Posts Tagged ‘مقتول’

رابطه پسر 17 ساله با يک مادر و دختر به قتل مادر انجاميد

دوشنبه, می 11th, 2009

اخبار داغ هفت تیر  قتل مادر زن با کراوات

هفت تیر 7tir.com: سال گذشته هفت تير خبر رابطه پسري 17 ساله با زني 32 ساله را در سايت درج کرد که اين رابطه با قتل زن پايان يافت. ديروز در ادامه محاکمه جوان قاتل، جزييات بيشتري در مورد اين ماجرا بدست آمد که در ادامه مي خوانيد.

به گزارش هفت تیر پسر نوجواني که مادر دختر مورد علاقه اش را با کراوات به قتل رسانده بود، پس از محاکمه در شعبه 71 دادگاه کيفري استان تهران به قصاص محکوم شد.

در ابتداي جلسه محاکمه محمد شادابي نماينده دادستان تهران در جايگاه حاضر شد و در توضيح کيفرخواست گفت؛ ساعت 30/17 روز هفتم اسفندماه افسران جنايي پليس آگاهي خود را به آپارتماني در بزرگراه آهنگ رساندند تا به تحقيق درباره علت مرگ زني 33ساله به نام مهناز بپردازند. جسد اين زن در آشپزخانه رها شده بود و گره خوردن يک کراوات صورتي رنگ بر گردن وي از نقش يک مرد در اين جنايت حکايت داشت. در معاينه هاي اوليه پزشک قانوني حاضر در صحنه قتل تاييد کرد مهناز با همان کراوات خفه شده است.

اين جنايت در حالي به وقوع پيوسته که هيچ سرقتي از قربانگاه صورت نگرفته و عامل جنايت براي وارد شدن به منزل قرباني با مانعي روبه رو نشده بود. از سويي زمان قتل درست در ساعتي بود که دختر 14ساله و شوهر مقتول در خانه حضور نداشتند. بنابراين پليس بايد به جست وجو براي يافتن مردي آشنا مي پرداخت که انگيزه هاي کافي براي يک جنايت انتقام جويانه يا قتل آني را داشته باشد.

وي ادامه داد؛ همسايگان مهناز در جريان تحقيقات گفتند پسري جوان را مشاهده کرده اند که وارد آپارتمان مقتول شد. آنها همچنين اظهار داشتند صداي داد و فرياد و درگيري مهناز و پسر جوان را به وضوح شنيده اند. در اين ميان يکي از شاهدان اعلام کرد توانسته چهره آن جوان ناشناس را از روبه رو ببيند و تا حدودي مشخصات وي را به خاطر سپرده است. هنگامي که ويژگي هاي ظاهري مظنون اين جنايت در پرونده به ثبت رسيد، دختر 14ساله مقتول تحت بازجويي قرار گرفت اما گفت چنين فردي را نمي شناسد. شوهر مهناز نيز ابتدا همين جمله را تکرار اما پس از مدتي اعلام کرد يکي از اقوام دور همسرش شبيه به همان جواني است که همسايگان او را مشاهده کرده اند.

نماينده دادستان تهران گفت؛ به اين ترتيب نويد شناسايي و دستگير شد. تحقيقات نشان داد اين جوان با مقتول رابطه داشته و در پي همين رابطه او را به قتل رسانده است. وي در اعترافاتش گفت؛ يک سال پيش از حادثه رابطه ام با خانواده مهناز بيشتر شد. ابتدا با دختر 14ساله او دوست بودم اما اين رابطه پايان يافت و پس از آن بود که ارتباطم با مهناز شکل گرفت. او از زندگي با شوهرش ناراضي بود و مي گفت همسرش به وي بي اعتنايي مي کند. مهناز ديگر نمي خواست با اين مرد زندگي کند و مي گفت مايل است با من باشد.

به اين ترتيب رابطه ما ادامه داشت تا اينکه روز حادثه مهناز به من تلفن کرد و خواست به خانه اش بروم. روز حادثه من و مهناز با هم ناهار و مشروب خورديم و پس از آن مهناز به من پيشنهاد رابطه داد ولي من قبول نکردم و بر سر اين مساله با يکديگر درگير شديم. در اين اثنا مهناز کراوات مرا باز کرد و من که به شدت عصبي شده بودم همان کراوات را دور گردنش حلقه زدم و وي را خفه کردم و به سرعت گريختم.

نماينده دادستان در ادامه اظهارات خود خواستار صدور حکم قانوني براي متهم شد و پس از او اولياي دم مقتول در جايگاه حاضر شدند و تقاضاي صدور حکم قصاص کردند.سپس متهم در برابر قضات قرار گرفت.

وي اتهام قتل عمد را پذيرفت و گفت؛ من عاشق دختر مهناز بودم اما اين زن تلاش مي کرد من را به سمت خودش بکشد و البته موفق به اين کار هم شده بود. روز حادثه زماني که حرف هاي ناراحت کننده به من زد، ديگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. مشروب هم خورده بودم و حالت عادي نداشتم. زماني که مهناز کراواتم را باز کرد، کنترل خودم را از دست دادم و يکدفعه آن را دور گردنش پيچيدم و آنقدر فشار دادم که جان باخت. زماني که به حالت عادي برگشتم فهميدم چه اتفاقي افتاده است و به همين خاطر فرار کردم.

وي گفت؛ حالا از کرده خودم پشيمان هستم و تقاضاي بخشش دارم.بعد از پايان دفاعيات متهم و وکيل مدافعش هيات قضات (بومي، عزيزمحمدي، رحيمي، محمدي کشکولي، سري) وارد شور شدند و به اتفاق آرا، نويد را به قصاص با پرداخت تفاضل ديه از سوي اولياي دم به متهم محکوم کردند.

ماموران نیروی انتظامی راننده پراید را کشتند و فرار کردند

یکشنبه, می 10th, 2009

اخبار داغ هفت تیر ماموران پلیس راننده پراید را کشتند و فرار کردند
هفت تیر 7tir.com: پرونده دو مامور پليس که به قتل راننده يک خودرو پرايد متهم شده اند، براي محاکمه به شعبه 71 دادگاه کيفري استان تهران فرستاده شد.
به گزارش هفت تیر اوايل سال 86 به ماموران پليس خبر دادند جسد مرد جواني در يک پرايد در خيابان پيروزي رها شده است. يافته هاي پليس نشان داد اين مرد احتمالاً از سوي افرادي تحت تعقيب بوده چرا که گلوله هاي زيادي به خودرو او اصابت کرده و چند گلوله نيز به خودش برخورد کرده بود. در حالي که جسد اين جوان به پزشکي قانوني انتقال يافته بود تحقيقات براي شناسايي عاملان قتل آغاز شد. ماموران براي اينکه سرنخي به دست آورند خانواده مقتول را مورد بازجويي قرار دادند اما آنها گفتند به هيچ کس مظنون نيستند و فرزندشان در حال بازگشت به خانه بوده که چنين حادثه يي برايش رخ داده است. در حالي که هيچ سرنخي از عاملان اين قتل وجود نداشت، کارآگاهان منتظر ماندند تا با اشتباه قاتل يا قاتلان آنها را به دام بيندازند. بعد از پايان کالبدشکافي جسد براي تدفين به خانواده مقتول تحويل داده شد و پرونده قتل اين جوان جزء پرونده هاي راکد اداره آگاهي باقي ماند. مدتي بعد از قتل جوان پرايدسوار مامور بررسي سلاح در يکي از کلانتري هاي تهران مشاهده کرد در خشاب کلاشينکفي که براي ماموريت در اختيار يکي از درجه داران کلانتري و سرباز همراه وي گذاشته شده بود، به جاي گلوله کاغذ پر کرده اند. وي همچنين متوجه شد از اين سلاح شليک شده است. با توجه به اين مساله آخرين فردي که سلاح در دست وي بود، احضار شد اما وي منکر تيراندازي شد و گفت احتمالاً نفر قبلي اين کار را کرده است و او از اين ماجرا خبر ندارد اما به رغم انکارهاي اين مامور تحقيقات ادامه يافت و سربازي که همراه وي بود، دستگير شد.

اخبار داغ هفت تیر ماموران پلیس راننده پراید را کشتند و فرار کردند
عکس تزئینی

سرباز جوان در بازجويي ها راز قتل جوان پرايدسوار را نيز برملا کرد. او گفت؛ من به عنوان سرباز همراه استوار پليس يک کلاشينکف از کلانتري گرفتيم تا براي بازجويي از فردي که در بيمارستان بود، برويم. پس از بازجويي در حال برگشت بوديم که استوار گفت از جوان پرايدسواري که در گوشه خيابان توقف کرده بود، بازجويي کنيم. نمي دانم به چه دليل استوار چنين تصميمي گرفت. وي ادامه داد؛ به راننده پرايد نزديک شديم. با او صحبت کرديم و استوار از او خواست پياده شود. راننده پرايد مقاومت کرد و گفت کاري نکرده و همه مدارک را هم دارد و از ماشينش پياده نمي شود. بعد هم ماشين را روشن کرد و به راه افتاد. استوار چند تير به او شليک کرد. پرايد متوقف شد. مرد راننده همچنان پشت فرمان بود. اما هر چه استوار به او مي گفت پياده شو، توجهي نمي کرد. اين سرباز ادامه داد؛ خيابان خلوت بود. ما به خودرو نزديک شديم و به يکباره ديدم خون از بدن مرد راننده جاري شده است و هيچ حرکتي ندارد. استوار از من خواست فرار کنيم و من هم به خواسته اش عمل کردم. زماني که به کلانتري رسيدم، از من خواست در اين باره به کسي چيزي نگويم اما چون بايد کلاشينکف را تحويل مي داديم و گلوله ها از سوي تحويلدار شمرده مي شد، نمي دانستيم بايد چه کنيم. استوار چند گلوله تهيه کرد و داخل سلاح گذاشتيم اما يکي از گلوله ها همچنان کم بود. براي اينکه جاي خالي آن را پر کنيم، استوار درون آن کاغذ گذاشت و قرار شد اگر از ما پرسيدند چرا داخل خشاب، کاغذ است، ما ادعاي بي اطلاعي بکنيم. با توجه به اين اعترافات، سرباز وظيفه و استوار پليس بازداشت شدند و پرونده به دادسراي جنايي تهران فرستاده شد.بازپرس شاملو با استناد به اينکه ماموران هنگام حادثه حين انجام وظيفه بوده اند، پرونده را با قرار عدم صلاحيت به سازمان قضايي نيروهاي مسلح فرستاد.

در جلسه محاکمه اين دو مامور پليس آنها مدعي شدند جوان پرايدسوار مقداري مواد مخدر همراه خود داشته است و به همين دليل هم مي خواسته فرار کند و آنها مجبور به تيراندازي شدند. در اين بين پدر مقتول مدعي شد پسرش اعتياد نداشته و موادي که مي گويند از خودرو وي به دست آمده، متعلق به پسرش نبوده است. دو مامور در پايان جلسه محاکمه به پرداخت ديه به اولياي دم محکوم شدند. راي صادره مورد اعتراض اولياي دم و وکيل مدافع آنها قرار گرفت. وکيل اولياي دم در اعتراض خود نوشت اين دو مامور حين انجام وظيفه نبوده اند و ماموريتي هم نداشتند و بايد کار ديگري را انجام مي دادند و بي دليل به سوي جوان پرايدسوار رفته اند. ضمن اينکه در گزارش اوليه پليس به کشف مواد مخدر اشاره نشده و ادعاي اين دو مامور بي اساس است. وي همچنين گفت؛ کارشناسان نيز اعلام کرده اند تيراندازي ها از فاصله نه چندان دور و به عمد انجام شده است. با توجه به ايرادات وارده حکم صادره نقض و پرونده براي رسيدگي مجدد به دادگاه کيفري استان تهران فرستاده شد. به اين ترتيب قاضي عزيز محمدي و چهار مستشارش مسوول رسيدگي به اين پرونده شدند و دو مامور متهم به زودي در اين شعبه محاکمه مي شوند.

نوجوان متهم به قتل پس از هشت سال زندان آزاد شد

چهار شنبه, می 6th, 2009

هفت تیر آزادی از زندان پس از 8 سال

هفت تیر 7tir.com:  پسري که متهم بود در نوجواني مرتکب قتل شده است بعد از هشت سال از زندان آزاد شد.

به گزارش هفت تیر متهم که سلمان نام دارد 13 مردادماه سال 80 به اتهام قتل پسري 13 ساله دستگير و زنداني شد و پس از کش و قوس هاي زياد اولياي دم مقتول اعلام کردند از آنجايي که درباره قاتل بودن متهم يقين ندارند شکايت خود را پس مي گيرند. به اين ترتيب سلمان که اکنون 24ساله است پس از هشت سال از زندان آزاد شد.

