسهايش خوني بود. مادرم آنها را شست. تا صبح همه بيدار بوديم.

گريه نمي کرديد؟
نه، فقط مريم گريه مي کرد، چون ترسيده بود.حبيب صبح خيلي زود رفت. مادرم به من گفت : برو مدرسه! و خودش و برادرم رفتند که به پليس خبر بدهند که پدرم شب به خانه نيامده.
رنگ به صورت نداشتم و نمي توانستم حتا روي پايم بايستم. ولي رفتم. در راه مدرسه. يکي از دوستانم را ديدم. گفت : هيرو، شنيده اي يک مرد کرد را ديشب کشته و در خرابه ها انداخته اند؟
سرم گيج رفت. برگشتم خانه.

در کدام شهر بوديد آن موقع؟
تبريز.

فاميل جمع شدند. همه مي پرسيدند که چه شده. من بيهوش و بي بنيه بودم. رمق نداشتم اما ناراحت نبودم. فکر مي کردم همه چيز بعد از يک هفته درست مي شود. احساس مي کردم ديگر راحت شده ايم…
فاميل پدرم که از همان اول از مادرم دل خوشي نداشتند، به او مظنون بودند.
آگاهي دائم از مادرم پرس و جو مي کرد. روز سوم مادرم را بردند. فاميل پدرم هم جنازه او را بردند و تمام.

يعني چه تمام؟
يعني که مادرم اعتراف کرد. با اعتراف او حبيب را گرفتند. از اين طرف مادر مادرم چهار ماه با ما زندگي کرد. بعد عمويم آمد و سمکو و مريم را از ما جدا کرد و برد. پخش شديم و هرکداممان افتاديم يک گوشه ايران.

مادرت به چه محکوم شد؟
5 سال به خاطر معاونت در قتل، سه سال به خاطر اخفاي جرم، و سنگسار به خاطر زناي محصنه. ولي او توبه کرد. سه بار توبه نامه نوشت. و سه سال است که محکوميتش تمام شده. يازده سال. به خاطر چه جرمي؟ اين که تنها راه فرارش از زندگي وحشتناکي که داشت کشتن پدرم بود؟ اينکه آن قدر فريبکاري بلد نبود که واقعيت را نگويد؟

شما رضايت داديد؟
در همان اولين دادگاه ما چهار نفر نوشتيم و شهادت داديم که مادرمان قرباني بود و نوشتيم که پدرمان چه رفتاري با او داشت و رضايت داديم. ( دو نفري که سن قانوني داشتيم)

حبيب چه حکمي گرفت؟
او به قصاص محکوم شده بود و چهار سال زندان بابت حمل ترياک. ولي سال 84 توانست رضايت عمويم را جلب کند و آزاد شود.

چطور؟ مگر عمو ولي دم بود؟
نه. وکالت داشت از مادر بزرگم که حبيب را اعدام کند. ولي او ديه گرفت و رضايت داد.

چقدر؟
ظاهرا 75 ميليون. ولي محضري، نه رسمي. چون مادر بزرگم راضي نبود و ما هم که نمي دانستيم.

حرف ديگري هم داري هيرو؟ من چيز ديگري براي پرسيدن ندارم!
نگاهم مي کنو و نگاهش سنگين است. به ديوار چشم مي دوزد.
يازده سال مادرم در زندان است. يازده سال. از 33 سالگي تا 44 سالگي. چرا؟ چه بايد مي کرد؟ ادامه مي داد؟! نمي داد؟ ! چه مي کرد؟ چه تضميني وجود داشت حال و روز من و خواهرم مثل او نشود؟ او که مرد پدرم بود. کدام دختر دلش مي آيد بد پدرش را بگويد؟ اما هر وقت که فکر مي کنم به گذشته… مادرم هيچ راه ديگري نداشت!

مريم کيان ارثي، وکيل کبرا نجار، در نامه اي که به رياست قوه قضائيه درباره موکلش نوشته، ضمن بيان آنچه در زندگي اين زن رخ داده، آورده است: “دردناک اينکه همسر اين زن، افرادي را که مي بايست با او همبستر شوند، انتخاب مي نموده تا آنجا که خود نيز شاهد اين صحنه مي بوده و حتا اگر موکلم خلاف ميل همسرش رفتار مي کرد، مورد آزار و اذيت قرار مي گرفت و در صورت هرگونه مقاومتي، آزارها و ضرب و شتم، متوجه فرزندانش که در آن زمان خردسال بودند، مي شد. اکنون مدت سه سال است که مدت حبس ايشان به پايان رسيده است و کماکان جهت اجراي حکم سنگسار، زنداني است. توبه موکلم سه بار با پرونده اش به کميسيون عفو و بخشودگي ارسال و متاسفانه براي بار سوم نيز، تقاضاي عفو رد شده است. حال رياست محترم قوه قضائيه، جنابعالي که در راستاي اجراي حق و عدالت گام بر مي داريد، آيا عادلانه است مادري که ترس از آسيب رسيدن به فرزندانش موجب مي شود که با اجبار و شکنجه اقدام به تن فروشي کند، اينک 11 سال از ديدار فرزندانش محروم شود؟ بنابراين خواهشمندم دستوري اتخاذ فرماييد تا با مطالعه پرونده و ملاحظه محتويات و مدارک وامعان نظر به نحوه ارتکاب جرم، مورد عفو و بخشش واقع شود و به کابوسهاي زني که 11 سال است هر روز به استقبال مرگ مي رود، پايان داده شود.”

پرونده کبرا نجار با وجود توبه ناه و با وجود درخواستهاي مکرر وکيلش و پي گيري هاي فرزندانش، در مرحله اجراي احکام، منتظر يک دستور نهايي است. دستوري که هنوز کسي از محتواي آن با خبر نيست.

قتل همسر توسط نوعروس جوان

یکشنبه, می 3rd, 2009

اخبار داغ هفت تیر قتل همسر توسط نوعروس جوان

هفت تیر 7tir.com: قتل شوهر با ضربه چاقو اتهامي است که باعث شد ديروز يک زن جوان به دادگاه کيفري استان تهران منتقل شود و تحت محاکمه قرار بگيرد.

