Posts Tagged ‘گاری’

گزارشی از باربران بازار تهران : از رنجي خسته اند که از آن خودشان نيست

شنبه, آوریل 4th, 2009

بار بران بازار تهران

عکس : حامد فرج الله

هفت تیر 7tir.com: صداي چرخ هاي گاري هاي سنگيني که به سختي روي سنگفرش قديمي کشيده مي شوند، در هياهوي جمعيت و شلوغي بازار گم مي شود. بازار تهران هميشه شلوغ است و روزهاي آخر سال شلوغ تر. در اين شلوغي و ازدحام، فقط صداي «بپا، بپا» گفتن هاي باربرهايي که چرخ گاري ها را به سختي به جلو هل مي دهند، خريداران مشتاق ويترين هاي کوچک حجره هاي بزرگ و قديمي بازار را چند ثانيه يي از دنياي خريد و از سر راه گاري ها خارج مي کند. چرخ ها، گاري ها را در شلوغي بازار به سختي جلو مي برند. باري که ميليون ها تومان مي ارزد و در ثانيه يي به زحمت يک تلفن، معامله و جابه جا مي شود؛ چرخ ها به سختي به جلو مي روند، تا شايد چرخ زندگي شان هم بگردد، اما نمي گردد اين چرخ. آنقدر اين چرخ نمي گردد که روزهاي پايان سالي که گذشت و حال و هواي سال نو هم براي بسياري از آنان فرقي با ديگر روزها نمي کند.

در رديف گاري هاي خالي که کنار جوي آب پياده رو پارک شده اند، چندين مرد، بعضي بسيار مسن و بعضي خيلي جوان و بيشتر ميانسال در انتظار بار ايستاده يا خسته از روزي که هنوز به نيمه نرسيده، روي لبه گاري ها نشسته اند. عده يي هم کولي هايشان را در همان رديف گاري ها روي زمين گذاشته اند. همه شان منتظر باري براي حمل هستند. هيچ کدام شان تمايلي به حرف زدن ندارند و با هر کدام که مي خواهيم سر صحبت را باز کنيم، به ديگري پاس مي دهند. سرانجام يکي اعتراض مي کند که آبرو دارند و نمي خواهند عکس شان را همه فاميل و مردم ببينند. مهدي حسني که عکاس گروه است، دوربين اش را خاموش مي کند و يکي دونفري حاضر به صحبت مي شوند.

مرد 78سال دارد. بازنشسته يکي از نهادهاي نظامي است؛ «توي… بودم. 300هزار تومان حقوق بازنشستگي مي گيرم. خرج زندگي ام با حقوق بازنشستگي هماهنگ نبود. پسرهام بيکارند، يکي شون هم جانبازه و نمي تونه کار کنه، خونه هم که ندارم. باز اگه خونه داشتم، خوب بود. کار مي کنم، کار هم که نيست. روزي چهار هزار تومان، پنج هزار تومان کار مي کنم. از ساعت شش صبح تا هفت بعدازظهر هم مي مونم.» سالخورده و فرتوت است و حمل گاري برايش سخت؛ «خب سخته، چه کار کنم، وقتي خرجم نمي رسه چه کار کنم، زنم هم ايلام غرب مونده، خودم هم اينجا. هم اينجا اتاق گرفتم و اجاره ميدم، هم اونجا.» گاري را 30هزار تومان خريده است و 100هزار تومان براي پلاک فلزي کوچکي که به کنار آن نصب شده، هزينه کرده است؛ « شهرداري سالي 100تومان از ما مي گيره، رفتيم پرونده درست کردند و پلاک دادند. اگه اين کارها رو نکنيم گاري هامون رو جمع مي کنند، مي برند. اگه اين لباس رو هم نپوشيم، باز مي گيرند و گاري مون رو مي برند.» مرد، پيراهن روپوش مانند خاکستري رنگي بر تن دارد که روي آن علامت «پيک بادپا» طراحي شده است. به مرد جواني که تا پيش از اين فکر مي کردم پسرش است، اشاره مي کند و مي گويد؛ «از اين بنويس، اين سواد داره و بيکاره. فوق ديپلم داره.» جوان است و خجالتي. متولد سال 1356 است و فوق ديپلم ادبيات دارد؛ «از ايلام اومدم، وقتي نه کشاورزي هست و نه دامداري و نه هيچ جايي براي کارکردن و وقتي سرمايه يي هم نداري، مجبوري اين کار رو بکني براي ماهي 300يا 400هزار تومان.» پدر دو دختر است؛ يکي هشت ساله و ديگري دوساله. مرد شرمنده است از شغل و وضعيتي که دارد؛ «مجبورم اين کار رو بکنم وگرنه همه عقل داريم و تفکر. مي دونيم اين کار، کار آدم نيست، کار چارپا است. روزي چند بار به ما ميگن برو حمال. سکوت مي کنيم. من خجالت مي کشم از شغلي که دارم، وقتي يک خارجي از ما فيلم مي گيرد، خيس عرق مي شم ولي چه کار مي تونم بکنم.» نه بيمه دارد و نه هيچ پس اندازي. برايش فرقي هم نمي کند چه کسي رئيس جمهور آينده باشد؛ «شما به هر خطي که مي خواهيد، نستعليق، شکسته، شکسته نستعليق بگيد که من يک نامه براي مسوولان بنويسم از مشکلات و گرفتاري هايي که داريم، ببينيد يک نفر هم جواب ميده.»