13 مردادماه سال 80 خانواده نوجواني به نام بهنام که ساکن روستاي قورلو در بخش ارشق استان اردبيل هستند با مراجعه به ماموران اعلام کردند فرزندشان بهنام در بياباني اطراف روستا به قتل رسيده و دوستانش جسد او را پيدا کرده اند. لحظاتي بعد ماموران به سمت محل کشف جسد رفتند و تحقيقات خود را آغاز کردند. آنها متوجه شدند اين نوجوان با ضربات چاقو به قتل رسيده است و از آنجايي که هنوز بدن او گرم است چند دقيقه بيشتر از مرگ وي نمي گذرد. با انتقال جسد به پزشکي قانوني خانواده بهنام مورد بازجويي قرار گرفتند. آنها گفتند يکي از دوستان شان گفته اين قتل به دست نوجوان 16ساله يي به نام سلمان انجام شده است. بنابراين سلمان دستگير شد. پسر نوجوان ادعا کرد در اين قتل هيچ نقشي نداشته و شاهداني دارد که تاييد مي کنند او زمان حادثه با آنها بوده است، اما از آنجايي که ماموران چند زخم روي دستان مقتول پيدا کردند گفته هاي او را نپذيرفتند و به اين ترتيب بازجويي هاي فني پليسي از اين نوجوان ادامه يافت. وي همچنان تاکيد کرد؛ هيچ خصومتي با مقتول نداشته و زخم هايي که روي دست او است حين بازي فوتبال ايجاد شده است. او گفت؛ من شب قتل با دوستانم فوتبال بازي مي کردم و چند بار زمين خوردم به همين خاطر هم دستانم زخم شد.

در اين اثنا اولياي دم شاهداني را به پليس معرفي کردند که گفته هاي آنها به مدرکي عليه سلمان تبديل شد. اين شاهدان گفتند زماني که به سمت جسد بهنام مي دويدند شخصي را در حال فرار ديدند البته چهره او قابل تشخيص نبود اما آنها حدس مي زنند آن فرد سلمان بوده چرا که هيکل او بسيار شبيه متهم بود.

سرانجام بعد از چندين جلسه بازجويي پسر نوجوان به قتل اعتراف کرد. وي گفت؛ با بهنام اختلاف داشتم و براي اينکه از او انتقام بگيرم وي را به بيابان بردم و به قتل رساندم. زخم هايي که روي دستم به وجود آمده به خاطر درگيري با بهنام است.

با اين اعترافات پرونده براي محاکمه به دادگاه فرستاده شد و اين بار پسر نوجوان در دفاع از خود گفت اعترافاتش تحت فشار بوده و مرتکب قتل نشده است. او همه اقرارهايش را پس گرفت و شاهداني را به دادگاه معرفي کرد که شهادت دادند زخم هاي ايجادشده روي دستش به دليل بازي فوتبال بوده است.

با اين حال قاضي دادگاه راي بر قصاص متهم صادر کرد و حکم صادره در ديوان عالي کشور نيز تاييد و براي اجرا نزد آيت الله هاشمي شاهرودي رئيس قوه قضائيه فرستاده شد. کارشناسان دفتر رئيس قوه قضائيه پس از بررسي پرونده اعلام کردند اين حکم ايراد تحقيقاتي دارد چرا که از شاهدان هر دو طرف به يک ميزان تحقيق نشده است و بايد بررسي بيشتري در مورد ادعاي متهم در مورد زخم هاي روي دستش انجام شود؛ بنابراين حکم قصاص نقض و پرونده دوباره به دادگاه بازگردانده شد تا نواقص وارده بر آن برطرف شود. قاضي پرونده بعد از بررسي مجدد يک بار ديگر حکم قصاص را صادر و اين بار در راي خود به علم قاضي استناد کرد و نوشت به اين علم رسيده که سلمان قاتل است اما راي در ديوان عالي کشور نقض و دوباره به دادگاه بازگردانده شد. کش و قوس ها ميان دادگاه عمومي و ديوان عالي کشور سه بار در مورد پرونده اين نوجوان تکرار شد و هر بار ديوان بعد از صدور راي قصاص در دادگاه بدوي آن را نقض کرد تا اينکه آخرين بار قاضي دادگاه عوض شد و قاضي جديد بررسي اين پرونده را برعهده گرفت. زماني که براي بار چهارم پرونده به دادگاه عمومي بازگردانده شد اوليايي فر – وکيل متهم از قاضي افاق خواست يک بار ديگر صحنه قتل بازسازي شود چراکه در اين صورت مي تواند بي گناهي موکلش را ثابت کند. زماني که همه چيز براي بازسازي صحنه قتل آماده بود سلمان تقاضا کرد شاهداني که شهادت دادند او در زمين فوتبال بوده نيز در محل حاضر شوند و آنچه را مي دانند بگويند. قاضي دادگاه با اين خواسته نيز موافقت و دستور احضار شاهدان را صادر کرد. از طرفي شاهداني که اولياي دم مقتول معرفي کرده بودند اين بار اعلام کردند چيز زيادي از حادثه به ياد ندارند و نمي توانند بگويند سلمان قاتل است بنابراين بازسازي صحنه براي چند روز به تعويق افتاد.

در اين مدت اولياي دم با مراجعه به دادگاه اعلام کردند از آنجايي که هشت سال از اين ماجرا گذشته و آنها به يقين نرسيده اند سلمان فرزندشان را کشته و راي قصاص يک بار از سوي رئيس قوه قضائيه نيز نقض شده است، بنابراين شکايت خود را پس مي گيرند.

سرانجام سلمان که هشت سال را در زندان گذرانده بود با پس گرفتن شکايت از سوي اولياي دم در 24 سالگي از زندان آزاد شد.

قتل در حمایت از دستفروش افغان

دوشنبه, می 4th, 2009

اخبار داغ هفت تیر قتل در حمایت از دستفروش افغان

هفت تیر 7tir.com:  مردي که در حمايت از يک فروشنده افغان مرتکب قتل شده با نقض حکم قصاصش از سوي رئيس قوه قضائيه يک بار ديگر در دادگاه کيفري استان تهران محاکمه شد.

به گزارش  هفت تیر  اين مرد که حسين نام دارد، دو سال پيش ابتدا در شعبه 71 دادگاه کيفري استان تهران به اتهام قتل جواني به نام حميد محاکمه و به قصاص محکوم شد اما زماني که پرونده براي استيذان نزد آيت الله هاشمي شاهرودي فرستاده شد وي با اين اعتقاد که متهم از خود دفاع کرده است راي صادره را نقض کرد و پرونده را براي رسيدگي مجدد به شعبه 74 دادگاه کيفري استان تهران فرستاد.

مطابق اوراق پرونده 16 اسفند ماه سال 84 ماموران پليس شهر ري با خبر شدند درگيري ميان دو جوان در خيابان باعث زخمي شدن هر دو آنها شده است. دقايقي بعد پليس در محل حاضر و تحقيقات در اين زمينه آغاز شد. ماموران در يافتند حميد و حسين بر سر مساله يي با هم اختلاف پيدا کرده و بعد از اينکه به روي هم چاقو کشيده اند، همديگر را زده و زخمي شده اند. در حالي که تحقيقات ادامه داشت خبر رسيد حميد در بيمارستان جان باخته است. پس از آن پرونده با اتهام قتل عليه حسين به دادگاه کيفري استان تهران فرستاده شد.

متهم در دفاع از خود گفت؛ من در خيابان در حال پياده روي بودم که يکدفعه چند جوان به سمت يک مرد افغان که اسباب بازي آهن ربايي مي فروخت، رفتند. پسران جوان از فروشنده آهن ربا خواستند اما حين بازي با آنها يکي از دو آهن ربا را به هوا پرت کردند که به زمين افتاد و شکست. مرد افغان از آنها خواست پول آهن ربا را بدهند اما پسران جوان به سرش ريختند تا او را بزنند. آنها گفتند نمي خواهند پول بدهند. در اين لحظه من در حمايت از مرد افغان وارد دعوا شدم و به پسر جواني که آهن ربا را شکسته بود، گفتم بايد پول اسباب بازي را بپردازد البته تا آن زمان هيچ کدام از آنها را نمي شناختم و بعدها فهميدم نام مقتول حميد است. به هر حال هر چه به او گفتم پول مرد افغان را بدهد و او را اذيت نکند، توجهي نکرد و درگيري بين ما آغاز شد و وي براي من چاقو کشيد.متهم ادامه داد؛ من هم برايش چاقو کشيدم. زماني که به سمتم حمله کرد و به من ضربه زد، من هم او را زدم البته قصدم اين نبود که او را بکشم و فقط مي خواستم از خودم دفاع کنم. متاسفانه ضربه يي که من زدم باعث مرگش شد.

دفاعيات متهم و وکيل مدافعش کارساز نبود و هيات قضات وي را با تقاضاي اولياي دم حميد به قصاص محکوم کردند. با اعتراض متهم پرونده به ديوان عالي کشور رفت و حکم در اين مرحله نيز تاييد شد اما زماني که پرونده براي استيذان به دفتر رئيس قوه قضائيه فرستاده شد، وي با اين استدلال که به نظر مي رسد حسين در مقام دفاع از خود مرتکب قتل شده است راي را نقض کرد.

با ارسال پرونده به شعبه 74 دادگاه کيفري استان تهران اين متهم يک بار ديگر محاکمه شد و ادعاي خود را مبني بر اينکه قصد قتل نداشته و در مقام دفاع از خود مرتکب قتل شده است، دوباره مطرح کرد.در پايان جلسه دادگاه هيات قضات به رياست قاضي تردست براي صدور راي پرونده وارد شور شدند.

آزادی کبرا پس از سیزده سال دلهره سنگسار

دوشنبه, می 4th, 2009

اخبار داغ هفت تیر سنگسار

هفت تیر 7tir.com: کبرا نجار زن محکوم به سنگساري است که سه شنبه گذشته پس از تحمل سيزده سال زندان آزاد شد. کبرا لحظه آزادي اش ‏را همراه با ناباوري، بهت زدگي و اين جمله که “هيچ کس نمي تواند مرا درک کند” توصيف مي کند. روز در مصاحبه ‏هايي اختصاصي با وکيل، دختر و خود کبرا، به تحولات منجر به آزادي او پرداخته است.‏

کبرا نجار، بعد از بارها تقاضاي عفو و بخشودگي، بالاخره مشمول عفو 22 بهمن سال گذشته شده و روز سه شنبه گذشته 8 ‏ارديبهشت 88 آزاد شد. مريم کيان ارثي وکيل کبرا با تاييد اين خبر به روز مي گويد: بعد از اينکه آقاي شاهرودي پيشنهاد ‏تبديل شدن حکم سنگسار را به کميسيون عفو و بخشودگي قوه قضائيه فرستادند، نام کبرا در فهرست عفو شدگان 22 بهمن ‏سال گذشته قرار گرفت. ‏

کيان ارثي ادامه مي دهد: وقتي روز سه شنبه به شعبه ششم اجراي احکام براي بررسي پرونده موکلم مراجعه کردم، در ‏کمال تعجب ديدم که پاسخ مثبت ايشان آمده اما هنوز ابلاغ نشده. بعد از پي گيري و اصرار براي اينکه وقتي حکم آزادي ‏کسي مي آيد حتا يک دقيقه هم برايش يک زندگي است، گفتند براي اطمينان از طي شدن دوران محکوميتش بايد از زندان ‏استعلام کنيم. و من توضيح دادم که کبرا پنج سال هم بيشتر از زمان محکوميتش حبس کشيده است.‏

وکيل کبرا تاکيد مي کند: بعد از استعلام از زندان، خواهش کردم که همان روز حکم را به زندان ابلاغ کنند و اجازه دهند که ‏من حکم را ببرم که گفتند خودشان اين کار را انجام مي دهند. من هم براي اينکه فکر مي کردم ممکن است مراحل اداري ‏چند روز طول بکشد، ترجيح دادم به خانواده اش و بويژه دخترش هيرو که خيلي براي آزادي مادرش زحمت کشيده بود ‏چيزي نگويم که اين مدت را در اضطراب نگذرانند. اما خوشبختانه حکم همان روز به زندان رجايي شهر کرج فاکس شد. ‏

هيرو، دختر بزرگ کبراست. او از پانزده سالگي اش که مادر در بند شد، مسووليت پي گيري پرونده مادرش را به عهده ‏گرفته است. او در حالي که همزمان، بغض و شادي و اندوه در گلو دارد از سه شنبه مي گويد: خانم کيان ارثي به من نگفته ‏بود که نگران نشوم. ترسيده بود مامان را تا دو سه روز به خاطر کارهاي اداري آزاد نکنند و مي دانست من ديوانه مي ‏شوم! اما فرزند يکي از هم بندي هاي مادرم که من به او براي وضعيت مادرش کمک مي کردم، سه شنبه به من زنگ زد و ‏بي مقدمه گفت: به من چه مي دهي اگر خبر خوبي بدهم. از آنجا که براي من هيچ خبري “خيلي خوب” نبود، زياد توجه ‏نکردم. و او ناگهان گفت: ” برو دنبال مادرت!” گفتم چه مي گويي؟! گفت مادرت بيرون زندان نشسته است! باورم که نشد! ‏زنگ زدم به برادرهام. آنها محل کارشان به زندان مادر نزديک تر بود. اما من چنان پر کشيدم که از تهران زودتر رسيدم. ‏هوا تاريک شده بود. مادر با يک ساک نشسته بود بيرون در زندان رجايي شهر. بعد از سيزده سال! ‏

