Posts Tagged ‘مصاحبه’

فيلم پاسخ جالب محمد رضا شاه به خبرنگار خارجي در مورد نام خليج فارس

جمعه, می 8th, 2009

هفت تیر 7tir.com: مصاحبه خبرنگارMike Wallace با محمد رضا شاه پهلوی

خبرنگار Mike Wallace: همون‌طور که می‌دانید من به تازگی در خلیج بوده‌ام. خلیجی که شما آن را خلیج فارس می‌نامید و آن‌ها خلیج ع – ر – ب – ی.

محمد رضا شاه: « چرا خلیج؟ مگر شما مدرسه نرفته‌اید؟ در مدرسه نام آن را چگونه خوانده‌اید؟

چنانچه در دیدن فیلم مشکل دارید به خاطر فیلتر بودن یوتیوب در ای اس پی شماست.

مصاحبه با یکی از دانشجویان شکنجه شده امیر کبیر که دیروز آزاد شد

چهار شنبه, می 6th, 2009

هفت تیر مصاحبه با دانشجوی شکنجه شده

“مي گفتند ما منافقيم. ضد شهدا هستيم. مي گفتند سايت امير کبير بر ضد نظام تبليغ مي کند. دنبال اين بودند ‏ببينند سايت ما چگونه اداره مي شود.”‏

هفت تیر 7tir.com: اينها سخنان يکي از 5 دانشجوي اميرکبيري است که ديروز، پس از روزهاي متمادي زندان انفرادي، شکنجه ‏و عدمن ارتباط با جهان خارج، آزاد شده است. او نيز که مانند 4 هم دانشگاهي ديگرش بين 200 تا 300 ‏ميليون تومان وثيقه آزادي داده، در گفت و گوي کوتاهي با ما ، از روزهايي گفته که روزي 2 تا 4 بار ‏‏”بازجويي” شده است. ‏

نريمان مصطفوي، کوروش دانشيار، حسين ترکاشوند، اسماعيل سلمانپور و ياسر ترکمن دو شب پيش از ‏زندان اوين آزاد شدند؛ در حاليکه 5 اميرکبيري ديگر همچنان در سلول و خانواده هاي آنان در بي خبري ‏مطلق به سر مي برند. ‏

اين 5 تن آثار روزهاي سخت زندان را هم بر جسم دارند، مانند کوروش دانشيار که در اثر ضربات وارده، ‏انگشتش شکسته و هم بقيه که “هم روحي و هم فيزيکي” تحت فشار قرار داشته اند که بگويند “منافق” و “ضد ‏شهيد” هستند. ‏

يکي از دانشجويان که به علت شرايط بد روحي و جسمي قادر به صحبت طولاني نيست، همه مدت زندانش ‏را، مانند بقيه، در انفرادي گذرانده است. ‏

از او مي پرسم:‏

‎روزي چند نوبت بازجويي مي شديد؟‎
يادم نيست. اما حداقل دو بار و گاهي تا چهار بار. ‏

شکنجه هم شديد؟‎
زياد. هم روحي و هم فيزيکي. نمي توانم بگويم چقدر. قصد خورد کردنمان را داشتند. ‏

‎توانستند؟‎
اگر توانسته بودند زود تر آزاد مي شديم. ‏

‎چه مي خواستند؟‏‎
مي گفتند ما منافقيم. ضد شهدا هستيم. مي گفتند سايت امير کبير بر ضد نظام تبليغ مي کند. دنبال اين بودند ‏ببينند سايت ما چگونه اداره مي شود. ‏

‎چگونه آزاد شديد؟‎
بگذاريد بقيه را بعدا بگويم. الان حوصله ندارم. ‏

‎اسمتان را بنويسم؟‎
نه ننويسيد. نمي ترسم. اما ننويسيد بهتر است. ‏

اين پنج دانشجو و ديگر دانشجويان زنداني پلي تکنيکي در طول مدت بازداشت از حق ملاقات با خانواده و يا ‏وکيل به طور کلي محروم بودند. ‏

به نوشته سايت اميرکبير دانشجويان آزاد شده گفته اند تيم بازجويي با ندادن اجازه ملاقات به دانشجويان و ‏حبس آنان در سلول هاي انفرادي و آزارهاي جسمي و رواني به شدت آنها را تحت فشار قرار داده است. ‏ارتباط با امريکا، اسرائيل، منافقين و افراد سياسي مختلف همراه با موارد ديگري چون استفاده از مشروب، ‏مواد مخدر و فساد اخلاقي از جمله اتهاماتي بود که به آنان منتسب کرده بودند. ‏

‏ و اينک ۵ دانشجوي ديگر دانشگاه اميرکبير، عباس حکيم زاده، مهدي مشايخي، مجيد توکلي، احمد قصابان و ‏مسعود دهقان همچنان دربندند. ‏

کوروش دانشيار، حسين ترکاشوند و اسماعيل سلمانپور در روز ۱۷ بهمن ماه درمراسم سالگرد درگذشت ‏مهندس بازرگان در مقابل حسينيه ارشاد بازداشت شدند. نريمان مصطفوي در روز ۶ اسفندماه و پس از ‏اعتراض دانشجويان اميرکبير به دفن شهيد در اين دانشگاه بازداشت شدند. ياسر ترکمن نيز روز ۱۹ اسفندماه ‏در مقابل دانشگاه توسط نيروهاي لباس شخصي بازداشت شد.

فرمانده ارتش ایران؛ در 11 روز اسرائیل را نابود می‌کنیم

چهار شنبه, می 6th, 2009

اخبار داغ هفت تیر فیروز آبادی  در 11 روز اسرائیل را نابود می‌کنیم

هفت تیر 7tir.com: فرمانده کل ارتش در مصاحبه ای با ال بی سی گفت؛ تنها در 11 روز قادریم اسرائیل را محو کنیم.

به گزارش هفت تیر، شبکه ال بی سی گفت؛ هیچ چیز نمی تواند از هدف موشک های ایران که قلب اسرائیل را نشانه رفته اند جلوگیری کند. اگر ایران در خطر حمله اسرائیل باشد، این واکنش فرمانده ایران به مواضع اسرائیلی ها در مورد حمله احتمالی به ایران است.

سردار فیروز ابادی می گوید؛ ما کاملا آمادگی مقابله با هرگونه حمله ای را که ممکن است ایران را تهدید کند، داریم. ما قدرت و نیروی کافی برای دفاع از ایران داریم.

عطا الله صالحی فرمانده کل ارتش می گوید؛ واقعیت این است که اسرائیل شجاعت حمله به ما را ندارد. اگر اسرائیل کوچکترین حمله ای به ما بکند، فکر نمی کنم که ما بیشتر از 11 روز برای نابودی اسرائیل نیاز داشته باشیم.

ال بی سی در ادامه می گوید؛ تهران آمادگی نظامی اش را درجهت حمله به کشورهای همسایه را رد می کند. نیروهای نظامی ایران توجیه شده اند که تنها از ایران دفاع کنند.

سردار صفوی می گوید؛ قدرت نظامی ما کشورهای همسایه را تهدید نمی کند، اما ایران تنها دفاع می کند. ایران برای صلح، استقامت و امنیت با کشورها منطقه تلاش می کند.

رضا پوردستان فرمانده نیروی زمینی ارتش می گوید؛ هماسایگان ایران مطمئن باشند که حمله ای به کشور ها صورت نمی گیرد.

الی بی سی در پایان می گوید؛ اما ترس از موشک های ایران مخصوصا در یبن کشورهای غربی هنوز باقی است. آنها می ترسند از اینکه ایران موشک هایش را به بمب اتمی تجهیر کند. البته این بحث کاملا توسط تهران رد شده است. مقامات ایران می گویند که طبق شریعت و قانون دستیابی به بمب هسته ای ممنوع است.
.
قبلی : کشته شدن 17 نفر از پرسنل نیروی انتظامی کردستان در حمله گروهک پژاک
گروگان گیری 16 نظامی ایران و قتل 6 نفر از گروگان ها توسط جندالله

آزادی کبرا پس از سیزده سال دلهره سنگسار

دوشنبه, می 4th, 2009

اخبار داغ هفت تیر سنگسار

هفت تیر 7tir.com: کبرا نجار زن محکوم به سنگساري است که سه شنبه گذشته پس از تحمل سيزده سال زندان آزاد شد. کبرا لحظه آزادي اش ‏را همراه با ناباوري، بهت زدگي و اين جمله که “هيچ کس نمي تواند مرا درک کند” توصيف مي کند. روز در مصاحبه ‏هايي اختصاصي با وکيل، دختر و خود کبرا، به تحولات منجر به آزادي او پرداخته است.‏

کبرا نجار، بعد از بارها تقاضاي عفو و بخشودگي، بالاخره مشمول عفو 22 بهمن سال گذشته شده و روز سه شنبه گذشته 8 ‏ارديبهشت 88 آزاد شد. مريم کيان ارثي وکيل کبرا با تاييد اين خبر به روز مي گويد: بعد از اينکه آقاي شاهرودي پيشنهاد ‏تبديل شدن حکم سنگسار را به کميسيون عفو و بخشودگي قوه قضائيه فرستادند، نام کبرا در فهرست عفو شدگان 22 بهمن ‏سال گذشته قرار گرفت. ‏

کيان ارثي ادامه مي دهد: وقتي روز سه شنبه به شعبه ششم اجراي احکام براي بررسي پرونده موکلم مراجعه کردم، در ‏کمال تعجب ديدم که پاسخ مثبت ايشان آمده اما هنوز ابلاغ نشده. بعد از پي گيري و اصرار براي اينکه وقتي حکم آزادي ‏کسي مي آيد حتا يک دقيقه هم برايش يک زندگي است، گفتند براي اطمينان از طي شدن دوران محکوميتش بايد از زندان ‏استعلام کنيم. و من توضيح دادم که کبرا پنج سال هم بيشتر از زمان محکوميتش حبس کشيده است.‏

وکيل کبرا تاکيد مي کند: بعد از استعلام از زندان، خواهش کردم که همان روز حکم را به زندان ابلاغ کنند و اجازه دهند که ‏من حکم را ببرم که گفتند خودشان اين کار را انجام مي دهند. من هم براي اينکه فکر مي کردم ممکن است مراحل اداري ‏چند روز طول بکشد، ترجيح دادم به خانواده اش و بويژه دخترش هيرو که خيلي براي آزادي مادرش زحمت کشيده بود ‏چيزي نگويم که اين مدت را در اضطراب نگذرانند. اما خوشبختانه حکم همان روز به زندان رجايي شهر کرج فاکس شد. ‏

هيرو، دختر بزرگ کبراست. او از پانزده سالگي اش که مادر در بند شد، مسووليت پي گيري پرونده مادرش را به عهده ‏گرفته است. او در حالي که همزمان، بغض و شادي و اندوه در گلو دارد از سه شنبه مي گويد: خانم کيان ارثي به من نگفته ‏بود که نگران نشوم. ترسيده بود مامان را تا دو سه روز به خاطر کارهاي اداري آزاد نکنند و مي دانست من ديوانه مي ‏شوم! اما فرزند يکي از هم بندي هاي مادرم که من به او براي وضعيت مادرش کمک مي کردم، سه شنبه به من زنگ زد و ‏بي مقدمه گفت: به من چه مي دهي اگر خبر خوبي بدهم. از آنجا که براي من هيچ خبري “خيلي خوب” نبود، زياد توجه ‏نکردم. و او ناگهان گفت: ” برو دنبال مادرت!” گفتم چه مي گويي؟! گفت مادرت بيرون زندان نشسته است! باورم که نشد! ‏زنگ زدم به برادرهام. آنها محل کارشان به زندان مادر نزديک تر بود. اما من چنان پر کشيدم که از تهران زودتر رسيدم. ‏هوا تاريک شده بود. مادر با يک ساک نشسته بود بيرون در زندان رجايي شهر. بعد از سيزده سال! ‏

‎‎

کبرا: باور نمي کنم

کبرا زن ستم کشيده اي است. اين را مي تواني از صداي لرزانش هم تشخيص دهي. انگار نياز به پرسش من ندارد. بعد از ‏احوال پرسي و بعد از مکثهاي طولاني مي گويد: انگار روي ابرها راه مي روم. باور نمي کنم پايم روي زمين است. باور ‏نمي کنم پيش بچه هايم هستم. هيچ کس نمي تواند مرا درک کند. و اين جمله را چندبار تکرار مي کند. ‏

کبرا که از 33 سالگي در زندان بوده است و حالا 47 سال دارد، مي گويد: مي داني؟ در اين پنج شب فقط توانستم دو سه ‏ساعت بخوابم. خوابم نمي برد. همه چيز باور نکردني است. بچه هايم، مادرم، همه چيز. خدا را شکر و اين جمله آخر را باز ‏چند بار تکرار مي کند. ‏

کبرا نجار در تاريخ ارديبهشت ماه سال 76 با اتهام معاونت در قتل همسرش بازداشت شد و بعد از بازگويي زندگي اش مبني ‏براينکه به درخواست و اجبار همسرش معتادش تن فروشي مي کرده تا بتواند از فرزندانش مراقبت کند و آنها آسيب نبينند، ‏و بعد از تاکيد بر اينکه اگر به اين کار تن نمي داد هم مورد آزار همسرش قرار مي گرفت و هم فرزندانش در تهديد بودند، ‏به جرم زناي محصنه حکم سنگسار دريافت کرد. يکي از مشترياني که همسرش براي او انتخاب کرده بود با اطلاع کبرا ‏همسر معتادش را کشت و بعد از اعتراف به قتل، کبرا نيز به عنوان شريک جرم هم به دليل معاونت در قتل و هم اختفاي ‏جرم و هم زناي محصنه بازداشت شد و هشت سال حبس و سنگسار نتيجه آن بود. ‏

شريک جرم کبرا پس از بخشودگي اولياء دم از زندان آزاد شد اما حکم سنگسار براي کبرا ماند تا بالاخره توانست با استفاده ‏از عفو، پس از تحمل سيزده سال زندان روز سه شنبه گذشته آزاد شود.

گفتگو با دختر کبرا نجاز چند ماه قبل از آزادی کبرا

سنگسار، ‌در ايران اجرا نمي شود.” اين سخني است كه از مديران اجرايي كشور بسيار شنيده ايم. جدا از اينكه نقض اين ادعا دستكم در دو مورد در ارديبهشت ماه سال گذشته در شهر مشهد رخ داده است، ‌اينك نيز هستند افرادي كه در زندانهاي ما با حكم رجم در دست، هر شب زير آسماني “سنگ”ين مي خوابند. “كبرا نجار”، ‌يكي از ايشان است.

“فکر مي کني سخت نيست براي يه دختر که بشينه روبروي يه غريبه و بگه وقتي پدرم مرد، دلم خنک شد، خيالم راحت شد. گفتم حالا ديگه مي تونيم زندگي کنيم. مثل همه. حالا ديگه نه کتکي در کاره نه غم بزرگ مادرمون. گفتم تموم شد ديگه… چه مي دونستم که اين تازه اولشه….”

اشک، گونه اش را خيس کرده. کم نگاهم مي کند. آرام است و سعي مي کند با منطق به من ثابت کند که همه حرفهاي غير قابل باوري که مي شنوم، تنها بخشي از زندگي زخم خورده اوست. هيرو اميني دختر 26 ساله اي است که مادرش اين روزها در دو قدمي حکم سنگسار قرار دارد.

پرونده شماره 83/4/11170در کميسيون عفو و بخشودگي قوه قضائيه براي سومين بار توبه نامه کبرا نجار محکوم به حد رجم را نپذيرفت تا اين زن و چهار فرزندش هرشب خواب را زير آسمان پر سنگ به صبح برند.

آنچه مي خوانيد گفت و گويي است با هيرو فرزند بزرگتر کبرا از آنچه بر او و خانواده اش گذشته است. اين گفت وگو براي دختري که غرورش را از لابلاي سنگ و سنگلاخ بيرون کشيده، گفت وگوي سختي بود. بنابراين هرجا که ديدم مکث او طولاني است، ساکت ماندم تا خود بگويد.

تعريف مي کني؟ يا من بپرسم؟
تعريفي در کار نيست! از وقتي که کودکي ام را به ياد مي آورم پدري را به ياد مي آورم که مصرف کننده بود. چهار خواهر و برادريم. دو دختر و دو پسر. اول منم. سيروان يک سال از من کوچکتر است (25ساله). سمکو 24 ساله است و مريم 19 ساله.

پدر چه مصرف مي کرد؟
هروئين، ترياک.

مادرت؟
اوايل از روابط او و پدرم سر در نمي آورديم. بچه بوديم ديگر. حاليمان نبود که چه اتفاقي دارد مي افتد. تنها چيزي که مي فهميديم اين بود که وقتي پدرم عصباني مي شود، مادرم را و همه ما را کتک مي زند. مي ديديم که پدرم دائم مرداني را به خانه مي آورد، ولي به ما مي گفتند که اينها رفقاي اويند. رفقاي هر شبه! از مناسباتشان سر در نمي آورديم. بعد كه من بزرگتر شدم مادرم خودش به من گفت.

حبيب هم يکي از آنها بود؟
بله. او را هم پدرم آورده بود. اول مثل همه مردان ديگر بود. بعد وقتي داستان مادرم را ديد و از خودش شنيد که پدرم او را مجبور به تن فروشي مي کند، فکر مي کنم بيشتر از روي دلسوزي بود تا هرچيز ديگر که به مادرم قول داد که او را از اين وضعيت نجات بدهد. اما… چه مي دانم ! حتما حسي هم داشت ديگر. وگرنه چه كسي حاضر است به چنين زني با چهار بچه كمك كند؟!

مادرت آن زمان چند سال داشت؟
33 سال.

و حبيب؟
24 سال.

با شما مهربان بود؟
بله، خيلي. با همه مان و با مادرم. ما طعم مهرباني را از او چشيديم. من خجالت مي کشم که دارم از پدر مرده ام اين طور حرف مي زنم ولي واقعيت دارد. آن زمان پدرم به خاطر درگيري با صاحبخانه محکوم به 6 ماه زندان شد. وقتي او رفت زندان. حبيب نگذاشت ديگر مردان به خانه ما بيايند. واقعا با اينکه سن زيادي نداشت ولي براي ما پدري مي کرد. درست است که او قاتل پدرم است ولي آدم بايد راست بگويد. او هم مي توانست مثل ديگران بيايد و برود و به روي خودش نياورد که در اين خانه چه مي گذرد. مثل همه مردان ديگري که پدرم خرج زندگي و اعتيادش را از آنها در مي آورد. البته مطمئنم که پدرم يک بيمار رواني بود وگرنه مگر ممکن است؟ کدام مردي با زنش چنين مي کند؟

وقتي پدرت از زندان برگشت چه شد؟
بسيار بدتر از قبل شد. من ديگر بزرگتر شده بودم و مادرم به من گفته بود که چه اتفاقي در خانه ما مي افتد. درمانده بود و من تنها پناهش بودم.

پدرت مي دانست؟
نه! ( با تاکيد مي گويد) او اصلا نمي خواست ما بدانيم. با همه بي اخلاقي و بيماري که داشت برايش مهم بود که ما نفهميم. خيلي مهم بود. بداخلاقي مي کرد با ما. کتکمان مي زد و کتک زدن ابزاري بود براي رام کردن مادرم.

چرا مادرت از پدر جدا نشد؟
شد. ما بچه ها هم بارها به او گفته بوديم که از پدرمان جدا شود. بعد از تولد سمکو، از پدرم جدا شد. ولي ما بچه ها تقسيم شده بوديم. مادرم تازه متوجه شد که چه اشتباهي کرده. من پيش پدرم مانده بودم و مادرم دائم نگران بود که نکند زندگي او براي من تکرار شود. بازگشتش به خانه براي همين بود. براي من مي ترسيد در خانه ما هميشه بروي غريبه ها باز بود.

آيا اين خطر وجود داشت؟
پدرم هرگز با ما (فرزندانش) چنين نکرد. ولي خب شايد يک دليلش اين بود که مادرم هميشه سپر بلا بود. به هر حال او معتاد بود و هميشه وقتي نيازش زياد مي شد. هم اخلاقش بد مي شد و هم نمي فهميد که چه مي کند.

ازدواج پدر و مادرت اجباري بود؟
آنها هفت سال هم را مي خواستند. خانواده هايشان موافق نبودند. ولي ازدواج کردند. پدرم خان زاده بود و خانواده اش مادرم را رعيت مي دانستند. براي همين هم مادرم هرگز از پشتيباني خانواده همسرش برخوردار نبود.

مگر آنها مي دانستند؟
بله مادرم به عمه هام گفته بود که پدرم با او چه مي کند، ولي آنها باور نکرده بودند و او را رانده بودند. راستش پدرم هميشه جلوي ديگران نقش بازي مي کرد. هرکس از بيرون آنها را مي ديد. فکر مي کرد پدرم عاشق مادرم است! چه رسد به اينکه باور کند که او، مادرم را و ما را دائم تحت فشارهاي شديد رواني و جسمي قرار مي دهد. خانه ما هميشه جهنم بود. جهنم. خيلي بد است؟ خيلي بد که بگويم آرزوي مرگش را داشتيم؟…

نم نم اشک هيرو، هق هقي مي شود و ما (من و وکيلش) در سکوت نگاهش مي کنيم. چه مي توانيم گفتن؟

و ادامه مي دهد:
يک بار به حدي ما رازد که سيروان رفت و مامور آورد. خواستند او را ببرند که آمد به اتاق ما و شروع کرد به خواهش کردن از ما. مادرم ترسيد که اگر رضايت ندهيم، بعدش ما را بکشد. او هم گفت که رضايت بدهيم و داديم.

از روز حادثه مي گويي؟
من آن روزها کلا سعي مي کردم فکرم را از خانه بيرون ببرم. با عده اي از دوستانم برنامه حافظ خواني داشتيم. هميشه عاشق ادبيات بودم. من هرگز به دوستانم نگفته بودم که پدرم بيکارو معتاد است و مادرم….
گفته بودم هر دوشان در شرکتي کار مي کنند. آن روز هم با دوستانم حافظ خواني داشتم. وقتي به خانه آمدم، مادرم آمد پيشم و گفت که ما تصميم گرفته ايم کار را تمام کنيم. نگاهش کردم و گفتم: هميشه همين را مي گويي و هرگز جرات آن را نداري!
گفت: نه. ديگر تمامش مي کنيم.
او و حبيب تصميم گرفته بودند کار پدرم را يک سره کنند.

ناراحت نشدي؟
[تامل مي کند و با آرامي و اطمينان سر تکان مي دهد]
نه! من ديگر مي فهميدم. مي دانستم. همه چيز را مي دانستم. مي خواستم تمام شود. شر همه اين ماجراها تمام شود. مردان مادرم را پدر خودش انتخاب مي کرد…. خودش آنها را مي آورد به خانه….. بايد تمام مي شد… هر زن ديگري هم بود مثل مادرم رفتار مي کرد. فرقي نمي کرد او از حبيب خواسته يا کسي ديگر. اما متاسفم که درباره پدرم بگويم که حتا متاسف نشدم!

غروب مادر از ديوار خانه چوبي پرت کرد به کوچه. بعد با پدرم رفت بيرون. اين کار هميشگي آنها بود. گفتم که پدرم مي رفت بيرون با مادرم و آنها را انتخاب مي کرد. کمي طول کشيد. وقتي برگشت پيشاني اش خوني بود. بعد حبيب آمد. لباسهايش خوني بود. مادرم آنها را شست. تا صبح همه بيدار بوديم.

