Posts Tagged ‘گزارش’

حکایت یک دختر کرجی از استقبال خودجوش از احمدی نژاد در کرج

دوشنبه, می 4th, 2009

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

هفت تیر 7tir.com به نقل از وبلاگ زیتون : ( این مطلب قبل از سفر احمدی نژاد نوشته شد ) :  درست چهار ساعت ديگه احمدي‌نژاد مياد كرج…مسير استقبال از ميدون شهدا تا ميدون شهيد آجرلو يا همون ميدون سپاهه.

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

كلي اونورا كار داشتم، همه رو همين‌امروز رفتم انجام دادم تا به فردا نكشه… و عصر خسته با اتوبوس داشتم برمي‌گشتم. اونقدر احساس تنهايي مي‌كردم كه دوست نداشتم سوار تاكسي شم.
از پنجره اتوبوس به پلاكارهاي خوش‌آمدگويي كه قدم به قدم به درخت‌ها و تيرها نصب كرده بودند، نگاه مي‌كردم. در عين حال صداي خنده‌هاي ريز و نخودي دو دختر دبيرستاني كه جلوي من نشسته بودند به گوشم مي‌رسيد. احساس سرخوشي اونا داشت بهم منتقل مي‌شد. وقتي نگام به قسمت آقايون افتاد خنده‌م گرفت. تقريبا تموم آقايون قسمت جلوي اتوبوس برگشته بودن و اين دو رو تماشا مي‌كردن. دعا مي‌كردم دخترا متوجه نشن و صداي خنده‌شون همينطور بياد.
نه تنها متوجه نشدن، كه صداشون بلندتر هم شده بود. صحبت از اجبارشون براي شركت در مراسم استقبال احمدي‌نژاد بود و هيجان از جالبي كارايي كه بايد بكنن. اتوبوس رو سكوت فرا گرفته بود و تقريبا همه به صحبت اين دو گوش مي‌دادن.

اولي- اومدن از دانش‌آموزان مدرسه ما ليست گرفتن به مدير گفتن بايد 800 نفر از مدرسه شما(آينده‌ساز يا آينده‌سازان واقع در ميدون شهدا) حتما در مراسم شركت كنن. جايي هم كه بايد وايسيم خودشون تعيين كردن.

دومي- مدرسه ما هم همينطور(اين يكي دبيرستان حجاب مي‌رفت) ناظم گفته هيچكس حق نداره فردا مريض شه. بگو آخه مگه ما با ميكروب‌ و ويروس قرارداد داريم؟ گفتن هر كي نياد نمره‌ش كم مي‌شه(نفهميدم نمره‌ي چيشون) دوساعت قبلش هم بايد مدرسه باشيم براي آمادگي.
اولي با هرهر- مامانم مي‌گه يه گيره لباس بزن رو دماغت بوي جورابش اذيتت نكنه.
دومي با كركر- مامان من برام يه شيشه گلاب گذاشته تا بزارم تو جيبم هر وقت حالم به‌هم خورد بگيرم زير دماغم.
اولي- لابد پرچم هم مي‌دن دستمون تكون تكون بديم؟
دومي- تو مي‌گي از نزديك مي‌بينيمش؟
اولي- آره ديوونه رو ماشين سرباز وايميسه. شايد هم چهارپايه گذاشتن زير پاش(هر هر)
دومي- نامه براش بنويسيم بهش بديم؟ يه نامه عاشقانه! وقتي بازش مي‌كنه چه حالي مي‌شه(كركر)
اولي – من مي‌خوام براش بنويسم يه چيزي به اين مامانا بگه.(صداشو آروم مي‌كنه) نمي‌ذارن با دوست پسرامون بريم بيرون.
هر دو باهم هر هر كر كر…

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

اتوبوس بغل يك پلاكارد خير مقدم زرد گنده تو ترافيك مونده بود. مردي از جلوي اتوبوس داد زد:
- ببين از پول ماليات‌هاي ما چقدر از اينا زدن تو خيابون. بگيد آخه اگه از طرف مردمه چرا همه‌ش يه رنگ و يه شكله!
مرد ديگري گفت بابا مرد خوبيه طفلك، اطرافيانش بدن! خودش خيلي كار مي‌كنه اما يه عده مي‌خوان بزنن زمين. اين‌بار كه راي بياره ديگه اعتماد به نفس پيدا مي‌كنه و كارا رو درست مي‌كنه. مي‌گن حتي نمي‌ذاره يه سوزن از بيت‌المال هدر بره.