‎‎

کبرا: باور نمي کنم

کبرا زن ستم کشيده اي است. اين را مي تواني از صداي لرزانش هم تشخيص دهي. انگار نياز به پرسش من ندارد. بعد از ‏احوال پرسي و بعد از مکثهاي طولاني مي گويد: انگار روي ابرها راه مي روم. باور نمي کنم پايم روي زمين است. باور ‏نمي کنم پيش بچه هايم هستم. هيچ کس نمي تواند مرا درک کند. و اين جمله را چندبار تکرار مي کند. ‏

کبرا که از 33 سالگي در زندان بوده است و حالا 47 سال دارد، مي گويد: مي داني؟ در اين پنج شب فقط توانستم دو سه ‏ساعت بخوابم. خوابم نمي برد. همه چيز باور نکردني است. بچه هايم، مادرم، همه چيز. خدا را شکر و اين جمله آخر را باز ‏چند بار تکرار مي کند. ‏

کبرا نجار در تاريخ ارديبهشت ماه سال 76 با اتهام معاونت در قتل همسرش بازداشت شد و بعد از بازگويي زندگي اش مبني ‏براينکه به درخواست و اجبار همسرش معتادش تن فروشي مي کرده تا بتواند از فرزندانش مراقبت کند و آنها آسيب نبينند، ‏و بعد از تاکيد بر اينکه اگر به اين کار تن نمي داد هم مورد آزار همسرش قرار مي گرفت و هم فرزندانش در تهديد بودند، ‏به جرم زناي محصنه حکم سنگسار دريافت کرد. يکي از مشترياني که همسرش براي او انتخاب کرده بود با اطلاع کبرا ‏همسر معتادش را کشت و بعد از اعتراف به قتل، کبرا نيز به عنوان شريک جرم هم به دليل معاونت در قتل و هم اختفاي ‏جرم و هم زناي محصنه بازداشت شد و هشت سال حبس و سنگسار نتيجه آن بود. ‏

شريک جرم کبرا پس از بخشودگي اولياء دم از زندان آزاد شد اما حکم سنگسار براي کبرا ماند تا بالاخره توانست با استفاده ‏از عفو، پس از تحمل سيزده سال زندان روز سه شنبه گذشته آزاد شود.

گفتگو با دختر کبرا نجاز چند ماه قبل از آزادی کبرا

سنگسار، ‌در ايران اجرا نمي شود.” اين سخني است كه از مديران اجرايي كشور بسيار شنيده ايم. جدا از اينكه نقض اين ادعا دستكم در دو مورد در ارديبهشت ماه سال گذشته در شهر مشهد رخ داده است، ‌اينك نيز هستند افرادي كه در زندانهاي ما با حكم رجم در دست، هر شب زير آسماني “سنگ”ين مي خوابند. “كبرا نجار”، ‌يكي از ايشان است.

“فکر مي کني سخت نيست براي يه دختر که بشينه روبروي يه غريبه و بگه وقتي پدرم مرد، دلم خنک شد، خيالم راحت شد. گفتم حالا ديگه مي تونيم زندگي کنيم. مثل همه. حالا ديگه نه کتکي در کاره نه غم بزرگ مادرمون. گفتم تموم شد ديگه… چه مي دونستم که اين تازه اولشه….”

اشک، گونه اش را خيس کرده. کم نگاهم مي کند. آرام است و سعي مي کند با منطق به من ثابت کند که همه حرفهاي غير قابل باوري که مي شنوم، تنها بخشي از زندگي زخم خورده اوست. هيرو اميني دختر 26 ساله اي است که مادرش اين روزها در دو قدمي حکم سنگسار قرار دارد.

پرونده شماره 83/4/11170در کميسيون عفو و بخشودگي قوه قضائيه براي سومين بار توبه نامه کبرا نجار محکوم به حد رجم را نپذيرفت تا اين زن و چهار فرزندش هرشب خواب را زير آسمان پر سنگ به صبح برند.

آنچه مي خوانيد گفت و گويي است با هيرو فرزند بزرگتر کبرا از آنچه بر او و خانواده اش گذشته است. اين گفت وگو براي دختري که غرورش را از لابلاي سنگ و سنگلاخ بيرون کشيده، گفت وگوي سختي بود. بنابراين هرجا که ديدم مکث او طولاني است، ساکت ماندم تا خود بگويد.

تعريف مي کني؟ يا من بپرسم؟
تعريفي در کار نيست! از وقتي که کودکي ام را به ياد مي آورم پدري را به ياد مي آورم که مصرف کننده بود. چهار خواهر و برادريم. دو دختر و دو پسر. اول منم. سيروان يک سال از من کوچکتر است (25ساله). سمکو 24 ساله است و مريم 19 ساله.

پدر چه مصرف مي کرد؟
هروئين، ترياک.

مادرت؟
اوايل از روابط او و پدرم سر در نمي آورديم. بچه بوديم ديگر. حاليمان نبود که چه اتفاقي دارد مي افتد. تنها چيزي که مي فهميديم اين بود که وقتي پدرم عصباني مي شود، مادرم را و همه ما را کتک مي زند. مي ديديم که پدرم دائم مرداني را به خانه مي آورد، ولي به ما مي گفتند که اينها رفقاي اويند. رفقاي هر شبه! از مناسباتشان سر در نمي آورديم. بعد كه من بزرگتر شدم مادرم خودش به من گفت.

حبيب هم يکي از آنها بود؟
بله. او را هم پدرم آورده بود. اول مثل همه مردان ديگر بود. بعد وقتي داستان مادرم را ديد و از خودش شنيد که پدرم او را مجبور به تن فروشي مي کند، فکر مي کنم بيشتر از روي دلسوزي بود تا هرچيز ديگر که به مادرم قول داد که او را از اين وضعيت نجات بدهد. اما… چه مي دانم ! حتما حسي هم داشت ديگر. وگرنه چه كسي حاضر است به چنين زني با چهار بچه كمك كند؟!

مادرت آن زمان چند سال داشت؟
33 سال.

و حبيب؟
24 سال.

با شما مهربان بود؟
بله، خيلي. با همه مان و با مادرم. ما طعم مهرباني را از او چشيديم. من خجالت مي کشم که دارم از پدر مرده ام اين طور حرف مي زنم ولي واقعيت دارد. آن زمان پدرم به خاطر درگيري با صاحبخانه محکوم به 6 ماه زندان شد. وقتي او رفت زندان. حبيب نگذاشت ديگر مردان به خانه ما بيايند. واقعا با اينکه سن زيادي نداشت ولي براي ما پدري مي کرد. درست است که او قاتل پدرم است ولي آدم بايد راست بگويد. او هم مي توانست مثل ديگران بيايد و برود و به روي خودش نياورد که در اين خانه چه مي گذرد. مثل همه مردان ديگري که پدرم خرج زندگي و اعتيادش را از آنها در مي آورد. البته مطمئنم که پدرم يک بيمار رواني بود وگرنه مگر ممکن است؟ کدام مردي با زنش چنين مي کند؟

وقتي پدرت از زندان برگشت چه شد؟
بسيار بدتر از قبل شد. من ديگر بزرگتر شده بودم و مادرم به من گفته بود که چه اتفاقي در خانه ما مي افتد. درمانده بود و من تنها پناهش بودم.

پدرت مي دانست؟
نه! ( با تاکيد مي گويد) او اصلا نمي خواست ما بدانيم. با همه بي اخلاقي و بيماري که داشت برايش مهم بود که ما نفهميم. خيلي مهم بود. بداخلاقي مي کرد با ما. کتکمان مي زد و کتک زدن ابزاري بود براي رام کردن مادرم.

چرا مادرت از پدر جدا نشد؟
شد. ما بچه ها هم بارها به او گفته بوديم که از پدرمان جدا شود. بعد از تولد سمکو، از پدرم جدا شد. ولي ما بچه ها تقسيم شده بوديم. مادرم تازه متوجه شد که چه اشتباهي کرده. من پيش پدرم مانده بودم و مادرم دائم نگران بود که نکند زندگي او براي من تکرار شود. بازگشتش به خانه براي همين بود. براي من مي ترسيد در خانه ما هميشه بروي غريبه ها باز بود.

آيا اين خطر وجود داشت؟
پدرم هرگز با ما (فرزندانش) چنين نکرد. ولي خب شايد يک دليلش اين بود که مادرم هميشه سپر بلا بود. به هر حال او معتاد بود و هميشه وقتي نيازش زياد مي شد. هم اخلاقش بد مي شد و هم نمي فهميد که چه مي کند.

ازدواج پدر و مادرت اجباري بود؟
آنها هفت سال هم را مي خواستند. خانواده هايشان موافق نبودند. ولي ازدواج کردند. پدرم خان زاده بود و خانواده اش مادرم را رعيت مي دانستند. براي همين هم مادرم هرگز از پشتيباني خانواده همسرش برخوردار نبود.

مگر آنها مي دانستند؟
بله مادرم به عمه هام گفته بود که پدرم با او چه مي کند، ولي آنها باور نکرده بودند و او را رانده بودند. راستش پدرم هميشه جلوي ديگران نقش بازي مي کرد. هرکس از بيرون آنها را مي ديد. فکر مي کرد پدرم عاشق مادرم است! چه رسد به اينکه باور کند که او، مادرم را و ما را دائم تحت فشارهاي شديد رواني و جسمي قرار مي دهد. خانه ما هميشه جهنم بود. جهنم. خيلي بد است؟ خيلي بد که بگويم آرزوي مرگش را داشتيم؟…

نم نم اشک هيرو، هق هقي مي شود و ما (من و وکيلش) در سکوت نگاهش مي کنيم. چه مي توانيم گفتن؟

و ادامه مي دهد:
يک بار به حدي ما رازد که سيروان رفت و مامور آورد. خواستند او را ببرند که آمد به اتاق ما و شروع کرد به خواهش کردن از ما. مادرم ترسيد که اگر رضايت ندهيم، بعدش ما را بکشد. او هم گفت که رضايت بدهيم و داديم.

از روز حادثه مي گويي؟
من آن روزها کلا سعي مي کردم فکرم را از خانه بيرون ببرم. با عده اي از دوستانم برنامه حافظ خواني داشتيم. هميشه عاشق ادبيات بودم. من هرگز به دوستانم نگفته بودم که پدرم بيکارو معتاد است و مادرم….
گفته بودم هر دوشان در شرکتي کار مي کنند. آن روز هم با دوستانم حافظ خواني داشتم. وقتي به خانه آمدم، مادرم آمد پيشم و گفت که ما تصميم گرفته ايم کار را تمام کنيم. نگاهش کردم و گفتم: هميشه همين را مي گويي و هرگز جرات آن را نداري!
گفت: نه. ديگر تمامش مي کنيم.
او و حبيب تصميم گرفته بودند کار پدرم را يک سره کنند.

ناراحت نشدي؟
[تامل مي کند و با آرامي و اطمينان سر تکان مي دهد]
نه! من ديگر مي فهميدم. مي دانستم. همه چيز را مي دانستم. مي خواستم تمام شود. شر همه اين ماجراها تمام شود. مردان مادرم را پدر خودش انتخاب مي کرد…. خودش آنها را مي آورد به خانه….. بايد تمام مي شد… هر زن ديگري هم بود مثل مادرم رفتار مي کرد. فرقي نمي کرد او از حبيب خواسته يا کسي ديگر. اما متاسفم که درباره پدرم بگويم که حتا متاسف نشدم!

غروب مادر از ديوار خانه چوبي پرت کرد به کوچه. بعد با پدرم رفت بيرون. اين کار هميشگي آنها بود. گفتم که پدرم مي رفت بيرون با مادرم و آنها را انتخاب مي کرد. کمي طول کشيد. وقتي برگشت پيشاني اش خوني بود. بعد حبيب آمد. لباسهايش خوني بود. مادرم آنها را شست. تا صبح همه بيدار بوديم.

گريه نمي کرديد؟
نه، فقط مريم گريه مي کرد، چون ترسيده بود.حبيب صبح خيلي زود رفت. مادرم به من گفت : برو مدرسه! و خودش و برادرم رفتند که به پليس خبر بدهند که پدرم شب به خانه نيامده.
رنگ به صورت نداشتم و نمي توانستم حتا روي پايم بايستم. ولي رفتم. در راه مدرسه. يکي از دوستانم را ديدم. گفت : هيرو، شنيده اي يک مرد کرد را ديشب کشته و در خرابه ها انداخته اند؟
سرم گيج رفت. برگشتم خانه.

در کدام شهر بوديد آن موقع؟
تبريز.

فاميل جمع شدند. همه مي پرسيدند که چه شده. من بيهوش و بي بنيه بودم. رمق نداشتم اما ناراحت نبودم. فکر مي کردم همه چيز بعد از يک هفته درست مي شود. احساس مي کردم ديگر راحت شده ايم…
فاميل پدرم که از همان اول از مادرم دل خوشي نداشتند، به او مظنون بودند.
آگاهي دائم از مادرم پرس و جو مي کرد. روز سوم مادرم را بردند. فاميل پدرم هم جنازه او را بردند و تمام.