گريه نمي کرديد؟
نه، فقط مريم گريه مي کرد، چون ترسيده بود.حبيب صبح خيلي زود رفت. مادرم به من گفت : برو مدرسه! و خودش و برادرم رفتند که به پليس خبر بدهند که پدرم شب به خانه نيامده.
رنگ به صورت نداشتم و نمي توانستم حتا روي پايم بايستم. ولي رفتم. در راه مدرسه. يکي از دوستانم را ديدم. گفت : هيرو، شنيده اي يک مرد کرد را ديشب کشته و در خرابه ها انداخته اند؟
سرم گيج رفت. برگشتم خانه.

در کدام شهر بوديد آن موقع؟
تبريز.

فاميل جمع شدند. همه مي پرسيدند که چه شده. من بيهوش و بي بنيه بودم. رمق نداشتم اما ناراحت نبودم. فکر مي کردم همه چيز بعد از يک هفته درست مي شود. احساس مي کردم ديگر راحت شده ايم…
فاميل پدرم که از همان اول از مادرم دل خوشي نداشتند، به او مظنون بودند.
آگاهي دائم از مادرم پرس و جو مي کرد. روز سوم مادرم را بردند. فاميل پدرم هم جنازه او را بردند و تمام.

يعني چه تمام؟
يعني که مادرم اعتراف کرد. با اعتراف او حبيب را گرفتند. از اين طرف مادر مادرم چهار ماه با ما زندگي کرد. بعد عمويم آمد و سمکو و مريم را از ما جدا کرد و برد. پخش شديم و هرکداممان افتاديم يک گوشه ايران.

مادرت به چه محکوم شد؟
5 سال به خاطر معاونت در قتل، سه سال به خاطر اخفاي جرم، و سنگسار به خاطر زناي محصنه. ولي او توبه کرد. سه بار توبه نامه نوشت. و سه سال است که محکوميتش تمام شده. يازده سال. به خاطر چه جرمي؟ اين که تنها راه فرارش از زندگي وحشتناکي که داشت کشتن پدرم بود؟ اينکه آن قدر فريبکاري بلد نبود که واقعيت را نگويد؟

شما رضايت داديد؟
در همان اولين دادگاه ما چهار نفر نوشتيم و شهادت داديم که مادرمان قرباني بود و نوشتيم که پدرمان چه رفتاري با او داشت و رضايت داديم. ( دو نفري که سن قانوني داشتيم)

حبيب چه حکمي گرفت؟
او به قصاص محکوم شده بود و چهار سال زندان بابت حمل ترياک. ولي سال 84 توانست رضايت عمويم را جلب کند و آزاد شود.

چطور؟ مگر عمو ولي دم بود؟
نه. وکالت داشت از مادر بزرگم که حبيب را اعدام کند. ولي او ديه گرفت و رضايت داد.

چقدر؟
ظاهرا 75 ميليون. ولي محضري، نه رسمي. چون مادر بزرگم راضي نبود و ما هم که نمي دانستيم.

حرف ديگري هم داري هيرو؟ من چيز ديگري براي پرسيدن ندارم!
نگاهم مي کنو و نگاهش سنگين است. به ديوار چشم مي دوزد.
يازده سال مادرم در زندان است. يازده سال. از 33 سالگي تا 44 سالگي. چرا؟ چه بايد مي کرد؟ ادامه مي داد؟! نمي داد؟ ! چه مي کرد؟ چه تضميني وجود داشت حال و روز من و خواهرم مثل او نشود؟ او که مرد پدرم بود. کدام دختر دلش مي آيد بد پدرش را بگويد؟ اما هر وقت که فکر مي کنم به گذشته… مادرم هيچ راه ديگري نداشت!

مريم کيان ارثي، وکيل کبرا نجار، در نامه اي که به رياست قوه قضائيه درباره موکلش نوشته، ضمن بيان آنچه در زندگي اين زن رخ داده، آورده است: “دردناک اينکه همسر اين زن، افرادي را که مي بايست با او همبستر شوند، انتخاب مي نموده تا آنجا که خود نيز شاهد اين صحنه مي بوده و حتا اگر موکلم خلاف ميل همسرش رفتار مي کرد، مورد آزار و اذيت قرار مي گرفت و در صورت هرگونه مقاومتي، آزارها و ضرب و شتم، متوجه فرزندانش که در آن زمان خردسال بودند، مي شد. اکنون مدت سه سال است که مدت حبس ايشان به پايان رسيده است و کماکان جهت اجراي حکم سنگسار، زنداني است. توبه موکلم سه بار با پرونده اش به کميسيون عفو و بخشودگي ارسال و متاسفانه براي بار سوم نيز، تقاضاي عفو رد شده است. حال رياست محترم قوه قضائيه، جنابعالي که در راستاي اجراي حق و عدالت گام بر مي داريد، آيا عادلانه است مادري که ترس از آسيب رسيدن به فرزندانش موجب مي شود که با اجبار و شکنجه اقدام به تن فروشي کند، اينک 11 سال از ديدار فرزندانش محروم شود؟ بنابراين خواهشمندم دستوري اتخاذ فرماييد تا با مطالعه پرونده و ملاحظه محتويات و مدارک وامعان نظر به نحوه ارتکاب جرم، مورد عفو و بخشش واقع شود و به کابوسهاي زني که 11 سال است هر روز به استقبال مرگ مي رود، پايان داده شود.”

پرونده کبرا نجار با وجود توبه ناه و با وجود درخواستهاي مکرر وکيلش و پي گيري هاي فرزندانش، در مرحله اجراي احکام، منتظر يک دستور نهايي است. دستوري که هنوز کسي از محتواي آن با خبر نيست.

اولین مصاحبه افشین قطبی در فرودگاه / گزارش تصویری

شنبه, آوریل 25th, 2009

هفت تیر استقبال از افشین قطبی در فرودگاه

هفت تیر 7tir.com: افشين قطبي براي سومين بار به ايران آمد. او كه به نظر مي‌رسد مرد روياهاي فوتبال ايران شده، نخستين بار در تابستان سال 86 به ايران آمد و در بهار سال بعد آرزوي هواداران پرسپوليس را براي قهرماني در ليگ برتر فوتبال ايران تحقق بخشيد تا تبديل به امپراطور سرخ‌ها شود. قطبي اما، پس از مدتي ايران را ترك كرد و در دومين بازگشتش كار به جايي رسيد كه شبانه از ايران خارج شد اما، خاطره‌ي قطبي هيچ گاه از ذهن مردم دور نشد، قطبي و ادبيات مخصوص به او جاي خود را در ميان قرمز و آبي و تمامي فوتبال دوستان باز كرده بود. سايه‌ي نام افشين قطبي چه در زمان انتخاب علي دايي و چه در دوران حضور كوتاه مدت و نافرجام محمد مايلي‌كهن بر تيم ملي سنگيني مي‌كرد و زماني كه افشين قطبي در شامگاه پنج‌شنبه سوم ارديبهشت ماه در همان ماهي كه پرسپوليس را قهرمان كرد، براي سومين بار پاي در فرودگاه امام خميني(ره) گذاشت، او ديگر سرمربي تيم ملي فوتبال ايران بود.

به گزارش هفت تیر افشين قطبي پس از ورود به ايران در ميان استقبال صدها نفر از مردم به خبرنگاران گفت: مي خواهم از صميم قلبم از تمام مردم ايران و هواداران فوتبال تشكر كنم، مردم كشورم واقعا با احساسات، لطف‌شان و پشتيباني كه از من داشتند، انگيزه‌اي فراوان و انرژي مثبت فوق‌العاده‌اي به من دادند و اين يك افتخار بزرگ براي من است كه در تيم ملي ايران خدمت كنم و پاسخ اين محبت‌ها را بدهم.

وي درباره‌ي شانس ايران براي صعود به جام جهاني نيز گفت: واقعا نمي‌دانم، الان زمان بسيار كم است و واقعا كار سختي پيش‌رو داريم اما، با پشتوانه‌ي 70 ميليون نفر ملتي كه هوادار فوتبال هستند و تمامي بازيكنان با كيفيت فوتبال ايران مي‌توانيم كار بسيار بزرگي ا نجام دهيم و من از صميم قلب خود به خانواده فوتبال ايران اين اميد و انگيزه را مي‌دهم كه مي‌توانيم موفق باشيم. البته من به كمك تمامي اين خانواده‌ي فوتبال نياز داريم چرا كه ما بايد به فكر فوتبال ايران باشيم.

سرمربي تيم ملي فوتبال ايران ادامه داد: مهم اين نيست كه چه فردي سرمربي تيم ملي است بلكه مهم اين است كه تيم ايران به جام جهاني برود. من از تمام كساني كه تا به حال براي تيم ملي زحمت كشيده‌اند از جمله علي دايي كه چارچوب اين تيم را ساخته و محمد مايلي‌كهن كه تلاش‌هاي بسياري براي فوتبال ايران انجام داده، تشكر مي‌كنم.

افشين قطبي افزود: به كمك تمامي مربيان ليگ برتر فوتبال احتياج دارم و همين طور تمام بازيكنان بايد به فكر تيم ملي باشند چرا كه تيم ايران يازده نفر نخواهد بود، بلكه 70 ميليون نفر عضو خواهد داشت.

ليست سياه ندارم

سرمربي تيم ملي فوتبال ايران در بخش ديگري از صحبت‌هايش با خبرنگاران درباره اينكه آيا بازيكناني در ليست سياه تيم ملي قرار دارند، نيز گفت: من يك ليست دارم و آن هم ليست تيم ملي ايران است و بازيكنان مي‌توانند با تلاش، انجام وظيفه و سربازي به تيم ملي كمك كنند تا اين تيم راهي جام جهاني شود.

افشين قطبي افزود: اگر بتوانيم به جام جهاني آفريقاي جنوبي صعود كنيم براي تمام خانواده‌ي فوتبال ايران خوب خواهد بود. به خاطر اينكه از اين صعود تمامي بازيكنان، مربيان و رسانه‌هاي فوتبال ايران سود مي‌برند. پس بايد همه‌ي ما تيم ملي را پشتيباني كنيم و با همكاري و همدلي شرايطي را فراهم كنيم كه تيم ايران به جام جهاني برود.

قطبي درباره‌ي اينكه پس از فراز و نشيب‌هاي بسيار و انتخاب دو مربي ديگر سرانجام تيم ملي سهم او شد نيز پاسخ داد: فقط مي‌توانم از مردم ايران به خاطر حمايت‌هايي كه از من انجام دادند، تشكر كنم. بعضي وقت‌ها انرژي وجود دارد كه خدا آن را به انسان مي‌دهد و اتفاقاتي كه در اين مدت افتاده است را تنها خدا مي‌داند و مي‌تواند درباره‌ي آن توضيح دهد.

پيام افشين قطبي به مردم ايران نيز پس از ديدن استقبال آنها در فرودگاه اين بود: من عاشق مردم ايران هستم و قول مي‌دهم تا براي آنها تلاش كنم و با تمام وجود كار مي‌كنم كه تيم ايران بتواند به جام جهاني برود. تمام شيرهاي آفريقاي جنوبي بايد منتظر شيرهاي ايران باشند.

افشين قطبي درباره‌ي انتخاب دستيارانش نيز گفت: اميدوارم كمي به من زمان بدهيد. من تازه ساعت دو بعدازظهر روز دوشنبه بود كه از سوي تاج در جريان قرار گرفتم و ظرف كمتر از دو ساعت براي قرارداد سرمربيگري تيم ملي به نتيجه رسيديم. اين واقعا سريع‌ترين و بهترين زمان در زندگي من بود كه توانستيم به يك قرارداد برسيم.

قطبي افزود: مطمئنم فدراسيون فوتبال و افشين قطبي واقعا مي‌خواهند كه تيم ملي به جام جهاني برود و من بايد از زحمات علي‌آبادي رييس سازمان تربيت بدني و همچنين كفاشيان و تاج در فدراسيون فوتبال و تمامي كساني كه در فوتبال ايران براي موفقيت تيم ايران تلاش مي‌كنند، تشكر بكنم. بعضي وقت‌ها بيان احساسات بسيار سخت است اما، مطمئن باشيد اين احساسات را زماني كه تيم ملي در تمرين‌ها ومسابقات به درون زمين مي‌رود، خواهيد ديد و به اميد خدا تيم ملي ايران با افتخارآفريني و سربلندي از مسابقات پيش‌رو بيرون مي‌آيد.

ايراني‌ها را با فوتبال آشتي مي‌دهم

افشين قطبي در پاسخ به اين سوال كه نتايج ضعيف تيم ملي در بازي‌هاي اخير سبب قهر مردم با اين تيم شده است، اظهار كرد: در هر صورت 70 ميليون نفر ايراني پشت اين تيم خواهند بود و مطمئن باشيد تمام مردم ايران دوباره با تيم ملي خودشان آشتي مي‌كنند.

سرمربي تيم ملي فوتبال ايران درباره‌ي زمان آغاز برنامه‌هايش نيز گفت: من برنامه‌ام از روز چهارشنبه كه با تيم ملي به توافق رسيدم، آغاز شد و من اين تيم را براي ديدارهاي آينده‌ي خود آماده مي‌كنم.

وي درباره‌ي اينكه تا چه اندازه قول صعود به جام جهاني را مي‌دهد، گفت: افشين قطبي تمام تلاشش را خواهد كرد كه ايران امتيازاتش را جمع كند و به جام جهاني برود. البته در اين مسابقات هيچ چيز قابل پيش‌بيني نيست. شايد بازي ما مقابل امارات بسيار دشوارتر از بازي مقابل كره شمالي باشد اما، هر بازي شرايط مخصوص به خود و البته دشواري‌هاي ويژه‌ي خود را دارد. با اين حال احساس بسيار خوبي دارم چرا كه هواداران فوتبال را در كنار خود مي‌بينم.

هفت تیر استقبال از افشین قطبی در فرودگاه

هفت تیر استقبال از افشین قطبی در فرودگاه

هفت تیر استقبال از افشین قطبی در فرودگاه

هفت تیر استقبال از افشین قطبی در فرودگاه

هفت تیر استقبال از افشین قطبی در فرودگاه

هفت تیر استقبال از افشین قطبی در فرودگاه

هفت تیر استقبال از افشین قطبی در فرودگاه

هفت تیر استقبال از افشین قطبی در فرودگاه

عباس عبدی : کروبی حکم حکومتی را به عنوان یک حکم قانونی پذیرفته است

چهار شنبه, آوریل 15th, 2009


هفت تیر 7tir.com  : مهدی کروبی در بیانیه متفاوتی که چند روز پیش صادر کرد از لزوم تغییر قانون اساسی سخن گفت . او همچنین بیان داشت که حاكميت قانون مستلزم آن است كه هيچ اراده‌اي فوق قانون رسميت نداشته باشد و همه در برابر آن خاضع باشند” . از طرفی  صبح دیروز بیانیه ای  از طرف اکبر اعلمی دیگر نامزد انتخابات ریاست جمهوری صادر شد که در آن مهدی کروبی و میرحسین موسوی را دعوت به مناظره ای رودرو در حضور مردم می کرد  .  اکبر اعلمی در بخشی از بیانیه خود از مهدی کروبی و میرحسین موسوی خواست تکلیف خود را با حکم حکومتی رهبر روشن کنند و برای مردم شرح دهند که اگر در مورد اختیارات قانونی رئیس جمهور با حکم حکومتی رهبر روبرو شدند ، آیا آن حکم  را خواهند پذیرفت یا خیر ؟
شاید بتوان گفت عباس عبدی تحلیلگر سیاسی و مشاور مهدی کروبی در این مصاحبه با توضیح دیدگاه مهدی کروبی در مورد  حکم حکومتی خیلی زود اکبر اعلمی را به پاسخ این بخش سوال بیانیه اش می رساند .

هفت تیر : آقای کروبی در بیانیه جدیدشان آوردند که یکی از برنامه هاشان بعد از ریاست جمهوری رفتاریست که هیچ اراده فراقانونی رسمیت نداشته باشد . با توجه به اینکه در رفتار گذشته ایشان در زمان ریاست مجلس ما شاهد دفاع قاطعانه ایشان از حکم حکومتی آیت الله خامنه ای بودیم و آن حکم خواست مجلس را که قرار بود قانون بشود از کار انداخت ، آیا شما این بخش بیانیه ایشان را یک تغییر موضع در رفتار ایشان می بینید؟
عبدی : آقای کروبی آن حکم را که فراقانونی نمی دانست . و هنوز هم نمی داند و ان را در چارچوب قانون پذیرفته است . این همه رفتارهای خلاف قانون داره در جامعه رخ می دهد در سطوح مختلف حکومتی که منظور جلوگیری از آن رفتارهای خلاف قانون است و ربطی به آن حکم ندارد . آن حکم هر چه بود مسئولیتش مشخص بود متوجه چه کسی است و اینکه من و شما با آن مخالف یا موافق باشیم یه بحث دیگریست این نکته در مصاحبه اخیر آقای کروبی هم توضیح داده .

هفت تیر : می توانید مهمترین مصداق های رفتار فرا قانونی را بگید
عبدی : این همه کارهای غیر قانونی داره انجام می شود . آنها می شوند مصداق هایش.

هفت تیر : به نظر شما به عنوان یک تحلیلگر آیا مردم این بخش بیانیه را از ایشان باور خواهند کرد ؟ “حاكميت قانون مستلزم آن است كه هيچ اراده‌اي فوق قانون رسميت نداشته باشد و همه در برابر آن خاضع باشند”؟ چون انتخابات مقداریش رقابتیست که قرار است باور مردم را بدست بیاورد و تقریبا در مورد آقای کروبی وقتی شخصی این جمله را در بیانیه ایشان میخواهند ذهنش به طرف حکم حکومتی می رود ؟

عبدی :  اگر موردی از عدم التزام به قانون و یا رفتار خلاف قانون در کسی دیدیم باید بیان کنیم و اعتماد مردم را از آن سلب کنیم. اما اگر منظور پذیرش حکم حکومتی است که اولا موضوع حداقل از موارد اختلافی است . ثانیا وی این را قبول نداشته که خلاف قانون است و ثالثا که دیگران هم آن را پذیرفته اند و حتی در مواردی که علنی نشده است و از آن برای راه انداختن کارشان سود برده اند. به نظرم برخورد آقای کروبی در برابر اعدام آغاجری و نیز بودجه سالانه و لقمانیان نمونه های بهتری برای این مساله است.

هفت تیر : در بخشی از بیانیه آقای کروبی آمده که این تنها حکومت نیست که می تواند جلوی بی قانونی مردم را با اقتدار خودش بگیرد . مردم هم باید جلوی قانون شکنی حکومت همچون اخلال آزادی های بیان و جلوگیری از انجام تجمعات و جلوگیری از تشکیل نهاد های مدنی را با اقتدار خودشان بگیرند . مردم با چه قدرتی می توانند در موارد قانون شکنی حکومت جلوی حکومت را بگیرند ؟
عبدی : در بیانیه هم آماده . با ایجاد احزاب و تشکل ها و نهاد های مدنی مردم باید قدرت مند بشوند و با قدرت است که می توانند جلوی قدرت بیاستند . موازنه قدرت در برابر قدرت است که می تواند تعدیل ایجاد کند آقای کروبی که خود حزب و روزنامه تاسیس کرده است نمونه و معرف این جهتگیری است.

هفت تیر : یک فرق مردم ما با کشورهای دیگه اینه که مردم ایران وقتی یک برنامه ای را از یک نامزد انخابات می شنوند بیش از اینکه به مفید یا غیر مفید بودن آن برنامه فکر کنند یاد ممانعتهایی می افتند که در برابر اجرای این برنامه خواهد شد و در مورد این چلوگیری که جلوگیری های قدرت مندی هم هست اکثر مردم تحلیل و ذهنیت دارند . . آیا به نظر شما لازمه نامزدها به طور دقیق و ادرس دهی شده ممانعت ها را مثال بزنند و بگویند اگر فلان ممانعت اتفاق افتاد من فلان کار را می کنم ؟
عبدی : بله گفتنش خیلی چیز خوبی است . ولی باید دید نامزدها تا چه حد در سیاستهاشون می گنجد که این کار را انجام دهند . چون به هر حال بیان هر مسائله ای یک تبعاتی دارد . اگر در ایران می شد به همین راحتی در مورد موانع حرف زد که اصلا دیگه چنین موانعی وجود نداشتند . .حتما یک محدودیت ها و مشکلاتی که مانع از سخن گفتن در مورد موانع می شد در قضیه وجود دارد .

کروبی

هفت تیر : آقای کروبی در مورد تغییر قانون اساسی هم صحبت کردند و حتی مواردی که باید تغییر کند را آدرس دهی شده مشخص کردند . ما یادمون هست خاتمی وقتی لوایح دوگانه را به مجلس داد از ترس اینکه نکند این لوایح نه تنها خواست ایشان را محقق نکند بلکه اختیارات رئیس جمهور را محدود تر کند ، اون لوایح را از مجلس پس گرفت . حالا چه تضمینی وجود دارد که ما اگر خواستار تغییر قانون اساسی بشویم با توجه به اینکه شواری قانون اساسی را رهبر مشخص می کند ، قوانین تصویب شده از لحاظ حقوق شهروندی و دموکراسی و آزادی رسانه ها و آزاد انتخاب از قوانین حال حاضر بدتر نشوند ؟
عبدی : بله هیچ تضمینی وجود ندارد . در سیاست کسی چک سفید نمی دهد . قرار هم نیست به صرف اینکه یک نامزدی شعار تغییر قانون اساسی داد قانون اساسی تغییر پیدا کند . بلکه چیزی که است اینکه کسانی که از تغییر دفاع می کنند باید قوای لازم را برای این کار در خودشان بسیج کنند و جهت تغییر را مشخص کنند وگرنه همان اتفاقی می افتد که شما هم از آن نگران هستید . در نتیجه هیج چک سفیدی به کسی داده نمی شود و کسانی که خواستار تغییر هستند خودشان باید ضمانت های این مسیر را معرفی کنند و در اختیار بگیرند ولی در کل این ایده را می پذیرند که قانون اساسی بعد از بیست سال نیاز به تغییر دارد .

هفت تیر : این ضمانت هایی که می گویید ابتدا باید ایجاد شود چگونه بوجود می آید ؟ مثلا ابتدا اون بخش قانون اساسی که تعیین شورا بازنگری را به دست رهبر داده تغییر دهند بعد به فکر سایر اصول بیافتند ؟
عبدی : نه اینکه یک “دور باطل” می شود بر اساس قانون موجود باید خودش را تغییر بدهند و همین مشکل باقی می ماند .تغییر قانون یک انعکاسی در موازنه قوای اجتماعی دارد . شما اگر موازنه این قوا را ایجاد کردید تغییر هم رخ خواهد داد . مثلا قانون مطبوعات تا سال 79 در ایران تغییر نکرد اما در همین فاصله ( 57 تا 79 )چند دوره تغییر وضعیت مطبوعات را شاهد بودیم یعنی یک قانون ثابت منجر به چندین شکل از وضعیت عینی مطبوعات شد . موازنه قوا که ایجاد شود خودش تفسیری از آن وضعیت هم ایجاد می کند که گاهی حتی نیازی به تغییر شکل قانون هم نیست .

هفت تیر : یکی از الگوهای اقتصادی ارائه شده توسط شما در مقالات چند سال قبل برنامه پرداخت مستقیم درآمد نفت به مردم بود که گفته بودید دولت باید برای هزینه های خود مبلغی را به عنوان مالیات از پرداختی هر نفر کم کند با توجه به اینکه الان آقای کروبی دارند از برنامه اقتصادی ارائه شده توسط شما در شعار انتخاباتیشون استفاده می کنند در این مورد توضیح می دهید ؟

عبدی :
برنامه اقتصادی یک بحث دیگرست . این برنامه خاص نفت است . شعار خاص نفت است . اقتصاد بعد از این شروع می شود . این برنامه اصلاح زمینه اقتصاد است . شما نفت را از متغییر های تاثیر گذار در برنامه دولت خارج کنید تازه دولت می تواند برنامه اقتصادی بدهد . ولی اینکه سهام شرکت های پخش فراورده های نفتی و شرکت گاز را بین مردم توزیع کنند مردم هر قیمتی خواستند بر محصولات نفتی خود مثل گاز و بنزین و نفت و … میگذارند و بر اساس آن سود می برند و دولت هم مالیاتش را بر می دارد .
.