زني كه چادرش رو با دندون نگه‌داشته بود و كلي نايلون ميوه دست راستش بود و دستگيره را با دست چپ گرفته بود از لاي دندون فحشي نثار مردي كه قرار بود اعتماد به نفس پيدا كنه كرد.
تازه متوجه او شديم. دختري جاشو به اون داد كه بنشينه.زن تعارف كرد كه نه. دختر گفت ايستگاه بعدي پياده مي‌شه.

پسر ي كه روزنامه لوله شده دستش بود گفت آره طفلكي! نمي‌ذاره يه سوزن هدر بره اونوقت براي رئيس‌جمهور كومور هواپيماي اختصاصي مي‌فرسته بيارنش خدمتش. همه با آمريكا و فرانسه و انگليس و كانادا و آلمان و… رابطه برقرار مي‌كنن ما با كومور و بوكينا فاسو و ونزوئلا و بوليوي. تازه همه‌ش هي بايد كمكشون كنيم. عجب بدبختي.

دختري كه به دانشجو مي‌زد از قسمت زنانه گفت: من عيد رفته بودم روستاهاي كرمان، بيچاره‌ها نون ندارن بخورن. اونوقت آقا فكر مردم غزه‌ست.
زن ميوه به دست كه حالا نشسته بود گفت: پيغمبر هم گفته چراغي كه به خونه رواست به مسجد حرومه!
همين سيب‌زميني‌هايي كه دارن براي راي گرفتن مجاني بهمون مي‌دن، فرستاده بودن غزه. قبول نكردن، گفتن شما شيعه هستين خون‌تون كثيفه. لابد سيب‌زميني‌هاتون هم كثيفه. حالا ما بايد سيب‌زميني دست دوم بخوريم.

مردي از قسمت مردونه با خنده گفت: خواهر من ، به مردم خودمون هم تازگي‌ها چك‌پول دست اول مي‌دن. منتها آقا دير يادش افتاده. آخه بگو ارث پدرته كه بذل و بخشش مي‌كني؟ پول خودمونو به خودمون مي‌دي؟
بگو در دوره‌ي كدوم رئيس‌جمهور اينقدر گروني و بدبختي بود؟
زني از عقب اتوبوس:
_ تو اين چهار سال بيشتر چيزا 400 درصد گرون شده. دم انتخاباتي، جون خودشون اومدن ارزون كنن، زور زدن 10 درصد ارزون كردن! حالا بعد از انتخابات براتون مي‌گم…

هر از گاهي از جلوي ماشيني مي‌گذشتيم كه مامورا نگهش داشته بودن و صندوق عقبشو باز كرده بود و زير و روش مي‌كردن . هر شيشه مايعي رو بو مي‌كردن. حتي مي‌خوابيدن زير بعضي ماشين‌ها رو نگاه مي‌كردن.

مردي گفت براي همين من امروز ماشين نياوردم. سه چهار روزه همين خبراست. ديروز نگهم داشتن . كار فوري داشتم مضطرب بودم. لابد پيش خودشون گفتن حتما بمب‌گذارم كه عجله دارم. نشون به اون نشون كه سه ساعت تموم ماشينمو حتي لاي درهاشون و جيبامو گشتن و كلي سين‌جيمم كردن كه چيكاره‌اي و كجا بودي و داري كجا مي‌ري؟
مي‌دونيد چقدر براي هر سفرش بودجه براي همين كارا مصرف مي‌شه؟ آخه بگو مرد حسابي چيه دوره راه افتادي؟ تو همون راديو تلويزيون نطق كن.