در ابتداي اين جلسه محاکمه محمد شادابي نماينده دادستان تهران خطاب به هيات قضات شعبه 74 دادگاه کيفري استان تهران گفت؛ سوگند زن 21ساله متهم است همسرش حميد را با ضربه چاقو به قتل رسانده است. مطابق اوراق پرونده فروردين ماه سال گذشته به ماموران پليس اسلامشهر خبر دادند زن جواني که به شدت ترسيده مقابل خانه اش ايستاده و فريادزنان از زخمي شدن شوهرش خبر مي دهد و کمک مي خواهد. ماموران بلافاصله به آنجا رفتند. هرچند اورژانس نيز در محل حضور يافته بود، تکنسين ها اعلام کردند اين مرد لحظاتي بعد از زخمي شدن جان باخته است.

به دستور بازپرس پرونده جسد به پزشکي قانوني انتقال يافت و سوگند همسر مقتول براي بازجويي به پليس آگاهي انتقال يافت. وي در همان بازجويي هاي اوليه گفت شوهرش با ضربه چاقوي وي زخمي شده است.شادابي ادامه داد؛ سوگند در مراحل مختلف تحقيقات به قتل اعتراف و انگيزه خود را اختلافات قبلي بيان کرده است. نماينده دادستان در مورد عمدي بودن قتل گفت؛ مطابق نظريه پزشکي قانوني علت مرگ پارگي قلب و ريه بوده که بر اثر اصابت جسمي برنده به زير سينه ايجاد شده و با توجه به اينکه متهم نيز در مراحل مختلف به قتل اعتراف کرده است، به عنوان نماينده دادستان تقاضاي صدور حکم قانوني را دارم.سپس مادر مقتول در جايگاه حاضر شد و براي عروسش تقاضاي قصاص کرد.

وي گفت پسرم بي گناه کشته شده و من حاضر نيستم از خون او بگذرم. پسرم جوان بود و مي توانست زندگي خوبي داشته باشد.در ادامه سوگند در جايگاه قرار گرفت تا در مورد اتهام قتل عمدي از خود دفاع کند. وي گفت؛ قبول دارم چاقو به دست من وارد بدن شوهرم شد اما من قصد کشتن او را نداشتم. وي ادامه داد؛ من و شوهرم حميد تازه با هم ازدواج کرده بوديم البته مدت طولاني با هم نامزد بوديم. از همان روزهاي اول نامزدي حميد با من بدرفتاري مي کرد. او چندين بار در دوران نامزدي مرا زد. با اين حال تحمل مي کردم، همه به من مي گفتند اين بدرفتاري ها به دليل اين است که شما زير يک سقف زندگي نمي کنيد اگر عروسي کنيد همه چيز درست مي شود. من هم به اين اميد مشکلات را تحمل مي کردم.

وي گفت؛ متاسفانه زندگي ما آن طور که پيش بيني مي شد، نبود و روابط ما حتي بعد از ازدواج هم اصلاح نشد و حميد همچنان با من بدرفتاري مي کرد. رفتارهاي عصبي او تا حدي بود که مرا کتک مي زد. روز حادثه صبح از خواب بيدار شدم. چند روزي بود که با حميد مشکل داشتم. زماني که من از رختخواب بيرون آمدم باز هم مطابق معمول حميد بهانه گرفت و دوباره با هم درگير شديم. حميد به شدت مرا کتک زد من هم به شدت خشمگين بودم و به دنبال راه دفاعي از خودم مي گشتم. زماني که حميد مرا به سمت آشپزخانه هل داد به کابينتي که چاقو ها روي آن قرار داشت برخورد کردم و در يک لحظه تصميم گرفتم چاقو را بردارم و با آن شوهرم را تهديد کنم تا از ضرباتي که به من مي زد، جلوگيري کنم. چاقو را رو به روي خودم گرفتم تا به حميد بگويم ديگر به من نزديک نشود اما او جلو آمد تا دوباره مرا بزند و يک دفعه چاقو که تيغه اش رو به او بود وارد بدنش شد.

نوعروس متهم به قتل ادامه داد؛ قسم مي خورم قصد کشتن شوهرم را نداشتم و زماني که او زخمي شد، من با داد و فرياد از همسايه ها کمک خواستم تا او را از مرگ نجات دهم. با اينکه من و حميد با هم اختلاف داشتيم، او را دوست داشتم و راضي به مرگش نبودم. ضمن اينکه ما قبلاً بارها و بارها با هم درگير شده بوديم اما هيچ وقت کار به اينجا کشيده نشده بود و ما اين طور رو درروي هم قرار نگرفته بوديم.

وي در آخرين دفاعيات خود گفت؛ باز هم مي گويم قصد نداشتم شوهرم را بکشم و من چاقو را به بدن او فرو نکردم بلکه حميد به سمت من آمد و زماني که مي خواست با من درگير شود، چاقو به بدن او اصابت کرد.بعد از پايان جلسه دادگاه هيات قضات شعبه 74 دادگاه کيفري استان تهران براي صدور راي پرونده وارد شور شدند.

آخرين تماس دل آرا قبل از اعدام با مادرش : من را نجات دهيد . من طناب دار را ميبينم

یکشنبه, می 3rd, 2009

اخبار داغ هفت تیر دل آرا دارابی

هفت تیر 7tir.com: به قلم اردوان روزبه -کسی را می‌شناختم که همیشه می‌گفت روز جمعه روز خبر‌های بد است. روز جمعه برای من هم روز بد بود. روز خبرهای بد، وقتی خواستم دست به کار تهیه برنامه‌های روز جمعه شوم. اولین خبر تکان دهنده برای آن روز کافی بود: دل‌آرا دارابی، صبح امروز به دار آویخته شد.

خبر کوتاه و رسا بود. سخت و بی‌ترحم. دل‌آرا دارابی، دختری که در هفده سالگی اقرار به یک قتل کرده بود، اعدام شد. به تعداد اعدام نوجوانان در ایران یکی دیگر افزوده شد، بار دیگر همه گفتند ایران کنوانسیون حقوق کودک را پذیرفته و بار دیگر همه اعتراض کردند؛ اما دل‌آرا دیگر بدن سردش در انتظار خاک بود.