مطلب قبلی : اکبر اعلمی خطاب به موسوی و کروبی : در برابر حکم حکومتی رهبر چه می کنید؟
مهدي کروبي : تغيير 4 اصل قانون اساسي ضروري است

از زندان تا رهایی، گفتگو با کیانوش سنجری

شنبه, آوریل 4th, 2009

کیانوش سنجری

هفت تیر 7tir.com: کیانوش سنجری، یکی از کسانی است که در تظاهرات دانشجویان در سال‏گرد واقعه‏ی هیجده تیر ۱۳۷۸ در اعتراض به بسته شدن روزنامه‏ی سلام، بازداشت شد و چندین ماه در سلول انفرادی به‏سر برد.

اتهاماتی که طی این سال‏ها به او وارده شده، عبارت است از اقدام علیه امنیت کشور و تبلیغ علیه نظام، به استناد عضویت در گروه دانشجویی غیرقانونی و سکولار، شرکت در تجمعات اعتراضی، مصاحبه با رسانه‏های خارج از کشور، سیاه‏نمایی شرایط زندان‏ها در وبلاگ و مواردی از این دست.

کیانوش سنجری، یک دوره سخن‏گوی جبهه‏ی متحد دانشجویی بوده و اکنون عضو جبهه‏ی دمکراتیک ایران است.

وی هم‏چنین وبلاگ‏نویس و عضو کانون وبلاگ‏نویسان ایران نیز هست. او در وبلاگ خود به زبان انگلیسی، اخبار مربوط به زندانیان سیاسی ایران را پوشش می‏دهد. با کیانوش سنجری در مورد خروجش از کشور گفت‏گویی کرده‌ام.

گفتگو:  پژمان اکبر زاده

بعد از نهمین بازداشت و آزادی با وثیقه و کفالت و وقتی فشارها بر من روزافزون شد، در تقابل با این فشارها و زندان رفتن‏ها، شاید بشود‏ گفت شکست خوردم و نتوانستم رفتن دوباره به زندان و سلول انفرادی را تحمل کنم و متاسفانه تصمیم به خروج از کشور گرفتم. تصمیم یک‏شبه دوشبه بود.

به کردستان ایران، به شهر بانه، آمدم. قرار بود یکی از دوستان‏ام که شب پیش از آن با او صحبت کرده بودم، یک نفر را به من معرفی کند که مرا از مرز رد کند. شب را در منزل همان فرد در شهر بانه بودم.

اما او شاید به من اعتماد نکرد و نمی‏دانست که کی هستم، فقط مرا تا جایی رساند که بتوانم از مرز خارج شوم، پشت کوه‏درهای مرزی که متوجه شدم به راحتی شبانه در صبح‏دمان برای کار از مرز رد می‏شوند و برمی‏گردند. پشت سر این کوه‏درها از مرز خارج شدم.

در مرز کردستان عراق که توسط پیش‌مرگه‏های کردستان عراق نگهبانی می‏شود، مرا بازداشت کردند. چون کردی بلد نبودم، سر و لباس‏ام هم به کارگرهای مرزی شباهتی نداشت.

یکی دو ساعت در پاسگاه این ماموران به‏سر بردم تا این‌که با یک سری از دوستان کرد در احزاب کرد کردستان ایران، تماس گرفتم که مرا از طریق مصاحبه‏هایی که با تلویزیون‏های محلی آن‏ها داشتم، می‏شناختند.

این دوستان، به داد من رسیدند. ماشینی آمد و مرا به اردوگاه یکی از این احزاب کرد، به نام کومله، منتقل کرد.

حدود هفت یا هشت ماه در کردستان عراق بودم. طی این مدت، مرتب به بخش پناهندگان دفتر سازمان ملل در شهر اربیل سر می‏زدم. رفتن به آن شهر هم بسیار مصیبت‏بار بود.

چرا که من در نزدیکی‏‏های سلیمانیه بودم و برای رفتن به اربیل باید از کرکوک رد می‏شدم که هنوز بمب‏های کنار جاده‏ای در شهر کرکوک منفجر می‏شد.

در آن زمان هم برخی از مقامات سپاه قدس و سپاه پاسداران را بازداشت کرده بودند و برای پناهندگانی مانند من، شرایط ناامنی در منطقه‏ی کردستان عراق وجود داشت.

سعی می‏کردم همیشه در اتاق خودم در اردوگاه به‏سر ببرم. خاطرات زیادی هم از زندگی هفت هشت ماهه در این اردوگاه دارم که اردوگاهی کاملا نظامی بود و شرایط خاص خود را داشت.

اولین تماس‏تان با کمیساریای عالی سازمان ملل به چه شکل انجام شد؟

به دنبال این بودم که بدانم دفتر سازمان ملل در کردستان عراق کجاست. یکی می‏گفت در کرکوک است و دیگری آدرس سلیمانیه و یا اربیل را می‏داد. به هرحال متوجه شدم که دفتر در اربیل است.

البته کارهای این دفتر را در اردن انجام می‏دهند. چرا که در سال‏های قبل به این دفتر حمله شده بود، به همین دلیل، کارکنان دفتر سازمان ملل در عراق کم شده بودند و کارهای این دفتر در اردن انجام می‏گرفت.

بعد از حدود سه یا چهار هفته، به کمک یکی از دوستان کردی که با من در اردوگاه کومله زندگی می‏کرد، به اربیل رفتم و به این دفتر مراجعه کردم. مسوول آن‏جا، آقای هوه عبدالله مرد بسیار محترمی بود و بسیار محترمانه با من برخورد کرد و به حرف‏های‏ام گوش داد. دوست‏ام که مایل‏ام از او نام ببرم، راشد، حرف‏های مرا ترجمه کرد و کمک کرد که منظور و مقصودم را به این مقام مسئول در کمیساریای عالی پناهندگان برسانم.

وقتی مسایل‏تان را توضیح دادید، چه برخوردی با شما داشتند؟

برخورد با من محترمانه بود. فقط یادم هست که این دفتر روزهای چهارشنبه باز بود و من بار اولی که رفتم پشت دفتر در کوچه‏ای که دفتر در آن واقع شده بود، ساعت‏ها نشستم.

چون دفتر و دستکی نبود، ساختمانی بود که یک آبدارچی در آن‏جا کار می‏کرد. به خاطر جلوگیری از حملات تروریستی، در تمام این کوچه پس کوچه‏ها سربازهای امریکایی و نگهبانی‏های متعدد وجود داشت و وارد شدن به محدوده‏ای که سازمان ملل و دفتر کمیساریای عالی پناهندگی وجود داشت، واقعاً کار مشکلی بود.

این دفتر در محله‏ای مسیحی‌نشین واقع بود. بعد که رفتم، به فردی که مسوول بود تلفن زدم، او آمد و مرا برد. مصاحبه‏ی کوتاهی با من شد و بعد از حدود دو هفته دوباره مرا تلفنی برای مصاحبه‏ی دیگری صدا کردند.

فکر می‏کنم در عرض چند ماهی که آن‏جا بودم، سه مصاحبه با من صورت گرفت که یکی از آن‏ها خیلی طولانی بود.

بعد از یک ماه که رفته بودم، گفتند که قرار است سه چهار ساعتی این‏جا مصاحبه بشوی، اگر می‏خواهی برو نهاری بخور و بعد بیا. که من هم همراه دوستم، راشد، به شهر رفتیم و برگشتیم.

در این مصاحبه از وضعیت‏ام در ایران پرسیدند و این که چرا به زندان رفته‏ام، اتهامات‏ام چه بوده و با من چه برخوردی می‏شده است.

سوال کلیدی برای آن‏ها این بود که در صورت بازگشت من به ایران، چه اتفاقی برای‏ام خواهد افتاد؟ این سوالی است که آن‏ها می‏خواهند بدانند که آیا اگر پناه‏جو به ایران بازگردد، با خطر تعقیب و بازداشت مواجه خواهد شد یا نه؟ فکر می‏کنم این سوال کلیدی‏، سازمان مربوط به پناهندگان در کشورهای مختلف است.

چطور توانستید آن‏ها را متقاعد کنید که اگر به ایران برگردید، از نظر زندان و مسایل دیگر در خطر هستید؟

پیش از این که به کردستان عراق بیایم و در طول سال‏هایی که فعالیت سیاسی می‏کردم و بازداشت شدم، موضوع و کیس‏ام مورد توجه قرار گرفت. به خاطر عضویت‏ام در گروه سیاسی و دوستان‏ام که خبررسانی می‏کردند و سازمان‏هایی مانند عفو بین‏الملل در رابطه با وضعیت زندانیان سیاسی مطلب می‏نویسند و بیانیه‏‏ منتشر می‏کنند، من هم در این بیانیه‏ها، جایی را هرچند کوچک داشتم و این به من در دفتر سازمان ملل خیلی کمک کرد و به گفته‏‏‏های‏ام رسمیت داد.

حتا بیش از این، وقتی که به عراق دادم، مسئول بخش ایران که در دفتر سازمان عفو بین‏الملل در لندن است، با من تماس گرفت و متوجه شد که وضعیت‏ام چگونه است و از ایران خارج شده‏ام. پیش از این که از ایران هم خارج شوم، با ایشان بر سر مساله‏ی زندانیان سیاسی در تماس بودم.

ایشان کمک کرد و نامه‏ای به بخش پناهندگان دفتر سازمان ملل نامه‏ای نوشت و از آن‏ها خواست به دلیل شرایط عراق، کیس مرا فوریت بدهند. که بعد از هشت ماه این اتفاق افتاد و نامه‏ی سازمان عفو بین‏الملل به من کمک کرد که بتوانم از آن شرایط خارج شوم.

متوجه شدم که کشور نروژ مرا به عنوان پناهنده پذیرفته است و یک روز از اربیل عراق مرا سوار هواپیما کردند، با پاسپورت موقت که روی آن علامت صلیب سرخ نقش بسته بود اول به دبی، بعد به وین و از اتریش به پایتخت نروژ، جایی که پناهندگی‏ام را پذیرفته بود، پرواز کردم.

از زمانی که خودتان را به دفتر سازمان ملل در اربیل معرفی کردید تا زمانی که به مقصد نروژ سوار هواپیما شدید، چقدر طول کشید؟

تقریبا هفت ماه، هفت ماه و نیم این پروسه طول کشید. با سه بار مصاحبه. آخرین اقدام هم از سوی سازمان عفو بین‏الملل صورت گرفت. از این بابت شاید شرایط من با دیگران کمی فرق می‏کرد. با مکاتباتی که آن‏ها با دفتر سازمان ملل داشتند، متوجه شدند که پناهندگی من برای نروژ پذیرفته شده است و چهارهفته قبل از پرواز هم خود من متوجه شدم که قرار است به این کشور بروم.

دو هفته پیش از آن هم دفتر سازمان ملل مرا خواست که برای انجام مراحل اداری به این دفتر بروم. آن‏جا برای‏ام مدارک صادر شد، بلیط در اختیارم قرار گرفت و یک شب قبل از پرواز در هتلی در اربیل برای‏ام جا گرفتند و آن‏جا با هزینه‏ی سازمان ملل به‏سر بردم.

صبح فردا مقامات دفتر پناهندگی مرا سوار هواپیما کردند. بقیه‏ی مسیر را تا نروژ تنها طی کردم. البته با ذکر این نکته که در دبی‏، یک نفر که اسم مرا روی کاغذ نوشته بود، به استقبال‏ام آمد و راهنمایی‏ام کرد که چکار باید بکنم.

بعدها از بقیه‏ی پناهنده‏ها هم که پرسیدم، آن‏ها را هم به همین شکل در فرودگاه یک نفر راهنمایی کرده است که از این پرواز به آن پرواز بروند و در نهایت به مقصد برسند.

در طول مدتی که در عراق منتظر پاس پناهندگی‏تان بودید، روزها چه می‏کردید؟

در کمپ کومله بیشتر وقت‏ام را در اتاق‏ام سر می‏کردم. یادم هست طی این مدت بیش از زمانی که در ایران بودم و با محدودیت سانسور مواجه بودم، توانستم مطلب بنویسم. از دوستان‏ام و خاطرات زندان را نوشتم. داستان کوتاهی نوشتم که در کیهان لندن منتشر شد. داستان بلندی راجع به شرایط بازداشتگاه ۲۰۹ نوشتم.

چیزهایی را نوشتم که وقتی ایران بودم، شاید جرأت نوشتن آن را تا آن حد، با آن واژه‏ها و با آن شرح واقعه، نداشتم. نمی‏توانستم یا اجازه‏اش را نداشتم و یا می‏ترسیدم بنویسم.

اما شرایطی که در عراق داشتم این امکان را به من داد که این مقالات و داستان‏ها را در مورد شرایط زندان ۲۰۹ بنویسم.

زمانی که به نروژ رسیدید، از لحظه‏ی رسیدن‏تان، ماجرا به چه شکل پیش رفت؟

در فرودگاه اسلو پیاده شدم و دوستی داشتم به نام فریبرز که از قبل به او خبر داده بودم، به دنبال‏ام آمد و ما در حال گپ و گفت‏گو بودیم که از طریق بلندگوی فرودگاه مرا صدا کردند. گویا فردی که باید دنبال‏ من می‏آمد، مرا ندیده بود. به هرحال ایشان مرا سوار هواپیما کرد و به یکی از شهرهای شمالی نروژ فرستاد.

در آن‏جا هم مقامات شهرداری به دنبال‏ام آمدند و مرا مستقیم به خانه‏ای منتقل کردند که برای‏ام در نظر گرفته شده بود.

برخورد آن‏ها با شما چطور بود؟

بسیار دوستانه. بسیار مهربان. فردای آن روز هم مرا به دفتر پلیس بردند و مراحل بوروکراتیک، کاغذ بازی، امضا و… انجام شد. پولی برای زندگی در اختیارم قرار گرفت و گفتند باید دو سال در این منطقه بمانی و به کلاس زبان بروی.

اما من نتوانستم شرایط سرد و رخوت‏بار آن شهر را تحمل کنم. به اسلو آمدم و فعالیت‏ها و دغدغه‏هایی را که به خاطر آن‏ها از ایران بیرون آمدم، پی‏گیری کردم. وقتی از اسلو به شهر محل اقامت‏ام برگشتم تمام امکانات و منافع‏ام و حتا خانه‏ی کوچکی که برای‏ام در نظر گرفته شده بود، از بین رفت. این بود که بعد از این ماجرا به من در نروژ سخت گذشت.

می‏دانستید اگر به اسلو بیایید، این منافع را از دست می‏دهید و این کار را کردید؟

نه متاسفانه. وقتی با همان زبان دست و پا شکسته‏ی نروژی و انگلیسی با آن‏ها صحبت کردم، به من توضیح ندادند که اگر از منطقه خارج شوم، منافع‏ام را از دست می‏دهم.

ولی بعدها در قوانین‏شان خواندم که باید دو سال در آن شهر بمانم تا به من کمک اجتماعی بدهند و بتوانم به کلاس زبان بروم. نمی‏دانستم که اگر خارج شوم این منافع را از دست می‏دهم.

بعد از این که به آن شهر برگشتید و متوجه این قضیه شدید، چه شد؟

اول فکر می‏کردم بتوانم در اسلو همین شرایط را داشته باشم. اما وقتی به شهرداری اسلو مراجعه کردم، متوجه شدم امکان ندارد.

وقتی به منطقه برگشتم، رفتارشان کمی متفاوت شده بود. آن مهربانی سابق را نداشتند. گفتند که ما نمی‏توانیم برایت کاری بکنیم، تو باید برای خودت خانه پیدا کنی. پرسیدم: با چه زبان، امکانات و هزینه‏ای؟ من که بلد نیستم و با این جامعه آشنایی ندارم.

به هرحال، عصر به اداره‏ی پلیس رفتم و گفتم که جایی را ندارم. آن‏ها گفتند که جایی را ندارند، فقط سلولی دارند و من می‏توانم شب مهمان ‏آن‏ها باشم. سلولی بود مانند سلول‏های انفرادی ایران، اما خیلی مرتب‏تر و من ناچاراً یک شب میهمان پاسگاه پلیس شهر بودم. آن‏جا استراحت کردم.

البته در سلول انفرادی همه‏ی وسایل‏ام را و حتا بند کفش‏ام را از من گرفتند.

فردای آن روز مرا صدا کردند و گفتند با مقامات شهرداری صحبت کرده‏ایم، برو آن‏جا، کمک‏ات می‏کنند.

اما در شهرداری باز هم به من کمک نکردند. گفتند می‏توانی به کلاس برگردی، اما خانه را باید خودت پیدا کنی.

از یک خانواده‏ی ایرانی ساکن شهر، کمک خواستم و برای مدتی ناچاراً در خانه‏ی آن‏ها زندگی کردم.

بعد از چند هفته که شرایط برای‏ام سرسام‏آور شد و سرمای منفی سی درجه‏ی آن‏جا را نتوانستم تحمل کنم، به سفارت امریکا در اسلو رفتم. ویزای امریکا را گرفتم و به این‏جا آمدم و الان هم در امریکا در انتظار دادگاه برای تغییر مکان پناهندگی هستم. این دیگر از آن حرف‏هاست؛ دوبار پناهنده!

چطور سفارت امریکا در اسلو به شما ویزا داد؟

از طرف یکی از دانشگاه‏های این‏جا دعوت‏نامه‏ای داشتم برای سخنرانی در مورد حقوق بشر در ایران و گفت‏گویی با یکی از بنیادهای حقوق بشری در واشنگتن دی سی. این دو نامه کمک کرد که بتوانم خیلی زود از سفارت امریکا ویزا بگیرم.

از سیر تا پیاز مهران مدیری

چهار شنبه, آوریل 1st, 2009

هفت تیر 7tir.com

مهران مدیری

آقای مدیری توی یک جمع می توانید جوک تعریف کنید؟

شوخی می کنید؟ جوک تعریف کنم ؟! محال است بتوانم چنین کاری انجام دهم. اصلا تا دوره نوجوانی فکر میکردم ٬ شاد بودن ٬ آواز خواندن و هر کاری که آدم را سرخوش نشان دهد ٬ کاری است به شدت جلف . به نظرم هیچ چیز بهتر از متانت نبود.

این نظرتان تغییر کرده؟

هنوز تغییر اساسی نکرده است، فقط شکلش عوض شده . حالا به نظرم شادی ٬ جلف بودن و سبک بودن نیست و آدم متین الزاما آدمی نیست که نگوید و نخندد! به این نتیجه رسیده ام که شادی اساسا یک چیز درونی است و میتوان متین بود و در عین حال از درون شاد بود و احساس خوشبختی کرد.

مدیری از نگاهی دیگر

وقتی این روزها مرد دوهزار چهره را مشاهده می کنید و مهران مدیری جدی و تلخ را در نقش خودش ببینید حتما این جملات مهران مدیری را که در ادامه می آید را قبول می کنید: من اصلا آدم اجتماعی نیستم . به شدت درونگرایم و به شدت از جمع ٬ شلوغی و شادی گریزانم. نگاه اغلب مردم به من این طور است که آدم بسیار شاد و شنگول و بذله گو و حاضر جوابی هستم ٬ ولی اصلا این طور نیست . تنهایی را بیشتر دوست دارم و اصلا طاقت هیاهو و شلوغی را ندارم.

متولد سرآسیاب
مهران مدیری در میدان بروجردی، سر آسیاب دولاب متولد شده است . او از دوران کودکی آن چیزهایی که در ذهنش به صورت یک لکه مانده، یک خانه دو طبقه کوچولو و معمولی است . آنها درطبقه پایین زندگی میکردند و طبقه بالا میهمانخانه بود . مهمترین وسیله در آن اتاق ٬ یک پیانو بود ٬ تعداد زیادی صفحه کلاسیک و مقدار زیادی هم کتاب.

خب وجود یک پیانو در آن محله بسیار عجیب بود و اتفاقا صدای همسایه ها در آمده بود که این چه سر و صدایی است که صبح تا شب از خانه شما بیرون می آید. مخصوصا اینکه برادرش که صاحب پیانو بود همیشه یا شوپن میزد یا باخ و یا راخمانینف . برای همین مهران مدیری هم وقتی توی کوچه با بچه ها تیله بازی و لاستیک بازی میکرد مثل بقیه بود اما وقتی به میهمانخانه میامد و وارد دنیای دوست داشتنی خودش می شد، احساس تنهایی میکرد ٬ چون هیچکدام از آن دوست ها آن چیزها را نمی فهمیدند .

فلسفه هگل

کودکی مدیری اصلا شبیه بچه های دیگر نبود . دوستان زیادی نداشت و احساس تنهایی میکرد . دوست داشت توی آن اتاق نشسته و کتاب ها را ورق بزند ٬ اسم هایشان را حفظ کرده و عکس هایشان را نگاه کند . یک روز یکی از دوستان برادرش به شوخی از او می پرسد آیا این کتاب را خوانده ای ٬ این اسمش چیست ؟ مدیری بلافاصله می گوید : فلسفه هگل . او تعجب می کند که مهران چطور اسم جنین کتابی را توانسته است ادا کند . مدیری در ادامه به او می گوید این که چیزی نیست ٬ تازه من میدانم که چه چیزی توی آن نوشته شده وشروع می کند به صورت طوطی وار چیزهایی که در ذهنش ماند بود را برایش تعریف کردن .

خواب سالوادور دالی

برادر مهران مدیری رشته اش زیست شناسی بود و همین باعث شد که او به زیست شناسی هم علاقمند شود و کتاب های زیادی در این زمینه بخواند. بخصوص در زمینه زندگی حیوانات و کتاب های داروین و…این علاقه هنوز هم در زندگی اش مانده و یکی از بهترین ساعات زندگی او ساعت هایی است که فیلم های مستند حیوانات را می بیند! البته شیطنت های مهران مدیری پایانی نداشت . او پنهان از برادرش میرفت سر کتاب هایش ٬ چندتایی کتاب داشت از سالوادور دالی که او آنها را خیلی دوست داشت و شب خوابشان را میدید.

بیهوده ترین و پوچ ترین

در ریاضیات همیشه خنگ بود . مدیری هنوز که هنوز است علت ریاضیات در جهان را نمیداند .یعنی بنظرش بیهوده ترین و پوچ ترین درس است و هیچ وقت نمره ای بالاتر از 2 در این درس نگرفت! در درسهایی هم که به ریاضی مربوط است مثل جبر ، فیزیک و غیره ، هیچ وقت موفق نبود .مدیری از ریاضی متنفر بود . به عقیده او فقط در حد جمع و تفریق مفید فایده است. بیشتر از جمع و تفریق ، نه اینکه به درد نمیخورد ، استاد! آن را درک نمیکند .

علاقه به نوری
مدیری در سالهای اخیر در عرصه موسیقی فعالیت قابل توجهی داشته است او چند سال پیش که کاستی را بیرون داده بود بدلیل علاقه ای که به صدای محمد نوری داشت آن را به نوری تقدیم کرده بود .البته او به استاد شجریان هم علاقه بسیاری دارد وزمانی گفته بود :حاضر است به خاطر شجریان خودکشی کند!
مدیری تحصیلات آکادمیک درموسیقی نداشته، سلفژ را به صورت علمی نخوانده ، اما به واسطه برادر پیانیستش می داند چایکوفسکی در شنبه سال فلان از کنسرواتور که بیرون آمد کجا رفت و به مادام فون مک چی گفت و باعث خلق چه اثری شد. همیشه موسیقی کلاسیک در خانه آنها شنیده میشد به همین خاطر شاید تاریخ موسیقی کلاسیک را به خوبی بداند. شروع هر اثری را که برایش بگذارند می داند مال کیست ، چه سالی است ، چه سبک و چه دورانی است و تحلیلش چیست.