يعني چه تمام؟
يعني که مادرم اعتراف کرد. با اعتراف او حبيب را گرفتند. از اين طرف مادر مادرم چهار ماه با ما زندگي کرد. بعد عمويم آمد و سمکو و مريم را از ما جدا کرد و برد. پخش شديم و هرکداممان افتاديم يک گوشه ايران.

مادرت به چه محکوم شد؟
5 سال به خاطر معاونت در قتل، سه سال به خاطر اخفاي جرم، و سنگسار به خاطر زناي محصنه. ولي او توبه کرد. سه بار توبه نامه نوشت. و سه سال است که محکوميتش تمام شده. يازده سال. به خاطر چه جرمي؟ اين که تنها راه فرارش از زندگي وحشتناکي که داشت کشتن پدرم بود؟ اينکه آن قدر فريبکاري بلد نبود که واقعيت را نگويد؟

شما رضايت داديد؟
در همان اولين دادگاه ما چهار نفر نوشتيم و شهادت داديم که مادرمان قرباني بود و نوشتيم که پدرمان چه رفتاري با او داشت و رضايت داديم. ( دو نفري که سن قانوني داشتيم)

حبيب چه حکمي گرفت؟
او به قصاص محکوم شده بود و چهار سال زندان بابت حمل ترياک. ولي سال 84 توانست رضايت عمويم را جلب کند و آزاد شود.

چطور؟ مگر عمو ولي دم بود؟
نه. وکالت داشت از مادر بزرگم که حبيب را اعدام کند. ولي او ديه گرفت و رضايت داد.

چقدر؟
ظاهرا 75 ميليون. ولي محضري، نه رسمي. چون مادر بزرگم راضي نبود و ما هم که نمي دانستيم.

حرف ديگري هم داري هيرو؟ من چيز ديگري براي پرسيدن ندارم!
نگاهم مي کنو و نگاهش سنگين است. به ديوار چشم مي دوزد.
يازده سال مادرم در زندان است. يازده سال. از 33 سالگي تا 44 سالگي. چرا؟ چه بايد مي کرد؟ ادامه مي داد؟! نمي داد؟ ! چه مي کرد؟ چه تضميني وجود داشت حال و روز من و خواهرم مثل او نشود؟ او که مرد پدرم بود. کدام دختر دلش مي آيد بد پدرش را بگويد؟ اما هر وقت که فکر مي کنم به گذشته… مادرم هيچ راه ديگري نداشت!

مريم کيان ارثي، وکيل کبرا نجار، در نامه اي که به رياست قوه قضائيه درباره موکلش نوشته، ضمن بيان آنچه در زندگي اين زن رخ داده، آورده است: “دردناک اينکه همسر اين زن، افرادي را که مي بايست با او همبستر شوند، انتخاب مي نموده تا آنجا که خود نيز شاهد اين صحنه مي بوده و حتا اگر موکلم خلاف ميل همسرش رفتار مي کرد، مورد آزار و اذيت قرار مي گرفت و در صورت هرگونه مقاومتي، آزارها و ضرب و شتم، متوجه فرزندانش که در آن زمان خردسال بودند، مي شد. اکنون مدت سه سال است که مدت حبس ايشان به پايان رسيده است و کماکان جهت اجراي حکم سنگسار، زنداني است. توبه موکلم سه بار با پرونده اش به کميسيون عفو و بخشودگي ارسال و متاسفانه براي بار سوم نيز، تقاضاي عفو رد شده است. حال رياست محترم قوه قضائيه، جنابعالي که در راستاي اجراي حق و عدالت گام بر مي داريد، آيا عادلانه است مادري که ترس از آسيب رسيدن به فرزندانش موجب مي شود که با اجبار و شکنجه اقدام به تن فروشي کند، اينک 11 سال از ديدار فرزندانش محروم شود؟ بنابراين خواهشمندم دستوري اتخاذ فرماييد تا با مطالعه پرونده و ملاحظه محتويات و مدارک وامعان نظر به نحوه ارتکاب جرم، مورد عفو و بخشش واقع شود و به کابوسهاي زني که 11 سال است هر روز به استقبال مرگ مي رود، پايان داده شود.”

پرونده کبرا نجار با وجود توبه ناه و با وجود درخواستهاي مکرر وکيلش و پي گيري هاي فرزندانش، در مرحله اجراي احکام، منتظر يک دستور نهايي است. دستوري که هنوز کسي از محتواي آن با خبر نيست.

آخرين تماس دل آرا قبل از اعدام با مادرش : من را نجات دهيد . من طناب دار را ميبينم

یکشنبه, می 3rd, 2009

اخبار داغ هفت تیر دل آرا دارابی

هفت تیر 7tir.com: به قلم اردوان روزبه -کسی را می‌شناختم که همیشه می‌گفت روز جمعه روز خبر‌های بد است. روز جمعه برای من هم روز بد بود. روز خبرهای بد، وقتی خواستم دست به کار تهیه برنامه‌های روز جمعه شوم. اولین خبر تکان دهنده برای آن روز کافی بود: دل‌آرا دارابی، صبح امروز به دار آویخته شد.

خبر کوتاه و رسا بود. سخت و بی‌ترحم. دل‌آرا دارابی، دختری که در هفده سالگی اقرار به یک قتل کرده بود، اعدام شد. به تعداد اعدام نوجوانان در ایران یکی دیگر افزوده شد، بار دیگر همه گفتند ایران کنوانسیون حقوق کودک را پذیرفته و بار دیگر همه اعتراض کردند؛ اما دل‌آرا دیگر بدن سردش در انتظار خاک بود.

چند روز پیش‌تر وقتی خبر ابلاغ حکم اعدام او به اجرای احکام در گروه‌های اجتماعی دیجیتالی مطرح شد، خبرگزاری‌ها نوشتند و سایت‌هایی برای حمایت از او به راه افتاد، همه از این اتفاق ترسیده بودند. خبرها حاکی از آن بود که دل‌آرا اذعان کرده است که قاتل نیست.

عبدالصمد خرمشاهی با تمام توان تلاش کرد تا دلایل لازم را بیاورد. او اشاره به مواردی کرده بود که در روند پرونده به آن توجه نشده بود. نحوه کشته شدن مقتول، اظهارات دل‌آرا و مواردی دیگر که همین تلاش‌ها باعث شد خانواده مقتول یکی از شروط خود را برای رضایت، عزل این وکیل از حمایت از دل‌آرا قرار بدهند.

تلاش گروه‌های اجتماعی و حامی‌ها بی‌نتیجه نبود و بنابر دستور رئیس قوه قضاییه اجرای حکم برای جلب رضایت خانواده مقتول به عقب افتاد. پیش‌شرط‌های خانواده مقتول هم نشان از احتمال رضایت داشت.

آن‌ها علاوه بر عزل خرمشاهی از وکالت پرونده خواسته بودند که خانواده دل‌آرا بر سر قبر مرحوم گل باران کنند و تقاضای عفو که این موارد هم انجام شده بود. همه باور داشتند این دختر نقاش که نقش‌های پر‌دردش از پشت میله‌های زندان نقش تاریکی پس آن بود بتواند روزی بیرون بیاید.

اما همه چیز بی‌خبر رخ داد. بدون حضور وکیل و در روز تعطیل. محمد مصطفایی در شرح جزئیات روز جمعه می‌نویسد:

مادر دل‌آرا گفت که دیروز با دل‌آرا ملاقات کرده. دل‌آرا به او گفته که مادر اگر من از زندان بیرون بیایم می‌خواهم تحصیلاتم را ادامه دهم. دوست دارم آزاد باشم و یک نفر از قضات هم به من قول داده که رضایت اولیاء دم را خواهد گرفت. دل‌آرا گفته که مادر من بی‌گناهم.

مادر دل‌آرا گریه‌کنان گفت: امروز ساعت هفت صبح دل‌آرا به وی زنگ زد و گفت مادر من را می‌خواهند اعدام کنند. من طناب دار را می‌بینم. مادر من را نجات دهید. می‌خواهم با پدرم صحبت کنم و به پدرش هم گفت که پدر من می‌خواهم شما را ببینم. تو رو خدا من را نجات دهید. بعد یک نفر گوشی را از دل‌آرا می‌گیرد و می‌گوید: ما به راحتی فرزند شما را می‌کشیم و تو هیچ کاری نمی‌توانی انجام دهی.

پدر و مادر دل‌آرا قران به دست به زندان می‌روند. التماس می‌کنند. فریاد می‌کشند و می‌گویند تو رو خدا اجازه دهد تا ما اولیاء دم را ببینیم. به پایشان بیفتیم…

بسیاری بر این باور بودند که با توجه به نقص‌هایی که بر پرونده وارد بود این حکم دیگر اجرا نخواهد شد. اما خبر جز این بود، کمیته‌ی گزارشگران حقوق بشر نیز با تایید این خبر گزارش کرد که عبدالصمد خرمشاهی، وکیل دل‌آرا با شنیدن این خبر شوکه شده بود.

من در همان ساعت‌ها تلاش کردم که با آقای خرمشاهی تماس بگیرم اما به دلیل این‌که در مسیر جاده رشت بود امکان گفت و گو با او فراهم نشد. دل‌آرا دارابی ۲۳ ساله به اتهام قتل مهین دارابی حقیقی یکی از بستگان پدرش در سن ۱۷ سالگی به اعدام محکوم شده بود.

طبق اقرار دل‌آرا دادگاه وی را به عنوان متهم ردیف اول پرونده شناخت. بعدها وی اعتراف اولیه‌ی خود را انکار کرد اما این انکار از سوی دادگاه پذیرفته نشد. او گفته بود که این قتل را انجام نداده است و به گفته پسری که همراه او بوده است اعتماد کرده؛ او به دل آرا گفته بوده است که طبق قوانین اگر وی اقرار به قتل کند چون زیر هجده سال است اعدام نخواهد شد، اما دل آرا به اعدام محکوم شد.

بسیاری بر این نظرند که بر اساس جرم او و قوانین مدون، باید متحمل محکومیت در حد جرمش می‌شد که این فرصت به او داده نشد. بر اساس پیمان‌نامه‌ی حقوق کودک که ایران نیز به اجرای آن متعهد است، اعدام افراد زیر ۱۸ سال ممنوع است.

اما ایران بالاترین آمار اعدام کودکان را در جهان دارد. در سه سال گذشته ۳۲ کودک در جهان اعدام شده اند که ۲۶ مورد آن در ایران بوده است. سال گذشته شش نوجوان در ایران اعدام شدند و هم اکنون ۱۳۰ نوجوان زیر ۱۸ سال با دریافت حکم اعدام در مسیر اجرا قرار دارند.

گفتگویی با محمد مصطفایی، وکیل و فعال حقوق بشر

اخبار داغ هفت تیر  محمد مصطفایی وکیل و فعال حقوق بشر

آقای مصطفایی دستور توقف اجرای حکم داده شده بود اما مطلع شدیم بی‌خبر و بدون حضور وکیل او را اعدام کردند…چرا؟

متأسفانه این شوکی بود که اجرای احکام دادسرای رشت به همه وارد کرد و ما هم اطلاع نداریم، اجرای احکام و مجری حکم بدون این‌که مراتب اجرای حکم را به وکیل متهم ‌علیه یعنی دل‌آرا دارابی ابلاغ کند، حکم را اجرا کرد.

قانون تأکید دارد که اجرای حکم ابلاغ شود حتا اگر آقای خرمشاهی را از وکالت پرونده عزل کرده باشد باید حتماً عزل از وکالت به آقای خرمشاهی اعلام شود و محکوم علیه بتواند وکیل دیگری را انتخاب کند.

ولی متأسفانه در این پرونده و در اجرای حکم این کوتاهی به عمل آمد و به صورت کاملاً ناباورانه‌ای و از طرفی مظلومانه، دل‌آرا دارابی صبح روز جمعه اعدام شد. در صورتی که علی‌الاصول روزهای جمعه در کشورمان تعطیل است و اجرای اعدام انجام نمی‌شود. ولی برای این‌که دیگران از اجرای حکم مطلع نشوند این حکم اجرا شد و همه را شگفت‌زده کرد.

با توجه به این‌که بر اساس قوانین جزایی کشور نباید حکم روز جمعه اجرا شود چگونه می‌شود که اجرای احکام، حکم را اجرا می‌کند؟

وقتی اجرای احکام و اولیای دم روی این مسأله غرض‌ورزی و پافشاری داشته باشند، حکم را اجرا می‌کنند. به این نتیجه رسیده‌ام که در کشور ما قانون کمک نمی‌کند. اگر قانون کمک می‌کرد این حکم اجرا نمی‌شد و اگر واقعاً قانونی رفتار می‌شد اصلاً حکمی برای دل‌آرا داربی صادر نمی‌شد. متأسفانه اولیای دم وعده داده بودند در صورتی که شرایط درخواستی مهیا باشد رضایت خواهند داد.