چند روز پیش‌تر وقتی خبر ابلاغ حکم اعدام او به اجرای احکام در گروه‌های اجتماعی دیجیتالی مطرح شد، خبرگزاری‌ها نوشتند و سایت‌هایی برای حمایت از او به راه افتاد، همه از این اتفاق ترسیده بودند. خبرها حاکی از آن بود که دل‌آرا اذعان کرده است که قاتل نیست.

عبدالصمد خرمشاهی با تمام توان تلاش کرد تا دلایل لازم را بیاورد. او اشاره به مواردی کرده بود که در روند پرونده به آن توجه نشده بود. نحوه کشته شدن مقتول، اظهارات دل‌آرا و مواردی دیگر که همین تلاش‌ها باعث شد خانواده مقتول یکی از شروط خود را برای رضایت، عزل این وکیل از حمایت از دل‌آرا قرار بدهند.

تلاش گروه‌های اجتماعی و حامی‌ها بی‌نتیجه نبود و بنابر دستور رئیس قوه قضاییه اجرای حکم برای جلب رضایت خانواده مقتول به عقب افتاد. پیش‌شرط‌های خانواده مقتول هم نشان از احتمال رضایت داشت.

آن‌ها علاوه بر عزل خرمشاهی از وکالت پرونده خواسته بودند که خانواده دل‌آرا بر سر قبر مرحوم گل باران کنند و تقاضای عفو که این موارد هم انجام شده بود. همه باور داشتند این دختر نقاش که نقش‌های پر‌دردش از پشت میله‌های زندان نقش تاریکی پس آن بود بتواند روزی بیرون بیاید.

اما همه چیز بی‌خبر رخ داد. بدون حضور وکیل و در روز تعطیل. محمد مصطفایی در شرح جزئیات روز جمعه می‌نویسد:

مادر دل‌آرا گفت که دیروز با دل‌آرا ملاقات کرده. دل‌آرا به او گفته که مادر اگر من از زندان بیرون بیایم می‌خواهم تحصیلاتم را ادامه دهم. دوست دارم آزاد باشم و یک نفر از قضات هم به من قول داده که رضایت اولیاء دم را خواهد گرفت. دل‌آرا گفته که مادر من بی‌گناهم.

مادر دل‌آرا گریه‌کنان گفت: امروز ساعت هفت صبح دل‌آرا به وی زنگ زد و گفت مادر من را می‌خواهند اعدام کنند. من طناب دار را می‌بینم. مادر من را نجات دهید. می‌خواهم با پدرم صحبت کنم و به پدرش هم گفت که پدر من می‌خواهم شما را ببینم. تو رو خدا من را نجات دهید. بعد یک نفر گوشی را از دل‌آرا می‌گیرد و می‌گوید: ما به راحتی فرزند شما را می‌کشیم و تو هیچ کاری نمی‌توانی انجام دهی.

پدر و مادر دل‌آرا قران به دست به زندان می‌روند. التماس می‌کنند. فریاد می‌کشند و می‌گویند تو رو خدا اجازه دهد تا ما اولیاء دم را ببینیم. به پایشان بیفتیم…

بسیاری بر این باور بودند که با توجه به نقص‌هایی که بر پرونده وارد بود این حکم دیگر اجرا نخواهد شد. اما خبر جز این بود، کمیته‌ی گزارشگران حقوق بشر نیز با تایید این خبر گزارش کرد که عبدالصمد خرمشاهی، وکیل دل‌آرا با شنیدن این خبر شوکه شده بود.

من در همان ساعت‌ها تلاش کردم که با آقای خرمشاهی تماس بگیرم اما به دلیل این‌که در مسیر جاده رشت بود امکان گفت و گو با او فراهم نشد. دل‌آرا دارابی ۲۳ ساله به اتهام قتل مهین دارابی حقیقی یکی از بستگان پدرش در سن ۱۷ سالگی به اعدام محکوم شده بود.

طبق اقرار دل‌آرا دادگاه وی را به عنوان متهم ردیف اول پرونده شناخت. بعدها وی اعتراف اولیه‌ی خود را انکار کرد اما این انکار از سوی دادگاه پذیرفته نشد. او گفته بود که این قتل را انجام نداده است و به گفته پسری که همراه او بوده است اعتماد کرده؛ او به دل آرا گفته بوده است که طبق قوانین اگر وی اقرار به قتل کند چون زیر هجده سال است اعدام نخواهد شد، اما دل آرا به اعدام محکوم شد.

بسیاری بر این نظرند که بر اساس جرم او و قوانین مدون، باید متحمل محکومیت در حد جرمش می‌شد که این فرصت به او داده نشد. بر اساس پیمان‌نامه‌ی حقوق کودک که ایران نیز به اجرای آن متعهد است، اعدام افراد زیر ۱۸ سال ممنوع است.

اما ایران بالاترین آمار اعدام کودکان را در جهان دارد. در سه سال گذشته ۳۲ کودک در جهان اعدام شده اند که ۲۶ مورد آن در ایران بوده است. سال گذشته شش نوجوان در ایران اعدام شدند و هم اکنون ۱۳۰ نوجوان زیر ۱۸ سال با دریافت حکم اعدام در مسیر اجرا قرار دارند.

گفتگویی با محمد مصطفایی، وکیل و فعال حقوق بشر

اخبار داغ هفت تیر  محمد مصطفایی وکیل و فعال حقوق بشر

آقای مصطفایی دستور توقف اجرای حکم داده شده بود اما مطلع شدیم بی‌خبر و بدون حضور وکیل او را اعدام کردند…چرا؟

متأسفانه این شوکی بود که اجرای احکام دادسرای رشت به همه وارد کرد و ما هم اطلاع نداریم، اجرای احکام و مجری حکم بدون این‌که مراتب اجرای حکم را به وکیل متهم ‌علیه یعنی دل‌آرا دارابی ابلاغ کند، حکم را اجرا کرد.

قانون تأکید دارد که اجرای حکم ابلاغ شود حتا اگر آقای خرمشاهی را از وکالت پرونده عزل کرده باشد باید حتماً عزل از وکالت به آقای خرمشاهی اعلام شود و محکوم علیه بتواند وکیل دیگری را انتخاب کند.