تنومند است و سرزنده. اهل اردبيل است و بزرگ شده دروازه غار. يکي دو سالي درس خوانده و بعد از آن چند سالي در خياطي کار کرده؛ «48ساله هستم، هشت سالش رو ول کن، 40سال بقيه رو کار کردم. توي همين بازار هم کار کردم. از روزي چهار تومان شروع به کار کردم تا الان که ماهي 300هزار تومان درآمد دارم.» مرد، از چهار فرزند پسرش مي گويد و از مشاغل شان. هر کدام در اداره يي دولتي مشغول به کار هستند و البته ناراحت از شغل پدر؛ «بچه ها ناراحتند، مي گن اين کار رو ول کن، من هم مي گم باشه ول مي کنم ولي اگه شماها خرج من رو بديد.» از دخترانش مي پرسم. با خوشحالي مي گويد؛ «الحمدلله ندارم. خدا رو شکر مي کنم که دختر ندارم.» و آنقدر اين ابراز خوشحالي برايمان تعجب برانگيز شده که همه با هم مي پرسيم، چرا؟ مرد توضيح مي دهد؛ «من نظر خودم رو مي گم که خوشحالم دختر ندارم وگرنه دوست داشتم دختر داشته باشم. اولاد يکي است و با هم فرقي نمي کند. يک دختر هم داشتم، تشنج کرد و مرد. آن موقع من 20سالم بود و خيلي جوون. الان که مشکلات رو مي بينم ميگم خدا رو شکر که دختر ندارم. مشکلات زياده ديگه.» به دليل اصرارهاي ما ادامه مي دهد؛ «شما، جاي دختر من. من که نمي دونم پسرها چطوري هستند. فقط به ظاهرش نگاه مي کنم از باطنش که خبر ندارم. من به چه چيز اين پسر مي تونم اميدوار باشم که دخترم رو بهش بدم. شما خودتون الان اين مشکلات و مسائل رو مي بينيد.» از حال و هواي روزهاي آخر سال مي پرسم. مي گويد؛ «دم عيد مي ايستم و خدا رو شکر مي کنم… لباس و آجيل مي خرم. براي عروس و نوه ام هم يک چيزهايي مي خرم. خريد ما، خريد جزيي مي شه ديگه. اينقدرها که فکر کنيد پول ما به خريد نميرسه. يک شلوار و پيراهن و يک خرده آجيل و يک عيدي کوچيک هم براي نوه ام.»

مشغول صحبت هستيم که مرد جواني از راه مي رسد. لگدي نثار گاري مي کند که کنارش ايستاده ايم. با عصبانيت مي گويد اجازه نمي دهد به کارمان ادامه بدهيم و اگر مي خواهيم عکس بگيريم و با بقيه حرف بزنيم، بايد اجازه بگيريم. به مردي باربر اشاره مي کند که در فاصله يي دورتر ايستاده، اعتراض مي کنم نه تنها احتياجي به اجازه گرفتن نيست که او هم حق ندارد چنين برخوردي داشته باشد. تمام اعتراضش را به شرايط موجود در چند جمله مي گويد؛ «تو کارت اينه. کارت اينه که از بدبختي ماها فيلم مي گيري و مي نويسي و پولت رو مي گيري، ولي ما همين طور بدبخت و بيچاره مي مونيم و هيچ کس هم کاري برامون نمي کنه.» مرد سکوت مي کند و حجم بدبختي و استيصالي که با همين جملات ساده بيان شدند، ما را هم وادار به سکوت مي کند.