مرد ديگري گفت: ما خونه‌مون طرفاي ميدون سپاهه. پريشب نصف شب ناغافل ريختن تو پاركينگ ساختمون. تموم ماشينا رو گشتن. همه‌مونو خواب زده كردن و گفتن سويچ‌هامونو ببريم پايين تا ماشين‌ها رو بگردن. مي‌گن خبراي مردمي بهمون رسيده كه اينجا خبراييه. آخه بگو نيروهاي مردمي كجان؟ اينا همه‌ش بهانه‌ست. مي‌خوان بترسونن مردمو … دختر كوچيكم كه 12 سالشه از ترس پليس تا صبح هي از خواب مي‌پريد و گريه مي‌كرد.
ديگري گفت: به بيشتر مغازه‌هاي بين راه استقبال هم گفتن در اون ساعت‌ها بايد ببندن و وايسن جزء استقبال كننده‌ها… تو بعضي گوني‌ها و قوطي هاي مغازه‌ها هم سيخ كردن كه توش چيزي نباشه.
(صحبتا خيلي زياد بود، مثل خبر الكي استان شدن كرج و انتخابات رياست جمهوري و به زور آوردن كارمندان ادارات براي استقبال ، آوردن بسيجي‌ها از روستاهاي اطراف كرج همراه با چك و چلوكباب و… فحش هم توش زياد بود كه سانسور شد)

(گزارش تصویری سایت قلم)

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

اخبار داغ هفت تیر  استقبال خودجوش  از احمدی نژاد در کرج

يک روز با پشت صحنه مرد دو هزار چهره

شنبه, مارس 21st, 2009

هفت تیر 7tir.com: مرد هزار چهره و مسعود شصتچي و دنياي اشتباهي اين آدم را همه ما به خوبي به ياد داريم؛ مردي كه ناخواسته در موقعيت‌هاي مختلف اجتماعي قرار مي‌گرفت و بدون اين‌كه بداند خود را جاي ديگري جا مي‌زد و داستان را با بياني طنز پيش مي‌برد و حالا اين مرد هزارچهره از اين بازي خوشش آمده و اين‌بار در مرد دو هزارچهره آگاهانه وارد موقعيت‌هاي طراحي شده در سناريوي اين مجموعه مي‌شود. حالا قرار است در ايام نوروز بار ديگر به خانه‌ها بيايد و خودخواسته در 5‌‌ موقعيت جديد قرار گيرد و شايد جذاب‌تر از گذشته گوي و ميدان سريال‌هاي نوروزي را به‌دست بگيرد.

عصر يكي از روزهاي دل‌انگيز اسفندماه درحالي‌كه همه ما براي نوروز و تعطيلات سال نو آماده مي‌شويم، گروه فيلمبرداري مرد دوهزارچهره به كارگرداني مهران مديري در ساختماني ويلايي در شمالي‌ترين نقطه تهران دور هم جمع شده‌اند تا مراحل پاياني مجموعه دوم از مرد دوهزار چهره را به پايان برسانند. از در ورودي كه داخل مي‌شوم حياطي بزرگ و سرسبز با استخري خالي كه پر است از وسايل صحنه توجهم را جلب مي‌كند. از پايين نگاهي به نماي بيروني ساختمان مي‌اندازم، داخل مي‌شوم و با خانه بزرگي به گستردگي خود عوامل كه هريك به نوبه خود مشغول انجام كارهاي خود هستند مواجه مي‌شوم. اين خانه سه طبقه مجزا از يكديگر دارد كه در هريك از اين سه طبقه عوامل پشت صحنه اعم از گروه طراحي و دكور، نويسندگان و گروه كارگرداني مشغول كار هستند. سرگردان به اطراف چشم مي‌اندازم تا شايد نگاه آشنايي پيدا كنم. در همين حين خانم خوش‌رويي كه معلوم مي‌شود مدير روابط عمومي پروژه مرد‌‌دو‌‌‌هزار‌‌‌چهره است نزديكم آمده مي‌گويد منتظر خبرنگار جام‌جم بوده است. همراه با او به طبقه سوم، محل تصويربرداري مرد دو هزار چهره مي‌روم.