ولی متأسفانه در این پرونده و در اجرای حکم این کوتاهی به عمل آمد و به صورت کاملاً ناباورانه‌ای و از طرفی مظلومانه، دل‌آرا دارابی صبح روز جمعه اعدام شد. در صورتی که علی‌الاصول روزهای جمعه در کشورمان تعطیل است و اجرای اعدام انجام نمی‌شود. ولی برای این‌که دیگران از اجرای حکم مطلع نشوند این حکم اجرا شد و همه را شگفت‌زده کرد.

با توجه به این‌که بر اساس قوانین جزایی کشور نباید حکم روز جمعه اجرا شود چگونه می‌شود که اجرای احکام، حکم را اجرا می‌کند؟

وقتی اجرای احکام و اولیای دم روی این مسأله غرض‌ورزی و پافشاری داشته باشند، حکم را اجرا می‌کنند. به این نتیجه رسیده‌ام که در کشور ما قانون کمک نمی‌کند. اگر قانون کمک می‌کرد این حکم اجرا نمی‌شد و اگر واقعاً قانونی رفتار می‌شد اصلاً حکمی برای دل‌آرا داربی صادر نمی‌شد. متأسفانه اولیای دم وعده داده بودند در صورتی که شرایط درخواستی مهیا باشد رضایت خواهند داد.

یکی از شرایط این بود که خانواده‌ی دل‌آرا دارابی سر مزار مرحوم بروند و آنجا را گلباران کنند که این کار انجام شد. درخواست دیگر عزل موکل بود که این هم انجام شد. اما به خاطر غرض‌ورزی و کینه‌ای که در دل داشتند اجرای حکم را انجام دادند، پافشاری کردند و از اجرای احکام درخواست کردند که روز جمعه این کار را انجام بدهد.

این واقعاً جای تعجب دارد. به نظر می‌رسد که آقای شاهرودی در سه ماهه‌ی آخر کارش باید یک تصمیم حسابی و درست در مورد این موضوع بگیرد و متخلفین را مجازات کند و اجازه ندهد دستگاه قضایی به این صورت تسلیم خواسته‌ها و غرض‌ورزی‌ها بشود.

دلیل این‌که خانواده‌ی مقتول خواسته بودند آقای خرمشاهی از سمتش عزل شود چه بوده؟

آقای خرمشاهی موارد قانونی و ایرادهایی را که در پرونده وجود داشت، مطرح می‌کرد ایشان تأکید، تایید و عقیده داشتند که حکمی که برای دل‌آرا دارابی صادر شده برخلاف قانون است و بر این حرف‌هایشان پافشاری می‌کردند.

ایشان دلایلی در پرونده داشتند که بی‌گناهی دل‌آرا را اثبات می‌کرد. ولی متأسفانه چون ایشان حرف حق را می‌گفتند برای آن‌ها ناراحت کننده بود و دوست داشتند آقای خرمشاهی را برکنار کنند تا بتوانند به خواسته‌های این‌چنینی‌شان دست پیدا کنند و دل‌آرا را ناجوانمردانه اعدام کنند و بکشند.

اما خانواده مقتول با شروطی اظهار رضایت کرده بودند…

ما در قانونمان می‌گوییم که گذشت باید منجز و صریح باشد. گذشتی که منجز نباشد و مشروط باشد قابلیت ترتیب اثر دادن در قانون ندارد. ولی از نظر وجدانی چرا. از نظر وجدانی نباید این کار انجام می‌شد.

اولیای دم باید وجدانشان را در نظر می‌گرفتند و این کار را انجام نمی‌دادند. از لحاظ قانونی هیچ منعی وجود ندارد، آن‌ها می‌توانند منکر شوند، چون در این موارد حتماً گذشت از قصاص باید به صورت عام منجز و صریح باشد که در این‌جا این مورد وجود نداشت.

شما چه خواهید کرد؟

من وکیل حدود ۲۰ نفر از کودکانی هستم که به اعدام محکوم شده‌اند و به وکالت از آن‌ها، شخصاً مراتب اعتراض خودم را به شورای حقوق بشر سازمان ملل اعلام می‌کنم و از طرفی این‌جا هم از مقامات عالی کشور خواهم خواست، که جلوی اعدام افراد زیر ۱۸ و حبس ابد آن‌ها را هر چه زودتر بگیرند.

خاطرات من – سه سال با دل آرا دارابی

به قلم اسیه امینی – بار اولي که او را ديدم سه سال پيش بود. قرار ملاقات داشت در زندان رشت با خانواده اش. با چادر گل گلي آمد نشست. نه، ‏قبل از اينکه بنشيند محکم در آغوشم گرفت و با دشت نم اشکش را پاک کرد. صدايش مي لرزيد. نگاهش را از من مي ‏دزديد. نمي دانم چرا. انگار که از چيزي خجالت بکشد. انگار نمي خواست ببينم که نقاشي که تابلوهايش را به خانه ام برده ام ‏حالا در زندان روبروي من نشسته است. دستش را که گرفتم انگار به يک فلز سرد دست زده ام. مانتوي آجري رنگي به تن ‏داشت و مويش را رنگ کرده بود. بعدها مادرش گفت ما دائما از او مي خواهيم به سرو وضعش برسد شايد بتوانيم از ‏افسردگي اش کم کنيم. لباسهاي شاد برايش مي خريم. همه چيزهايش را با رنگهاي شاد انتخاب مي کنيم. اما پشت اين لباس ‏شاد دختر نازک اندامي نشسته بود که از شدت لاغري پشتش غوز مي کرد. دختر غمگيني که با من از آرزوهايش حرف مي ‏زد :‏

‏” از وقتي خيلي بچه بودم آرزو مي کردم يک نقاش يا نويسنده معروف بشوم. حالا به آرزويم رسيده ام. اما خودم کجايم؟!”‏
دائما با دست پيشاني اش را فشار مي داد. گفتم چي شده؟ گفت سر درد دارم. خيلي شديد. و باز خنديد. آرام و غمگين. گفتم ‏بايد براي نمايشگاه نقاشي اش خودش مطلبي بنويسد که در ورودي نمايشگاه براي خير مقدم به بينندگان نمايشگاهش قرار ‏بدهم. با خنده گفت حتما مي نويسم. مي دهم باباخرم بياورد ( دلارا به وکيلش عبدالصمد خرمشاهي مي گفت بابا خرم). ‏
و حالا من باز هم راهي رشت هستم. اين چندمين بار است؟ يادم نيست. صبح امروز ( جمعه يازدهم ارديبهشت) عبدالصمد ‏خرمشاهي در يک اس.ام.اس کوتاه برايم نوشت که حکم دلارا اجرا شد! ‏