به پيشنهاد يکي از اعضاي گروه، به حجره بزرگ يکي از دوستان مي رويم تا بتوانيم راحت تر با باربر حجره شان صحبت کنيم. 72ساله است با چشماني به رنگ خاکستري آسمان کدر روزهاي سرد زمستان گذشته. يک لحظه هم اشک چشمانش بند نمي آيد. آب مرواريد سوي چشمانش را کم کرده است، به همان اندازه که کهولت سن، توانايي اش را براي حمل بارهاي سنگين کاسته است. بعد از آنکه ديگر نتوانست در ميدان تره بار کارگري کند، به بازار آمده و حالا ديگر 20سال است که با گاري، باربري مي کند. هر روز ساعت چهار صبح از خانه اش در زيباشهر ورامين راهي تهران مي شود؛ «ساعت چهار صبح که بيرون ميام، ساعت شش مي رسم بازار. از ساعت شش تا هفت توي مسجد بازار، نماز مي خونم و روضه و بعد ميام سرکار. اين ور اون ور بار بخوره، کار مي کنم. بارهاي اين حجره رو هم که هميشه مي برم و ميارم. ظهر هم الله اکبر رو که بگن، ميرم مسجد. هيچ وقت نماز قضا نمي خونم.» به سختي درآمد ماهانه اش به 250هزار تومان مي رسد؛ «گاهي روزي هشت تومان هم کار مي کنم. يک موقع هايي هم هست که دست خالي ميرم خونه. ولي نميشه، ماهي 250 هزار تومان نميشه.» کهولت سنش را که فراموش مي کنم، مي پرسم از اينکه در روزهاي آخر سال و با شلوغي بازار، حتماً درآمد بيشتري کسب مي کند. به همان آرامي پاسخ مي دهد؛ «دم عيد هم اگه کار بيشتر باشه، من که نمي تونم بار سنگين ببرم. هميشه همينه.» و دستش را نشان مان مي دهد که قبلاً شکسته و هنوز به اندازه يي خوب نشده که بتواند بارهاي سنگين را حمل کند و روي گاري بگذارد يا گاري سنگين را جابه جا کند. حاصل سال هاي عمر کارگري اش، آنقدر نبوده که بتواند با آن خانه يي بخرد ولي مستاجر هم نيست. در خانه يي زندگي مي کنند که متعلق به پسر جوانش است که به دليل بيماري اعصاب خانه نشين شده است؛ «پسرم 22 سالشه، سواد هم داره. با ماشين کار مي کرد، ماشين رو که فروخت، اين خونه رو خريد. بعدش هم ديگه بيماري اعصاب، نگذاشت کار کنه. بيمارستان امام حسين هم بستري شده ولي فايده يي نکرد. هميشه مي مونه خونه و مي خوابه. اصلاً نمي تونه کار کنه.» بزرگ خانواده است و شش فرزند دارد؛ «بچه ها رفتند؛ چهار تاشون رفتند و دوتاي ديگه خونه هستند. يک دختر و يکي هم همين پسرم.» بزرگ خانواده است و طبق رسوم سنتي ما ايرانيان، سال نو بايد پذيراي فاميل باشد. بزرگ خانواده است با دستاني خالي؛ «بچه هام، يک موقع هايي دم سال نو ميان خونه و يک موقعي هم نميان. گاهي ميرسه و گاهي هم که نميرسه و نمي تونم پذيرايي کنم، فقط براي گفتن سلام ميان.» همه فرزندانش مستاجر هستند و نمي توانند کمکي به پدر کنند پس ناراحتي هم از شغل پدر ندارند؛ «دخترم که توي خونه است، ناراحته از اينکه اين همه کار مي کنم. اگه بيدار باشه، نميذاره صبح ها زود بيام سرکار. 15سال داره. دوست دارم تا کلاس 12درس بخونه.» و اگر دخترت بخواهد ازدواج کند؛ «نه، نمي تونم براش جهيزيه بخرم.» همسرش هم چندان سالم نيست؛ «اون هم هميشه مريضه. سالم نيست. چشماش رو عمل کرديم، غآبف مرواريد داشت.» از برخورد مغازه دارها مي پرسم؛ «مغازه دارها دم عيد يک خرده بيشتر به ما کمک مي کنند ولي هيچ کس به ما اهميت نميده. اون زمان خيلي مسلموني بود ولي الان گرفتاري ها زياد شده.» و برخورد مردم؛ «طلبکار که نيستم از مردم. هرچي بگن مي گم چشم. حرفي هم که نمي زنيم با هم.» 72ساله است، نحيف و لاغراندام با دستاني کم توان و چشماني کم سوتر. نه پس اندازي دارد و نه هيچ بيمه يي. بايد تا روز آخر زندگي اش کار کند، تا روز آخر آخر؛ «چه کار کنم؟ الان هم چاره يي ندارم که سرکارم.» اگر نتواند يک روز کار کند؟ به همان آرامي مي گويد؛ «از خدا تن سالم مي خوام، فقط تن سالم، هرچقدر بدن سالم بده، عبادتش مي کنم.» و تکرار مي کند؛ «اگه نتونم کار کنم، فقط خدا، فقط خدا…» در هياهوي شلوغي بازار که لحظه به لحظه هم بيشتر مي شود، شنيدن صداي آرام و خسته اش سخت تر مي شود. از اين همه شلوغي خسته نمي شويد؛ «نه. فقط يک وقت هايي شهرداري اذيت مون مي کنه. بعضي وقت ها هم سرم درد مي گيره.» به باربر ديگري اشاره مي کند که در همان لحظه در حال عبور از آنجاست؛ «بايد اين لباس ها رو بگيريم. من نتونستم بگيرم.» باربر، همان لباس روپوش مانند را بر تن دارد که علامت پيک بادپا متعلق به شهرداري تهران روي آن طراحي شده است؛ «بايد بريم شهرداري، براي گاري هامون شماره ميدن و خودمون هم بايد از اين لباس ها بپوشيم. من که نمي تونم برم. بايد ضمانت گير بيارم و برم اين ور و اون ور براي کارهاش.» و باز تکرار مي کند؛ «من که نمي تونم. به اميد خدا. همين طور هم هستم و کار مي کنم.»