تعداد انبوهي از افراد كه هريك گوشه‌اي از كار را انجام مي‌دهند در اين طبقه سخت مشغول وهر‌‌گروه در اتاقي ويژه جا گرفته‌اند. از ميان پرده‌هايي با بافت صدف كه صدايي از دريا را تداعي مي‌كند مي‌گذرم. اتاقي با كفپوش قهوه‌اي و طراحي داخلي به رنگ كرم مي‌بينم كه با مبل‌هاي آبي‌رنگ و برگ‌هايي به رنگ پاييز كه روي پارچه نقش بسته، زيبايي خاصي به صحنه بخشيده است.

تراولينگ و دوربين فيلمبرداري اين‌بار به جاي اين‌كه ابزاري براي تصويربرداري در صحنه باشند به وسيله‌اي براي تصويربرداري بدل شده‌اند؛ به اين معنا كه دو دوربين تصويربرداري يكي اصلي و ديگري مانند ساير عوامل، بخشي از وسايل صحنه سريال مرد دو هزارچهره محسوب مي‌شود. مهران مديري با عينكي دودي در صحنه حاضر شده و بخش‌هايي از اين صحنه را كه قرار است تصويربرداري شود با آلاله هاشمي مرور مي‌كند و بعد‌از لحظه‌اي گروه را براي تصويربرداري سكانس 22 از مرد دو هزار چهره به صحنه مي‌خواند. خودش پشت دوربين مجازي كه جزئي از وسايل صحنه است چشم در چشم حسين ستوده يكي از تصويربرداران حاضر در صحنه ايستاده و در اين لحظه متوجه مي‌شوم خود مهران مديري با گريم مسعود شصتچي پشت دوربين قرار گرفته و قرار است صحنه كارگرداني شصتچي كه اشتباهي جاي مهران مديري به عنوان كارگردان يك فيلم سينمايي نشسته تصوير برداري شود.

در اين صحنه قرار است نمايي از پشت صحنه يك كار سينمايي با رنگ مايه طنز تصويربرداري شود. در اين صحنه سيامك انصاري كه جاي خودش بازي مي‌كند با منشي صحنه سر يك پلان از كار مشاجره مي‌كند، اين دو بازيگر مقابل دوربين شصتچي نشسته‌اند و قرار است اين مرد اشتباهي نخستين صحنه از اين ماجرا را فيلمبرداري كند. اين صحنه با فرمان حركت مهران مديري آغاز مي‌شود.

سيامك در نقطه‌اي از لوكيشن نشسته و با‌طراح‌‌صحنه صحبت مي‌كند. پشت اين دو كاراكتر شصتچي در حالي كه عينك دودي خود را پايين و بالا مي‌كند روي صندلي فيلمبرداري كه به تراولينگ چسبيده نشسته و صحنه را نظاره مي‌كند.

سيامك: اين صحنه چيزخاصي ندارد. من و مديري نشسته‌ايم روي صندلي و با هم حرف مي‌زنيم. سحر زكريا هم از در مياد تو.

طراح صحنه به فيلمنامه‌اي كه در دست دارد نگاه مي‌كند و مسعود در حالي‌كه دوربين را روي ريل هل مي‌دهد از پشت آنها رد مي‌شود؛

طراح: خوب اينجا نوشته روي ميز بساط شام پهنه من الان شام از كجا بيارم اونم فسنجون؟

سيامك: اي بابا الكي سختش مي‌كنيد؛ چرا حالا فسنجون؟ قورمه سبزي بزار همچين مي‌گي انگار ژوله ازاين‌كه نوشته فسنجون منظورخاصي داشته.

شصتچي كارگردان اين بار در حالي‌كه سوار بر تراولينگ است و داخل ويزور را نگاه مي‌كند از سمت ديگر وارد شده و رد مي‌شود.

طراح در ادامه صحبت‌هاي قبلي خود مي‌گويد: اين جعبه كادويي كه دست سحره چيه؟

سيامك:هيچي توش كه معلوم نيست يه كفشي چيزي پيدا كن بده بچه‌ها كادوش كنن.

طراح: خب اگه اينارو قبلا بگين آدم خودش را آماده مي‌كنه.

سيامك در حالي كه كنترل خود را از دست مي‌دهد چنين ادامه مي‌دهد: كدوم قبلا؟ كف دستمونو بو نكرده بوديم كه مديري زود برمي گرده. حالا شما هم اين همه سخت نگير، از فردا همه چيز مرتب مي‌شود.