یکی از شرایط این بود که خانواده‌ی دل‌آرا دارابی سر مزار مرحوم بروند و آنجا را گلباران کنند که این کار انجام شد. درخواست دیگر عزل موکل بود که این هم انجام شد. اما به خاطر غرض‌ورزی و کینه‌ای که در دل داشتند اجرای حکم را انجام دادند، پافشاری کردند و از اجرای احکام درخواست کردند که روز جمعه این کار را انجام بدهد.

این واقعاً جای تعجب دارد. به نظر می‌رسد که آقای شاهرودی در سه ماهه‌ی آخر کارش باید یک تصمیم حسابی و درست در مورد این موضوع بگیرد و متخلفین را مجازات کند و اجازه ندهد دستگاه قضایی به این صورت تسلیم خواسته‌ها و غرض‌ورزی‌ها بشود.

دلیل این‌که خانواده‌ی مقتول خواسته بودند آقای خرمشاهی از سمتش عزل شود چه بوده؟

آقای خرمشاهی موارد قانونی و ایرادهایی را که در پرونده وجود داشت، مطرح می‌کرد ایشان تأکید، تایید و عقیده داشتند که حکمی که برای دل‌آرا دارابی صادر شده برخلاف قانون است و بر این حرف‌هایشان پافشاری می‌کردند.

ایشان دلایلی در پرونده داشتند که بی‌گناهی دل‌آرا را اثبات می‌کرد. ولی متأسفانه چون ایشان حرف حق را می‌گفتند برای آن‌ها ناراحت کننده بود و دوست داشتند آقای خرمشاهی را برکنار کنند تا بتوانند به خواسته‌های این‌چنینی‌شان دست پیدا کنند و دل‌آرا را ناجوانمردانه اعدام کنند و بکشند.

اما خانواده مقتول با شروطی اظهار رضایت کرده بودند…

ما در قانونمان می‌گوییم که گذشت باید منجز و صریح باشد. گذشتی که منجز نباشد و مشروط باشد قابلیت ترتیب اثر دادن در قانون ندارد. ولی از نظر وجدانی چرا. از نظر وجدانی نباید این کار انجام می‌شد.

اولیای دم باید وجدانشان را در نظر می‌گرفتند و این کار را انجام نمی‌دادند. از لحاظ قانونی هیچ منعی وجود ندارد، آن‌ها می‌توانند منکر شوند، چون در این موارد حتماً گذشت از قصاص باید به صورت عام منجز و صریح باشد که در این‌جا این مورد وجود نداشت.

شما چه خواهید کرد؟

من وکیل حدود ۲۰ نفر از کودکانی هستم که به اعدام محکوم شده‌اند و به وکالت از آن‌ها، شخصاً مراتب اعتراض خودم را به شورای حقوق بشر سازمان ملل اعلام می‌کنم و از طرفی این‌جا هم از مقامات عالی کشور خواهم خواست، که جلوی اعدام افراد زیر ۱۸ و حبس ابد آن‌ها را هر چه زودتر بگیرند.

خاطرات من – سه سال با دل آرا دارابی

به قلم اسیه امینی – بار اولي که او را ديدم سه سال پيش بود. قرار ملاقات داشت در زندان رشت با خانواده اش. با چادر گل گلي آمد نشست. نه، ‏قبل از اينکه بنشيند محکم در آغوشم گرفت و با دشت نم اشکش را پاک کرد. صدايش مي لرزيد. نگاهش را از من مي ‏دزديد. نمي دانم چرا. انگار که از چيزي خجالت بکشد. انگار نمي خواست ببينم که نقاشي که تابلوهايش را به خانه ام برده ام ‏حالا در زندان روبروي من نشسته است. دستش را که گرفتم انگار به يک فلز سرد دست زده ام. مانتوي آجري رنگي به تن ‏داشت و مويش را رنگ کرده بود. بعدها مادرش گفت ما دائما از او مي خواهيم به سرو وضعش برسد شايد بتوانيم از ‏افسردگي اش کم کنيم. لباسهاي شاد برايش مي خريم. همه چيزهايش را با رنگهاي شاد انتخاب مي کنيم. اما پشت اين لباس ‏شاد دختر نازک اندامي نشسته بود که از شدت لاغري پشتش غوز مي کرد. دختر غمگيني که با من از آرزوهايش حرف مي ‏زد :‏

‏” از وقتي خيلي بچه بودم آرزو مي کردم يک نقاش يا نويسنده معروف بشوم. حالا به آرزويم رسيده ام. اما خودم کجايم؟!”‏
دائما با دست پيشاني اش را فشار مي داد. گفتم چي شده؟ گفت سر درد دارم. خيلي شديد. و باز خنديد. آرام و غمگين. گفتم ‏بايد براي نمايشگاه نقاشي اش خودش مطلبي بنويسد که در ورودي نمايشگاه براي خير مقدم به بينندگان نمايشگاهش قرار ‏بدهم. با خنده گفت حتما مي نويسم. مي دهم باباخرم بياورد ( دلارا به وکيلش عبدالصمد خرمشاهي مي گفت بابا خرم). ‏
و حالا من باز هم راهي رشت هستم. اين چندمين بار است؟ يادم نيست. صبح امروز ( جمعه يازدهم ارديبهشت) عبدالصمد ‏خرمشاهي در يک اس.ام.اس کوتاه برايم نوشت که حکم دلارا اجرا شد! ‏

ناباور با او تلفني صحبت کردم. در راه رشت بود. راهي که من هم بعد از نيم ساعت مسافرش شدم. ‏

خانواده خانه را عوض کرده اند. براي سومين بار. به اين خانه تابحال نيامده بود. صداي فرياد از داخل حياط شنيده مي ‏شد… ‏

گزارش از مادر و خواهراني که از خدا به التماس مي خواهند تنها يک بار ديگر به آنها فرصت بدهد که دخترشان را ‏درآغوش بگيرند چه فايده اي دارد؟ ‏

خانه پر از سوال است. مادرش زني که هميشه او را آرام و سنگين و منطقي ديده بوديم چنان هوار مي کشد که فکر مي کنم ‏فرياد چند سال حرف نگفته را در گلو دارد؟! به نام صدايمان مي کند و داد مي زند: تو تا حالا ديده اي کسي را روز روشن ‏آن هم جمعه اعدام کنند؟ چرا فرصت ندادند حتا ببوسيمش، با او خداحافظي کنيم؟ چرا اجازه ندادند براي آخرين بار دخترم را ‏بغل کنم؟ ما دوماه وقت داشتيم. و داد مي زند رو به ما که : مگر قرار نبود رضايت بگيريد؟ … ‏

و پاسخي براي اين سوالها نبود. نه پيش من. که وکلايش هم جوابي نداشتند. ‏

دلارا دارابي متهم به قتلي بود که با اقرار خودش مجرم شناخته شد و حکم قصاص دريافت کرد. روزي که مهين دارابي به ‏قتل رسيد پدر دلارا بي آنکه سخنان دخترش را بشنود و توضيح او را بجويد، فقط از روي احساس وظيفه و اعتماد به ‏دستگاه قضايي او را به پليس تحويل داد. دلارا که هميشه سوگلي پدرش بود و او را ستايش مي کرد، و از طرفي مي دانست ‏که اگر قتل را به گردن نگيرد، پسري که عاشقش است به طناب سپرده مي شود، به خاطر قهر با پدر و مهر آن پسر، قتل را ‏به گردن گرفت. اينها روايتي است که نه فقط خانواده دلارا بلکه خود او بارها گفته است. وقتي پدر بعد از چند روز به سراغ ‏دخترش مي رود با روزه سکوت او روبرو مي شود . غافل از اينکه در همان چند روز او قتل را به گردن گرفته و بارها ‏اقرار کرده است که خودش مرتکب قتل مهين دارابي شده است. ‏

در ديدار با پدر او حرف نمي زند و پس از گريه پدر و وقتي که او نااميد دخترش را ترک مي کرده مي گويد: چه فرقي مي ‏کند وقتي تو مرا دوست نداري؟ پدر مي گريد و با التماس مي گويد : تو فقط به من بگو چه شد؟ و او مي گويد : تو باور مي ‏کني که دخترت بتواند آدم بکشد؟ تو باور مي کني که من قاتل باشم؟!… ‏

و اينگونه بود که يکي از مشهورترين وکلاي رشت را براي دادگاه اول او استخدام مي کنند. وکيلي که در نخستين جلسه ‏دادگاه موکل 17 ساله اش حاضر نمي شود در حالي که همه متهمان ديگر و اولياء دم با وکلايشان در جلسه دادگاه بوده اند. ‏با اين وجود دادگاه تشکيل مي شود! و معلوم است که در برابر وکلاي خبره طرفين دعوا يک دختر 17 ساله چگونه مي ‏تواند از خودش دفاع کند؟ ‏

‎‎دير آمديم‎‎

نوشتن از گزارشي که راوي آن سه سال با اميد و اطمينان آن را دنبال کرده و با آن زندگي کرده است، آسان نيست. پايان اين ‏داستان هرگز آنگونه نشد که ما اميد داشتيم. اما بازخواني آن شايد به دختران و پسران نوجوان محکوم به اعدام از اينرو ‏کمک کند که بدانيم ترازوي عدالت، يک ماشين مکانيزه نيست که خودبخود حق را تميز بدهد. قانون و نظارت قانوني لازم ‏است تا بدانيم روند دادرسي هاي ما چگونه طي مي شود. ‏

باري اگرچه گام نخست در دادگاه دلارا با نبودن وکيل اولش به نادرستي برداشته شد، اما با گرفتن وکلاي ديگري که بر ‏پرونده لايحه دفاع قوي نوشتن و استدلال بسيار کردند در مورد اينکه دلارا با منطق عقلي نمي تواند قاتل باشد، باز هم ‏تغييري در نتيجه حکم صادر شده در دادگاه هم ارز ديده نشد و اينبار قاضي جاويد نيا که اينک دادستان رشت نيز شده است، ‏دلارا دارابي را محکوم به اعدام کرد. ‏

‎‎رضايت‎‎

رضايت گرفتن از صاحبان خون هم حکايت غريبي است که هي تکرار مي شود. بعد از برگزاري نمايشگاه دلارا دارابي در ‏مهرماه سال85 در زمستان همان سال براي اولين بار براي گرفتن رضايت از صاحبان خون اقدام کرديم. نتيجه ناخوشايند ‏آن جاي گفتن ندارد. هميشه گفته ام که شايد اگر حاشيه هايي بر پرونده دلارا نمي نشست، امروز خبرهاي بهتري براي گفتن ‏داشتيم. کينه هاي فاميلي گاه چنان درهم گره مي خورد که بازگشودن آن کار هرکسي نيست. و اين پرونده حاشيه بسيار ‏داشت. دعوا دعواي دو فاميل بود و ما آن وسط بيگانه بوديم. گره بايد به دست خودشان باز مي شد که نشد.‏

روز هفتم عيد نوروز امسال بود که شبي وکيل دلارا تماس گرفت. گفت به او گفته اند مي خواهند حکمش را اجرا کنند. يک ‏ماهي بود که به زندان لاکان رشت منتقل شده بود. گفتم چرا؟ گفتند استيذان که دارد و خانواده هم پي گيرند. گفتم چه کنم به ‏جز رضايت؟ … و قرار بر همين شد. ‏

بار آخري که اجراي حکم قطعي شد، دير بود و فرصت اندک. اما در آخرين ساعتها دو ماه وقت خريده شد. از که؟ نمي ‏دانم! زيرا کسي که وقت مي دهد لابد آن قدر به اجراي دستورش اطمينان دارد که آن را ابلاغ و اعلام مي کند. همه رسانه ‏ها خبر دو ماه وقت براي دلارا دارابي نقش زنداني اعلام کردند. ‏

و ما باز دست به کار شديم. دوستي گفت نامه اي بنويس. اينبار نه خطاب به رئيس قوه قضائيه و نه به هيچ مقام ديگري. نامه ‏اي بنويس خطاب به اولياء دم تا براي آن امضا جمع کنيم و بار ديگر براي رضايت اقدام کنيم. پذيرفتم بي چون چرا و نامه ‏نوشته شد و بيش از پنجاه نفر از اهل فرهنگ و هنر و ادبيات اين سرزمسن پاي آن امضا گذاشتند. از شاعران و نويسندگان ‏گرفته تا موسيقيدانان و نقاشان و سينماگران. در بخشي از اين نامه آمده بود:‏

‏”… اگر چه بسيار سخت و جانفرساست، اما اجازه دهيد فرزندان ما بياموزند که خشونت و جنايت ، سبک و سياق و منش ‏بزرگان نيست. اجازه دهيد ديگران از شما بياموزند که در قبال مرگ، زندگي بخشيده ايد، در ازاي محنت، مهر بخشيده ايد و ‏در برابر خشونت، نيکي نشان داده ايد. ‏