ظهر شده و صداي اذان از بلندگوهاي بازار شلوغ تهران به گوش مي رسد و باز در رديف گاري هاي خالي که کنار جوي آب پياده رو پارک شده اند، چندين مرد، بعضي بسيار مسن و بعضي خيلي جوان و بيشتر ميانسال در انتظار بار ايستاده يا خسته از روزي که حالا ديگر به نيمه رسيده، روي لبه گاري ها نشسته اند. سخت است پرسيدن اين سوال که ناهار کجا مي روند و چه مي خورند، وقتي مي بيني همچنان کنار گاري ها ايستاده اند و حالا ديگر مي داني با درآمدي که به زور به ماهي 300 هزار تومان مي رسد و بايد هزينه يک ماه خانواده يي مستاجر را تامين کند، ديگر جايي براي ولخرجي ناهار خوردن در رستوراني هرچند محقر در بازار برايشان باقي نمي ماند. حميد ميرزاده از يکي از آنان مي پرسد کجا براي ناهار خوردن بهتر است. چند نفري سکوت مي کنند و يکي از آنان آدرس رستوران هاي خوب بازار را مي دهد. در پاسخ به اين سوال که خودتان هم ناهار همان جا مي خوريد، با خنده يي تلخ مي گويد؛ «نه بابا، ما که پول مون به اونجاها نمي رسه.» و باز با صداي «بپا، بپا» گفتن هاي باربري که چرخ گاري را به سختي به جلو هل مي دهد، به سوي يکي از پاتوق هاي بازاري ها کوچ مي کنيم.