مسعود در پايان اين صحنه درحالي كه با دوربين به اطراف تيراندازي مي‌كند با تراولينگ از پشت آنها رد مي‌شود.

به اين ترتيب اين صحنه با خنده و شادي عوامل و گروه كارگرداني به پايان مي‌رسد.

پس از پايان يكي از صحنه‌هاي خنده‌دار اين مرد اشتباهي، چاي سر صحنه هم از راه مي‌رسد و هريك از عوامل براي رفع خستگي چاي در دست به گوشه‌اي مي‌روند؛ سيامك انصاري بازيگر طنزي است كه مديري را در مجموعه كارهاي 90 شبي طنز همراهي كرده و تجربه ثابت كرده وقتي اسم مديري در يك كار طنز مي‌آيد حتما انصاري هم در كنار اوست. از اين بازيگر خوش‌فكر مي‌خواهم درباره حضور دوباره خود در سري دوم از مجموعه مرد دوهزار چهره بگويد. انصاري با مكث كوتاهي مي‌گويد: من خيلي موافق قسمت دوم از اين مجموعه نبودم؛ چرا كه به‌نظر مي‌رسد حساسيت‌هايي در ساخت مجموعه دوم از هر فيلم و يا سريالي وجود دارد كه اين حساسيت خواه‌ناخواه نوعي رقابت مهران مديري و گروه با خودش را براي بهتر شدن قسمت دوم از سري اول بوجود مي‌آورد. «به عقيده من كار درستي نيست كه شرايطي به وجود آيد كه گروه در رقابت با خودش قرار گيرد به همين دليل ما مي‌توانستيم سراغ يك سوژه جديد برويم كه البته اين كار را هم كرديم و در مراحل فيلمبرداري بود اما بالاخره تصميم نهايي اين بود كه همان سوژه سال گذشته را ادامه دهيم.»

او مي‌گويد: ساخت مجموعه 90 شبي اپيزوديك يكي از گونه‌هاي رايجي است كه معمولا بيش از سريال‌هاي طنز دنبالهدار جوابگوي نياز مخاطب است و به نظرمي رسد هم در جهت سرگرم كردن مخاطب موثرتر است و هم عوامل رغبت بيشتري براي كار نشان مي‌دهند. انصاري عقيده دارد: وظيفه ما سرگرم كردن مخاطب ميليوني تلويزيون است و غيراز اين ما دنبال هيچ جايزه و سيمرغي نيستيم و تجربه نشان داده كه در مجموعه‌هاي 90 شبي حس سرگرم كنندگي در مخاطب و رضايت در عوامل نيز بيشتر بوده است به اين معنا كه در كارهاي 90 شبي خود ما حاصل كار را زودتر در تلويزيون مي‌بينيم و مي‌توانيم مشكلات احتمالي آن را اصلاح كنيم، در نتيجه كار به لحاظ كيفي ارتقا پيدا مي‌كند اما در سريال‌هاي دنباله دار بعد از اين‌كه 13 قسمت پخش مي‌شود تازه متوجه مي‌شويم كه حاصل كار چه چيزي از آب درآمده است.

به همين دليل اين مدل از كار را كه يك مجموعه 13 قسمتي بسازيم و بعد خودمان هم همراه مردم بنشينيم و تماشا كنيم را خيلي دوست ندارم و نمي‌توانم با آن ارتباط برقرار كنم و حالا درنظر داشته باشيد كه قرار است مجموعه دوم از يك كار تجربه شده را بار ديگر بسازيد كه به عقيده من هيچ‌‌تضميني وجود ندارد كه كار موفقي از آب درآيد؛ به عنوان مثال هيچ يك از ما از ياد نخواهيم برد قسمت سوم زير‌آسمان شهر چقدر بد شد.