ناباور با او تلفني صحبت کردم. در راه رشت بود. راهي که من هم بعد از نيم ساعت مسافرش شدم. ‏

خانواده خانه را عوض کرده اند. براي سومين بار. به اين خانه تابحال نيامده بود. صداي فرياد از داخل حياط شنيده مي ‏شد… ‏

گزارش از مادر و خواهراني که از خدا به التماس مي خواهند تنها يک بار ديگر به آنها فرصت بدهد که دخترشان را ‏درآغوش بگيرند چه فايده اي دارد؟ ‏

خانه پر از سوال است. مادرش زني که هميشه او را آرام و سنگين و منطقي ديده بوديم چنان هوار مي کشد که فکر مي کنم ‏فرياد چند سال حرف نگفته را در گلو دارد؟! به نام صدايمان مي کند و داد مي زند: تو تا حالا ديده اي کسي را روز روشن ‏آن هم جمعه اعدام کنند؟ چرا فرصت ندادند حتا ببوسيمش، با او خداحافظي کنيم؟ چرا اجازه ندادند براي آخرين بار دخترم را ‏بغل کنم؟ ما دوماه وقت داشتيم. و داد مي زند رو به ما که : مگر قرار نبود رضايت بگيريد؟ … ‏

و پاسخي براي اين سوالها نبود. نه پيش من. که وکلايش هم جوابي نداشتند. ‏

دلارا دارابي متهم به قتلي بود که با اقرار خودش مجرم شناخته شد و حکم قصاص دريافت کرد. روزي که مهين دارابي به ‏قتل رسيد پدر دلارا بي آنکه سخنان دخترش را بشنود و توضيح او را بجويد، فقط از روي احساس وظيفه و اعتماد به ‏دستگاه قضايي او را به پليس تحويل داد. دلارا که هميشه سوگلي پدرش بود و او را ستايش مي کرد، و از طرفي مي دانست ‏که اگر قتل را به گردن نگيرد، پسري که عاشقش است به طناب سپرده مي شود، به خاطر قهر با پدر و مهر آن پسر، قتل را ‏به گردن گرفت. اينها روايتي است که نه فقط خانواده دلارا بلکه خود او بارها گفته است. وقتي پدر بعد از چند روز به سراغ ‏دخترش مي رود با روزه سکوت او روبرو مي شود . غافل از اينکه در همان چند روز او قتل را به گردن گرفته و بارها ‏اقرار کرده است که خودش مرتکب قتل مهين دارابي شده است. ‏

در ديدار با پدر او حرف نمي زند و پس از گريه پدر و وقتي که او نااميد دخترش را ترک مي کرده مي گويد: چه فرقي مي ‏کند وقتي تو مرا دوست نداري؟ پدر مي گريد و با التماس مي گويد : تو فقط به من بگو چه شد؟ و او مي گويد : تو باور مي ‏کني که دخترت بتواند آدم بکشد؟ تو باور مي کني که من قاتل باشم؟!… ‏

و اينگونه بود که يکي از مشهورترين وکلاي رشت را براي دادگاه اول او استخدام مي کنند. وکيلي که در نخستين جلسه ‏دادگاه موکل 17 ساله اش حاضر نمي شود در حالي که همه متهمان ديگر و اولياء دم با وکلايشان در جلسه دادگاه بوده اند. ‏با اين وجود دادگاه تشکيل مي شود! و معلوم است که در برابر وکلاي خبره طرفين دعوا يک دختر 17 ساله چگونه مي ‏تواند از خودش دفاع کند؟ ‏

‎‎دير آمديم‎‎

نوشتن از گزارشي که راوي آن سه سال با اميد و اطمينان آن را دنبال کرده و با آن زندگي کرده است، آسان نيست. پايان اين ‏داستان هرگز آنگونه نشد که ما اميد داشتيم. اما بازخواني آن شايد به دختران و پسران نوجوان محکوم به اعدام از اينرو ‏کمک کند که بدانيم ترازوي عدالت، يک ماشين مکانيزه نيست که خودبخود حق را تميز بدهد. قانون و نظارت قانوني لازم ‏است تا بدانيم روند دادرسي هاي ما چگونه طي مي شود. ‏

باري اگرچه گام نخست در دادگاه دلارا با نبودن وکيل اولش به نادرستي برداشته شد، اما با گرفتن وکلاي ديگري که بر ‏پرونده لايحه دفاع قوي نوشتن و استدلال بسيار کردند در مورد اينکه دلارا با منطق عقلي نمي تواند قاتل باشد، باز هم ‏تغييري در نتيجه حکم صادر شده در دادگاه هم ارز ديده نشد و اينبار قاضي جاويد نيا که اينک دادستان رشت نيز شده است، ‏دلارا دارابي را محکوم به اعدام کرد. ‏

‎‎رضايت‎‎

رضايت گرفتن از صاحبان خون هم حکايت غريبي است که هي تکرار مي شود. بعد از برگزاري نمايشگاه دلارا دارابي در ‏مهرماه سال85 در زمستان همان سال براي اولين بار براي گرفتن رضايت از صاحبان خون اقدام کرديم. نتيجه ناخوشايند ‏آن جاي گفتن ندارد. هميشه گفته ام که شايد اگر حاشيه هايي بر پرونده دلارا نمي نشست، امروز خبرهاي بهتري براي گفتن ‏داشتيم. کينه هاي فاميلي گاه چنان درهم گره مي خورد که بازگشودن آن کار هرکسي نيست. و اين پرونده حاشيه بسيار ‏داشت. دعوا دعواي دو فاميل بود و ما آن وسط بيگانه بوديم. گره بايد به دست خودشان باز مي شد که نشد.‏