مهران مدیری

جدی‌تر از طنز
کسی که برخی اورا سلطان کمدی در تلویزیون می نامند از همان ابتدا به کار جدی بیشتر از طنز علاقه داشت ولی به گفته خودش اصلا اتفاقی وارد کار طنز شد. طی یک اتفاق علی عمرانی پیشنهاد همکاری را در نوروز 72 به او می دهد و اینطوری کار طنز شروع می شود او با داریوش کاردان و مرحوم خسروی ارتباط داشت و قرار بود با یک مجموعه طنز برای شروع سال 72 همکاری کند. از آنجا قضیه طنزپردازی او شروع شد. قبل از آن هم دوتا کار تئاتر داشت که طنز بود. یکی از آنها پانسیون بود که در تالار مولوی سال 66 اجرا شد.
مدیری تقریبا در 18 – 19 نمایش حضور داشت که به غیر از یکی که به عنوان آهنگساز در آن بود ، در بقیه نمایشها بازیگر بود. مثل سیمرغ و هملت با دکتر صادقی، کیسه بوکس کار علی مؤذنی و … .
بعد چند کار تلویزیونی انجام می دهد ، یکی با ثریا قاسمی و چند کار مذهبی با مجتبی یاسینی، قبل تر از آن هم در رادیو کار میکرد.

صورت تلخ

حتما به تو گفته اند که صورت تلخی داری؟

بله، خیلیها از این هم فراتر می روند و می گویند آدم غمگینی هستی. خیلی وقتها درست است. در طول روز غمگینیم به شادیهایم میچربد. زود هم خودش را نشان میدهد. به قول یکی از دوستان غم اگر به جاهای ناجور نکشه، چیز خیلی بدی نیست. میتواند منشا خلاقیت هم باشد. ظاهرا در شرق برای غم اصالت بیشتری نسبت به شادی قائلند.

سالهای ممنوع الکاری

مدیری در دورانی ساعت خوش را ساخت که جای این نوع کار بسیار خالی بود. شاید یک بخش از موفقیت آن به خلاقیت فردی و همکاری خوب گروهی برمیگشت.اما بخش دیگر موفقیت آن به خاطر خلا این نوع کارها و این شکل از شادی در آن دوران بود. بعد مساله ساعت خوش آنقدر درشت شد که خیلی از مسائل جامعه را مثل آموزش وپرورش و جوانها را تحت تاثیر قرار داد. شنیده می شد آموزش و پرورش رسما از صدا و سیما شکایت کرد، چون آن سال افت تحصیلی وحشتناکی بروز کرد و آنها علتش را ساعت خوش میدانستند. حتما همه بچه ها سر کلاس از برنامه دیشب حرف میزدند. به جایی رسید که عکس مدیری و یارانش پشت تی شرت و آدامس چاپ شد. تلویزیون وقتی این وضعیت را دید ترجیح داد اول جلوی برنامه را بگیرد. چرا که میزان عواقب آن راحدس نمیزد. در آن دوران تا چند ماه روزی نبود که نشریات زرد به آدمهای گروه ساعت خوش به سخیف ترین شکل ممکن نپردازند. بعد هم تصمیم گرفته شد ساعت خوشیها هیچ کاری نکنند و این تصمیم به درازا کشید. در آن زمان به مدیران شبکه گفتند این آدمها دیده نشوند تا خود ما اعلام کنیم کی وقتش است. تا اینکه از اواخر 76 مدیری کاری را با محمد صالح علاء شروع می کند که تازه گفتند فقط میتواند بسازد و نه بازیگری.. تا 6 ماه گذشت و به برنامهء 77 رسید.

مهران مدیری

فلانی در فیلم کیمیایی نباشد

بعد از ساعت خوش و بعد از کنار رفتن از تلویزیون چندین کار خوب سینمایی به مدیری پیشنهاد می شود. قرار بود ضیافت را مدیری بازی کند تا پای کلید زدن هم رفتند. روز آغاز آمدند و گفتند فلانی نباشد. سر فیلم سلطان هم عین همین اتفاق افتاد. خیلی کارهای خوب سینمایی و تاتر را در آن سه سال و نیم از دست می دهد و این برایش ضربه بزرگی بود.

۷۷
مهران مدیری در دوران بیکاری بیشتر به طراحی نوع کار فکر می کرد تا کار به شکل آیتم نباشد. در واقع در دوران بیکاری به طراحی و فرم جدید یک برنامه طنز فکر میکرد که این اتفاق در 77 افتاد. البته پس از سه ماه اول پخش، یعنی دقیقا از شهریور سال 77 کار اصلا عوض شد. در 77 مدیری سعی کرد فاصله را با بیننده کم کرده و حتی از روبرو با او صحبت کند این بزرگترین ویژگی آن برنامه بود. در آن زمان به مدیری می گفتند ما می دانیم شما برشت و فاصله گذاری و… می شناسید. اما مدیری معتقد است نمیتوان به برشت چسباند. او فکر می کرد بهتر است بیننده هر آنچه را روبرو و پشت صحنه اتفاق میفتد ببیند.

اتفاق خودش می افتد

مدیری همیشه دنبال آدم هایی میگرددکه میخواهد، کاری هم نداردکه بازیگرند یا نه؟ مهم این است که خودشان را جلوی دوربین بیاورند. این تاکید همیشگی او به بازیگرانش بوده است . بازیگرانی که با خیلی از آنها هم به صورت اتفاقی آشنا شده است.
مردم درگیری را دوست دارند

مردم گفت و گوها و درگیریهای زن و شوهرها را خیلی دوست دارند. این رامدیری زمانی درباره موفقیت برنامه ای مثل 77 گفته بود چون هر کس خودش راجای آن کاراکترها میگذارد و همذات پنداری میکند. به قول سروش صحت هیچ کس باور نمیکرد که برنامه 77 همین جوری 10 ماه روی آنتن برود، برنامه 77
برنامه جالبی در نوع خود بود گروه این مجموعه شب وقتی خداحافظی میکردند برای فردا صبح، هیچ چیز وجود نداشت. نه قصه، نه طرح؛ نه متن. بااین حال77 در زمان خود پر بیننده ترین برنامه تاریخ تلویزیون شناخته شد البته استاد مدیری الان دیگر آن نوع طنز را دوست ندارد.

ببخشید شما؟

ببخشید شما از برنامه های بعدی مدیری بود این برنامه نیز برنامه جالبی بود که به مسئله مشاغل می پرداخت. البته مدیری برخورد صریحی بابرخی آدمها دراین برنامه داشت مثلا آدمی که از شغلش دو میلیون در می آورد. وقتی میگفت من آب باریکه دارم مدیری باصراحت به او میگفت که او دروغ میگوید و البته گویا به طرف برنمیخورد. ببخشید شما به گفته خود مدیری به دلیل همین برخورد واقعی و صمیمی قضیه برایشان دوست داشتنی شده بود. مدیری د راین سالها همیشه اعتقاد داشته که معمولا کسی که حقیقت را می گویدخوشبخت می شود. این رک گوییها باعث شیرینی شد که در بطنش خیلی تلخ بود.

چرا مدیری همیشه خودش بازی می کند؟

اما واقعا چرا؟ دو دلیل داشت که باعث شد این وضعیت ادامه داشته باشد و شدیدتر شود. یکی اعتقاد خود مدیران شبکه ها بود و هست. مدیری بارها می خواهد بازی نکرده و فقط کارگردانی کند ولی به شدت مخالفت شد. به نظر مدیران شبکه ها بازی مهران مدیری برای مردم مهم است . دلیل دیگرش این است که نویسنده ها این کار را نمی کنند. بارها مدیرانی از نویسندگانش خواسته بنویسید فلانی رفته مسافرت. در برنامه نود شب آنقدر التماس کرد که چندبار این کار را کردند. اما نویسنده ها هم میگفتند نمیشود، چی بنویسیم !

مهران مدیری

خود محوری کسب وکار من است

در زندگی آدم خود محوری هستی یا نه ؟!

بله ، ولی سعی میکنم منعطف باشم. تصمیمی که میگیرم معمولا درست است ، مگر اینکه قانع شوم که اشتباه کرده ام . این را البته خیلی نمی شود به برنامه سازی ربط داد . دلیل خودمحوری من در زندگی ، خود محوریم در برنامه نیست . چرا که اصلا خود محوری نیست و ما گروهی کار می کنیم.

تنهایی شخصی

مدیری زمانی در یک مصاحبه ای یکی از دلایل گرفتن برنامه هایش را ٬ تنهایی و خود محوری خوددانسته بود! او گفته بود : من تفکرات خودم را می سازم . منظورم محتوای برنامه نیست . ساختار برنامه و جنس بازی خودم . خیلی وقت ها ٬ در طول تاریخ آدم هایی که تنهایی شخصی شان بیشتر است ٬ توانسته اند آثار اجتماعی بهتری خلق کنند. از او پرسیده بودند این موضوع (خودمحوری ) شما را به عنوان یک آدم خودستا یا خودشیفته به دیگران معرفی نمی کند؟ مدیری در جواب گفته بود : نه٬ چون به شدت همراه با فروتنی و خواستن نظر دیگران است. من نظرم را خیلی محترمانه میگویم و دیگران به دو دلیل آن را قبول می کنند . یا اینکه درست می گویم و یا اینکه می خواهند دل من را نشکنند. من در کار مشورت می کنم اما به قول اطرافیانم تهش کار خودم را می کنم . شاید اسم این کار خودشیفتگی نباشد ٬ اما من دوست دارم تصمیم نهایی را خودم بگیرم.

مهران مدیری

دردسر والدین

مدیری پس از این همه کار طنزدر مجموعه جدی دردسر والدین بازی می کند او این کار را به خاطر علاقه اش به کار جدی انجام می دهد . او از مسئولیت خسته شده بود. دوست داشت در یک کار جدی بازیگر باشد که بعد از انجام کار به او بگویند خداحافظ . در حالیکه اشتباه می کرد .چون سنگینی این مجموعه به قدری بود که مثلا خودش 2 تا کار بسازد .

آرامش با رانندگی با سرعت زیاد

اما چه چیزهایی مدیری را عصبانی می کند؟ خودش زمانی به این سوال اینجوری جواب داده بود : دو مقوله است که من را خیلی عصبانی می کند و در واقع به سرحد جنون میرساند ، یکی آدمهایی که به کاری که به آنها مربوط نیست دخالت کنند و خارج از حیطه خودشان قدم بگذارند ، هرکسی آن کاری را که « باید » انجام ندهد و « نباید » انجام بدهد . به تعبیر برنارد شاو ، 80% آدمها ، انرژیشان صرف کارهایی می شود که به آنها مربوط نیست. دومین مقوله خیلی شخصی است ، اینکه من راجع به یک مساله جدی و مهم که ناراحتم کرده حرف بزنم و بعد ببینم که طرفم باور نکرده و لبخند بزند ، یعنی پوزخند بزند . این می تواند من را بکشد . دیوانه می شوم . موقعیت را ترک میکنم . عکس العمل بدی نشان نمی دهم . آن محیط را ترک می کنم . سوار ماشین می شوم و رانندگی می کنم . رانندگی با سرعت زیاد در اتوبانهای تهران آرامم می کند.

کتابخوار
طی سالهایی مدیری به قول خودش به شدت کتاب می خورده است ! بیشتر از همه نمایشنامه و رمان میخوانده . نویسندگان محبوبش مارکز ، تولستوی و تورگنیف بودند . به شعر هم علاقه خیلی زیادی دارد . شاعر اولش لورکا است، بعد شاملوست ، بعد مارگوت بیکل ، بعد حافظ … در موسیقی هم کنسرتهای ابوای ویوالدی مدیری را به حالت جنون ، به حالت پوچی میرساند .خیلی از آثار باخ هم روی او چنین تاثیری دارند . چیزی که بیشتر غمگینش میکند شعر است .اما سلیقه سینمایی مهران مدیری چگونه است ؟ او زمانی دراین زمینه مثال جالبی زده بود البته نه به خاطر شکل ایده آل سینما، بلکه بعنوان سینمایی که او دوست داشت . مثال او کارهای هال اشبی در اروپابود یا فیلمهایی مثل کراسینگار یا در ایران فیلم هامون .علاقهء شخصی مدیری ، سینمایی است که به روابط انسانی میپردازد، به طراحی آدمها، به عشق، به احترام و به خیلی چیزهای دیگر میپردازد.

بوگارت را دوست ندارم

چه بازیگرانی را دوست داری؟

نمی شود بین دنیرو و دوپاردیو یکی را انتخاب کرد . بازیگران مورد علاقه ام یک لیست بیست نفره درجه یک را شامل می شود .

5 تا از این بیست تا را بگو .
رابرت دنیرو ، ژرار دوپاردیو ، آنتونی کوئین ، مریل استریپ … کلارک گیبل را دوست ندارم ، همفری بوگارت را دوست ندارم …

فیلمهایی که دوست داری کدامها هستند ؟

« هملت » کوزینتسف را چهل دفعه دیدم و ممکن است هشتاد دفعه دیگر هم ببینم . « باراباس » یکی از فیلمهای محبوب من است ، « پاپیون » ، « فیلم کوتاهی درباره عشق » و … .

طنز مل بروکس

طنز صددرصد شخصی مدیری ، با کارهایی که تا بحال انجام داده است خیلی متفاوت است. این طنز شخصی مدیری اولا قصه هایش هیچ منطق و اصول خاصی نخواهد داشت. به گفته خود مدیری شاید بتوان کارهای مل بروکس را دراین زمینه مثال زد . حتما آن مدلی خواهد شد. یک جور طنز عجیب و غریب که بیشتر تماشاگر را حیرت زده می کند تا بخنداند و خیلی هم به اینکه این کار خواهد گرفت یا نه فکر نمی کند . کار شخصی یعنی همین که شخصا تصمیمی می گیرید ، آن را انجام می دهید و پای همه چیزش هم می ایستید.

مهران مدیری فمینیست

مهران مدیری همیشه درسالهای اخیر خودرا یک کار گردان مدافع زنان تصور کرده است .او همیشه سعی كرده به رغم آنچه در سریال و كارهای طنز ما دیده می شود، حضور خانم ها و عملكردشان و همچنین نوع شخصیت پردازی شان متفاوت باشد. معمولاً خانم ها در این نوع سرالچ ها یا در آشپزخانه دیده می شوند یا در حال بافتنی بافتن هستند. مدیری همیشه از این مورد پرهیز كرده . یعنی اگر مثلا شخصیتهای زن مجموعه هایش در خانه نشسته باشند كتاب می خوانند. شیشه پاك نمی کنند میوه می خوردند ولی میوه نمی شستند . مدیری همیشه مدعی بوده که اتفاقاً در كارهای ما شخصیت های مثبت همیشه خانم ها بوده اند و آقایان در قطب منفی قرار داشته اند.

آنها نابغه نیستند!
علی رغم این كه مردم فكر می كنند مدیری و دارودسته اش خیلی نابغه هستند، اما 80 درصد ماجراهایی كه می بینند، اتفاقی به ذهن او و یارانش می رسد. مدیری دراین باره می گوید : این اتفاقات با یك كلمه و یا دیدن یك چیز شروع می شود و بعد طراحی آن را انجام می شود . در پاورچین اسم شخصیت اصلی مجموعه فرهاد بود و یك روز می خواستم برای كار به اداره ای بروم و گفتم من فرهاد فلانی هستم. هنوز فامیلی نداشتم. نشستیم و درباره فامیلی ام فكر كردیم. من همین جوری به ذهنم رسید و گفتم برره، چون دیدم خود كلمه بامزه است و بی ربط. آن صحنه را با اسم فرهاد برره گرفتیم و تمام شد. بعد از 10 قسمت به این نتیجه رسیدیم كه این شخصیت ها باید از جایی آمده باشند. پیمان قاسم خانی و محسن چگینی گفتند خب از برره. چون نام خانوادگی شان برره است. بعد این سؤال پیش آمد كه برره كجاست؟ گفتیم به اسمش می آید كه روستا باشد. چه جور روستایی؟ روستایی بی هویت بی جا و مكان كه شاید خیلی آدم دارد و یكی شان كه مهندس شان باشد، فرهاد است.
اگر بیننده احساس كند كه طبیعت زندگی خودش را نمی بیند، دافعه پیدا می كند. مدیری همیشه به این موضوع اعتقادداشته.اتفاقی كه در مورد تله تئاترهایمان هم افتاده است به نظر او به همین خاطر است .او می گفت : دلیلش هم به خاطر نوع دكور، نوع لباس و نوع بازی بازیگران است كه نمی دانم چرا دوست دارند خارجی بازی كنند. چه جوری می شود خارجی بازی كرد و خارجی حرف زد و در عین حال ایرانی بود؟ برای همین است كه تله تئاتر مخاطب ندارد. در حالی كه سوژه ها به شدت جذاب است. هرچه كه از طبیعت زندگی دور باشد، بیننده را جذب نمی كند. بیننده نباید حس كند كه چیزی برایش ساخته شده است

سیستم مدیری

این روزها در سریال مرد دوهزار چهره ، مسعود شصتچی در نقش مهران مدیری با استانیسلاوسكی شوخی های جالبی کرده است .جالب است بدانید مدیری زمانی در گفت وگویی به قول خودش حرف بزرگی زده بود .او گفته بود :ما دو سبك بازی در دنیا داریم. یكی سبك استانیسلاوسكی است و دیگری فاصله گذاری برشتی. در مورد اول بازی باید دیده شود و در مورد دوم باید گفته شود كه من مهران هستم كه هملت را بازی می كنم. اما یك چیز دیگری هست میان این دو تا كه شاید سیستم مدیری باشد. خیلی حرف گنده ای زدم نه! به انتخاب برمی گردد. ما اصلاً چرا انتخاب بازیگر داریم؟ چرا براندو برای پدرخوانده انتخاب می شود و اسكوتنفسكی برای هملت؟ این به خاطر شباهت آن آدم ها به این شخصیت هاست. اسكوتنفسكی می تواند پدرخوانده بازی كند ولی هرگز نمی تواند مثل براندو باشد. براندو هم نمی تواند هملت باشد. اصلاً خصوصیات شخصیتی براندو هیچ ربطی به هملت ندارد. براندو در آمریكا متولد شده و مسائل و مشكلات و ضعف ها و فسادهای شخصیتی خودش را داشته است. یك جورهایی خودش در هالیوود، زندگی شخصی اش و… پدرخوانده بوده است. اسكوتنفسكی هم در زندگی خودش در روسیه، هملت به حساب می آمده است.

مهران مدیری

شکستن استانداردهای تلویزیون

بازیگر و کار گردان مجموعه مرد دوهزار چهره از معدود هنرمندان بوده که به قول خودش یكسری استانداردهای موجود در تلویزیون را شكسته است . مثلا اگر اتفاقی در صحنه بیفتد كات می دهند و دوباره می گیرند. اما مدیری و یارانش این كار را نكردند. آنها این کارراز زمان مجموعه ساعت خوش آغاز کردندمدیری از همن ابتدا به یک نکته فوق العاده جالب اعتقاد داشته و آن این بوده که هر چیزی كه جدی تر است و مورد شوخی قرار گیرد، جذاب تر می شود. به خصوص در مورد خبر كه اشاره كردید. به همین خاطر درهمان برنامه ساعت خوش با برنامه های جدی چون مسابقه هفته (با اجرای مرحوم نوذری) ُتقویم تاریخ و اخبار سراسری شوخی می کرده است . ازنظر مدیری مثلاً اگر آدمی در حال سوت زدن است و به هوا نگاه می كند، ناگهان داخل جویی بیفتد، كمتر خنده دار است به نسبت آدمی كه خیلی حرف های قلمبه سلمبه می زند و مدرك پرفسور را هم دارد و در حین صحبت در مورد موضوعی بسیار جدی، داخل جویی می افتد، هر چه جدی تر، خنده دارتر. شوخی با اخبار چون موضوعی بسیار جدی و بدون شوخی است، بسیار مورد توجه قرار گرفت. هنر هفتم و مسابقه هفته هم همین طور بود.

چهار از بیست

از بیست به خودم چهار می‌دهم. مدیری این جمله را هنگامی گفته بود که به او گفته بودند تو که بازیگر کارهای قطب‌الدین صادقی در تئاتر بوده‌ای، به این برنامه هایی که خودت می سازی به خودِ هنرمندت چند می‌دهی؟و مدیری به خود چهار ازبیست داده بود و گفته بود : چیزهایی که در ذهن دارم تا آنها را که روزی بسازم خیلی متفاوتند . منتها مدام از من این طور کار خواسته‌اند. دیگر افتاده‌ام در این ورطه. هر بار که خواسته‌ام وقفه‌ای بیاندازم نشده،

غریزه مدیری

مدیری هر وقت با نویسندگان برنامه هایش صحبت می کند همیشه این را به آنها گفته است به طور غریزی می فهمد که فلان متن می گیرد یا نه و این برنامه یا قسمت از قسمت های خوب است یا نه. و واقعا همه می گویند که هر بار مهران مدیری چنین چیزی گفته . مدیری معتقد است این واقعا غریزی است .

کارهای هر شبی

تلویزیون ایران در سالهای اخیر توجه بسیاری به مجموعه هایی داشته که هرشب پخش می شود این مجموعه ها گاه طنز بوده اند و گاه جدی . مهران مدیری موفق ترین آدم در زمینه برنامه های هرشبی بوده است .او درباره راز موفقیتهای کار هر شب زمانی گفته بود :کار هر شب بازیگر خودش را می خواهد .یعنی بهترین بازیگران ایران را هم در کار هر شب دور هم جمع کنید ، مطمئن نباشید که کار بیننده داشته باشد. کار هر شب خصوصیات خودش را دارد . یک سری بچه های با استعداد و پر انرژی و شیطان! می خواهد که بداهه گو باشند . اعتماد به کارگردان داشته باشند .انعطاف داشته باشند و آدم های اهل شوخی باشند .فکر می کنم گروهی که ما الان داریم در حدخودشان شناخته شده اند . مدیری بازتابهای کارهایی که هرشب کرده است دراین سالها از کوچه و خیابان،روابط عمومی سازمان، از بچه های گروه،از فامیل هایشان و از اصطلاحاتی که بین مردم رایج می شود متوجه شده است .

گریه کردن از خنده

در سالهای اخیر برخی از هنرمندان سینما وتلویزیون به این متهم شده اند که به هر قیمتی می خواهند مردم را بخندانند . مدیری یکی از این متهمان بوده ولی او در مصاحبه ای دراین باره گفته است :ما در طول این سال ها نشان داده ایم به هر قیمتی نمی خواهیم مردم را بخندانیم. کارهای ما این را می گویند . سعی کردیم فکر در باشد و کمدی لودگی نباشد. فکر می کنم این طور بوده . در کمدی خیلی کار ها می شود کرد که بیننده از خنده گریه اش بگیرد .

بحث مهم سطح سلیقه

آیا می توان گفت که سطح سلیقه مردم پایین آمده .یک بحثی هست سر بحث سلیقه مردم که بالا و پایین می شود. کارگردان مرد دوهزار چهره همیشه جواب جالبی برای این سوال داشته : سطح سلیقه خیلی بالا پایین نمی شود. مردم ما به نظرم با هوش اند و شکل ایرانی کمدی در کشور ما شکل خاصی است که یک سری حدود را برایش باید رعایت کرد، خصوصا اینکه از تلویزیون پخش می شود. مردم از خیلی وقت پیش عادت کرده اند که آسان نخندند و این کار ما را مشکل تر کرده . الان دیگر کسی نمی تواند بسازد و برود ، مردم یقه اش را می گیرند.