سوخت ، حمل و نقل و معاینه فنی در قدیم

چهار شنبه, فوریه 25th, 2009

412746.jpg  
تا همين پنجاه، شصت سال پيش در بعضى از محلات قديمى تهران دكان هايى داير بود كه به آن شغل، «علافى» مى گفتند. در حقيقت محل فروش علوفه چهارپايان از قبيل جو، كاه، يونجه و عرضه اقلامى ديگر نظير زغال و هيزم بود. اين شغل به دو صورت عمل مى كرد؛ علاف ميدانى، علاف دكانى.
علاف ميدانى فروشنده اجناس عمده از خروار به بالا در ميادين و علاف دكانى هم خرده فروش محلى بود؛ تا جايى كه رفع نياز اهالى را در محلات بنمايد.
استاد جعفر شهرى پژوهشگر تهران قديم مى نويسد: «اجناسى مانند بوته، آرد، گندم، ارزن، دانه مرغ، نمك سنگ نيز در اختيار علاف هاى سرگذرها و همچنين فروش نفت نيز در دست علاف ها بود؛ اگرچه بقال ها و بعضى از عطارها نفت هم مى فروختند. اين علاف ها اجناس مردم را نيز حاضر كرده در اختيارشان مى گذاشتند، مانند زغال كه هم در هم آن را داشتند و هم سرند كرده على الحده و خاكه على الحده و گلوله (خاكه زغال الك كرده كه با آب خيس كرده به هم فشرده به صورت گلوله درمى آمد)‎/
همچنين شكسته چوب سفيد براى منقل و اجاق؛ چوب سفيد يعنى چوب سست سبك مانند چوب بيد و تبريزى كه زود گرفته مشتعل مى گرديد. چوبى در مصرف روشن كردن اجاق و پختن غذاهاى سردستى مانند نيمرو، خاگينه و گرم كردن خود.
در ناهموارى علاف جمله اى است كه مى گفتند «گير علاف افتاديم» كه به تدريج تبديل به علاف شديم (اصطلاحى درگير افتادن و گرفتار شدن) گرديد. در اين مأخذ كاروانسرا داران و قهوه خانه هاى ميان راه ها نيز براى مسافران چارپادار نيز علوفه براى فروش مى گذاشتند و اين فروش تا آن زمان حالت عادى و قيمت متعارف داشت كه جاده امن و يا برف و باران نيامده باشد، همچه كه راهى مورد هجوم راهزنان واقع شده يا برف و مزاحمتى آن را پوشانده مانع اياب و ذهاب و باعث توقف كاروانيان به يكى از اين قهوه خانه ها و كاروانسرها مى گرديد، آنجا بود كه ناگهان كاه يك من پنج شاهى به يك قران و زيادتر و جو يك من ده پانزده شاهى به چند برابر مى رسيد و چارپادار يا مسافران بينوا كه مركبشان مقدم برخودشان بود چنانچه چند روز متوقف شده بودند بايد آنچه نقدينه همراه دارند به بهاى كاه و جو اسب و الاغ بدهند و در رسيدن به منزل و مقصد كه بى پولى و بينوا رسيده مورد پرسش و سؤال اين چه وضع و حالت است واقع مى شدند؛ مى گفتند: گير علاف افتاده ايم!
اگر پرسيده شود نمك سنگ با علافى چه مناسبت مناسبتش اين بود كه اولاً قيمت آن در دكان علافى ارزان تر از نرخ بقال بود و ديگر نمك سنگ تقريباً خرد ه خرى اش نيز از يك من و دو من كمتر نبود كه براى خيساندن برنج و روى آن گذاشتن به كار مى آمد و همراه هيزم پلو و اجاق كه بايد از علاف خريده بشود نمك آن هم كه سنگين بار بود خريده مى شد كه بايد با الاغ برده شود و ديگر به كار طعم آوردن ذائقه گاو و گوسفند مى آمد كه گاودارها آن را همراه علوفه مى خريدند.نمك سنگ كه تكه هايى از آن را كنار آخور گاو گذاشته، حيوان به آن زبان مى كشيد و به اين وسيله برايش هم تحريك اشتها شده، هم طعم شيرش بهتر مى گرديد.»