عوامل صحنه مشغول آماده كردن صحنه بعد هستند و در فرصت‌هاي باقي مانده از سيامك انصاري درخصوص چگونگي حضورش در مجموعه دوم مرد هزار چهره مي‌پرسم. اين بازيگر قبل از هر‌توضيحي به اين نكته اشاره مي‌كند كه هيچ يك از بازيگران قسمت اول در اين مجموعه حضور ندارند و جز او و مسعود شصتچي كه بازيگر اصلي است هيچ كس ديگر از آن مجموعه پيشين در كار حضور ندارد. انصاري به سبك بازي خود اشاره كرده و مي‌گويد: من هيچ گاه در تيپ شخصيتي طنز بازي نكرده‌ام و تنها يك‌بار تيپ كاركردن در مرد‌‌هزار‌‌‌چهره‌‌(1) تجربه كردم وهيچ‌گاه اين ريسك را نكردم كه كارهايي كه بقيه دوستان تجربه كرده‌اند بار ديگر تجربه كنم. من در موقعيت‌هاي طنز تنها يك كار مي‌توانم خوب انجام دهم و آن هم به كار ديگران عكس العمل مناسب نشان مي‌دهم.

صحنه تصويربرداري تقريبا آماده است و گروه نورپردازي مشغول طراحي نور است. گروه تصويربرداري هم طبق دكوپاژ تعيين شده دوربين‌هاي خود را در نقاط مختلف مي‌گذارند. يكي از ويژگي‌هاي فني در اين مجموعه تصويربرداري با سه دوربين است كه به گفته سعيد‌‌‌عباس اصفهاني، عكاس و يكي از تصويربرداران اين مجموعه با توجه به اقتضاي فضاي طنز به كارگرفته شده در اين مجموعه تصميم گرفته شده از سه دوربين استفاده شود. اين تصويربردار در تشريح موقعيت تصويربرداري در اين پروژه مي‌گويد: به كارگيري سه دوربين براي تصويربرداري يك مجموعه طنز موجب تداوم حس بازيگران و البته بيننده هنگام كار مي‌شود و همين ويژگي باعث سرعت بخشيدن به كليت كار مي‌شود و هم به لحاظ فني كاري حرفه‌اي‌تر از آب در مي‌آيد.

او شناخت مديري از امور فني را يكي از ويژگي‌هاي بارز كارگردان اين مجموعه دانسته و مي‌گويد: سال‌هاي سال است كه گروه تصويربرداري با تيم مهران مديري كار مي‌كند و علاوه بر كارگردان همه ما به روحيه و روش كاري يكديگر آشنا هستيم، به همين دليل كار باايشان به لحاظ خلقيات آسان است و از سوي ديگر آشنايي و احاطه مديري به امورفني كار را براي ما هم راحت‌تر كرده است. برهمين اساس هركس مي‌داند كه چه وظيفه‌اي دارد و روند كاري خودش را حفظ مي‌كند.

سعيدعباس اصفهاني در پايان صحبت‌هاي خود به نسخه دوم مردهزارچهره اشاره كرده و مي‌گويد: تجربه نشان داده هميشه نسخه دوم يك كار موفق، به لحاظ حساسيت‌هاي موجود خيلي سخت‌تر از نسخه اول است، به‌همين دليل هم آقاي مديري و هم همه بچه‌ها با وسواس بيشتري كار مي‌كنند و اين امر، هم به لحاظ حرفه‌اي مهم است و هم از جهت مخاطب چراكه يك كار موفق توقع مردم را بالامي‌برد و اين توقع زماني بالامي‌رود كه قرار است سري دوم از يك مجموعه موفق را ببينند.