جنجال در نشست خبري :از تيم ملي استعفاء نمي‌دهم

یکشنبه, مارس 29th, 2009

علی دایی سرمربی تیم ملی

هفت تیر 7tir.com: سرمربي تيم ملي فوتبال ايران گفت: از تيم ملي استعفاء نمي‌دهم واز عملكرد بازيكنان تيم ايران نيز رضايت دارم.

علي دايي در پايان ديدار تيم‌هاي ملي ايران و عربستان و شكست دو بر يك تيم ملي در جمع خبرنگاران اظهار كرد: معتقدم تيم ملي ايران امروز بسيار خوب بازي كرد و من به بازيكنان تيم ملي افتخار مي‌كنم.

وي در پاسخ به سوالي پيرامون استعفايش از تيم ملي نيز گفت: شما نمي‌توانيد براي من تصميم‌گيري كنيد، مگر من به پيشنهاد شما سرمربي تيم ملي شدم كه اكنون به پيشنهاد شما استعفا دهم. ضمن آنكه امروز علي دايي شكست نخورد، بلكه تيم ايران بازي را واگذار كرد.

دايي تاكيد كرد: من معتقدم شما منتظر چنين روزي بوديد تا تيم ملي شكست بخورد اما همانطور كه گفتم من از عملكرد بازيكنانم راضي هستم و ما تنها در دو غافلگيري از حريف گل خورديم و متاسفانه بازي را واگذار كرديم. سوال من اين است كه مگر يك تيم چند بازي مي‌تواند پيروز شود و برد و باخت در فوتبال هر كشوري وجود دارد.

وي افزود: من از مردم ايران و كساني كه امروز به ورزشگاه آمدند عذرخواهي مي‌كنم كه نتوانستيم پيروز شويم اما، فوتبال برد و باخت دارد. من مي‌دانم كه اين شكست براي همه دشوار است در هر صورت ما تلاش مي‌كنيم تا در بازي‌هاي آينده نتيجه بگيريم.

دايي درباره شانس صعود تيم ملي ايران نيز گفت: معتقدم شانس‌مان كم شده است اما، هنوز هم بخت صعود داريم و مي‌توانيم به جام جهاني راه پيدا كنيم. ما سه بازي ديگر پيش رو داريم كه اگر از اين سه بازي استفاده كنيم مي‌توانيم صعود كنيم. من اين شكست را به گردن مي‌گيرم اما بازيكنان تيم ملي امروز از جان مايه گذاشتند و از تمامي آنها تشكر مي‌كنم. ما تمام سعي‌مان را مي‌كنيم كه در بازي‌هاي آينده نتيجه بگيريم.

علي دايي خاطرنشان كرد: ما در اين بازي چندين موقعيت گل ايجادكرديم اما بر روي دو غافلگيري گل خورديم بازيكنان ما بايد متوجه اين موضوع باشند كه ارزش فوتبال تنها به زيبا بازي كردن نيست بلكه تيمي پيروز مي‌شود كه در نهايت بتواند سه امتياز را كسب كند.

سرمربي تيم ملي درباره روش بازي تيم ايران مقابل عربستان سعودي و استفاده از يك مهاجم نيز گفت: ما امروز با دو مهاجم وارد ميدان شديم و شجاعي و رضايي مهاجمان تيم ما بودند ضمن آنكه در نيمه دوم هاشميان را جايگزين رضايي كرديم.

وي درباره عقب‌نشيني بازيكنان ايران پس از رسيدن به گل نيز گفت: متاسفانه اين طبيعت فوتبال ماست و ما پس از گل نبايد عقب مي‌آمديم اين وظيفه بازيكنان بزرگتر تيم بود كه بايد شرايط هجومي تيم را حفظ مي‌كردند اما، متاسفانه اين اتفاق نيفتاد. ما يك گل بد دريافت كرديم ضمن آنكه گل دوم نيز روي يك ضربه كرنر به دست آمد نه فشار حملات تيم عربستان. ضمن آنكه ما در همان صحنه نيز براي تمامي بازيكنان از جمله بازيكني كه گل‌زني كرد يار مستقيم گذاشته بوديم اما، بازيكن ما به وظيفه‌اش عمل نكرد و به همين دليل شكست خورديم.

دايي ادامه داد: من در اين زمينه با تمامي بازيكنان صحبت كرده بودم و شيوه‌هاي تهاجمي عربستاني‌ها را به آنها گوشزد كرده بودم. مدافعان ما از جمله سيد جلال حسيني بسيار خوب كار كردند و زحمت كشيدند.

علي دايي درباره اشتباهات تاكتيكي تيم ملي نيز گفت: اين مسائل را بازيكنان بايد از 12 سالگي ياد بگيرند و من نمي‌توانم خود به ميدان بروم و اين نكات فردي را به بازيكنانم گوشزد كنم.

وي درباره شعارهاي تماشاگران نيز گفت: در هر صورت اگر تيم ملي شكست خورده است اكنون من به عنوان سرمربي تيم ملي بايد جوابگو باشم نه مردم.

وي درباره دعوت از علي كريمي نيز گفت: شما آخرين بازي علي كريمي را در مقابل الشباب عربستان ديديد آيا واقعا او بازيكني بود كه ما بتوانيم به تيم ملي دعوتش كنيم؟ من از سرمربي پرسپوليس درباره او سوال كردم و متوجه شدم كه كريمي 25 روز است كه تمرين نكرده است و ما تنها با يكي دو بازي نمي‌توانيم بازيكني را به بازي دعوت كنيم.

وي افزود: بحث من شخص كريمي نيست اما سوالم اين است كه آيا ما مي‌توانيم يك بازيكن را زماني كه به دور از آمادگي است به تيم ملي دعوت كنيم. علي كريمي در بازي مقابل الشباب اگر همان كريمي آماده هميشگي بود بايد سه گل به ثمر مي‌رساند اما نتوانست بازي خوبي انجام دهد.

آيا پس از بازي تداركاتي تيم ملي ايران مقابل كرواسي تاكنون واقعا علي كريمي توانسته است به تيم ملي ماكمك كند؟

علي دايي در پاسخ به سوالي پيرامون تاكتيك بازي تيم ايران مقابل عربستان گفت: شما بايد تاكتيك را براي من معنا كنيد كافي است به خانه خود برويد روي مبل بنشيند و بازي را بار ديگر نگاه كنيد تا متوجه تاكتيك تيم ملي شويد.

نشست مطبوعاتي علي دايي با حاشيه‌هايي همراه بود از جمله آنكه چندين بار او در پاسخ به سوالات خبرنگاران با آنها وارد بحث لفظي شد و خبرنگاران نيز خود در پرسيدن سوال از علي دايي با يكديگر به مجادله مي‌پرداختند.

علي دايي درباره سوالات پرسيده شده پيرامون حضور علي كريمي نيز گفت: شما قصد داريد تا من را مقابل علي كريمي قرار دهيد.

سرنوشت تلخ دختر زيباي ايراني در اروپا

شنبه, مارس 28th, 2009

گفتگو با دختر تن فروش

خودش میگوید:ایرانی ام دیگه، پوستم کلفته! هر کی دیگه جای من بود تا حالا صد دفعه مرده بود!

هفت تیر 7tir.com: مارال یکی از هزاران دختران ایرانی است که در خارج از کشور به عنوان کارگر جنسی به کار مشغول هستند. به دلیل بحرانهای مداوم اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و خانوادگی هرساله از ایران دختران و زنان بسیاری به خارج فرار میکنند. به این گروه باید تعداد دخترانی که به نام ازدواج، کار یا … توسط خانواده هایشان به فروش میرسند و یا بوسیله باندهای کودک ربا به خارج از کشور آورده میشوند را افزود. بدشانس ترینشان پس از تجاوزهای مکرر، زنده زنده به قاچاقچیان اعضای بدن فروخته میشوند و آنها که زنده میمانند سرنوشت چندان بهتری ندارند.

بسیاری از بازارهای برده فروشی پاکستان و امارات مستقیما به حرمسراها فرستاده میشوند تا به ازدواج با مردانی که جای پدربزرگ آنها را دارند درآیند یا بدست قوادان میافتند و تا زمان زیبایی و جوانی مورد بهره کشی جنسی قرار میگیرند و پس از آن به کلفتی گمارده میشوند.

در این میان آنها که به کشورهای پیشرفته میآیند اگرچه به دلیل رعایت حقوق انسانی از شرایط ظاهرا بهتری برخوردارند ولی به دلیل نداشتن پول، نبود مدارک اقامت، ندانستن زبان و تنهایی سرگردان می مانند تا دست سرنوشت آنها را به کدام سو پرتاب کند.

چه بازارهای برده فروشی پاکستان، افغانستان یا امارات باشد و چه آژانس های مدرن اینترنتی سرویس های سکسی در کشورهای پیشرفته، همه جا جهانی بی تفاوت است که درآن پا اندازان بین المللی، گروههای خلاف کار و افراد بیرحم در سکوتی همدستانه در کمین نشسته اند. حکایت این دختران، داستان آشنایی است که همه کس میداند، با اینحال ناگفته ها بسیار است. با مارال به گفتگو می نشینیم.

مارال دوست داری داستان زندگی ات رو از کجا شروع کنیم؟ از وقتی ایران بودی؟
آره از اون موقع بهتره. مخصوصا که دلم هم خیلی تنگ شده.، این هفته دوبار خواب ایران رو دیدم. زیباترین خاطراتی که از زندگی ام دارم مال موقعی است که اونجا خونه پدرم بودم. از وقتی یادم میاد با بابام بودم. وقتی از مادرم جدا شد دیگه بخاطر من ازدواج نکرد. میترسید دختر عزیز دردونه ش یه وقت اذیت بشه! ولی مادرم به اجبار ازدواج مجدد کرده بود. اونو کم میدیدم. همیشه گرفتار زندگی و بچه هاش بود.

بابام آدم آرومیه. از اونا که از اداره میآد خونه و شام و چایی و تلویزیون! ماهی یه بارهم با دوستاش دور هم جمع میشدند حرف میزدند، تخته بازی میکردند. تنها کار بدی که در زندگیش انجام میداد فقط سیگارش بود!

من هم واسه خودم آزاد بودم. البته نه اونقدر که شورش رو در بیارم! درسم رو میخوندم، نمره هام همه خوب بود. ولی بقیه اوقات همه ش با دخترهای فامیل و دوستام بودم. پارتی، مهمانی دخترونه، رقص، موزیک، از درودیوار بالا میرفتیم.

ولی بعد که دیپلمم رو گرفتم خونه نشین شدم. یعنی دانشگاه آزاد قبول شدم ولی نتونستم برم. خرجش زیاد میشد و دیگه سالهای آخرحقوق بابام برای خرج خونه کم می اومد چه برسه شهریه دانشگاه آزاد که هر سال بالاتر میرفت. من شرایط رو درک میکردم. توقع مالی چندانی نداشتم ولی عوضش تشنه آزادی بودم. دوست داشتم هرچی دلم میخواد بخندم! باورتون میشه یه دفعه منو به همین جرم تو خیابون گرفتند!

بعدش بردند منکرات خیابان وزرا و بابام رو خواستند تا ولم کردند. ازم تعهد گرفتند! حالا چه برسه با دوستام میخواستیم بریم مسافرت، تو خیابون آهنگ گوش بدیم، حرف بزنیم… نمیشد. همه چیز یواشکی بود. خسته شده بودم.

یعنی دلیل خروجت از ایران بخاطر نداشتن آزادیهای اجتماعی بود؟
هم اون هم بیکاری. تا دیپلم گرفتم رفتم دنبال کار ولی کار کجا بود؟ برای تحصیل کرده ها و متخصص هاش هم کار نبود چه برسد به من! امثال من هزار هزار ریخته بودند. بعد هم هرجا رفتم ازم توقعات نامربوط داشتند!

مثل چی؟ تعریف کن.
اولش که تازه دیپلم گرفته بودم دنبال کار روزنامه ها رو ورق میزدم دیدم یه دکتر آگهی داده برای منشی مطب. مال محل خودمون هم بود. فوری تلفن زدم و گفت فردا روز مصاحبه است بروم. فردایش رفتم دیدم حدود 30 تا زن و دختر نشسته اند و دارند پرسشنامه پر میکنند!

یکی هم دادند دست من. غیر از سوالات مربوط به سن و تحصیلات و وضعیت خانوادگی بعضی سوالهای دیگرش نامربوط بود. مثلا در خانه چه لباسی میپوشید یا چه هنرهایی دارید! من هم نوشتم فقط یه کمی ملودیکا میزنم! بعد آقای دکتر آمد برگه های همه را گرفت و گفت بروید بعدا به شما خبر میدهم. فقط مرا نگه داشت. بعد خودش آمد نشست و گفت راستش میون اینهمه زنها و دخترها که دیدی من از تو بیشتر از همه خوشم اومده و میخوام استخدامت کنم. فقط شک دارم که بتوانی از پس همه کارها بر بیایی! گفتم من دختر باهوشی هستم.

از دهسالگی دارم خانه مان را اداره میکنم! هر کاری را برایم توضیح دهید میتونم. گفت وظیفه تو اینجا یکی کارهای مطبه به اضافه کارهای شخصی من مثل ماساژ پا و کمر. بعد گفت پاشو وایسا تا نشونت بدم کجاهام بیشتر درد میگیره! منم بلند شدم و گفتم آقا من برای این کارا اینجا نیومدم! عصبانی اومدم خونه ولی ناامید نشدم و به بابام هم هیچی نگفتم. این بار برای کار به دوست و آشناهام سپردم. یکی یه شرکت خصوصی رو معرفی کرد که منشی میخواست.

آدرس گرفتم و فرداش رفتم. ایندفعه خیالم راحت بود که طرف آشناست و رعایت بعضی مسائل را میکند. در زدم و خود آقای رییس در را باز کرد. تا گفتم سلام و من از طرف فلانی برای کار آمده ام گفت شما از همین حالا با حداکثر حقوق استخدام هستید!

گفتم میشه لطفا بگین کار من اینجا چی هست؟ گفت هیچی! شما فقط تو این شرکت راه برین یا پشت میز بنشینید و جواب تلفن بدهید. من خودم همه کارها رو میکنم!
نیم ساعت هم نگذشته بود که دستور داد ناهار آوردند. بعد در شرکت را قفل کرد و گفت کار دیگه بسه، الان موقع استراحته! وقتی داشتیم غذا میخوردیم برایم شروع به تعریف کرد که با وجود وضعیت خوب مالی و زن و بچه، زندگی اش غم انگیز و خالی است و او نیاز به دختر جوانی دارد که براش درددل کند. بعد یکدفعه گریه کنان به من حمله کرد و گفت که اگر نذارم سرشو رو سینه من بذاره خودشو میکشه! من هم جیغ زدم و فرار کردم. شب همه رو برای بابام تعریف کردم. گفت دخترم فعلا بشین خونه یه لقمه نون هست با هم میخوریم تا بعد ببینیم چی میشه. یکی دوسال خونه نشین بودم تا برای اولین بار در زندگیم عاشق شدم.

من نوزده سالم بود و اون بیست سال. خونوادش وضعشون توپ بود و نمیخواستند اون بره سربازی. یکبار گفت: مارال میخوان منو بفرستند آلمان پیش خاله ام تو هم با من بیا! بیشتر به خاطر اون بود که از ایران اومدم. اون سردنیا هم میخواست باهاش میرفتم.

پدرت اجازه داد؟
معلومه که نه! بابام خیلی دوستم داشت. همه زندگیش بودم. از صبح که بیدار میشد تا شب هزار دفعه قربون صدقه من میرفت. هر چی شعر بود که توش اسم آهو بود برام میخوند! وقتی گفتم میخوام برم خارج رنگش پرید! گفت نه، اینهمه برات زحمت کشیدم تنها کجا تو رو بفرستم، معلوم نیست چی به سرت بیاد!

سه ماه تموم تو خونه مون بساط داشتیم، نصیحت کرد، دعوا کرد، فامیلها و دوستهامو واسطه کرد ولی من پامو کردم توی یک کفش که اینجا آینده ای نیست و باید برم. میدونستم تحمل اشکهای مرا ندارد هر شب با چشمهای قرمز می نشستم جلوش. آخرش یک شب راضی شد و اجازه داد. یه تیکه زمین داشت که برای پیری کوری اش گذاشته بود، اونو فروخت و پولش رو داد که بدم به قاچاق چی که قرار بود من و دوستمو ببره.

شب آخر تا صبح بالای سرم نشست و منو نگاه کرد. هیچوقت مثل موقع خداحافظی نفهمیده بودم چقدر دوستم داره. یک لحظه دست منو ول نمیکرد. داشت می مرد!میگفت دخترم جونم بودی و انگار حالا داری از تنم بیرون میری.
برایت بهترین آرزوها را داشتم ولی زمونه یاری نکرد. از این به بعد هم دیگه من نیستم تو خودت باید مواظب باشی، تو آهوی کوچکم را به خودت و خدا می سپارم. بعد هم که آمدم.

از سفرت بگو.
آخ که چه سفری. من که اولش از خوشحالی هیچی نمی فهمیدم. فکرش رو بکن برای اولین بار با پسری که عاشقش هستی مسافرت کنی! اصلا سختی کوههایی را که باید از آنها بالا و پایین میرفتیم، تاولهای پا، گرسنگی و تشنگی هیچی حالیم نبود. به همین راضی بودم که کنار هم راه میریم. با هم غذا میخوریم. حرف میزنیم…

البته پدرم موقع خداحافظی او را دیده بود و مرا دستش سپرده بود. دوستم هم به من میرسید. نمیگذاشت سختی بکشم. تا با هم بودیم همه چی خوب بود. خطرات رو باهم رد کردیم. اگرچه خیلی بدبختی کشیدیم، فکر کنید پنج شش تا کشورو قاچاقی، نصف راه قایم شده تو ماشین و جاده و نصف راه پیاده و یواشکی از کوه و جنگل و دشت بیایید! تو صربستان که اصلا قاچاقچیه مارو یک هفته تو جنگل زیر بارون نگهداشت و خودش با دوستاش نمیدونم رفتند کجا!

البته بعدش با آب وغذای حسابی اومدند. عوضش روز بعد جون دو نفرمون رو نجات دادند. اونها داشتند تو رودخونه ای که ازش میگذشتیم غرق میشدند. سرعت آب خیلی زیاد بود بردشون! بعدا فهمیدیم که هر هفته یکی دو تا مسافر همونجا غرق میشند! تو بوسنی هم سه روز آب و غذا گیرمون نیومد داشتیم از گرسنگی و تشنگی میمردیم. رسیدیم به یک مزرعه بلال و افتادیم توی بلال ها به گاز زدن و مکیدن شیر بلال ها به جای آب!

سفر زمینی اونهم غیرقانونی خیلی خطرناکه. گروه ما شانس آورد زنده ماند. فقط همین داستان سفر ما خودش یه کتابه! ولی ایتالیا دیگه همه از هم جداشدیم.

چرا؟ دعوایتان شد؟
نه بابا. ایتالیا گیر یه گروه گانگستر افتادیم. قبلا هم در راه چند بار گیر آدمای عوضی افتاده بودیم. ولی قاچاقچی مان با پول یا نمیدانم چه کلکی شرشان را کنده بود. تو ایتالیا نتونست. اونا مسلح بودند. اول پولهامونو گرفتند، بعد مردها رو کتک زدند و از هم جدایمان کردند. نمیدونم دیگه چی به سرش اومد. منو بردند یک خونه پرت خارج از شهر.

اونجا دو ماه زندانی بودم. رییسشون منو برای خودش نگهداشته بود. نمیتونستم با کسی تماس بگیرم . جایی رو بلد نبودم. زبان نمیدانستم. پول نداشتم، هیچ مدرک شناسایی نداشتم. اگر هم فرار میکردم جایی نبود که برم. پلیس منو بلافاصله دستگیر میکرد و دوباره همون کشوهایی رو که اومده بودم زندان به زندان پس می فرستادند تا به ایران برگردانند.

با هزار زحمت توانستم برای یکی از دوستان پدرم که میدونستم تو ایتالیاست تلفن بزنم و آدرس جایی را که بودم بدهم. او همیشه به خانه ما می آمد. میدانستم که گلویش پیش من گیر است. وقتی ازش کمک خواستم میآد و اومد. منو با ماشین سوار کرد وبه یک هتل برد!

البته بعدش با من خیلی دعوا کرد که چرا همینطوری و حساب نشده از ایران راه افتادم اومدم. یکماه بعد خودش مرا قاچاقی به اتریش آورد و توانستم اعلام پناهندگی کنم. بعدش هم مرابه یکی از کمپ های پناهندگی نزدیک وین بردند. یکسال آنجا بودم تا اومدم بیرون.

چرا با پاسپورت و قانونی از کشور خارج نشدی؟ پدرت که اجازه میداد.
آره ولی دوستم سرباز بود پاسپورت نداشت. بقیه هم به همچنین چون ما حدود 5 تا مسافر بودیم. البته بابام بیچاره هی میگفت پاسپورت بگیرم ولی اون آقایی که مارو می آورد گفت لازم نیست! پاسپورت ایرانی به درد نمیخوره، جایی که باهاش ویزا نمیدند هیچ، باعث دردسر هم هست، چون اگه شما را پلیس بگیره میفهمه از کجا اومدین و دوباره میفرسته همونجا!

آلمان هم که رسیدید پناهنده می شید دیگه پاس لازم ندارین! بعد هم دولت اونجا خودش همه چی بهتون میده!

از اون پسر دیگه خبر نداری؟ میدونی زنده است یا مرده؟
زنده است. اونا که منو دزدیدند اونو همونوقت ول کردند. یکی از هم سفرهامونو همین جادیدم، گفت بعدش با هم بودند تا خونوادش پول فرستادند و اون از ایتالیا رفت. دنبال من هم گشته بود ولی آخه حیوونکی خودش هم غیر قانونی اونجا بود! کاری از دستش برنمی اومد.

میتونم بپرسم اولین بار کی رابطه جنسی داشتی؟
وقتی در ترکیه بودیم. اولین شبی که با هم در اتاق هتل خوابیدیم چون قبل از آن همه اش تو کوه و دره بودیم و چند نفردیگه هم باهامون بودند! من با اینکه عاشق دوستم بودم ولی ترجیح میدادم بازم صبر کنیم. میخواستم اول به آلمان برسیم عروسی کنیم.

ولی او میگفت عزیزم آخه چه فرقی میکند! فکر کن ازدواج کردیم اومدیم ماه عسل!من اول یه کم عذاب وجدان داشتم. ولی وقتی تو ایتالیا بهم تجاوز کردند خدا را شکر کردم که دختر نبودم.

چند بار بهت تجاوز شده؟
زیاد! مگه تجاوز چیه؟ وقتیه که باهات کاری رو میکنند که نمیخوای تجاوزه دیگه. حالا چه دست و پاتو به تخت ببندند، چه باز باشه ولی بهرحال نتونی از خودت دفاع بکنی! میشه دیگه راجع به این موضوع صحبت نکنیم؟

آره ولی میدونی که به عنوان انسان این حق را داری که اجازه ندهی به تو دست بزنند. زن باید با کسی رابطه داشته باشد که خودش میخواهد نه اینکه مجبور باشد.
این قشنگ ترین حرفیه که تو زندگیم شنیدم. اگر اینجور میشد خیلی خوب بود ولی حیف! برای من که فعلا عملی نیست. شاید برای اون دخترایی است که وضعشون خوبه ، نه ما فقیر بیچاره ها! اگرچه اونها رو هم فکر نکنم!