روز هفتم عيد نوروز امسال بود که شبي وکيل دلارا تماس گرفت. گفت به او گفته اند مي خواهند حکمش را اجرا کنند. يک ‏ماهي بود که به زندان لاکان رشت منتقل شده بود. گفتم چرا؟ گفتند استيذان که دارد و خانواده هم پي گيرند. گفتم چه کنم به ‏جز رضايت؟ … و قرار بر همين شد. ‏

بار آخري که اجراي حکم قطعي شد، دير بود و فرصت اندک. اما در آخرين ساعتها دو ماه وقت خريده شد. از که؟ نمي ‏دانم! زيرا کسي که وقت مي دهد لابد آن قدر به اجراي دستورش اطمينان دارد که آن را ابلاغ و اعلام مي کند. همه رسانه ‏ها خبر دو ماه وقت براي دلارا دارابي نقش زنداني اعلام کردند. ‏

و ما باز دست به کار شديم. دوستي گفت نامه اي بنويس. اينبار نه خطاب به رئيس قوه قضائيه و نه به هيچ مقام ديگري. نامه ‏اي بنويس خطاب به اولياء دم تا براي آن امضا جمع کنيم و بار ديگر براي رضايت اقدام کنيم. پذيرفتم بي چون چرا و نامه ‏نوشته شد و بيش از پنجاه نفر از اهل فرهنگ و هنر و ادبيات اين سرزمسن پاي آن امضا گذاشتند. از شاعران و نويسندگان ‏گرفته تا موسيقيدانان و نقاشان و سينماگران. در بخشي از اين نامه آمده بود:‏

‏”… اگر چه بسيار سخت و جانفرساست، اما اجازه دهيد فرزندان ما بياموزند که خشونت و جنايت ، سبک و سياق و منش ‏بزرگان نيست. اجازه دهيد ديگران از شما بياموزند که در قبال مرگ، زندگي بخشيده ايد، در ازاي محنت، مهر بخشيده ايد و ‏در برابر خشونت، نيکي نشان داده ايد. ‏

ما امضا کنندگان اين نامه که عمري را در راه ائتلاي فرهنگ ايران زمين سپري کرده ايم از شما درخواست کنيم که با ‏بخشودن دلارا دارابي به او و جوانان اين خاک پرگهر ، راه نيک زيستن را نشان دهيد تا اميد ببنديم به روزي که در ‏فرهنگ اين سرزمين شادابي و نيکي، جاي حشونت و پرخاش و جنايت را بگيرد.”‏

اما اين نامه هرگز به جايي برده نشد. در فرصتي که براي جلب رضايت داده شده بود و ما سرگرم چانه زني با روشنفکران ‏براي حمايتشان در حد يک امضا بوديم، شب جمعه در زندان رشت دلارا را به نام خواندند. به او گفته شد که ملاقاتي دارد . ‏او گمان برد که خانواده اش و اولياء دم قرار است براي رضايت با هم توافق کنند. با اين اميد بندش را ترک کرد. ‏

بار دوم که نامش را صدا زدند. ساعت 7 صبح بود و در اين فاصله نمي دانيم به او چه گفته شد. ساعت 7 صبح با خانواده ‏اش تماس گرفت. روز جمعه بود و همه در خواب. اولين حرف دلارا به پدرش اين بود که مرا براي اجراي حکم مي برند. ‏پدرش گفت: مگر مي شود؟ امروز جمعه است دخترم! نترس امکان ندارد امروز اعدامت کنند. دلارا اصرار کرد که از پاي ‏طناب صحبت مي کند و دار ، مقابل اوست. و صداي ديگري در گوشي تلفن به پدر مي گويد: همه آنچيزي که فکر نمي ‏کردي شدني است! ‏

خانواده سراسيمه تا زندان مي رود و راهشان نمي دهند به درون و اجراي حکم با رضايت دو دختر مهين دارابي که در ‏زندان حاضر بودند صورت گرفت . ‏

‎‎بهت‎‎

نه در رشت و نه بعد از بازگشت به تهران و نه همين نيم ساعت پيش که خواهرش برايم صورت سفيد او را موقع شستن ‏توصيف مي کند، از بهت در نيامده ام. از فردا دوباره تيغ منتقدان اين نوشته را نشانه مي روند که از متهم و محکوم و قاتل ‏قهرمان نسازيد! اين گزارش ناظر بر سرگذشت هيچ قهرماني نبوده و نيست. رابطه شخصي من و دلارا و هرکس ديگري با ‏او، و نيز هنرمند و نقاش بودنش ، عاطفي و حساس بودنش و هر صفت ديگر نه حق قانوني به او اضافه مي کند و نه کم. ‏صحبت از قانون و حقوق قانوني متهمان و محکومان است. سوالهايي که هر گز در روند دادرسي دلارا دارابي به آن ‏پاسخي داده نشد. سوال از حقوق محکوم به اعدامي است که بالاترين مقام قضايي به او وقت براي جلب رضايت داده است. ‏کدام مقام قضايي مي تواند بالاتر از حکم رئيس قوه قضائيه به اجراي حکم پيش از موعد، بدون حضور وکيل، بدون اطلاع ‏خانواده و به اين شيوه اي که پر از وهم و گمانه زني است دستور دهد؟ ‏

وقتي سخن از قانون مجازات اسلامي است، مساله وهن اسلام و حکومت ديني مطرح مي شود. آيا وهني بالاتر از اين؟ که ‏دختر 22 ساله اي را بدون امکان خداحافظي با خانواده اش بالاي دار ببرند؟ و آيا اينگونه اجراي حکم کردن آن هم در روز ‏غير معمول جمعه و در ساعت غير معمول جز ان است که تداعي کننده سوالهاي بي جوابي باشد که به زمزمه يا صريح ‏بيان مي شود؟ که دلارا قرباني دعواي سياسي بين کساني شد که مخالف يا موافق اعدام کودکانند؟! ‏

بهت، گريبانمان را رها نمي کند. امروز 12 ارديبهشت ، دلارا را در بهشت رضوان رشت به خاک سپردند. بدن سردش را ‏خواهرش شست. و ما که از بهت در اييم، قرباني بعدي در راه است تا در فاصله بهت هاي ما، آنچه که فراموش شود، ‏داشتن قانوني است که زندگي فرزندانمان را پاس بدارد.‏

در همین رابطه:

غیر منتظره : دل آرا دارابی اعدام شد

آیا واقعا دل آرا دارابی بی گناه است ؟ شرح کامل ماجرا به همراه نامه خانواده مقتول

نگاهی به پرونده دل آرا از دید خانواده مقتول / عباس عبدی

غیر منتظره : دل آرا دارابی اعدام شد

شنبه, می 2nd, 2009

اخبار داغ هفت تیر دل آرا دارابی

هفت تیر 7tir.com: دل‌آرا دارابی، که در سن ۱۷ سالگی به اتهام قتل بازداشت شده بود صبح امروز جمعه در زندان مرکزی رشت اعدام شد. عبدالصمد خرمشاهی وکيل خانم دارابی در گفت‌وگويی با راديو فردا اين خبر را تأیيد کرد.