روش ديگرى هم، چنين معمول بود كه دلال هاى علاف جنس علافى از قبيل هيزم و زغال را بار الاغ نموده، دور محلات شهر براى فروش مى بردند كه همراه با داد و فريادى آهنگين؛ اهالى را جهت خريد هيزم و زغال انبارى به كوچه مى كشاندند. مثل امروزه كه به وسيله وانت و اعلام بلندگوى دستى در كوچه پس كوچه هاى شهر جهت فروش سيب زمينى و پياز انبارى در فصل پائيز و عرضه ميوه و سبزى در ساير فصول عمل مى گردد.
ناگفته نماند زغال ها و هيزم ها پس از فروش توسط زغال سرندكن و هيزم شكن كه به دنبال دلال هاى علاف راه مى افتادند به كار سرند زغال و شكستن هيزم مشتريان مى پرداختند. هيزم و زغال تنها سوخت زمستان و اجاق پخت و پز مردم بود و به قول امروزى ها توليدكننده انرژى گرمايشى محسوب مى شدكه مردم ناگزير از تهيه آن بودند.
از دهه چهل با گسترش وسايل گرمازاى نفتى به تدريج در بعضى از خانواده ها بخارى جاى كرسى و منقل زغالى را گرفت و از رونق كار علافى كاسته شد و بر شعب فروش نفت در محلات افزوده گرديد.
جالب اين كه بحث در مورد بحران انرژى سابقه اى بس طولانى دارد. روزنامه اطلاعات در اول شهريور ۱۳۱۵ (هفتاد و دوسال پيش) با درج تيترى تحت عنوان ۱۰۰ سال بعد بشر در مقابل بحران انرژى چه خواهد كرد چنين نوشت: «منابع انرژى كنونى مانند نفت، زغال سنگ، چوب و غيره رو به اتمام است. دنيا نيازمند منابع جديد مى باشد.
امكان استفاده از كره خورشيد، (مقدار آفتابى كه در يك دقيقه در سطح زمين مى تابد) آنقدر انرژى دارد كه مى تواند احتياجات يك ساله تمام دنيا را از لحاظ حرارت و انرژى رفع كند. آيا مى توان از اين منبع استفاده كرد منابع قوايى كه اكنون مورد استفاده قرار گرفته روى به تمامى گذاشته و اگر دنيا به اين روش پيش رود طولى نخواهد كشيد كه از لحاظ كمى زغال سنگ، چوب، نفت، مواد روغنى و غيره سخت در مضيقه خواهد افتاد. مطابق محاسبه دقيق كه به عمل آمده تا يكصدسال ديگر بسيارى از اين منابع به كلى تهى و خالى شده و دست استحصال كنندگان از آنها بريده خواهد شد.
كسانى كه مدعى هستند ته معدن علم اكتشاف و اختراع بالا آمده گويا متوجه نيستند دنياى آينده چقدر نيازمند منابع جديدى است كه بتواند جاى منابع موجوده كنونى را بگيرد و تهيه اين منابع نيز مستقيماً از وظايف علم است. هر قدر روزگار بر نوع انسان بگذرد دنيا احتياج خود را به منابع جديد بيش از پيش احساس مى كند. آيا علم خواهد توانست از انرژى اتم استفاده كند
آيا مى تواند قواى بى منتهاى كره خورشيد را مورد استفاده قرار دهد همين دو موضوع كافى است كه در جديدى از يك دنياى بى پايان به روى علم و اختراع بگشايد و تحقيق در امكان و عدم امكان و مجاهده براى عملى كردن اين قضيه خود يكى از بزرگترين موفقيت هاى علم خواهد بود.
آن مقدار اشعه آفتابى كه بر روى پشت بامى به مساحت ۱۰ پاى مربع مى تابد داراى يك قوه اسب انرژى مى باشد و اين مقدار انرژى براى رفع حوايج الكتريكى يك خانه معمولى در تمام مدت روز كه آفتاب مى تابد كفايت مى كنند.با وجود همه اين حقايق اين منبع بى منتهاى انرژى تاكنون تماماً به هدر رفته و به هيچ وجه مورد استفاده واقع نشده است. علم با همه پيشرفت هاى خود نتوانسته است اين منبع خارق العاده را تحت اختيار خود قرار دهد و هنوز با همه مساعدت هاى علما اين معما حل نشده و حتى كوچكترين راهى براى حل آن به دست نيامده است.» 7tir.com