بعد که به اتریش آمدی چکار کردی؟
اول که فرستادنم توی کمپ پناهنده ها. میگفتند این همون کمپیه که زمان نازیها، اسرای یهودی رو توش نگه داری میکردند تا بعد دسته جمعی بفرستند اتاق گاز! اونجا تو ساختمونی بودم که مال ایرانیها، هندیها و افغانیها بود. بین پناهنده های ایرانی همه جور آدمی بود.

از مهندس و دکتر با خانواده هایشان گرفته تا آدمای خلاف. زن با بچه یا زن تنها هم زیاد بود ولی دختر تنها به سن من نبود. اوایل اونجا هرکس به آلمان میرفت مشخصات دوستم را میگفتم تا به او خبر برسد که من کجا هستم. همه اش فکر میکردم که اون میآد و منو از آن جای کثیف وحشتناک نجات میده. اوایل با یکی دو خانواده ایرانی بودم.

ولی بعد اونها رفتند و من تنها شدم و افتادم گیر بچه های ایرانی که هر دقیقه مزاحمم میشدند، شب بالای تختم میآمدند و یا داخل حمامم میشدند. هر چه بهشان میگفتم شما را بخدا من دوست پسر نمیخواهم. ولم کنید! توی سرشان نمیرفت. میان آنها یکی بود که از بقیه بهتر به نظر میرسید. فکر کردم که اگر او را انتخاب کنم بقیه راحتم میگذارند.

همینطور هم شد ولی بعد از دو ماه اون کارش درست شد و رفت و من باز تنها شدم و مزاحمت ها دوباره شروع شد. اینبار وضع بدتر بود چون میگفتند پس اهلش بودی و نمیگفتی! خلاصه مجبور شدم دومی را هم انتخاب کردم و بعد سومی… ولی در عوض دیگر راحتم گذاشتند. بهم کمک میکردند، نوار موسیقی، بلیط قطار یا گاهی حتی پول میدادند.

بقیه زنها و دخترها ی ایرانی هم همین مسائل تو رو داشتند؟
نمیدونم. اگه تنها بودند که حتما داشتند. البته در اتریش دختر و زن تنها زیاد است. آنها که اقامت قانونی دارند یا دانشجویند و …بهرحال یکجوری با این مسائل برخورد میکنند.

ولی من سنم کم بود، تنها و بدون پول هم تو کمپ افتاده بودم، بدبختی که هم ایران و هم اینجا بلای جانم بود اینکه خوشگل بودم! برای همین بیشتر بهم گیر میدادند. حالا موهایم را کوتاه کرده ام قبلا تا کمرم بود همیشه دورم میریختم.

پدرم هیچوقت نمیگذاشت موهام رو کوتاه کنم. هر کاری میکردم باز از زیر روسری یک کمی اش می اومد بیرون. سرهمون یکذره مو، یک عالمه دردسر داشتیم! فرار کردم اومدم خارج آزاد بشم، نمیدونستم اینجا هم اسیریه!

تمام مدت در کمپ بودی؟
نه، چند بار که بلیط قطار گیرم اومد رفتم وین را دیدم. فکر میکردم اگر پناهندگی ام قبول شد میرم اونجا کار پیدا می کنم. همونوقت دولت اتریش تصمیم گرفت کمپ ما رو خالی کنه. سیل پناهنده ها به اروپا سرازیر بود و جا نداشتند، در عرض چند روز جواب منفی همه رو دادند دستشون و پناهنده های قبلی را مثل زباله ریختند کنار خیابان.

همه شوکه شده بودند و توی سرخودشون میزدند! فکر کن خارجی هستی، اقامت نداری در نتیجه اجازه کار نداری، پول هم نداری، آقازاده هم نیستی که با چمدان پر از اسکناس آمده باشی.
تو کمپ هر کی رو میدیدی صد دلار دویست دلار یا حداکثر هزار دلار ته کیفش قایم کرده بود برای روز مبادا و روزا رو با جیره غذایی همونجا سرمیکرد تا جواب پناهندگیش رو بگیره یا براش پول بفرستند و بره یه جای دیگه.

نمیدانم بقیه با چه معجزه ای خودشون را نجات دادند ولی من نتونستم. فکرم کار نمیکرد. تمام زندگی ام یک کوله پشتی بود با یک برگه پناهندگی که روی آن مهر رد خورده بود.
همونجا چند ساعت بهت زده ایستادم تا یکی از مامورها آمد و مرا از کمپ بیرون کرد. یکی دلش برایم سوخت و یک بلیط بهم داد.

سوار قطار شدم و به وین آمدم. شب شده بود و نمیدانستم کجا برم، حتی یک خونه آشنا نبود که درش رو بزنم و کمک بخوام. همینطور بی هدف راه میرفتم. حالا اون وسط مریض هم شده بودم. 40 درجه تب کرده بودم. سرم باد کرده بود و توش فقط یه فکر بود: برگردم ایران! همه نیرویم را جمع کردم و با کارت تلفن نصفه ای که داشتم به بابام زنگ زدم. تا گفت الو به گریه افتادم.

بیچاره او هم از آنطرف شروع کرد! بهش نگفتم چی شده فقط گفتم میخواهم بیام.

گفت دخترم میدونی که من یک موی تنم راضی به رفتن تو نیود، خودت رفتی. حالا هم هروقت خواستی برگرد.
گوشی را قطع کردم. فکر کردم حالا بخوام برگردم چطور برم؟ نه پاسپورت دارم نه پول بلیط. بعد هم ایران چکار میتونم بکنم؟ صدای پدرم خسته و ناامید بود. بعدا فهمیدم که همونوقت خودش رو هم صاحبخانه جواب کرده بود! دیدم راهی پشت سرم نیست. همانجا بلند شدم و برای اولین بار شروع به کار کردم.

با تب و مریضی؟
آره داشتم از تب میسوختم. تمام پوست بدنم از درد تیر میکشید! مردی که مرا به خانه اش برد بعدش خیلی ناراحت شد. منو برد دکتر و داروهامو خرید. خانه اش بودم تا خوب شدم. بعدا باز هم او را دیدم.

با او نماندی؟
نه. خودش هم نمیخواست. بازرگان بود و دائم میرفت سفر. گفت اگر برای خودت خانه بگیری هر وقت اینجا باشم همدیگرو می بینیم و بهت کمک میکنم. گفتم من مدرک شناسایی ندارم، نمیدونم چطور باید خونه پیدا یا اجاره کنم. همه کارها رو برایم کرد. اجاره دو ماهم را داد. بعد از او باز هم کس دیگری را پیدا کردم. این تنها راهی بود که برای پول درآوردن داشتم.

برای آینده خودت چه فکری میکنی؟ میدانی که هر مهاجر سه گنجینه باخود دارد، Beauty, Bras and Brain )،زیبایی، نیروی کار و قدرت فکر، تو فعلا فقط از زیبایی است که پول در میآوری. نیروهای دیگر هم داری که باید از آنها استفاده کنی.
آره میدونم. یکی دیگر هم بهم گفت همیشه جوون و خوشگل نیستی و این پولها هم همیشه نیست! خودم هم دوست ندارم این کارو بکنم. هیچوقت دوست نداشتم. من همیشه دختر کاری بوده ام، آرزوم این بود که یک کاری داشته باشم که هرروز صبح برم و عصر برگردم. البته بابام همه اش میگه درس بخون. ولی آخه چه جوری؟ با هزار بدبختی رفتم کلاس زبان. اگه بدونین چه جوری و درچه شرایطی زبان خواندم باورتان نمیشود.

با اینحال از کلاس یک بار هم غیبت نکردم. الان آلمانی میفهمم و حرف میزنم! ولی حالا چه درس و چه کار اول باید اقامت اینجا را بگیرم. اقامت هم یا پول حسابی میخواد و یا ازدواج. بخاطر همین دارم قبول میکنم با یک اتریشی ازدواج کنم. ماه دیگه قرار است برویم ثبت کنیم. بعد هم میخوام برم دوره یکی دوساله یک رشته ای رو ببینم و بعد برم سرکار.

دوستش داری؟
نه بابا! از حالا عزا گرفته ام چه جوری باهاش زندگی کنم! دو سه روزش هم برام سخته چه برسه دو سه سال! اصلا پهلوی هم که راه میرویم به هم نمی آییم! به خودش هم گفتم بخاطر اقامت است و بعد جدا میشویم. گفت برای من فرق نمیکند.

مهم این است که چند سال پیش من هستی! خودم هم فکر کردم حالا که مجبورم این سه سال رو هم تحمل میکنم در عوض مادرم و بچه هایش را یکی یکی می آرم. البته اینجا هم آش دهن سوزی نیست ولی اقلا دیگر کتک نمیخورند!

اینجا تو را میشناسند؟ میدانند چکار میکنی؟
کی ها؟ ایرانی ها که نه زیاد. اوایل که خانه گرفته بودم بچه های ایرانی میآمدند. اینجا اکثرا آواره هستند، جایی رو ندارند برند! من درک میکردم.

می اومدند اولش کلی نصیحت میکردند که ناموست رو حفظ کن و … بعد چند روز میماندند و هرچی توی خانه بود میخوردند و میرفتند. حالا اینا مهم نبود. همه بدبخت شده ایم دیگه! ولی خونه م رو کرده بودند پاتوق! آدرسم رو که عوض کردم دیگه ندیدمشان!
الان هیچ دوستی ندارم. تنها دوستم بابامه! روزا هر وقت دلم تنگ میشه براش تلفن میزنم، ولی اون بیشتر برام نامه میده. مینویسه دخترم، مراقب خودت باش، سعی کن اصالتت را فراموش نکنی. به جایی برسی و مثل همیشه باعث افتخار من باشی.
همه نامه هایش را دارم… بخدا اینجا همون جهنمه، اتریش خوبه برای خود اتریشی ها، آلمان بهشته ولی برای آلمانی ها نه برای ما.

وقتی مردانی که با آنها رابطه داری در مورد ملیت ات سوال میکنند چه میگویی؟
نمیدونم هرچی به فکرم برسد میگویم غیر از اینکه ایرانی هستم! دلم نمیخواهد برای آنها اسم کشورم را بیارم آبروش بره. دلیل نمی شه آدم اگه تنشو فروخت، همه چیزای دیگرش رو هم بفروشه ! من یه کم سبزه هستم. بیشتر میگویم ایتالیایی یا اسپانیایی هستم. ولی بعضی هاشون شروع میکنند ایتالیایی حرف زدن و اونوقت تق اش در میآید!
نمی ترسی از اینکه پدرو مادرت بفهمند چکار میکنی؟
نه. پدرم که امکان ندارد بفهمد. تمام دنیا هم برایش قسم بخورند او باور نمیکند، میگوید من دخترخودم را میشناسم! مادرم هم بالاخره خودش زن است. درک می کند!

اگر خواهرهای کوچکترت بخواهند وارد حرفه سکس شوند به آنها چه میگویی؟
هیچوقت نمیگذارم. از یک خانواده یک نفر فدا بشه بسه!

برای خودت هم چنین آرزویی داری؟
معلومه. من هنوز منتظر اون دوستم هستم. .کنار او خوشبخت بودم. آنقدر به هم میآمدیم، عین یک کارت پستال عاشقانه بودیم. حیف تو ایتالیا کیفم رو دزدیدند اگرنه عکس هامونو بهتون نشون میدادم! میخوام بعد که کارم درست شد یه سفر برم آلمان شاید پیداش کنم. به دلم برات شده که یه روزی دوباره نگاهمون به هم میافته.

نمیدونم شما به فال حافظ اعتقاد دارین یا نه. بابام خوب حافظ بلده یه دفعه گفتم تلفنی برام فال گرفت و یه شعرش اومد که دقیقا همینو میگفت! من به خاطر اون شعر از مادرم خواستم یک کتاب حافظ برایم فرستاد.

برای آخرین سوال بگو آیا از اینکه از ایران خارج شدی پشیمان هستی؟
آره، مخصوصا من حساب نشده اومدم. همینجوری عشقی راه افتادم غیر قانونی آمدم. برای همین خیلی سختی کشیدم. میدانید در این مدت چقدر لحظات وحشتناک داشته ام که حاضر بودم نصف عمرم را میدادم در عوض ایران بودم. ولی… .

خواهر امید رضا میر صیافی سناریو خودکشی برادرش را مردود دانست

یکشنبه, مارس 22nd, 2009

هفت تیر 7tir.com: گفت و گوی رادیو فردا با معصومه میر صیافی، خواهر امیدرضا میرصیافی ( امید رضا میرصیافی وبلاگ نویسی بود که به دلیل انتقاد به آیت الله خامنه ای در وبلاگش به دو سال زندان محکوم شد و در زندان درگذشت )

دانلود

خواهر امید رضا : برادر من چطور می توانسته با قرص خودکشی کند در صورتی که اصلن قرصی در اختیار او نبوده است. تنها دارویی که امید مصرف می کرده قرصهای اعصابی بوده که پزشک زندان برای  او تجویز کرده بود که آن هم به صورت روزانه (یک عدد صبح و یک عدد شب) از سوی بهداری زندان در اختیار او قرار می گرفته!
برادر من گناهی نداشت.
تنها جرم او داشتن یک وبلاگ ساده بود.

خاطره هاي ناگفته احمد شاملو از زبان آيدا شاملو

سه شنبه, مارس 17th, 2009

http://tinypic.info/files/guuo5nf8cgag6bq20q2i.jpg

هفت تیر 7tir.com: در ميان 10 سالي که از مرگ احمد شاملو مي گذرد، سالي که گذشت پرحادثه ترين سال براي خانه سفيد دهکده بود. اتفاق هايي در سال 87 پيرامون شاملو، خانه و اموالش افتاد که شايد اگر خود شاملو هم مي بود اظهار شگفتي مي کرد. در آخرين اتفاقي که در ماه هاي پاياني سال افتاد، سياوش شاملو فرزند ارشد احمد شاملو بخشي از وسايل خانه شاملو را با خود برد. البته او آنها را در يک مزايده خريده بود. اما ماجرا از کجا شروع شد؟آيدا شرح مي دهد؛ «در خرداد 1380 فهرست کاملي از وسايل خانه به تفکيک هديه ها، امانت ها و شخصي ها تهيه کردم و به سياوش شاملو دادم تا براي آنها از مراجع رسمي شماره ثبت بگيرد.»آيدا پرهيز دارد از بيان ماجراهاي مزايده و بردن پيپ، آخرين سيگار، موهاي چيده شده، کراوات ها، خودکار و مداد، زيرسيگاري و… اما در ميان هياهوي بادي که در نيمروز دهکده در شومينه مي پيچد گفت وگو از شعر آغاز مي شود و هر بار به خلوت خانه مي رسد تا اينکه آيدا زبان باز کند که؛ «نمي توانم خوشحال نباشم که سياوش لوازم را خريده چون ممکن بود به دست غريبه بيفتد. چه خوب که پسر شاملو آنها را خريد. مهم تشکيل موزه است. حالا چه من تاسيس کنم چه او.» به گفته وکلاي آيدا سال 84 طي اقامه دعوي مبني بر تقسيم ترکه بين وراث، خواهان سياوش شاملو اصالتاً و وکالتاً از سوي سامان و ساقي و خوانده خانم آيدا و سيروس شاملو پرونده گشوده شد. اين دعوي در پاييز همان سال به ثبت رسيد و دادنامه صادر شد. آيدا سرکيسيان در دادگاه حاضر نشد اما از آنجايي که اخطاريه ها به شخص ايشان ابلاغ شده بود، راي حضوري صادر شد. پيش از صدور راي، طبق رويه کارشناسان دادگستري آمدند و براي لوازم قيمت سمساري تعيين کردند. پس از صدور دادنامه، اجرائيه صادر و ابلاغ و آگهي مزايده هم صادر شد. برنامه مزايده لوازم شخصي شاملو در اجراي احکام دادگستري کرج توسط دادورز شماره پنج با حضور دادستان برگزار شد تا سياوش شاملو (فرزند ارشد شاملو) تمامي اجناس را با قيمت 550 ميليون تومان بخرد. در اين مزايده سياوش شاملو، مصطفي ظهوري (به وکالت از سوي آيدا) و شخصي ديگر حضور داشتند. مبلغ پايه براي کل لوازم توسط کارشناسان دادگستري 52 ميليون تومان تعيين شده بود. اين مزايده با اعتراض وکلاي آيدا باطل شد و کار به مزايده هاي دوم و سوم کشيده شد و در نهايت در مزايده سوم بار ديگر سياوش شاملو بود که اموال پدرش را اين بار با قيمت 326 ميليون تومان خريد. سياوش در واپسين روزهاي دي ماه سال گذشته تمام اموالي را که خريده بود از خانه شاملو در کرج خارج کرد.حالا خانه شاملو از درخت و خنجر و خاطره خالي است. سرديس شاملو در گوشه اتاق نشيمن ديگر به چشم نمي خورد. تابلوي نقاشي ايران درودي. برخي کتاب ها و عکس ها. اين خانه هرچند آيدا انکار کند اما شباهتي به آن خانه که سرتاسرش بوي شاملو را مي داد، ندارد. پنداري تنها چيزي که از بامداد شعر ايران در اين خانه باقي مانده، صداي جاودانه اوست. آيدا هنوز به خانه جديد عادت نکرده است. اين را مي شد از لابه لاي حرف هايش به راحتي فهميد. اما به گفته خودش او با چيزهاي ديگري هم خانه و هم خون است؛ «موطن آدمي در قلب کساني است که دوستش مي دارند.» به بهانه همين اتفاق هاست که در خانه شاملو نشسته ام تا با ريتا سرکيسيان (آيدا شاملو) گفت وگو کنم. آيدا مي گويد؛«حرف هاي مهم تري براي گفتن هست.» او خاطراتي را مرور مي کند که تاکنون بر زبان نياورده است. باد در دستگاه ضبط صدا هم زوزه مي کشد و کار را براي پياده کردن و تنظيم گفت وگو سخت مي کند. آيدا حرف مي زند؛چيزهايي هست که گفته نمي شود مگر آنگاه که اشاره يي به آن شود و بازگويي اش لازم شود. هيچ ديالوگي بين من و سياوش رد و بدل نشد. همه چيزهايي را که به مزايده گذاشته و در مزايده خريده بود، برد. هنوز نمي دانم کي هستم و کجايم. بنابراين هيچ کاري نمي کنم. فعلاً شاملو را گم کرده ام و دارم سعي مي کنم پيدايش کنم.

http://tinypic.info/files/quib2lgywc4sjmkv37mw.jpg

-بين اشيايي که اينجا بود به کدام يک دلبستگي بيشتري داشتيد که ديگر الان اينجا نيست؟

چيزهايي که سال هاست در سينه دارم جابه جا نمي شود، کرد. پي خودم مي گردم. شايد نوعي رهايي است، معلق، بي انتها.

-چرا؟

دريچه يي در آن بالا بسته شده. تا باز شود زمان مي برد. ارتباطم با همه چيز قطع شده اما سعي دارم دوباره برقرار شود.

-چه برنامه يي براي موزه شاملو در خانه شاملو داريد؟

تا به حال دوستداران شاملو که مي آمدند فضاي زندگي و خانه يي را که در آن مي زيست و مي نوشت مي ديدند البته آن موقع چيزهايي که براي موزه ضروري نيست فضا را تنگ کرده بود، حالا فضاي بيشتري در اختيار داريم. روزي شاملو گفت همه چيز را رها کن يک کاروان بخر بزن بريم هر جا که شد.

-شاملو تعلق خاطري به نگهداري اشيا نداشته است؟

(  انگار آيدا اين موضوع را به خود يادآوري مي کند)

مدام اين اواخر اين را مي گفت. به ويژه از سال هاي 72 و 73. هرگز مقصدي تعيين نکرد. برايش مهم نبود. مي گفت برويم بالاخره به جايي مي رسيم. هر جا که باشد. دوست داشت جاهاي حيرت انگيز و ديدني ايران را کشف کنيم.

-آخرين سفري که رفتيد کي بود؟

سال 1993 که به سوئد دعوت شد. البته احمد ايران را خيلي دوست داشت. از بم حيرت زده شده بود. مي خواست سمت خاش و زاهدان و جاهايي که بزرگ شده بود برود. جنوب را ديده بوديم اما سمت سيستان و بلوچستان نرفتيم. ترکمن ها را هم خيلي دوست داشت. اشتياق سفر داشت. مي گفت در ايران در مناطقي درياچه هايي هست که فکرش را هم نمي توان کرد. حيرت مي کني. ناگهان در ماهان گنبد عظيم فيروزه يي شاه نعمت الله ولي و گنبد عظيم فيروزه يي سلطانيه را در دل کوير مي بيني که عظمت و وحدت و آرامش عجيبي به آدم مي دهد.

http://tinypic.info/files/jruejtjygzmk3nfyv3ky.jpg
-حال شاملو براي سفر مساعد بود؟

من از خدا مي خواستم مدام در سفر باشيم. اما شرايط مناسب نبود و چيزهايي بود که مانع مي شد.

-چه چيزهايي؟

دارو، درمانش، نياز به مراقبت هاي بيمارستاني، گرفتگي عروق گردن، گرفتگي عروق پا، ديابت و فشار خون سخت نگران کننده بود. البته اينها را به خود احمد نمي گفتم. فيش هاي کتاب کوچه و کارهاي مانده اش را بهانه مي کردم. نمي توانستم  بيماري اش را ناديده بگيرم. از سال 1374 خواب راحت نداشتيم. چندبار حال او سخت وخيم شد. پزشکان گرامي با تلاش زياد به دشواري توانستند او را به شرايط بهتري بازگردانند. طاقت فرسا بود. بيشتر تحت فشار سخت روحي قرار داشتيم.

-«کوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود/ انسان با نخستين درد/ – در من زنداني ستمگري بود که به آواز زنجيرش خو نمي کرد- / من با نخستين نگاهً تو آغاز شدم.» عاشقانه يي به نام «آيدا در آينه». نخستين باري که شاملو اين شعر را برايتان خواند به ياد مي آوريد؟

امکان دارد به ياد نداشته باشم؟ «آيدا در آينه» را که نوشت در خانه خيابان ويلا با مادر و خواهرهايش زندگي مي کرد. يک روز 11 صبح رفتم خانه شان، خودش خانه نبود. رفتم به اتاقش. تختش گوشه اتاق بود و کنار آن ميزي گذاشته بود. روي تخت نشستم و آيدا در آينه را روي ديوار ديدم، با خطي زيبا، با مداد و بدون قلم خوردگي، مرتب روي گچ ديوار سپيد نوشته شده بود. حيران شده بودم. ناگهان آمد تو ديد دارم شعرش را مي خوانم.

-واکنش شاملو در آن لحظه چه بود؟

(آيدا با حرارت به اين سوال پاسخ مي دهد)

گفت ديشب يکهو بيدار شدم و خواستم شعر بنويسم کاغذ دم دستم نبود روي ديوار نوشتم.

-بعد از آن روز هيچ وقت به آن خانه رفته ايد؟ آيا آن شعر هنوز هم روي ديوار است؟

بعد از آنکه ازدواج کرديم و مادرشان هم از آنجا رفتند، ديگر توي آن خانه نرفته ام. فقط از جلوش رد شده ام. از سرنوشت آن ديوار هم خبري ندارم. اما افسوس مي خورم که چرا آن تکه از گچ ديوار را برنداشتم. مي شد ديوار را با کاه گلش کند و جايش را به سادگي پر کرد. اتفاق عجيبي بود که هنوز ذهنم را درگير مي کند. کل ماجراي «آيدا در آينه» غريب بود. اول از من خواست بخوانم اما خودش با آن صداي بي نظيرش برايم خواند؛ لبانت به ظرافت شعر… چاپ که شد يک کلمه هم از شعر عوض نشد. بعد، از من مي پرسند شاملو را چگونه دوست داشتي.