محمد مصطفايی، وکيل دادگستری، در وبلاگ شخصی خود با اعلام اين خبر نوشت : «اعدام اين هنرمند در صورتی به وقوع پيوست که هيچ يک از وکلای وی از زمان اجرای حکم اطلاعی نداشتند.»

در روزهای پايانی فروردين ماه آيت‌الله هاشمی شاهرودی رئيس قوه قضائيه حکم اعدام دل‌آرا دارابی را برای مدت محدودی متوقف کرد تا اين دختر ۲۳ ساله و خانواده‌اش فرصت جلب رضايت از اوليای دم را داشته باشد.

دل‌آرا دارابی متهم بود که شش سال قبل زمانی که تنها ۱۷ سال داشت با همدستی پسر مورد علاقه‌اش فردی را به قتل رسانده است.

در همین رابطه:

آیا واقعا دل آرا دارابی بی گناه است ؟ شرح کامل ماجرا به همراه نامه خانواده مقتول

نگاهی به پرونده دل آرا از دید خانواده مقتول / عباس عبدی

قتل خواهر توسط برادر به دلیل رابطه با یکی از پسرهای محله

سه شنبه, آوریل 28th, 2009

هفت تیر قتل خواهر توسط برادر به دلیل رابطه با یکی از پسرهای محله

هفت تیر 7tir.com: پرونده قتل دختر نوجواني که قرباني خشم خونين برادرش شده بود براي رسيدگي به دادگاه کيفري استان تهران فرستاده شد.

به گزارش هفت تیر خبر قتل اين دختر از سوي مسوولان حراست بيمارستاني در منطقه پيشواي ورامين به مرکز 110 گزارش و اعلام شد جسم غرق در خون دختري به نام شيما به بيمارستان منتقل شده است. وقتي ماموران تحقيقات خود را آغاز کردند خانواده شيما حرف هاي ضد و نقيضي زدند و به همين دليل پليس متوجه شد اين دختر احتمالاً در جريان يک درگيري خانوادگي زخمي شده است. در حالي که تحقيقات ماموران ادامه داشت خبر رسيد به رغم تلاش فراوان پزشکان و از آنجايي که چاقو ريه و قلب شيما را پاره کرده اين دختر نوجوان در اثر خونريزي شديد زنده نمانده و جان باخته است. با توجه به اينکه پرونده شيما از اين به بعد به عنوان پرونده قتل در پليس آگاهي مطرح شد کارآگاهان جنايي کار تحقيق روي اين پرونده را آغاز کردند. اما همچنان خانواده شيما با پراکنده گويي سعي در مخفي کردن واقعيت داشتند تا اينکه ماموران به برادر 21ساله اين دختر مظنون شدند و او را دستگير کردند.پسر جوان که راهي به جز اعتراف نداشت، گفت خواهرش را به قتل رسانده است.

وي در توضيح ماجرا گفت؛ مدتي بود متوجه رفتارهاي مشکوک خواهرم شده بودم. بعد از مدتي تعقيب و دقيق شدن روي رفتارهاي او فهميدم وي با پسر جواني که از هم محلي هاي ما است، ارتباط دارد. از اين رفتارش خيلي ناراحت شدم. شيما مي دانست من چقدر روي رفتارش حساس هستم و از اينکه با کسي رابطه داشته باشد ناراحت مي شوم. با اين حال او توجهي نمي کرد. پسر جوان ادامه داد؛ بارها به خواهرم تذکر دادم که از کارهايش دست بردارد حتي به سراغ پسري رفتم که با او رابطه داشت. از او خواستم ديگر به اين رابطه ادامه ندهد. او هم جواب داد اين خود شيما است که به ادامه دوستي اصرار دارد. اين حرف پسر جوان خيلي برايم سنگين بود. به خانه آمدم و با شيما صحبت کردم. گفت وگوي ما به درگيري کشيده شد. آن شب کتک مفصلي به خواهرم زدم. او تاکيد داشت آن پسر را دوست دارد. من حتي رضايت داده بودم پسر جوان به خواستگاري اش بيايد و آنها با هم ازدواج کنند تا آبروي خانوادگي ما هم حفظ شود. به شيما گفتم تا زماني که به خواستگاري نيامده ديگر حق ندارد با او ملاقات کند.متهم ادامه داد؛ فرداي آن روز بعدازظهر وقتي از سرکار به خانه مي آمدم ديدم خواهرم ترک موتور پسر جوان نشسته است و به سمت خانه مي رود چون پياده بودم به آنها نرسيدم اما ديدم که او خواهرم را جلوي در خانه پياده کرد. خودم را به منزل رساندم، وارد اتاق شدم، ديدم خواهرم از مدرسه آمده و در حال عوض کردن لباس هايش است. به او گفتم چرا با آن پسر سوار موتور شدي؟ با عصبانيت جواب داد تو حق دخالت نداري. من به شدت عصباني شدم، به آشپزخانه رفتم، چاقويي برداشتم و به سمت خواهرم رفتم. تنها يک ضربه به او زدم. يکدفعه شيما از حال رفت و غرق در خون روي زمين افتاد.باورم نمي شد چنين بلايي سر خواهرم آوردم. من نمي خواستم او را بکشم. پدرم به سرعت او را به بيمارستان رساند. ما اميدوار بوديم او زنده بماند اما متاسفانه اين طور نشد.با توجه به روشن شدن ماجرا، پدر و مادر مقتول در دادسرا حاضر شدند و از پسرشان اعلام رضايت کردند