ما امضا کنندگان اين نامه که عمري را در راه ائتلاي فرهنگ ايران زمين سپري کرده ايم از شما درخواست کنيم که با ‏بخشودن دلارا دارابي به او و جوانان اين خاک پرگهر ، راه نيک زيستن را نشان دهيد تا اميد ببنديم به روزي که در ‏فرهنگ اين سرزمين شادابي و نيکي، جاي حشونت و پرخاش و جنايت را بگيرد.”‏

اما اين نامه هرگز به جايي برده نشد. در فرصتي که براي جلب رضايت داده شده بود و ما سرگرم چانه زني با روشنفکران ‏براي حمايتشان در حد يک امضا بوديم، شب جمعه در زندان رشت دلارا را به نام خواندند. به او گفته شد که ملاقاتي دارد . ‏او گمان برد که خانواده اش و اولياء دم قرار است براي رضايت با هم توافق کنند. با اين اميد بندش را ترک کرد. ‏

بار دوم که نامش را صدا زدند. ساعت 7 صبح بود و در اين فاصله نمي دانيم به او چه گفته شد. ساعت 7 صبح با خانواده ‏اش تماس گرفت. روز جمعه بود و همه در خواب. اولين حرف دلارا به پدرش اين بود که مرا براي اجراي حکم مي برند. ‏پدرش گفت: مگر مي شود؟ امروز جمعه است دخترم! نترس امکان ندارد امروز اعدامت کنند. دلارا اصرار کرد که از پاي ‏طناب صحبت مي کند و دار ، مقابل اوست. و صداي ديگري در گوشي تلفن به پدر مي گويد: همه آنچيزي که فکر نمي ‏کردي شدني است! ‏

خانواده سراسيمه تا زندان مي رود و راهشان نمي دهند به درون و اجراي حکم با رضايت دو دختر مهين دارابي که در ‏زندان حاضر بودند صورت گرفت . ‏

‎‎بهت‎‎

نه در رشت و نه بعد از بازگشت به تهران و نه همين نيم ساعت پيش که خواهرش برايم صورت سفيد او را موقع شستن ‏توصيف مي کند، از بهت در نيامده ام. از فردا دوباره تيغ منتقدان اين نوشته را نشانه مي روند که از متهم و محکوم و قاتل ‏قهرمان نسازيد! اين گزارش ناظر بر سرگذشت هيچ قهرماني نبوده و نيست. رابطه شخصي من و دلارا و هرکس ديگري با ‏او، و نيز هنرمند و نقاش بودنش ، عاطفي و حساس بودنش و هر صفت ديگر نه حق قانوني به او اضافه مي کند و نه کم. ‏صحبت از قانون و حقوق قانوني متهمان و محکومان است. سوالهايي که هر گز در روند دادرسي دلارا دارابي به آن ‏پاسخي داده نشد. سوال از حقوق محکوم به اعدامي است که بالاترين مقام قضايي به او وقت براي جلب رضايت داده است. ‏کدام مقام قضايي مي تواند بالاتر از حکم رئيس قوه قضائيه به اجراي حکم پيش از موعد، بدون حضور وکيل، بدون اطلاع ‏خانواده و به اين شيوه اي که پر از وهم و گمانه زني است دستور دهد؟ ‏

وقتي سخن از قانون مجازات اسلامي است، مساله وهن اسلام و حکومت ديني مطرح مي شود. آيا وهني بالاتر از اين؟ که ‏دختر 22 ساله اي را بدون امکان خداحافظي با خانواده اش بالاي دار ببرند؟ و آيا اينگونه اجراي حکم کردن آن هم در روز ‏غير معمول جمعه و در ساعت غير معمول جز ان است که تداعي کننده سوالهاي بي جوابي باشد که به زمزمه يا صريح ‏بيان مي شود؟ که دلارا قرباني دعواي سياسي بين کساني شد که مخالف يا موافق اعدام کودکانند؟! ‏

بهت، گريبانمان را رها نمي کند. امروز 12 ارديبهشت ، دلارا را در بهشت رضوان رشت به خاک سپردند. بدن سردش را ‏خواهرش شست. و ما که از بهت در اييم، قرباني بعدي در راه است تا در فاصله بهت هاي ما، آنچه که فراموش شود، ‏داشتن قانوني است که زندگي فرزندانمان را پاس بدارد.‏

در همین رابطه:

غیر منتظره : دل آرا دارابی اعدام شد

آیا واقعا دل آرا دارابی بی گناه است ؟ شرح کامل ماجرا به همراه نامه خانواده مقتول

نگاهی به پرونده دل آرا از دید خانواده مقتول / عباس عبدی

غیر منتظره : دل آرا دارابی اعدام شد

شنبه, می 2nd, 2009

اخبار داغ هفت تیر دل آرا دارابی

هفت تیر 7tir.com: دل‌آرا دارابی، که در سن ۱۷ سالگی به اتهام قتل بازداشت شده بود صبح امروز جمعه در زندان مرکزی رشت اعدام شد. عبدالصمد خرمشاهی وکيل خانم دارابی در گفت‌وگويی با راديو فردا اين خبر را تأیيد کرد.

محمد مصطفايی، وکيل دادگستری، در وبلاگ شخصی خود با اعلام اين خبر نوشت : «اعدام اين هنرمند در صورتی به وقوع پيوست که هيچ يک از وکلای وی از زمان اجرای حکم اطلاعی نداشتند.»

در روزهای پايانی فروردين ماه آيت‌الله هاشمی شاهرودی رئيس قوه قضائيه حکم اعدام دل‌آرا دارابی را برای مدت محدودی متوقف کرد تا اين دختر ۲۳ ساله و خانواده‌اش فرصت جلب رضايت از اوليای دم را داشته باشد.

دل‌آرا دارابی متهم بود که شش سال قبل زمانی که تنها ۱۷ سال داشت با همدستی پسر مورد علاقه‌اش فردی را به قتل رسانده است.

در همین رابطه:

آیا واقعا دل آرا دارابی بی گناه است ؟ شرح کامل ماجرا به همراه نامه خانواده مقتول

نگاهی به پرونده دل آرا از دید خانواده مقتول / عباس عبدی

قتل خواهر توسط برادر به دلیل رابطه با یکی از پسرهای محله

سه شنبه, آوریل 28th, 2009

هفت تیر قتل خواهر توسط برادر به دلیل رابطه با یکی از پسرهای محله

هفت تیر 7tir.com: پرونده قتل دختر نوجواني که قرباني خشم خونين برادرش شده بود براي رسيدگي به دادگاه کيفري استان تهران فرستاده شد.

به گزارش هفت تیر خبر قتل اين دختر از سوي مسوولان حراست بيمارستاني در منطقه پيشواي ورامين به مرکز 110 گزارش و اعلام شد جسم غرق در خون دختري به نام شيما به بيمارستان منتقل شده است. وقتي ماموران تحقيقات خود را آغاز کردند خانواده شيما حرف هاي ضد و نقيضي زدند و به همين دليل پليس متوجه شد اين دختر احتمالاً در جريان يک درگيري خانوادگي زخمي شده است. در حالي که تحقيقات ماموران ادامه داشت خبر رسيد به رغم تلاش فراوان پزشکان و از آنجايي که چاقو ريه و قلب شيما را پاره کرده اين دختر نوجوان در اثر خونريزي شديد زنده نمانده و جان باخته است. با توجه به اينکه پرونده شيما از اين به بعد به عنوان پرونده قتل در پليس آگاهي مطرح شد کارآگاهان جنايي کار تحقيق روي اين پرونده را آغاز کردند. اما همچنان خانواده شيما با پراکنده گويي سعي در مخفي کردن واقعيت داشتند تا اينکه ماموران به برادر 21ساله اين دختر مظنون شدند و او را دستگير کردند.پسر جوان که راهي به جز اعتراف نداشت، گفت خواهرش را به قتل رسانده است.

وي در توضيح ماجرا گفت؛ مدتي بود متوجه رفتارهاي مشکوک خواهرم شده بودم. بعد از مدتي تعقيب و دقيق شدن روي رفتارهاي او فهميدم وي با پسر جواني که از هم محلي هاي ما است، ارتباط دارد. از اين رفتارش خيلي ناراحت شدم. شيما مي دانست من چقدر روي رفتارش حساس هستم و از اينکه با کسي رابطه داشته باشد ناراحت مي شوم. با اين حال او توجهي نمي کرد. پسر جوان ادامه داد؛ بارها به خواهرم تذکر دادم که از کارهايش دست بردارد حتي به سراغ پسري رفتم که با او رابطه داشت. از او خواستم ديگر به اين رابطه ادامه ندهد. او هم جواب داد اين خود شيما است که به ادامه دوستي اصرار دارد. اين حرف پسر جوان خيلي برايم سنگين بود. به خانه آمدم و با شيما صحبت کردم. گفت وگوي ما به درگيري کشيده شد. آن شب کتک مفصلي به خواهرم زدم. او تاکيد داشت آن پسر را دوست دارد. من حتي رضايت داده بودم پسر جوان به خواستگاري اش بيايد و آنها با هم ازدواج کنند تا آبروي خانوادگي ما هم حفظ شود. به شيما گفتم تا زماني که به خواستگاري نيامده ديگر حق ندارد با او ملاقات کند.متهم ادامه داد؛ فرداي آن روز بعدازظهر وقتي از سرکار به خانه مي آمدم ديدم خواهرم ترک موتور پسر جوان نشسته است و به سمت خانه مي رود چون پياده بودم به آنها نرسيدم اما ديدم که او خواهرم را جلوي در خانه پياده کرد. خودم را به منزل رساندم، وارد اتاق شدم، ديدم خواهرم از مدرسه آمده و در حال عوض کردن لباس هايش است. به او گفتم چرا با آن پسر سوار موتور شدي؟ با عصبانيت جواب داد تو حق دخالت نداري. من به شدت عصباني شدم، به آشپزخانه رفتم، چاقويي برداشتم و به سمت خواهرم رفتم. تنها يک ضربه به او زدم. يکدفعه شيما از حال رفت و غرق در خون روي زمين افتاد.باورم نمي شد چنين بلايي سر خواهرم آوردم. من نمي خواستم او را بکشم. پدرم به سرعت او را به بيمارستان رساند. ما اميدوار بوديم او زنده بماند اما متاسفانه اين طور نشد.با توجه به روشن شدن ماجرا، پدر و مادر مقتول در دادسرا حاضر شدند و از پسرشان اعلام رضايت کردند

متهم به قتل 50 بار قسم خورد که بی گناه است و تبرئه شد

دوشنبه, آوریل 27th, 2009

هفت تیر قسامه قاتل تبرئه

هفت تیر 7tir.com: اجراي مراسم قسامه و اداي 50 سوگند از سوي جواني که متهم بود به خاطر پول مردي را به قتل رسانده است او را از قصاص نجات داد.

به گزارش هفت تیر ، جعفر مرد 35ساله که از سال 84 در زندان به سر مي برد متهم بود در يکي از روستاهاي ورامين مرد 75ساله يي به نام عليرضا را به قتل رسانده است.

مطابق اوراق پرونده زمستان سال 84 به ماموران پليس ورامين خبر دادند مردي به نام عليرضا با ضربه تبرزين به قتل رسيده و مبلغي از پول هاي وي به سرقت رفته است.

با حضور ماموران در محل و انتقال جسد به پزشکي قانوني تحقيقات آغاز و معلوم شد چند مرد با محاصره عليرضا او را به قتل رسانده اند چرا که تصور مي کردند اين مرد مبلغ زيادي پول دارد. در ادامه چند نفر از سابقه داران منطقه دستگير شدند. در اين ميان مظنونان همگي جعفر را به عنوان عامل قتل معرفي کردند و گفتند او به ما گفته بود عليرضا پول زيادي دارد و چون پير است مي توان پول هاي او را به راحتي گرفت. با توجه به ادعاي اين افراد و به خاطر اينکه جعفر چندين فقره سابقه کيفري داشت وي دستگير شد. اين مرد اظهارات مظنونان ديگر را رد کرد و گفت عليرضا را به قتل نرسانده و هر چه در مورد او گفته اند دروغ است. با اين حال به دليل اصرار فرزندان عليرضا راي دادگاه عمومي مبني بر تاييد قرار مجرميت، پرونده به دادگاه کيفري استان تهران فرستاده شد. از آنجايي که متهم همچنان منکر قتل بود و دلايل در پرونده براي محکوميت او کافي نبود راي تبرئه وي صادر شد اما اولياي دم بر قاتل بودن متهم همچنان اصرار کردند تا اينکه ديوان عالي کشور اجراي مراسم قسامه را براي روشن شدن تکليف پرونده توصيه کرد. قضات شعبه 74 دادگاه کيفري نيز بعد از بررسي اين نظر آن را پذيرفتند و در نهايت اولياي دم موظف شدند 50 نفر از مردان خانواده را که از اقوام نسبي مقتول هستند به دادگاه معرفي کنند تا آنها قسم بخورند جعفر قاتل است اما اولياي دم روز گذشته فقط11 نفر را به دادگاه معرفي کردند و گفتند چون تعداد فاميل نسبي شان به 50 نرسيده است از متهم مي خواهند مراسم قسامه را انجام بدهد. از آنجايي که متهم هم عنوان کرد نمي تواند 50 نفر را معرفي کند، قاضي دادگاه از وي خواست اگر بي گناه است 50 بار به خداوند قسم بخورد که قاتل نيست و عليرضا را به قتل نرسانده است.جعفر نيز بار ديگر بر بي گناهي خود تاکيد کرد و گفت من اصلاً روز حادثه عليرضا را نديدم و حاضرم قسم بخورم که قاتل نيستم. وي سپس 50 بار به خداوند قسم خورد که قاتل نيست.