-شاملو را چگونه دوست داشتيد؟

(مي خندد) او اصلاً به آدم فرصت نمي داد. فرصت نفس کشيدن… 40 سال زندگي در فضايي معلق. پاهايم در تمام مدت زندگي با او روي زمين نبود. مدام در ميدان مغناطيسي جاذبه او به اين سو و آن سو کشيده مي شدم. پس از رفتنش يکهو خودم را روي زمين يافتم، رهاشده؛ تجربه يي نو، زندگي جديد و سخت بدون شاملو.

-شاعر همه آن شعرهايي را که براي آيدا مي سرود در دفتر جداگانه مي نوشت ؟

فکرش را هم نمي توانم بکنم. با آن همه کار و دغدغه و مجله و… شعرهايش را دفتر به دفتر با آن خط زيبايش برايم مي نوشت. به او مي گفتم اينها که چاپ خواهد شد. اما با تمام شوق آنها را مي نوشت. با تنظيم و دقت ويژه خودش.

-آن دست نوشته ها را هنوز هم داريد؟

البته. تصميم به چاپشان هم دارم. اما نياز به دقت فراوان دارد. شاملو يا کاري را نمي کرد يا با نهايت دقت و درستي انجام مي داد. اين روزها من در مرحله اول به سر مي برم.

-«آخرين عيد نوروز با شاملو» را به خاطر مي آوريد؟

دي ماه 78 که رعد ساعت سه نيمه شب سر درخت صنوبر ما را از هم پاشاند، اثر بدي روي شاملو گذاشت. چيزي نگفت و منتظر ماند. شب عيد بود که داشتم سبزي پلو با ماهي، يکي از غذاهاي مورد علاقه شاملو را درست مي کردم. برنج را آبکش کرده بودم و سبزي هم آماده بود. ماهي را هم آماده کرده بودم لاي کاغذ فويل گذاشته بودم. ناگهان سر از بيمارستان درآورديم. چند روز بعد که شاملو حالش کمي بهتر شد آمدم سري به خانه بزنم. در را که باز کردم بوي وحشتناکي خانه را پر کرده بود. ماهي و برنج را توي يخچال گذاشته بودم اما يادم رفته بود در يخچال را ببندم. همه چيز فاسد شده بود.

-و نخستين عيد؟

ما 14 فروردين 41 همديگر را براي اولين بار ديديم. پس تا عيد بعدي يک سال مانده بود. البته مناسبت ها زياد مهم نيست. لحظه ها و حس ها در هر موقعيتي مهم تر است.

غاز او مي خواهم از نخستين گفت وگوي خود با شاملو بگويد؛ف هنوز هم به آن بالکن فکر مي کنيد؟ بالکني که به حياط خانه شاملو مشرف بود؟

دو سه ماه اول فقط همديگر را نگاه مي کرديم. روزي در حياط خانه بود و من در بالکن.آمد جلو پرسيد؛ «اسمت آيداست؟» هيچ وقت يادم نمي رود. يک لحظه حس کردم آنچنان دارد به سمت دلم هجوم مي آورد که فکر کردم دارم از پشت مي افتم.

-جواب شما چه بود؟

شوکه شدم. کمي خودم را گرفتم و گفتم «شايد،». دوست نداشتم حرفي رد و بدل شود. مشتاق آن لحظه هاي خاموشً آکنده از حس بودم.

(پيش از آنکه بخواهم پرسش بعدي را طرح کنم، آيدا شاملو از شب هاي شعر شاملو مي گويد.)

روزي شاملو براي شب شعري به انجمن ايران و امريکا که در خيابان پارک بود و حالا به کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان تبديل شده، دعوت شد. در حياط انجمن نيمکت هاي چوبي به تعداد خيلي زياد چيده بودند. پشت تريبون هم قاليچه زيبايي آويخته بودند. گرم ترين و عجيب ترين شب شعر شاملو بود.

-چرا؟

چون حس شاملو و حاضران يکي شده بود. گاه باهم يک صدا مي شدند و شعرهايش را مي خواندند. فضاي گرمي بود و هر کسي از هر گوشه شعري درخواست مي کرد. ارتباط خوبي ميان شاملو و حضار برقرار شده بود. شاملو هم خيلي سر شوق آمده بود.

-شب شعر لس آنجلس پس از آن سخنراني تاريخي چطور؟

سال 1990 بود. البته فضاي شب شعر دانشگاه يو سي ال اي لس آنجلس هم عجيب بود. آن شب خيلي ها در مراسم گريستند. آن شب شعر مدتي پس از سخنراني معروف «نگراني هاي من» (که نام اصلي اش است؛ حقيقت چقدر آسيب پذير است،) برگزار مي شد. پس از آن سخنراني کساني به عمد منظور شاملو را ديگرگونه نقل کردند و آن سخنراني را توهين به فردوسي دانستند تا حقيقت سخن شاملو لوث شود، شايع شد که شعبان جعفري دستور دارد شاملو را در لس آنجلس با کارد بزند. بعضي از دوستان تماس گرفتند و گفتند جو خراب است، مبادا بياييد، مي خواهند شاملو را کارد بزنند.

-واکنش شما و شاملو چگونه بود؟

شاملو نظاره مي کرد. اما من در پاسخ آنها گفتم هيچ کس در دنيا نيست که شاملو را کارد بزند. لجباز هم که بودم و اصرار داشتم که برويم. خلاصه با ماشين آمدند ما را تا سالن دانشگاه ببرند. شاملو هم که لجبازتر از من بود. نزديک دانشگاه که شديم راننده به اصرار شاملو توقف کرد و شاملو براي چاق سلامتي با مردم ميان جمعيت رفت. اما چون راه زيادي تا سالن باقي بود و شاملو به خاطر درد پا نمي توانست زياد راه برود، دوباره سوار ماشين شديم و به سمت سالن رفتيم.

(نيازي به پرسش نيست، آيدا با اشتياق به حرف زدن درباره شاعر عاشقانه ها و شبانه ها ادامه مي دهد.)

پر از انرژي بود، گرم و پرحرارت. گاه بهش مي گفتم آتشفشان. از خودش حرارت ساطع مي کرد. گاه احساس مي کردم مقابل اين همه انرژي و حرارت دارم مي سوزم. گاه ازش دور مي شدم. انرژي اش را به اطرافيان نيز منتقل مي کرد. هنوز که هنوز است اين انرژي در سرتاسر خانه سيلان دارد.

-و ارتباط شاملو با ديگر شاعرها ؟

کتاب شعرهاي لورکا در تمام اين سال ها، در بدترين و بهترين حالت هاي روحي، در عاشقانه ترين لحظه ها همدم او بود.

-شاعرهاي ايراني؟ با کدام يک عجين تر بود؟

ارتباط عجيب تري با حافظ داشت. حافظ و لورکا ياران و همدمان هميشگي شاملو بودند.

http://tinypic.info/files/nrimjoah2m9jbs87mb71.jpg

-به خلوت خانه شاملو برگرديم، چرا واکنشي نشان نداديد؟ مگر وسايلي که از خانه برده شد، ميراث شاملو نبودند؟

به عمد هيچ کاري نکرديم. بگذاريد مردم قضاوت کنند. قصد داريم همه اتفاق هايي را که افتاده در دوسيه هايي جمع آوري کنيم تا براي آيندگان بماند. آنها هم تقصيري ندارند. وقتي کينه در دل آدم جا خوش کند نمي توان کاري کرد. « در حيرتم از گفت وگويي عبث با باد، که همه چيز را در هم آشفته است و سخني بي حاصل با خاک، که پيوسته مي پايد و واژه هاي خود را مي خورد.» اين را از قول پاز گفتم. البته نبايد يک طرفه قضاوت کنيم. بالاخره هر کس دليل هاي خاص خودش را دارد. هميشه بايد به تمام شرايط که ماجرا را به جاهاي ناخوشايند مي کشاند، توجه کرد. ما که نمي دانيم چه اتفاق هايي افتاده است. اگر سياوش احساس مي کند با احداث موزه احساس بهتري خواهد داشت من نيز خوشحال خواهم شد. من از روز اول هم همين را گفتم. به هر حال مهم اين است که يادگارها حفظ شود. چه اينجا چه جاي ديگر. تازه اگر دو جا يادگارهايي از شاملو باشد که چه بهتر.

(و گفت وگو ها با نقل قولي از يک نويسنده و متفکر به آخر مي رسد.)

اميلي ديکنسون گفته؛

بهاي هر لحظه وجد را بايد با رنج درون پرداخت

به نسبتي سخت و لرزآور به ميزان آن وجد

بهاي هر ساعت د لپذير را با سختي دلگزاي سال ها…

انسان بدون رنج انسان نمي تواند باشد. راستي، هرگز هيچ کس نتوانست رنجي را که در عمق جان شاملو بود بيرون بکشد. همواره آن را در سکوت با خود داشت…

(مي رود و پشت کامپيوترش مي نشيند. يکي از شعرهاي شاملو را دم دست گذاشته است. صداي بامداد در خانه مي پيچد. اين بار رساتر از هميشه ها. باد ميانه به هم زن و پرهياهو دست از تلاش مي کشد ، شايد آهنگ خانه يي ديگر کرده است. پيش از آنکه به تنهايي خود پناه برم از ديگران شکوه آغاز مي کنم…)

افشین قطبی در امپراتور سرخ / روایتی متفاوت تر از بی بی سی bbc

پنجشنبه, مارس 12th, 2009

هفت تیر 7tir.com : پرده اول – شیراز
«سرنشینان عزیز! هواپیما در حال سقوط است» ناگهان صدای جیغ مسافرین بلند شد چراکه شیث رضایی با گفتن این جمله از طریق بلندگوی هواپیمای تهران- شیراز، همه‌چیز را به‌هم ریخت. سفر به شیراز برای پرسپولیسی‌ها پر از خاطرات تلخ و شیرین بود، شیرین‌کاری شیث فقط بخشی از ماجرا می‌تواند باشد، همان‌شب به قطبی خبر دادند که سرمربی شده، فردایش او دور افتخار زد و البته بعد از چند ساعت به‌شدت احساس تنهایی کرد. مطمئنا افشین قطبی هیچ‌گاه سفر به شیراز را فراموش نمی‌کند و برای همین در مصاحبه با شبکه فارسی‌زبان BBC اعلام می‌کند که به او گفتند سرمربی تیم‌ملی شده است.

تلفن تاج روی آیفون
در هتل پارس شیراز که در خیابان زند برای خودش جایگاهی دارد، اتفاق جالبی افتاد. در یکی از نادرترین روزهای سفر، افشین و استیلی هم‌اتاق شدند تا 24ساعت همدیگر را تحمل کنند. قطبی روی تخت دراز کشیده بود که شماره‌ای از تهران بر روی گوشی‌اش افتاد، گوشی را که جواب داد، متوجه شد مهدی تاج، نایب‌رئیس فدراسیون فوتبال در آن‌سوی خط قرار دارد و با لهجه اصفهانی به سرمربی پرسپولیس خبر خوشی می‌دهد، قطبی هم تلفن را روی آیفون می‌گذارد تا هم‌اتاقی‌اش مکالمه را بشنود:«من از شما تشکر می‌کنم، شما یکی از مربی‌های خوب و زحمتکش این مملکت هستید و من به شما به‌خاطر انتخابتان به‌عنوان سرمربی تیم‌ملی تبریک می‌گویم» افشین در پوست خودش نمی‌گنجید اما تاج به‌حرف‌هایش ادامه می‌دهد:«به‌هرحال ترکیب کادرفنی هم مشخص است و افشین پیروانی هم کمک‌مربی اول شما خواهد بود» مکالمه که تمام می‌شود، حمید اولین نفری است که به او تبریک می‌گوید و قطبی هم مثل همیشه با همان لحن به استیلی گفت:«حمیدجان! من خیلی به تو زحمت دادم و اگر بدی از من دیدی واقعا منو ببخش» حدود نیم‌ساعت بعد کفاشیان زنگ زد و به قطبی تبریک گفت.

عروسی در پرسپولیس
خبر که در تیم پخش شد همه جشن گرفتد، یکی از همراهان در آن شب می‌گوید:«تا ساعت 3صبح ما نشسته بودیم و تخمه می‌شکستیم و می‌خندیدیدم. همه خوشحال بودند» از همه خوشحال‌تر مرزبان بود که در پوستش نمی‌گنجید و انگار عروسی‌اش شده بود و رقص می‌کرد، او همان کسی بود که هر دقیقه می‌گفت:«اینو اینطور نبینین، جلو دوربین و مردم عادی اینطوری است. نمی‌دونید چه فحش‌هایی بلده؟» و البته چند تا از آن فحش‌های آبدار را نصیب قطبی می‌کرد اما در آن شب حتی یک‌بار هم به این مسئله اشاره نکرد. استیلی در این میان سیاستمدارانه رفتار می‌کرد و اصلا به‌روی خودش هم نمی‌آورد و می‌گفت برایش فرقی ندارد اما با دوستانش به‌زبان آذری می‌گفت:«راحت شدیم، این داره می‌ره و خیالمون جمع می‌شه»

به‌همه خبر داد
قطبی همان شب با پیروانی تماس می‌گیرد و از او می‌خواهد تا از بازیکنان خوب ایران لیستی تهیه کند و برای او بیاورد. بعد به آمریکا زنگ زد و به دخترش با افتخار گفت:«من سرمربی تیم‌ملی شدم» بعد از خوش‌وبش و اتمام مکالمه هم به یکی از دوستان نزدیکش در آمریکا که دستی در عالم رسانه دارد زنگ زد و این خبر را داد، هرچند او به افشین گفت:«زیاد مطمئن نباش! از این حرف‌ها در ایران زیاد است» اما قطبی ساده‌تر از این حرف‌ها بود و استدلالش این بود که وقتی نايب ‌رئیس فدراسیون و رئیس با او تماس می‌گیرند، همه‌چیز تمام شده است اما انگار او برخورد چند روز قبل‌تر سازمان با خودش را از یاد برده بود، همان روزی که با کاشانی و یکی از اعضای هیات‌رئیسه به اتاق مدیران سازمان تربیت‌بدنی رفت و برخورد سرد آنها را با چشمانش دید.

پیامکی از تهران
پرسپولیس با دو گل توانسته بود مقاومت را شکست دهد اما هیچ‌ اتفاقی مثل سرمربی‌شدن افشین قطبی نمی‌توانست باعث خوشحالی سرمربی پرسپولیس شود. او مثل جنگجویان فاتح، پرچم ایران را در دست گرفت و با آن دور افتخار زد غافل از آنکه اتفاق دیگری در رختکن افتاده است. بعد از بازی، بازیکنان اولین کاری که قبل از تعویض لباس‌هایشان می‌کنند، به‌سراغ تلفن‌های همراه خاموششان می‌روند. نیکبخت زودتر از دیگران موبایلش روشن می‌شود و با شگفتی فریاد می‌زند:«اه! سرمربی تیم‌ملی علی دایی شده است!» همه می‌خندند و فکر می‌کنند نیکبخت شوخی می‌کند اما علی روی حرفش می‌ایستد، در حالی که افشین و کاشانی دور افتخار می‌زنند، از آن طرف قیافه مرزبان و استیلی درهم می‌رود. بعد از مدتی چند بازیکن دیگر هم این موضوع را تایید می‌کنند و می‌گویند که به آنها هم SMS زده‌اند. شیرین‌کاری شیث گل می‌کند و گوشی‌اش را درمی‌آورد و به‌شوخی شماره دایی را می‌گیرد و می‌گوید:«آقای دایی! من اشتباه کردم، من دیگر پیراهنتان را نمی‌کشم، من دوستتان دارم و حاضرم برایتان هرکاری بکنم. توروخدا منو به تیم‌ملی دعوت کنید، من پشیمانم» و همه می‌خندند.

قطبی تنهاست
افشین باورش نمی‌شود، او سرمربی تیم‌ملی بود اما حالا همه رسانه‌ها خبر سرمربیگری علی دایی را برای تیم‌ملی مخابره می‌کنند. همه در فرودگاه نشسته‌اند اما قطبی گوشه دنجی را برای خودش انتخاب کرد و نشست، کسی هم جرات نداشت نزدیکش شود. حتی برخورد بسیار سردی با عمه‌اش که بعد از سال‌ها دیده بودش کرد. مرزبان زیرلب می‌گفت:«باز هم این … ماند، اینجا دیگه نمی‌شه زندگی کرد و من از ایران می‌روم. نمی‌توانم با این … در پرسپولیس بمانم» عصبانیت از سر و صورت همه می‌بارید، در حالی که هم قطبی از جدا شدنش از پرسپولیس راضی بود و هم مجموعه باشگاه از این جدایی، اما ناگهان همه‌چیز به‌هم ریخت و طرفین باید تا پایان آن فصل همدیگر را تحمل می‌کردند. روزهایی که البته با قهرمانی پرسپولیس به اتمام رسید اما قطبی هیچ‌گاه خاطره کنار گذاشته‌شدنش را از تیم‌ملی فراموش نکرد. همان ماجرایی که یکی از اعضای بلندپایه سازمان تربیت‌بدنی در گفت‌وگو با دوستان خبرنگارش گفت:«کاری کردیم که حتی خود فدراسیون هم نفهمید که چه کار کردیم» و البته لبخندی بر گوشه لبش نقش بست.
—————


پرده دوم : دبی
خبرنگار بی بی در دبی مهمان افشین قطبی است تا مستند اختصاصی قطبی را بسازد . افشین را پا به توب در حال بازی با بچه در زمین خاکی دبی می بنیم .
*کاشانی یک مدیر واقعی بود
از زمان ورودم به ایران کاشانی به عنوان یک مدیر واقعی همواره پشتیبانم بود و با سیاست خود اجاره ورود هیچ گونه حاشیه ای را به تیم پرسپولیس نمی داد اما متاسفانه مافیایی فوتبال ایران با دست های آلوده خود موجب استعفای کاشانی و کم شدن محبوبیت من در بین هواداران شدند.
کاشانی مدیری توانا بود اما چرا هیچ کس دلیل استعفای او را افشا نکرد؟ چرا کسی به دنبال این موضوع نرفت که علت واقعی استعفای کاشانی چه بوده است؟

تمام تلاشم موفقیت تیم پرسپولیس بود و همه شاهد این امر نیز بودند. هنوز خاطره بازی با راه آهن را فراموش نکرده ام که در وسط هفته 90 هزار هوادار در ورزشگاه حضور داشتند.

*بازیکنان پرسپولیس با شلنگ دوش می گرفتند
وی در ادامه این گفتگو با انتقاد از عدم وجود امکانات ایده آل در ایران گفت: ایران یک کشور متمدن و بزرگ است اما در امر ورزش و امکانات ورزشی به هیچ عنوان حرفه ای نبود.

در زمین تمرین هیچ رختکنی نداشتیم، بازیکنان پرسپولیس لباس های خود را کنار زمین درآورده و در پایان تمرین با شلنگ دوش می گرفتند و به خانه هایشان می رفتند.

باورتان می شود که آنجا یک جوراب یا لباس اضافی نبود، روزی می شد من با لباس شخصی به سر تمرین می رفتم اما لباس اضافی در تمرین نبود تا با البسه ورزشی وارد زمین شوم.

*قراردادم را طوری تنظیم کردم که راحت برکنارم نکنند
بعد از تجربه سال اولم در پرسپولیس برای تمدید قرارداد برای دومین سال متوالی با رفتن کاشانی پیش از پیش روی نحوه قراردادم دقت کردم تا اینکه به راحتی مسئولان باشگاه برای برکناری من تصمیم نگیرند بلکه این خودم باشم که هر وقت اوضاع را نابسامان دیدم از پرسپولیس جدا شوم.
این عقد قرارداد حرفه ای را از مربیان اروپایی یاد گرفته بودم و با دیدن این رابطه ها در فوتبال ایران تصمیم گرفتم قرارداد سفت و سختی ببندم که در نهایت نیز با دیدن دستهای پشت پرده در تیم پرسپولیس از این تیم جدا شدم.

*تاج به من تبریک گفت، دایی سرمربی تیم ملی شد
هنوز برایم جا نیفتاده که چطور شد در عرض یک ساعت علی دایی جایگزین من در تیم ملی بشود.
همه تدارکات برای انتخاب من به عنوان سرمربی تیم ملی ایران محیا شده بود و حتی مهدی تاج با من تماس تلفنی داشت و به من برای رسیدن به این پست تبریک گفت اما شب خوابیدم و وقتی بیدار شدم به من خبر دادند علی دایی به عنوان مربی تیم ملی انتخاب شده است. آنجا بود که فهمیدم در فوتبال ایران شایستگی ها جای خود را به رابطه ها داده و این دست های پشت پرده هستند که افراد را در پست ها می نشاند.

هنوز خاطره آن روز را فراموش نکرده ام که چطور به یکباره علی دایی را بر اساس رابطه های پشت پرده به عنوان سرمربی تیم ملی انتخاب کردند و به راحتی تمام مذاکراتشان با من را زیر پا گذاشتند و بعد هم به راحتی گفتند هیچ مذاکره ای با قطبی نداشتیم.

* تساوی مقابل صبا بودار بود
در روز بازی با صبا باتری بازیکنان پرسپولیس کاملا عجیب بازی می کردند.مگر می شود 7 ملی پوش پرسپولیسی 7 اشتباه بچگانه را مرتکب شوند.

پس از زدن گل اول به صبا بازیکنان سرخپوش با یک اشتباه بچه گانه بازی را به تساوی کشاندند(در این لحظه فیلم بازی پرسپولیس و صبا پخش شد) و بعد از زدن گل دوم در دقایق پایانی بازی بازیکنان ما اشتباهی کردند که بی نهایت مغرضانه بود.
دلیل این نتیجه را می دانم همه چیز دست به دست هم داده بود تا محبوبیت من در بین هواردارن تمام شود.
یکی از لیدر های پرسپولیس را که کاملا می شناسمش به برخی خط داده بود تا پس از این بازی علیه من و مصطفوی شعار دهند که به خواسته خود نیز رسیدند.

بانو یوروم دیدار پرسپولیس – صبا را از طریق تلوزیون ماشین مشاهده می کرد چرا که اجازه ورود به ورزشگاه را به وی ندادند؛ بعد از بازی دو لیدر پرسپولیس همراه با 48 نفر دیگر بر سر ماشین ریخته و تا توانسته بودند با چوب و سنگ به ماشین ضربه زدند.

آن شب همسرم تا صبح گریه می کرد به همین خاطر دیگر با این وضعیت دلیلی برای حضور در جمع سرخپوشان ندیدم و استعفا دادم. حال من قضاوت در این مورد را به خود مردم عزیز ایران واگذار می کنم که آیا در چنین وضعیتی شرایط برای ماندن در یک تیمی مهیاست؟
.
فیلم کامل این مصاحبه را می توانید از اینجا ببینید
.
قبلی : خلوت افشین قطبی در شب های تهران : انگار دارم به دروغ گفتن عادت می کنم
. انتخاب سرمربی تیم ملی ، توسط دولتی که زورش خیلی زیاد است
. خبر فوری . افشین قطبی سرمربی تیم ملی شد

همه مردان احمدي نژاد در گفتگو با داوود دانش‌جعفري

چهار شنبه, مارس 11th, 2009

http://tinypic.info/files/wgtru6h87crrsfi44fmp.jpg

هفت تیر7tir.com:  دكتر داوود دانش‌جعفري، وزير سابق امور اقتصادي و دارايي دولت نهم كه مردادماه گذشته از كابينه محمود احمدي نژاد كنار رفت، از وجود گروهي از اطرافيان رييس جمهوري سخن گفت كه با فعايلتهاي خود مانع حضور وي در دولت شدند.