دختر 13 ساله در مالزی سالها مورد آزار جنسی پدر و برادر خود قرار می گرفت

دوشنبه, آوریل 27th, 2009

هفت تیر تجاوز پدر و برادر به دختر

هفت تیر 7tir.com: در  منطقه بوکیت مارتاجام پدر و پسری مالزیایی چهار سال دختر 13 ساله خانواده را به زور وادار به رابطه جنسی کرده و او را مورد تجاوز قرار می دادند

این دختر سیزده ساله در اظهاراتش در مقابل مقامات پلیس ادعا کرده که دیگر توان مقاومت در مقابل این بی حرمتی های را نداشته و در تشریح ماوقع گفته که از سن نه سالگی مورد سوء استفاده جنسی پدر چهل و دو ساله و برادر  پانزده ساله خود قرار می گرفته است

دخترک گریان در ادامه اظهاراتش می گوید :  که پدرش اغلب اوقات او را در جنگلهای اطراف محل سکونت و گاها در منزل به زور وی را مورد اذیت و آزار جنسی قرار میداده  و برادرش نیز در غیبت سایرین در منزل به این امر مبادرت می ورزیده است

با شنیدن ادعاهای دخترک بی گناه مقامات پلیس دستورات قضایی لازم را اخذ و پدر جنایتکار این دختر را دستگیرکردند این در حالیست که برادر وی متواری شده و  تلاش پلیس برای دستگیری او نیز  ادامه دارد.

پلیس مالزی در این رابطه تاکنون اظهار نظری نکرده و همه چیز را به تحقیقات نهایی موکول کرده است

کارشناسان مقیم مالزی این ماجرا را در نوع خود یکی از تکان دهنده ترین اقدامات غیر اخلاقی جنسی خانوادگی در  در کشوری مسلمان ارزیابی کرده اند

سایت ایرانیان مالزی نیز در این  رابطه نوشت مالزی همواره خود را کشوری پایبند ارزشهای اخلاقی می دانسته و اینگونه خبرها زنگ خطری در زمینه شکسته شدن حریم های انسانی و اخلاقیات را  برای مسئولان این کشور را به صدامی آورد.

چندی پیش نیز دو پلیس در این کشور به جرم قتل زن مغولی تبار که گفته میشد با یکی از مقامات درجه یک مالزی رابطه جنسی داشته است به اعدام محکوم شدند .

خبر قبلی :  خانه وحشت در ایتالیا / تجاوز پدر و برادر به دخترها

متهم به قتل 50 بار قسم خورد که بی گناه است و تبرئه شد

دوشنبه, آوریل 27th, 2009

هفت تیر قسامه قاتل تبرئه

هفت تیر 7tir.com: اجراي مراسم قسامه و اداي 50 سوگند از سوي جواني که متهم بود به خاطر پول مردي را به قتل رسانده است او را از قصاص نجات داد.

به گزارش هفت تیر ، جعفر مرد 35ساله که از سال 84 در زندان به سر مي برد متهم بود در يکي از روستاهاي ورامين مرد 75ساله يي به نام عليرضا را به قتل رسانده است.

مطابق اوراق پرونده زمستان سال 84 به ماموران پليس ورامين خبر دادند مردي به نام عليرضا با ضربه تبرزين به قتل رسيده و مبلغي از پول هاي وي به سرقت رفته است.

با حضور ماموران در محل و انتقال جسد به پزشکي قانوني تحقيقات آغاز و معلوم شد چند مرد با محاصره عليرضا او را به قتل رسانده اند چرا که تصور مي کردند اين مرد مبلغ زيادي پول دارد. در ادامه چند نفر از سابقه داران منطقه دستگير شدند. در اين ميان مظنونان همگي جعفر را به عنوان عامل قتل معرفي کردند و گفتند او به ما گفته بود عليرضا پول زيادي دارد و چون پير است مي توان پول هاي او را به راحتي گرفت. با توجه به ادعاي اين افراد و به خاطر اينکه جعفر چندين فقره سابقه کيفري داشت وي دستگير شد. اين مرد اظهارات مظنونان ديگر را رد کرد و گفت عليرضا را به قتل نرسانده و هر چه در مورد او گفته اند دروغ است. با اين حال به دليل اصرار فرزندان عليرضا راي دادگاه عمومي مبني بر تاييد قرار مجرميت، پرونده به دادگاه کيفري استان تهران فرستاده شد. از آنجايي که متهم همچنان منکر قتل بود و دلايل در پرونده براي محکوميت او کافي نبود راي تبرئه وي صادر شد اما اولياي دم بر قاتل بودن متهم همچنان اصرار کردند تا اينکه ديوان عالي کشور اجراي مراسم قسامه را براي روشن شدن تکليف پرونده توصيه کرد. قضات شعبه 74 دادگاه کيفري نيز بعد از بررسي اين نظر آن را پذيرفتند و در نهايت اولياي دم موظف شدند 50 نفر از مردان خانواده را که از اقوام نسبي مقتول هستند به دادگاه معرفي کنند تا آنها قسم بخورند جعفر قاتل است اما اولياي دم روز گذشته فقط11 نفر را به دادگاه معرفي کردند و گفتند چون تعداد فاميل نسبي شان به 50 نرسيده است از متهم مي خواهند مراسم قسامه را انجام بدهد. از آنجايي که متهم هم عنوان کرد نمي تواند 50 نفر را معرفي کند، قاضي دادگاه از وي خواست اگر بي گناه است 50 بار به خداوند قسم بخورد که قاتل نيست و عليرضا را به قتل نرسانده است.جعفر نيز بار ديگر بر بي گناهي خود تاکيد کرد و گفت من اصلاً روز حادثه عليرضا را نديدم و حاضرم قسم بخورم که قاتل نيستم. وي سپس 50 بار به خداوند قسم خورد که قاتل نيست.

با پايان يافتن مراسم هيات قضات وارد شور شدند و متهم را با توجه به اينکه 50 بار سوگند خورده بود از اتهام قتل عمد تبرئه و بيت المال را موظف کردند ديه مقتول(يک مرد مسلمان ) را به اولياي دم بپردازد.