با پايان يافتن مراسم هيات قضات وارد شور شدند و متهم را با توجه به اينکه 50 بار سوگند خورده بود از اتهام قتل عمد تبرئه و بيت المال را موظف کردند ديه مقتول(يک مرد مسلمان ) را به اولياي دم بپردازد.

نگاهی به پرونده دل آرا از دید خانواده مقتول / عباس عبدی

چهار شنبه, آوریل 22nd, 2009

 هفت تیر عباس عبدی دل آرا دارابی

هفت تیر 7tir.com: به قلم عباس عبدی- با خواندن نامه فرزندان مرحوم مهين دارابي حقيقي كه پنج سال پيش كشته شد  ، مسايل سياسي را موقتاً كنار گذاشتم تا به يكي از موضوعات مهم ديگر جامعه بپردازم. اين نامه خطاب به رسانه‌ها و در نقد برخورد آنها با متهم و در حال حاضر محكوم اصلي اين اتفاق بسيار ناگوار، نوشته شده است. به نظر من بايد به تك‌تك موارد مذكور در اين نامه توجه كرد، و آن را دستمايه نقدي جدي بر وضعيت حقوق و قوانين جزايي و نيز نحوه عملكرد رسانه‌ها در مواجهه با مسايل مشابه قرار داد.
.. مهم‌ترين ركن اخلاقي كه همه ما بايد به آن ملتزم باشيم، اين اصل روشن است كه اگر چيزي را بر خود نمي‌پسنديم بر ديگران هم نپسنديم و برعكس. هر اتفاق مشابه و به طور مشخص جنايت دو طرف دارد كه بايد از زاويه هر دو طرف به موضوع نگريست، ما حق نداريم كه يكسويه به قاضي برويم .
فارغ از اعتراضي كه در اين نامه نسبت به نحوه برخورد رسانه‌ها وجود دارد، دو نكته مهم هم در آن هست كه رسانه‌ها موظف به پرداختن به آنها بودند. اولين مشكل به قانون مربوط مي‌شود. من قبلاً و در جریان خانم کبری رحمانپور درباره عدالت كيفري و قصاص مقاله بسيار مفصلي نوشته‌ و دقيقاً موضوع مورد اشاره خانواده مرحوم دارابي را شرح داده‌ام. وقتي كه متهم يا به قتل عمد محكوم مي‌شود يا شبه عمد، و در صورت صدور حکم مبنی بر قتل عمد نتیجه يا قصاص است يا پرداخت ديه و آزادي (بجز مقدار كم زندان تعزيراتي) روشن است كه خانواده مقتول حاضر نخواهند شد كه آزادي را بپذيرند، حتي اگر علاقه‌اي به قصاص هم نداشته باشند، اما در اكثر كشورها براي چنين جرايمي زندان‌هاي سنگين و غير قابل عفوي را منظور مي‌كنند، بنابراين وظيفه رسانه تشريح پيچيدگي اين مسأله است، و نه اينكه صرفاً بر عدم اعدام تأكيد شود و فشاری متوجه اشکالات قانون نشود و بخواهند مشکل اعدام را با نادیده گرفتن حقی دیگر حل کنند. مشكل صاحبان خون اين است كه از يك سو خواهان قصاص نيستند، و از سوي ديگر حاضر به گذشت هم نيستند، چرا كه فكر مي‌كنند قضيه مسير درستي را طي نمي‌كند. كساني كه خواهان گذشت اين خانواده هستند، بايد توجه كنند كه گذشت بايد همراه با تقاضاي محكوم و توبه باشد، اگر واقعاً محكوم معتقد است كه او قاتل نيست، ارزش آن را دارد كه تا پاي جان هم بايستد و اعتراض خود را متوجه دادگاه كند و نه متوجه بازماندگان، زيرا دادگاه وي را قاتل دانسته است و اين دادگاه‌ها هم سياسي نيست كه درباره استقلال قضات آن تشكيك نمود، دادگاه‌هاي كيفري بويژه در زمينه قتل، بسيار دقيق رسيدگي مي‌كنند و پنج قاضي در دادگاه بدوي و چند قاضي ديوان با حساسيت و دقت موارد را مطالعه مي‌كند بويژه در پرونده‌هايي كه در افكار عمومي هم مطرح شود اين حساسيت بيشتر مشهود است. بنابراين ما برحسب عرف موجود مي‌پذيريم كه وي قاتل است (هر چند واقعيت را فقط خداوند مي‌داند و نه كس ديگري) و اگر اين را پذيرفتيم، مي‌پذيريم كه گذشت هم خوب و شايسته است، اما اين گذشت بايد همراه با عذرخواهی و درخواست قاتل و خانواده وي باشد تا مرهمي بر اين جنايت شود، ضمن اينكه تعيين ميزان مشخصي از مجازات زندان كه كم هم نباشد، حق خانواده مقتول و جامعه است.
من شخصاً دوست داشتم كه از خانواده محترم مقتول بخواهم كه بزرگواري كرده و گذشت كنند و علي‌رغم آنكه خودم موافقتي با كينه‌جويي ندارم، اما هر چه فكر كردم به اين نتيجه نرسيدم كه اگر چنين رويدادي براي من رخ مي‌داد چگونه حاضر مي‌شدم كه در غياب پوزش و عذرخواهي جدي و نيز حداقلي از مجازات زندان، و از آن مهمتر چهره‌سازي و يا حتي مظلوم‌نمايي رسانه‌ها اعلان رضايت كنم. گرچه اين كار بسيار سختي است اما باز هم فكر مي‌كنم، افراد دريادل شايسته انجام دادن كارهاي سخت هستند، از اين رو به خانواده محترم مرحومه خانم دارابي پيشنهاد مي‌كنم كه اگر چنانچه تقاضاي عفو جدي از سوي محكوم و خانواده‌اش صورت نگرفت و رسانه‌ها تغيير موضع ندادند، و کماکان هم نخواستند رضایت دهند حداقل عملا از پیگیری قصاص وی خودداری کنند و توپ مسئوليت اخلاقي برخورد با جنايت را به زمين جامعه و دولت و رسانه‌ها بياندازند.

آیا واقعا دل آرا دارابی بی گناه است ؟ شرح کامل ماجرا به همراه نامه خانواده مقتول

دوشنبه, آوریل 20th, 2009

دل آرا دارابی

به گزارش هفت تیر  7tir.com : این روزها روزنامه ها و سایتهای اینترنت از خبرهای مربوط به دختر جوانی که قرار است به زودی اعدام شود پر است . دل آرا دارابی دختری که به دلیل قتل عمد به اعدام محکوم شده است قرار بود در همین هفته اعدام شود که با پیگیری رسانه ها و فعالین حقوق بشر ، رئیس قوه قضاییه پذیرفت حکم اعدام او به به مدت کوتاهی عقب بیافتد تا دل آرا که مدعی بی گناه بودن است و حکم دادگاه را قبول ندارد ، برای گرفتن رضایت از خانواده شاکی تلاش کند .
اما خانواده مقتول که به قاتل بودن دل آرا تاکید دارند و رای چندین قاضی به محکومیت او را دلیل درستی ادعای خود می دانند در نامه ای که خواستار انتشار آن شده اند ، یکی از مهمترین دلایل رضایت ندادن را ادعای دل آرا مبنی بر قاتل نبودن اعلام کرده اند و گفته اند چه دلیلی دارد وقتی قاتل به قتل اعتراف نمی کند و اعلام پشیمانی نمی کند ما از قصاص بگذریم .
شاکيان دل آرا دارابي نقاش متهم به قتل ديروز طي نامه يي سرگشاده از رسانه ها و خانواده دل آرا گلايه های بسیار کردند . در اين نامه که به امضاي سه فرزند مقتول رسيده، آمده است؛
ما بازماندگان مرحوم مهين دارابي حقيقي (مادر مهربان مان) پنج سال و سه ماه و 21 روز است که شکوه و شکايت و اندوه خود را از قتل فجيع مادر بي گناهمان با ضربات متعدد چاقو و نمک هايي که جامعه روزنامه نگاري و برخي فعالان حقوق بشري بر زخم مان پاشيده اند، فرو خورده ايم اما اين بار براي دفاع از خون به ناحق ريخته مادر و حيثيت خودمان ناچار از اين نامه سرگشاده ايم. ما بدون اينکه خود قضاوت کنيم عامل اصلي جنايت دخترک بود يا پسرک (آرزو مي کرديم پسرک باشد چون اين بي رحمي شايد از يک بيگانه قابل تحمل تر و شرم آورتر باشد) اين را به محکمه سپرديم تا با تحقيقات کارشناسان جنايي و قضايي خبره با صرف وقت و حوصله فراوان در چندين مرحله دادگاه بدوي و تجديدنظر و پس از تاييد حکم از ديوان عالي قضايي کشور هر دو نفر را محکوم کردند يکي به حبس و ديگري را به عنوان مباشر و مقصر اصلي به قصاص. ما هنوز هم قضاوتي احساسي درباره اينکه عامل اصلي جرم کدام بودند، نداريم. ما با دانسته هاي پرونده و به چشم ديدن بازسازي صحنه مجاب شديم قاتل کسي جز دل آرا نيست ولي دردناک تر از مرگ مادرمان رفتاري است که شما رسانه ها و بعضي از فعالان حقوق بشر و خانواده دل آرا و به خصوص تاکيد مي کنم به خصوص وکيل دل آرا (عبدالصمد خرمشاهي) پيش گرفته ايد.