دانش جعفري علت بركناري خود را افرادي دانست كه در ستاد انتخاباتي احمدي‌نژاد پست‌ها را ميان خود تقسيم كرده بودند، اما ورود او به گروه 4 نفره گزينش تيم اقتصادي كابينه بازي آنها را برهم زده و لذا سيل گزارش‌هاي غيرواقعي عليه دانش جعفري به رئيس‌جمهور از همان آغاز وزارت وي شروع شده و سرانجام نيز كار خود را كرده بود.

وي در باره چگونگي انتخاب خود به وزارت امور اقتصادي و دارايي گفت:”… من با آقاي احمدي‌نژاد سابقه دوستي داشتم اما …با ستاد انتخاباتي او همكاري نمي كردم. بعد از انتخاب شدن آقاي احمدي‌نژاد به عنوان رييس جمهوري، ايشان با يك وقفه زماني از من دعوت كرد تا برنامه كاري خودم را براي پست وزارت جهاد كشاورزي ارائه دهم. من هم قبول كردم و برنامه را دادم.”

دانش جعفري افزود:” پس از اينكه ارتباطم با آقاي احمدي نژاد نزديكتر شد، متوجه شدم مشكل ايشان، پيدا كردن مديران مناسب براي قبول پست‌هاي اقتصادي است. در نتيجه، بعد از مدتي به من گفت كه تصميم دارد از من در يكي از دو پست سازمان مديريت برنامه‌ريزي يا وزارت اقتصاد استفاده كند. من باز هم اعلام آمادگي كردم. منتهي اينكه ايشان آن موقع اين پيشنهاد را به من داد يك نكته‌اي در آن بود كه من بعداً آن را متوجه شدم.”

وزير مستعفي اقتصاد در باره “نكته” يادشده گفت:”بلافاصله بعد از اينكه آقاي احمدي نژاد در انتخابات پيروز شد مجموعه‌اي از نزديكان را كه عموماً در ستاد انتخاباتي ايشان فعال بودند را در گروه‌هاي مختلف تقسيم‌بندي كرد تا براي هر وزارت‌خانه مجموعه‌اي از مديران قابل طرح را جستجو نموده و پيشنهاد كنند. در واقع كار آنها پيدا كردن وزير مناسب براي كابينه آقاي احمدي‌نژاد بود. من در آن مجموعه حضور نداشتم و اتفاقاً وقتي رسيدم كه گزارش پيشنهادي اين گروه‌ها به آقاي احمدي‌نژاد تقديم شده بود اما، نكته جالب در گزارش آنها اين بود كه در ليست پيشنهادشده براي وزارت‌خانه‌هاي مختلف عموماً از كساني نام برده بودند كه يا در ستاد انتخاباتي آقاي احمدي‌نژاد فعال بودند و يا عضو گروه جستجوي افراد شايسته براي كابينه بودند.”

وي افزود:” چيزي كه من بعداً متوجه شدم اين بود كه آقاي دكتر احمدي‌نژاد از پيشنهادات اين گروه‌ها اصلاً خرسند نبود چون به نظر مي‌رسيد اعضاي گروه‌ها پست‌ها را بين خودشان تقسيم كرده بودند و در مواردي نام مشخصي در چند وزارتخانه ديده مي‌شد، منتهي در يك جا به عنوان نفر اول بود، در يك جا دوم و در يك جا سوم. “

دانش‌جعفري ادامه داد:”…شايد اگر من هم جاي آقاي احمدي‌نژاد بودم، همين احساس را مي‌داشتم و فكر مي‌كردم كه اين گروه‌ها به جاي آنكه بي‌طرفانه به رئيس‌جمهور مشاوره بدهند، در واقع براي خودشان قبايي درست كرده بودند! در چنين فضايي بود كه آقاي احمدي‌نژاد پست مرا مشخص كرد و سپس وارد كميته چهار نفره گزينش وزرا نمود.”

وي گفت:” رييس جمهوري علاقمند بود پيشنهادات ما بي‌طرفانه باشد. او همين نكته را هم به دكتر رهبر گفته بود كه ايشان يا وزير اقتصاد خواهد شد يا رئيس سازمان مديريت و برنامه‌ريزي. غير از ما دو نفر، آقايان دكتر الهام و مهندس زري‌بافان نيز عضو كميته چهار نفره بودند. مسووليت بعدي آنها در كابينه نيز قبل از عضويت در كميته، مشخص شده بود. بعد از مدتي كه من در كميته چهار نفره كار كردم و با مجموعه ستاد آقاي احمدي‌نژاد بيشتر آشنا شدم به وجود بعضي از حساسيت‌ها نسبت به خودم پي بردم.”

وزير مستعفي اقتصاد تصريح كرد:”در مجموع، دو گروه بودند كه علاقه زيادي به من نداشتند. عده‌اي كه فكر مي‌كردند با ورود من جا براي آنها تنگ شده است. گروه دوم هم كساني بودند كه مخالف تفكر اقتصادي من بودند. بعضي‌ها مي‌گفتند فلاني (من) گروه خونش به آقاي دكتر احمدي‌نژاد نمي‌خورد و چنين استدلال مي‌كردند اگر فرد ديگري از اصولگرايان غير از آقاي احمدي‌نژاد هم پيروز شده بود از من در كابينه خود استفاده مي‌كرد! “

دانش جعفري در ادامه خاطرات ناگفته خود از دوران وزارت اظهارداشت:”يكبار قبل از معرفي من به مجلس، آقاي دكتر احمدي‌نژاد به زبان آمد و گفت كه مجبور شده است براي بكارگيري من بهاي سنگيني را بپردازد! يكي از همين افراد به دكتر احمدي‌نژاد پيشنهاد داده بود كه اگر اصرار براي بكارگيري دانش جعفري وجود دارد، حداقل در پست سازمان مديريت نباشد. من در پاسخ به آقاي دكتر احمدي‌نژاد عرض كردم كه من هم براي همكاري با شما بهاي سنگيني را مي‌پردازم و لذا من هم از اين فضا رنج مي‌بردم تا اين‌كه بالاخره روزي به ايشان التماس نمودم كه مرا از همكاري معاف كند، ولي ايشان قبول نكرد. در نهايت خواهش كردم كه مرا در پست‌هاي ستادي مهم مثل اقتصاد و سازمان مديريت نگذارد و در جايي مثل جهاد كشاورزي كه استقلال نسبي دارد و در ضمن حساسيت كمتري هم دارد، مشغول بكار شوم. ايشان مجدداً قبول نكرد. احساسي كه داشتم اين بود كه آقاي دكتر احمدي‌نژاد در بكارگيري من كاملاً مصمم شده است. لذا در اين فضا بود كه تصميم گرفتم با همه مشكلاتي كه قابل پيش‌بيني بود همكاري كنم. تلقي من در آن زمان اين بود كه آقاي احمدي نژاد تفكر مرا پذيرفته است و روي راه‌حل‌هاي پيشنهادي من حساب باز كرده است.”

اما، داستان به همين جا ختم نمي شود و كار به جايي مي رسد كه دانش جعفري ترجيح مي دهد به كلي از دولت نهم كناره بگيرد، به گونه اي كه ديگر مدتها است او و رييس جمهوري حتي با هم حرف نمي زنند.

افشین قطبی : جنگ پشت پرده و زشت بود . من جنگ را رها کردم

دوشنبه, مارس 2nd, 2009

افشین قطبی، سرمربی پیشین تیم فوتبال پرسپولیس تهران چندماه پیش به یک‌باره از سرمربی‌گری تیم فوتبال پرسپولیس استعفا داد. کناره‌گیری این مربی بحث‌های زیادی از جمله وجود مافیای ورزش در فوتبال ایران در محافل ورزشی به ‌وجود آورد.

هفت تیر 7tir.com : فکر می‌کنم این خیلی طولانی و پیچیده است و فقط توضیحی که می‌توانم بدهم این است که پرسپولیس همیشه خانه و تیم من است و هوادارانش را خیلی دوست دارم و این تجربه یک سال ‌و نیم من در تیم پرسپولیس هم تجربه‌ای خواهد بود که من هیچوقت فراموش نخواهم کرد. فکر می‌کنم آن قهرمانی بعد از ۶سال، قهرمانی باشد که برای من و هواداران پرسپولیس خیلی عزیز است و خواهد بود.
شکست‌های پی ‌در‌ پی آن زمان پرسپولیس چقدر در تصمیم شما تاثیر داشت؟ آن زمانی که در پرسپولیس بودم و آن یکسال واقعاً تجربه بسیار خوبی بود. صحنه‌ها، بازی‌‌ها و موقعیت‌هایی بوده که همه ایرانی‌ها فراموش نخواهند کرد. من فکر می‌کنم تاریخ فوتبال سال‌ها بعد برمی‌گردد و یک نگاه خیلی مثبتی خواهد داشت به آن یکسال‌و نیمی که من داشتم در پرسپولیس و کار می‌کردم. نه فقط به خاطر روش فوتبال و نتایج و نه‌ فقط قهرمانی بلکه به خاطر اخلاق، رفتار و آن هیجانی که به فوتبال لیگ برتر ایران برگشت. آقای قطبی، در جایی هم گفته بودید که یکی از دلایلی که ایران را ترک کردید تهدید‌هایی بوده که نسبت به شما می‌شده، یک مقدار می‌توانید توضیح دهید؟ فکر کنم کسانی که با فرهنگ ایران خیلی آشنا شدند و کسانی که در ایران کار کردند می‌دانند که هر کسی که موفق هست و محبوبیت مخصوصی پیدا می‌کند، بخاطر حسادت و بخاطر فضای خیلی منفی دوست ندارند آن شخص و آن انسان بتواند به کار خود ادامه دهد و آن حرکت و انگیزه‌ای که دارد را نگه‌ دارد.
افشین قطبی/ عکس از میلاد پیامی، فارس کسانی که دور و بر من کار می‌کردند، دیدند ما از هر جبهه و از گروه‌های مختلف از بیرون و داخل تیم ضربه‌های خیلی مختلفی داشتیم می‌خوردیم و یک روز هم نبود که ما بتوانیم با آرامش کار کنیم و خیلی هم ساده می‌شود گفت که شما فکر کنید من در ۵۱بازی در پرسپولیس برای پرسپولیس و افشین قطبی ۳پنالتی داورها بیشتر تصمیم نگرفتند، وقتی قطبی پرسپولیس را ترک می‌کند برای من خیلی جالب بود که ۱۱ پنالتی در ۱۲بازی برای پرسپولیس گرفتند. این مقداری نشان می‌دهد که در فوتبال ایران چه فضایی است و ادامه دادن و موفقیت در فوتبال ایران چقدر سخت است. عده‌ای از هواداران شما هم که مخالف ترک شما بودند معتقد هستند که به‌هرحال شما یک سال قبل در پرسپولیس و ایران مربیگری کرده بودید و شرایط فوتبال ایران و جنجال‌ها و هوداران خود را خوب می‌دانستید که این پست را قبول کردید و احساس می‌کنند که به هر دلیلی باید تا آخر فصل ادامه می‌دادید. پاسخ شما به‌آن‌ها چه است؟ من واقعاً شرمنده‌ی هواداران پرسپولیس هستم. بخاطر اینکه بخاطر آ‌ن‌ها برگشته بودم. خیلی دوست داشتم که به تمام این هواداران دوباره شادی را برگردانم، قهرمانی را دوباره برگردانم. ولی خیلی شفاف می‌توانم بگویم وقتی بعد از یک بازی یک عده‌ای که خط گرفته بودند و به ماشین من حمله می‌کنند این فضا را مقداری عوض می‌کنند. بخاطر اینکه امنیت خانواده من برای من خیلی مهم است و این من را خیلی ناراحت کرد. وقتی من دیدم که جبهه‌های مختلفی در هیات مدیره پرسپولیس شکل گرفته و هرکدام از آن‌ها هدف و جبهه خودشان را داشتند. این پخش شدن قدرت هیات مدیره پرسپولیس خیلی به این تیم صدمه زد. به‌خاطر این‌که مثلاً در خانواده پدر و مادر باهم مشکل دارند همیشه بچه‌های آن خانواده از آن سوء استفاده می‌کنند. در پرسپولیس ما سه جبهه مختلف داشتیم. این جبهه‌ها از بیرون زمین آمد توی زمین و شروع کرد در رختکن تیم پرسپولیس صدمه زدن به این تیم و آن ۳ تا جبهه‌ها، جبهه‌های مختلف برای خودشان در رسانه‌ها درست کردند، جبهه‌های مختلف در سکوی استادیوم درست کردند ما بازی با صباباتری (آخرین بازی که من مربی بودم) هنوز وقت بازی تمام نشده بود و پرسپولیس می‌توانست خیلی آسان این بازی را ببرد اما سکوهای مختلف، شعارهای مختلف علیه افراد مختلف سر داده شد. وقتی این فضا در باشگاهی است باشگاه شانس موفقیت نخواهد داشت زیرا آن چهارچوب و فضایی را که باید برای موفقیت داشته باشد ندارد. وقتی که من سال دوم برگشتم به پرسپولیس یکی از نکته‌های مهم برای من بود که بازیکنان کادر فنی و مدیریت همه باید با هم مثل یک خانواده کار کنند و ما این فضا را نداشتیم. از روز اولی که من برگشتم این فضا را نداشتیم. از کمک مربی که آوردیم از تمرین‌هایی که ما داشتیم. ما بعضی وقت‌ها تمرین داشتیم که یک روز شعار می‌دادند برای این عضو هیات مدیره و روز بعد برای کس دیگری شعاری می‌دادند. این خیلی کار مربیان و بازیکنان را مشکل کرد و من واقعاً احساس کردم که دیگر نمی‌توانم ادامه دهم و فکر کردم با رفتم از پرسپولیس می‌توانم به پرسپولیس کمک کنم. ‌می‌دانم خیلی‌ها گفته‌اند که قطبی برای پول برگشت. قطبی آمد به‌خاطر دلایل مختلف. در حالی که اگر قطبی برای پول برگشته بود تا آخر می‌ماند و صبر می‌کرد یا بیرونش کنند و یا موفق می‌شد و اگر برای پول بود قطبی وقتی رفتن پول را پس نمی‌داد. کسانی که من را می‌شناسند و کسانی که کار من را می‌‌شناسند می‌توانم با ته قلبم ‌بگویم که من عاشق ایران هستم و تمام کسانی که ۳۰سال مثل من ازکشورشان دور هستند هر روزی که دورتر هستند بیشتر کشورشان را دوست دارند. عکس از حسن قائدی، فارس ‌اما زمانی دیدم ممکن است با رفتن من یک کار مثبتی انجام شود ممکن است که فوتبال ایران خودش را با یک میکروسکوپ نزدیک‌تر نگاه کند و فوتبال ما یک‌ذره شفاف‌تر شود. این‌که همه بدانند که وظیفه هیات مدیره چه است، وظفه یک مربی چه است، یک بودجه باشگاه چه است، چطور این بودجه استفاده می‌شود. صحبت‌های اخیر آقای علی کریمی و یا خیلی از بازیکنان دیگر جالب است که گفتند وقتی زمین تمرین نداریم، جوراب برای تمرین نداریم، اگر لباس نداریم چرا باید این‌قدر برای چیزهای مختلف هزینه بکنیم؟ فکر کنم فوتبال ایران به امکانات بهتری نیاز دارد که بتواند به آن عشق فوتبال و کیفیت فوتبال و بازیکنانش مچ باشد. به‌خاطر این‌که‌ واقعاً می‌شود گفت که فوتبال ایران و عشق فوتبال در ایران خیلی زیاد است و شاید زیادتر از هر زمینه دنیا. شما در هیچ‌جای دنیا نمی‌توانید مثل این‌جا این علاقه‌ای که یک خانم، یک مرد، یک جوان و یا یک پیرمرد به تیم فوتبال خود دارند را ببینید و این که چقدر تیم‌شان را دوست دارند. این انرژی است که ما باید با درست کردن امکانات بهتر و با یک ذره شفافیت بیشتر فوتبال ما از آن استفاده کنیم. در این صورت ایران می‌تواند در آسیا و در جام جهانی و در دنیا یکی از بهترین فوتبال‌های دنیا را داشته باشد. آقای قطبی چه بازیکنانی در این مدت احترام شما را جلب کردند؟ من همیشه بازیکنان را دوست داشتم. واقعاً هنوز دلم برای آن‌ها تنگ می‌شود و خیلی از آن‌ها را دوست دارم با زحمت‌های بازیکنان بود که این تیم قهرمان شد و همیشه یک مربی خوب بازیکنان خوب دارد و هیچوقت نمی‌شود گفت که یک بازیکن یا یک مربی، یک تیم را قهرمان کرده و هر بازیکنی که پارسال در پرسپولیس بازی کرده است یک افتخار بزرگی در زندگی‌اش داشت و کار بزرگی انجام داداند. در فوتبال ایران خیلی‌ها راجع به این صحبت می‌کنند که بازیکنان مختلف از افراد مختلف خط می‌گیرند و سعی می‌کنند یا مربی را عوض کنند و یا سعی می‌کنند یک کاری انجام دهند که به هدف خودشان و به هدف کسانی که به آن‌ها خط می‌دهند برسند. اما من هیچوقت این‌طور فکر نکرده‌ام. ولی بعد از تجربه یک سال و نیم‌ من در ایران به طور صددرصد می‌توانم بگویم که باندبازی در فوتبال ما زیاد است و این باندبازی‌ها به فوتبال ما ضرر می‌زند. دعا می‌کنم یک روزی باشد که باندبازی‌ها کنار گذاشته شود و همه سعی کنند که حرفه‌ای کار کنند و تلاش و انرژی‌‌ای که ما می‌گذاریم تا این کارهای منفی را دور و بر فوتبال بکنیم، اگر همان انرژی را می‌گذاشتیم در کارهای مثبت، هر تیم ما فوتبال بهتری بازی می‌کرد و فوتبال ایران می‌توانست در صدر آسیا و یکی از بهترین دنیا باشد. دفعه قبل که با شما صحبت کردم از کریم باقری خیلی تعریف کردید؟ من هنوز هم از ایشان تعریف می‌کنم. به اندازه کافی نمی‌شود در مورد این فرد مثبت گفت. باقری یکی از شخصیت‌های خیلی خوب فوتبال ایران است و همیشه نشان داده است که دل شیر دارد و کسی است که برای موفقیت در تیمش هر تلاشی را می‌کند. رهبر خوبی برای پرسپولیس بوده و رهبر خوبی برای تیم ملی است و من هنوز هم یادم می‌آید قبل از آنکه به تیم ملی برگردد با من صحبت کرد و من نظرم این بود که خیلی می‌تواند به آقای علی دایی و به تیم ملی کمک کند و خیلی خوب است که برگردد به تیم ملی ایران و کاش تعداد بیشتری شخصیت‌هایی مثل کریم باقری در فوتبال ایران داشتیم. ولی بعضی ‌وقتی‌ها افراد بزرگ در دنیا کم هستند. چه چیزی در کار در فوتبال ایران یاد گرفتید؟ وقتی در جایگاهی هستی که روی شما این‌قدر فشار است و این‌قدر مردم‌ یا حرص می‌خورند و یا شاد هستند و می‌توانی بر روی زندگی‌شان اثر بگذاری فکر کنم که یاد گرفتم چگونه با این استرس زندگی کنم و چطور بتوانم بهترین خودم را در کارم بیاورم و تجربه‌ی خیلی خوبی بود. ولی فکر کنم مدیریت و کار کردن در پرسپولیس سخت‌تر است تا در منچستر یونایتد، به‌خاطر این‌که انتظارات خیلی زیاد است و امکانات خیلی کم و با یک نتیجه تمام مشکلات یا می‌تواند جلو بیاید یا عقب برود. من از آن لذت بردم بخاطر اینکه وقتی این‌قدر می‌توانی اثر مثبتی در زندگی مردم بگذاری و آن‌ها را با نتیجه‌های خوب شاد کنی. بیشتر برای من انگیزه آورد و پارسال توانستیم یکی از بهترین‌ها کارها را انجام دهیم. فکر کنم قهرمانی پرسپولیس پارسال سخت‌تر از قهرمانی منچستر یونایتد در لیگ قهرمانان بود و من افتخار می‌کنم که توانستم این کار را انجام دهم. فکر می‌کنید هیچ‌وقت به فوتبال ایران بازگردید؟ همیشه در فوتبال همه‌چیز امکان دارد. سال دومی که برگشتم بدین جهت بود که فکر کردم کارم هنوز در فوتبال ایران تمام نشده بود و با رفتنم هنوز کار من تمام نشده است در فوتبال ایران. من دوست دارم اگر یک موقعی فضا درست باشد حالا ممکن است ۵، ۱۰سال دیگر باشد یا ۲۰سال دیگر باشد ولی من دوست دارم بخاطر اینکه خدمتی که ما به کشورمان انجام دهیم، تا آخر عمر آن عشق را به کشورمان خواهیم داشت. آقای استیلی به‌هرحال جز دوستان شما نبودند. فکر می‌کنید ایشان چقدر تاثیر داشتند در این اتفاق؟ من فکر کنم که بهتر است در مورد شخصیت‌های مختلف صحبت نکنیم. به‌خاطر این‌که هر کدام از آن‌ها نظر خودشان را دارند هدف‌های خودشان را دارند و هرکسی که یا می‌خواسته کمک کند یا می‌خواسته نگذارد کسی موفق شود فکر کرده دارد کار درستی انجام می‌دهد. حالا می‌توانیم بگوییم که اسمشان ایکس و…است و به ‌نظر این چیزها دیگر مهم نیست. مردم می‌دانند که چه کسی منافع‌اش در کجاست. تنها چیزی که من می‌توانم بگویم این است که من خیلی دوست دارم ببینم هر همکاری که من دارم اگر آقای استیلی ۵ یا ۲ سال یا یکسال دیگر در مربیگری موفق می‌شود من را خیلی خوشحال می‌کند بخاطر اینکه من به مدت یک سال همکارش بوده‌ام برای یک سال. اگر آقای علی دایی موفق می‌شود برای افشین قطبی خیلی خوب است. بخاطر اینکه هموطن من است و با موفقیت ایشان تیم ملی ایران موفق می‌شود. من هم یک مربی ایرانی هستم و این برای من خوب است این تفکری است که من فکر کنم باید در فوتبال ایران و در فرهنگ ایران بیاوریم و با موفقیت‌های همدیگر همه‌‌ی ما بالا می‌رویم. این فلسفه‌ی پدر من بوده؛ همیشه به من می‌گفت که جواب دشمنان همیشه مهربانی است. بخاطر اینکه فوتبال و زندگی خیلی به همدیگر نزدیک هستند. همیشه احساس می‌کردم که فوتبال مثل آیینه‌ی زندگی است خیلی بالا و پایین دارد. بهترین مربی‌های دنیا بازی‌ها را می‌بازند بعضی‌ وقت‌ها می‌برند و بعضی ‌وقتها مساوی می‌کنند و خیلی وقت‌ها نمی‌شود نتیجه بازی را کنترل کرد ولی آن را که خیلی می‌شود کنترل کرد عکس‌العملی است که بعد از نتیجه‌ها نشان می‌دهیم. عکس‌العمل بعد از باخت، بعد از پیروزی، عکس‌العمل بعد از این‌که واقعاً به شما بی‌احترامی می‌شود. افشین قطبی می‌توانست بماند سال دوم و تا آخر آن بجنگد ولی من دیگر ارزش آن را ندیدم. به‌خاطر این‌که احساس کردم آدم باید چند سال از زندگی خودش را ازدست بدهد، سلامتی‌اش را از دست بدهد و برای جنگ‌هایی که آدم نمی‌خواهد بجنگد. من می‌خواستم در روز و جلوی همه با چراغ‌های روشن ‌بجنگم. ولی وقتی جنگ‌ها تاریکی و در پشت پرده است و جنگ‌های زشت است به نظر من بهتر است آدم آن جنگ‌ها را نجنگد.