هفتاد سال پيش كه در تهران همچنان بهره گيرى از وسايل سنتى مثل كرسى و منقل زغالى و اجاق هيزمى رواج داشت صنعتگران داخلى و خارجى جهت استفاده بهينه از نفت در منازل و كارخانجات اقدام به ساخت وسايلى نمودند كه به تدريج در سال هاى بعد استفاده از آن تقريباً جنبه عمومى پيدا كرد. در تاريخ دوم تيرماه ۱۳۱۷ در تهران نمايشگاه وسايل نفت سوز برقرار شد كه مورد توجه مردم قرار گرفت. روزنامه اطلاعات در اين باره مى نويسد:
«ادواتى كه به معرض نمايش گذارده شده عبارت از دستگاه هايى بود كه براى توليد حرارت جهت گرم كردن عمارت، حمام، لوله كشى، آشپزى و ساير كارهاى خانگى و كارخانجات به كار مى رود و همه با نفت مى سوزد، همين طور يخچالى كه با نفت كار مى كند و ادوات ديگرى كه تمام توليد حرارت مى نمايد. »
نقش چهارپايان
دكان علافى هر محل سهميه كاه، جو و يونجه مصرفى چهارپايان اهالى را عرضه مى نمود، زيرا اغلب داراى الاغ يا يابوى سوارى و باركش بودند؛ جهت نگهدارى اين حيوانات وجود طويله ضرورت داشت.
طويله در قسمتى از خانه كه معمولاً نزديك به در خروج و دورتر از ساختمان مسكونى، در بيرونى يا زاويه هشتى قرار گرفته بود. چهارپايان در آن زمان نقش اتومبيل را براى ساكنين ايفا نموده و طويله هم مانند پاركينگ خودروهاى امروزى جاى خاصى داشت.
معاينه فنى
در گذشته، مثل امروزه كه خودروها مى بايستى معاينه فنى شوند، چهارپايان باركش جهت رفت و آمد در شهر نيز معاينه مى شدند. يك آگهى از طرف بلديه طهران در سال ۱۳۰۹ شمسى (۷۸ سال پيش) بيانگر اين حقيقت است:«براى اينكه دواب ( چهارپايان ) باركش داخل شهر بتوانند آزادانه از دروازه داخل و خارج شوند و وسايل تسهيل كار تفتيش مأمورين دروازه ها و نقشين تپان فراهم باشد؛ به عموم صاحبان دواب باركش داخل شهر اخطار مى شود از اين تاريخ تا آخر شهريورماه جارى دواب خود را به محل نقليه بلديه واقع در انتهاى خيابان گار ماشين (رى فعلى) برده تا مطابق دستورى كه داده شده مأمورين بلديه آنها را معاينه و مجاناً پلمب نمايند. در صورت تأخير متخلفين از اين دستور تعقيب خواهند شد.»
طويله دارى
همانطورى كه در عصر ماشين نياز به پاركينگ، تعميرگاه و صنوف مربوط به خودرو امرى اجتناب ناپذير است؛ در سال هاى بدون ماشين هم كه امور حركتى به وسيله چهارپايان انجام مى شد طويله دارى يا پانسيون حيوانات پا به پاى شغل علافى اهميتى خاص داشت.
دو نوع چهارپا براى نگهدارى در اختيار طويله دار قرار مى گرفت. اول فروشندگان دوره گرد كه آب و علوفه حيوانشان را خود داده فقط براى استراحت شبانه به طويله دار مى سپردند. دوم بعضى از كسبه كه خانه و طويله شخصى نداشتند اما چهارپا در طول روز مورد نيازشان بود؛ پس از اتمام كار حيوان خود را در پانسيون حيوانات پارك مى نمودند.
طويله دار مسئول آب و علف و نظافت و در نهايت حفظ و حراست از حيوان سپرده شده نيز بود. نوع ديگر از طويله دارى كه شأن آنها بالاتر بود و نقش آژانس هاى باربرى و مسافرتى امروزى را ايفا مى كردند. اين دسته از طويله داران تعدادى حيوان براى باركشى و اجاره در اختيار داشتند؛ تعدادى هم با چهارپايان و چارواداران حرفه اى حمل ونقل مسافر مى نمودند به اين دسته از طويله داران، «حمله دار» نيز مى گفتند.