هياهوي فضاي مرد دوهزار چهره بارديگر به محل تصويربرداري برگشته و با آماده‌‌شدن صحنه، گروه فراخوانده مي‌شوند. در بين همه عوامل جاي نويسندگان را خالي مي‌بينم. از مدير روابط عمومي سراغ گروه نويسنده‌ها را مي‌گيرم، او مرا به اتاق نويسنده‌ها در طبقه دوم راهنمايي مي‌كند. آرام آرام صحنه را ترك كرده و براي يافتن تيم نويسنده مرد دوهزارچهره راهي مي‌شوم. از در اتاق كه وارد مي‌شوم آرشيوي از فيلم‌هاي ويدئويي در قفسه‌هاي بزرگ كتابخانه توجه‌ام را جلب مي‌كند. نزديك كه مي‌شوم نام آشناي فيلم‌هاي جهان را مي‌بينم. به اطراف نگاهي دقيق‌تر مي‌اندازم و سينماي خانگي با تعدادي صندلي در گوشه‌اي از اتاق خودنمايي مي‌كند. فضاي عجيب و روشنفكرانه‌اي است و بيش از هرعنواني فضاي فيلم‌هاي ژان لوك گدار را تداعي مي‌كند. در همين فكرها هستم كه تابلوي بزرگي خودنمايي مي‌كند. «لوكيشن تصويربرداري خانه مهران مديري.» تازه متوجه مي‌شوم كه اينجا خانه مديري كارگردان مرد دو هزارچهره است كه مسعود شصتچي خود را جاي او جا زده است و از اين فضاي دوست داشتني به نفع خود استفاده كرده است.

فضاي اتاق آنقدر زيباست كه يادم رفته براي يافتن گروه نويسنده‌هاي مجموعه به اين طبقه سرك كشيده‌ام. از پله‌هاي داخلي خانه با پرده‌هاي چوبي عبور مي‌كنم و روي در اتاقي را مي‌خوانم كه نوشته شده است اتاق فكر، درست آمده‌ام. در مي‌زنم محراب قاسم خاني يكي از سه نويسنده اين مجموعه با رويي خوش در را باز مي‌كند و به گرمي پذيراي مهمان ناخوانده خود مي‌شود.

اين نويسنده خوش فكر در ابتداي صحبت‌هاي خود از عجله‌اي كه در توليد كار بود گله كرده و مي‌گويد: اگر قرار بود قسمت دوم مرد هزار چهره ساخته شود بايد نزديك به 6 ماه پيش تصميم توليد و ساخت اين مجموعه گرفته مي‌شد.

او مي‌گويد موفقيت سري اول اين مجموعه دليلي نيست كه قسمت دوم آن طراحي و ساخته شود، اما دوباره با همان عجله به اين نتيجه رسيديم كه مي‌خواهيم قسمت دوم را بسازيم.خود من تمايل نداشتم كه اين كار را ادامه دهيم چراكه معتقدم طرح‌هاي ديگري هم داشتيم كه مي‌توانست جذاب باشد، اما به نظرمن هم شبكه و هم گروه توليد در اين مورد به‌خصوص ريسك نكرد و ترجيح داد يك كار امتحان پس داده را به انجام برساند، البته جوابگوي ايام نوروز خواهد بود، اما نمي‌توان پيش‌بيني كرد كه بهتر از سري قبل شود و البته اصلا نمي‌دانم كه چه لزومي داشت بار ديگر يك آدم اشتباهي مطرح شود.

يكي از مواردي كه در قسمت دوم مرد‌‌‌هزار‌‌‌چهره مشاهده مي‌شود تفاوت‌هاي ماهوي مسعود شصتچي در اين دو سري كار است. قاسم خاني در توضيح اين وجه تمايز مي‌گويد: وجه تمايز مرد هزارچهره (1) با قسمت دوم در اين است كه مسعود شصتچي را در موقعيت‌هايي چون قدرت، شهرت و غيره قرار داديم كه به عقيده من نتيجه بهتري داشت، اما در حال حاضر نكته‌اي به موقعيت قبل اضافه نشده بلكه موقعيت‌ها، موقعيت‌هاي كمدي‌تري هستند؛ در واقع اين بار نگاه به فضاي كمدي كار است تا حرفي كه گفته مي‌شود و بيش از هرعنواني قصد خنداندن مخاطب را دارد.

صحبت‌هاي اين نويسنده به اينجا كه رسيد از او مي‌خواهم تا در پايان از نتيجه كار بگويد: «تمام اين صحبت‌ها آن چيزي است كه ما مي‌گوييم اگر بود كار بهتر مي‌شد، اما تا اينجاي كار همه چيزخوب پيش مي‌رود و فكر مي‌كنم امير مهدي ژوله و خشايار الوند كه از ديگر نويسندگان هستند با همراهي مهران مديري و ساير عوامل تمام تلاش خود را براي به‌ثمررساندن يك كار موفق انجام مي‌دهند و قضاوت نهايي به عهده بيننده خواهد بود.»