خانواده ما که از قشر تحصيلکرده و خود از علاقه مندان مطبوعات و فعاليت هاي حقوق بشري بوده و براي برخي از فعالان حقوق بشري که واقعاً عادلانه رفتار مي کنند و ضمن تلاش براي جلوگيري از اعدام يا قصاص افراد خون هاي به ناحق ريخته و بازماندگان شان را ضايع نمي کنند احترام زيادي قائل هستيم اما چنان وانمود مي شود که از يک مجرم فرشته مي سازند و گويي ما درصدد اعدام يک هنرمند لطيف الطبع و بي گناه هستيم يعني ما دو بار قرباني مي شويم. يک بار جان مادرمان را ازدست رفته مي بينيم و يک بار حيثيت خودمان را اما بدانيد اين روش شما هيچ دلبستگي به حقوق بشر ايجاد نخواهد کرد. ما هم مانند شما و بلکه بيشتر از شما دلبسته حقوق انسان ها هستيم. ما به قانون کشور خودمان احترام مي گذاريم. قانون به گونه يي است که قاتل يا بايد اعدام شود يا با رضايت اولياي دم پس از حبس کوتاهي آزاد شود و بار ديگر زنگ کدام خانه نگون بخت را به صدا درآورد. (شايد اين بار شما باشيد) اگر قوانين ما با عنايت به مذهب پوياي تشيع و اجتهاد جديد مراجع محترم ديني و شرع مقدس اسلام اجازه مي داد در صورت درخواست اولياي دم قاتل مجازات ديگري را تحمل کند بدون شک ما به اين راغب تر بوديم چون همگان مي دانيم قتل مادرمان از يک محاکمه صحرايي هم زجرآورتر بود. مرگي بود که حکم آن را دو نفر نادان به خاطر هوا و هوس صادر کردند، نه حکمي که ده ها قاضي تحصيلکرده با تحقيق و تفحص بعد از ورود تقريبي شش سال تعيين و تصويب کردند و به جست وجوي هر راهي براي بي گناهي قاتل دل آرا به بن بست رسيدند و طبق قوانين راي صادر کردند اما اينکه راه هاي ديگري از جمله عفو و رضايت اولياي دم و قانون و شرع مقدس وجود داشته و دارد اما متاسفانه شيوه رفتار وکيل و خانواده دل آرا که سهم زيادي در رفتار دل آرا داشته و دارد و شما رسانه ها و بعضي از مدعيان حقوق بشر در نصح حقوق مقتول و بازماندگان شرايطي را ايجاد کرد که ما هيچ مخالفتي با اجراي حکم نداشته باشيم. با حادثه قتل فجيع مادرمان دو گونه برخورد مي تواند وجود داشته باشد، اول اينکه وکيل و خانواده قاتل، اکنون که قضات محترم با صبر و درايت کامل و تحقيقات کافي که هيچ جاي شبهه يي باقي نگذاشتند حکم را صادر کرده و راه ديگري جز اجراي قصاص وجود ندارد مجرميت (دل آرا) فرزند خود را بپذيرند و از طريق يک عذرخواهي بي مقدار در برابر خون يک انسان و يک آموزگار فرهيخته اولياي دم را به عفو ترغيب کنند. دوم اينکه از جرم در مدت اين چند سال دفاع مي کردند و به دنبال يک حرف محکمه پسند بودند. متاسفانه در چند سال اخير پدر دل آرا و وکيل او با مقاصد خودخواهانه که بر مطلعان پوشيده نيست به نحوي عمل کرده اند که او فرشته بي گناهي است و مادر ما به دست عوامل غيبي به قتل رسيده و دستگاه قضايي آنقدر بيکار است که با کينه توزي به اين دختر و خانواده او مي نگرد و ما بايد سپاسگزار آنان باشيم، بلکه ما بايد از آنان اعاده حيثيت کنيم. عزيزاني که دوستدار حق و حقيقت و عدل و انصاف هستيد يک بار مصاحبه هاي خانواده دل آرا و وکيل متهم را در چند سال اخير از ديدگاه مقتول و خانواده داغ ديده اش مرور کنيد و بنگريد چقدر آزاردهنده و متکبرانه است که ناشي از پشتيباني شما و مخصوصاً رسانه هاي برون مرزي است که از هر چيزي براي ساز مخالفت زدن … درست مي کنند و توجه ندارند در اين ميان چه حقوقي ضايع مي شود. البته در اين مدت چهره هاي شناخته شده هنري و حقوق بشري منصف و شناخته شده يي رنج اين راه دراز را به خود هموار کردند و براي وساطت به رشت آمدند و همدردمان شدند و با ما اشک هاي غم و فراق ريختند و ما به خاطر احترامي که براي آنان و عقايدشان و خصوصاً کارهاي حقوق بشري و انساني شان قائل بوديم بر خود فرض مي دانستيم که درخواست شان را رد نکنيم اما برخوردهاي ناپسند خانواده به خصوص وکيل دل آرا آنان را نيز رنجاند و شيوه حمايت اصحاب رسانه و بعضي از نهادها فعالان و به اصطلاح زنان و حقوق بشر آنان را در ادامه و ايستادگي بر اشتباه خود هرچه بيشتر تشويق کرد، به طوري که تقاضاي ملاقات کرديم و سه بار اين کار را انجام داديم ولي متاسفانه دل آرا همواره روش پدر و وکيل را پيش گرفت و فريب حرف هاي عوام فريبانه را خورد و نصايح و دلسوزي ما را با پرخاشگري پاسخگو شد. کار را به اينجا رسانيد که راهي جز اجراي حکم دادگاه باقي نماند و عامل اصلي آن در درجه نخست وکيل و پدر دل آرا و در درجه دوم رفتار غيرعادلانه شما و تضييع خون مادرمان و حقوق و حيثيت بازماندگانش و در درجه سوم تاديب نشدن و گستاخي و خلاف هاي بيشتر دل آرا در زندان است که نه تنها مادر ما بلکه دل آرا هم تا حدي قرباني اين رفتارهاي ناپسند خواهد بود زيرا آنان (خانواده دل آرا و وکيل) استفاده از فشار تبليغاتي ماجرا را بر احقاق حق ما از طريق يک دلجويي لفظي ترجيح داده اند و اگر به روش معقول برخي از اين هنرمندان و چهره هاي حقوق بشري تمکين مي شد کار به اينجا نمي رسيد که پس از حدود شش سال و آن هم با وساطت خانواده ما و خيرخواهان اجتماعي، نشست با خانواده قاتل در لحظاتي حساس با انتشار نامه يي مسووليت جرم دختر خود را بپذيرند و اعلام پوزش و طلب عفو نمايند. ما هم معتقد به رحمت و عفو حقوق بشر که بارها در دادگاه ها به ما گوشزد شده، هستيم اما نه به بهاي تشويق کردن مجرم .

هادی، هایده و هاله امیرافتخاری
فرزندان مهین دارابی حقیقی
30 فروردین 1388


وکیل دل آرا عبد الصمد خرمشاهی
عبدالصمد خرمشاهی وکیل دلآرا

شرح کامل  ماجرای قتل
دل آرادارابی حقيقی
-متولد30/6/1365ساکن رشت
- در هنگام وقوع جرم 17 سال سن داشت
-حكم قصاص او بار  در ديوان عالی کشور  تاييد شده است
شرح حادثه : دل آرا  در تاريخ 7/10/1382 به همراه دوست پسر خود امير حسين ستوده به قصد سرقت به منزل مهين دارابی حقيقی (دختر عموی  پدر دل آرا ) رفته و با زدن چند ضربه چوب بيسبال به سر پيرزن وچند ضربه چاقو به شکم وی مقداری پول وطلا از گاو صندوق وی برداشته ومحل را ترک می کنند .پدر دلارا پس از با خبر شدن از ماجرا همان شب دل آرا را تحويل ما موران آگاهی(اداره پليس) می دهد.
دل آرا در شرح ماجرا می گويد :امير حسين با چوب بيسبال از پشت سر به پير زن هجوم آورد وشروع به ضربه زدن به سروکمرش کرد و به من گفت از آ شپزخانه چاقو بياور،من هم  رفتم چاقو آوردم . امير گفت بزن من هم زدم (5/3/85روزنامه شرق )  وپزشکی قانونی علت تامه مرگ را پارگی ريه وعوارض ناشی از آن در اثر اصابت جسم نوک تيز و برنده اعلام می کند .
ملاحظات:1-تاريخ بازداشت 7/10/1382ساعت 22:30-  دل آرا همان شب اول بدون اینکه تحت فشار باشد  نزد قاضی کشيک و سر صحنه جرم به قتل اعتراف می کند و تا به امروز نیز دل آرا و وکیل او مدعی نبوده اند که هیچگونه فشار یا شکنجه ای موجب اعترافات اولیه دل آرا شده است .
2-پرونده روز بعد به شعبه 10 دادگستری رشت ارسال شد وتفهيم اتهام انجام گرفت .دل آرا تمام اتهامات مبنی بر قتل عمدی وسرقت ورابطه نامشروع را می پذيرد .
3-بازسازی صحنه قتل در تاريخ 9/10/1382 انجام گرفت.
4-در25/10/1382احضار به دادگاه برای ادامه تحقيقات انجام شد که دل آرا کليه اظهارات قبلی خود مبنی بر اعتراف به قتل را می پذيرد (18 روز بعد از وقوع قتل )
5-پس از انتخاب وکيل ومعرفی به دادگاه و مشورت دل آرا با وکیل  ،  دل آرا کليه اظهارات قبلي خود را منکر می شود و قتل را بلکل به گردن دوست پسر خود می اندازد .
6-دراولين دادگاه 16/9/83 به دليل عدم حضور وکلا، دل آرا به دادگاه می گويد (بدون حضور وکيلم توضيحی ندارم بدهم ). در تاريخ21/10/83دوباره دادگاه تشکيل می شود ودل آرا به انکار اتهام قتل عمدی مبادرت می ورزد.امير حسين ستوده نيز دفاع را به وکيل خود واگذار می کند.
7-شعبه دهم دادگاه رشت در تاريخ 8/12/83حکم را صادر می کند که طی ان دل آرا دارا بی را از حيث ارتکاب قتل عمدی به قصاص نفس محکوم می كند وامير حسين ستوده را از جهت معاونت در اين بزه به تحمل 10سال حبس وبرای سرقت وروابط نامشروع هفت ماه حبس وبرقراری روابط نامشروع غير زنا به 63 ضربه شلاق محكوم مي كند.
8-ديوان درتاريخ13/6/83با توجه به اقرار صريح دل آرادر تحقيقات مقدماتی واظهارات بدون دليل وی در نتيجه اغفال توسط امير حسين وکشف جسد وچاقوها وچوب بيسبال ونظريه پزشکی قانونی رای دادگاه را ازجهت صدورحکم قصاص برای دل آرا ومعاونت برای اميرحسين بدون اشکال تلقی کرده وتنها ازجهت رسيدگی ايراد می گيرد.
9-پرونده برای رسيدگی به شعبه 107دادگاه عمومی رشت (اطفال)ارسال می شود ودادگاه در تاريخ 25/3/1385تشکيل می شود وباتوجه به گزارشات مامورين انتظامی و نظريات پزشکی قانونی واقرارصريح دل آرا درتاريخ 8/10/82نزد قاضی کشيک ونزد قاضی شعبه10دادگاه رشت درتاريخ8/10/82پس از ارجاع پرونده وتفهيم اتهام وبازسازی صحنه وساير دلايل که در رای دادگاه آمده است دل آرا رامحکوم به قصاص نفس واميرحسين رابه10سال حبس محكوم می كند.اين حکم درديوان تاييد می شود.
10-قابل ذکر است كه در رای دادگاه، قاضی در خصوص بازسازی صحنه می گويد بديهی است متهمه (منکرفعلی)هيچ گاه آن صحنه را بازسازی نخواهد کرد.
11-مهم ترین دلیلی که وکیل متهم برای رد قاتل بودن دل آرا می آورد این است که متهم چپ دست است و اکثر ضربات از سمت راست به مقتول وارد شده است . قضات دیوان عالی کشور پس از  مطالعه نظریه پزشکی در انشا رای می آورند که دل آرا به مانند بسیاری از افراد چپ دست توانایی کار کردن فعال با هر دو دست را داشته است و می تواند به خوبی با هر دو دست خود بنویسد ، بنابراین دلیل وکیل مردود است  .

مطالب قبلی : عکس های یک دختر زیبا

خواهر کشي به خاطر يک فنجان چاي

دوشنبه, آوریل 6th, 2009

قتل خواهر به خاطر یک فنجان چای

هفت تیر 7tir.com: گروه حوادث؛ مردي که خواهرش را قرباني يک استکان چاي کرده است به زودي محاکمه مي شود.
به گزارش خبرنگار ما، اوايل سال 86 حراست بيمارستاني در استان فارس به ماموران پليس خبر داد دختر جواني به دليل انسداد مجاري تنفسي جان باخته است. ماموران بعد از دريافت اين گزارش در بيمارستان حضور يافتند و تحقيقات خود را آغاز کردند. آنها ابتدا از پزشک معالج دختر جوان که منيژه نام داشت خواستند در مورد وضعيت او توضيح بدهد. وي گفت؛ زماني که اين دختر به بيمارستان آورده شد تقريباً مرگش حتمي بود، البته بدنش هنوز گرم بود اما نفس نمي کشيد. ما عمليات احيا را آغاز کرديم ولي تلاش مان بي فايده بود و نتوانستيم دختر را به زندگي باز گردانيم. با توجه به وضعيتي که اين دختر داشت مشخص بود بسته شدن مجاري تنفسي اش باعث خفگي او شده است.

در ادامه به دستور بازپرس جنايي جسد مقتول به پزشکي قانوني انتقال يافت و کارآگاهان به بازجويي از برادر منيژه که او را به بيمارستان رسانده بود، پرداختند. وي ابتدا مدعي شد نمي داند چه کسي خواهرش را به قتل رسانده است اما از آنجايي که ضد و نقيض گويي هاي زيادي داشت ماموران او را تحت بازجويي هاي فني پليسي قرار دادند و اين جوان لب به اعتراف گشود. وي گفت؛ خواهرم را من کشتم اما بلافاصله پشيمان شدم و سعي کردم با رساندن او به بيمارستان نجاتش دهم ولي موفق نشدم.

باقر که به شدت اظهار پشيماني مي کرد، ادامه داد؛ روز حادثه از سر کار به خانه برگشتم. خواهرم در اتاق نشسته بود و داشت کاري انجام مي داد. من خيلي خسته بودم از او خواستم برايم چاي آماده کند و خودم براي عوض کردن لباس هايم به اتاق ديگري رفتم. وقتي برگشتم منيژه هنوز در اتاق نشسته بود و به کارش ادامه مي داد. از بي توجهي او به شدت ناراحت شدم و دوباره خواسته ام را تکرار کردم. منيژه به من جواب داد نمي تواند برايم چاي آماده کند و بايد به کارش بپردازد.

متهم به قتل ادامه داد؛ آنقدر عصبي شدم که به منيژه حمله کردم. دستم را روي دهان و بيني اش گذاشتم و فشار دادم. نمي دانم چطور اين اتفاق افتاد اما زماني که به خودم آمدم ديدم خواهرم سياه و کبود شده است. به شدت ترسيده بودم، نمي دانستم چه بايد کنم. اصلاً به اينکه ممکن است دستگير شوم فکر نمي کردم. بلافاصله خواهرم را در خودرو گذاشتم و به سمت بيمارستان حرکت کردم. دقايقي بعد از اينکه به بيمارستان رسيدم به من گفتند منيژه مرده است و نتوانستند براي او کاري انجام دهند.

وي گفت؛ من از کاري که کرده ام بسيار پشيمان هستم و عذاب وجدان دارم. بعد از پايان تحقيقات و صدور کيفر خواست براي اين جوان پرونده براي محاکمه به شعبه 5 دادگاه کيفري استان فارس براي رسيدگي فرستاده شد و به زودي در برابر هيات قضات قرار مي گيرد.