هوا تاريك شده و سوز سرماي دلنشيني از كوه‌هاي برفي ولنجك صورت را نوازش مي‌دهد، اما با همه اين سرما بوي عيد و فضاي نوروز همه جا را پر كرده است و شيرينتر اين‌ كه قرار است احتمالا مجموعه ديگري از مرد هزار چهره را ببينيم.

گزارشی متفاوت از یک پرونده اسید پاشی / مجید موحدی

شنبه, مارس 21st, 2009



به گزارش هفت تیر 7tir.com : تمام رسانه ها از آمنه می گویند . بارها ماجرا از زبان او روایت شده است اما کسی صحبت های مجید را نشنید . این حادثه تلخ دو سر دارد و اتفاقا از نظر ما شنیدن حرفهای اسید پاش بسیار مهم تر است . هفت تیر می خواهد صحبت های مجید و خانواده اش را در جنجالی ترین پرونده اسید پاشی پارسال منتشر کند  . این بار می خواهیم در فضایی آرام به سراغشان برویم تا همه حرفها را بزنند . نمی خواهیم وقتی لب باز می کنند آنقدر فحش از در و دیوار ببارید که جرات نکنند هیچ بگویند .
خانه شماره 17 در کوچه باريکي در شهرک وليعصر تهران تنها پناهگاه خانواده يي است که مهري روي پيشاني شان خورده و آنها چند سالي است تاوان کاري را پس مي دهند که پسر شان انجام داده است. نگاه هاي معني دار همسايه ها، حرف هاي کنايه آميز و نيشدار، اضطراب، دلهره و عذاب وجداني کشنده، سهم اعضاي اين خانواده است. هر وقت که از خانه بيرون مي آيند با اضطراب و سرافکندگي و با قدم هاي تند محله شان را ترک مي کنند و در اضطراب نگاه هايي هستند که قرار است هنگام برگشت به آنها دوخته شود. در اين خانه کوچک خانواده مجيد زندگي مي کنند؛ پسري که به جرم اسيدپاشي به صورت آمنه بهرامي و کور کردن دو چشم او به قصاص چشم محکوم شده است.

«تمام دارايي ام فداي چشمان آمنه.» اين اولين جمله يي است که مادر مجيد به زبان مي آورد و سعي دارد تمام غمش را در همين يک جمله نشان دهد. مجيد رابطه خوبي با مادرش داشت و آن دو محرم اسرار هم بودند اما مجيد آخرين تصميم اش را از او پنهان کرد. مادر مجيد در مورد علاقه پسرش به آمنه مي گويد؛ «مجيد واقعاً آمنه را دوست داشت. نمي دانم چرا اين اشتباه را کرد. 9 ماه قبل از اين حادثه مجيد يک روز وقتي به خانه آمد خيلي پريشان بود. با کسي حرف نمي زد. چند بار از او خواستم بگويد چه اتفاقي افتاده است اما انگار دهان اين بچه را بسته بودند. مجيد خيلي تغيير کرده بود. بالاخره بعد از چند روز حرف زد و گفت عاشق دختري شده است به اسم آمنه و مي خواهد با او ازدواج کند. من اصلاً آمنه را نمي شناختم. از مجيد پرسيدم چقدر اين دختر را مي شناسي؟ گفت از همکلاسي هايم است. او را در دانشگاه ديدم. دختر خوبي است. قرار شد موضوع را به شوهرم بگويم و بعد با خانواده آمنه صحبت کنم. شب که شد ماجرا را براي شوهرم گفتم اما او مخالفت کرد. مجيد تازه 22 سالش بود. شوهرم گفت حالا که وقت ازدواجش نيست. اين پسر چيزي ندارد. حتي هنوز سرکار نمي رود. من با چه رويي به خواستگاري بروم. در آنجا چه بگويم. از مجيد خواستم کمي صبر کند تا برايش خانه و ماشين تهيه کنيم و خودش هم کار پيدا کند. گفتيم بعد از آن به خواستگاري آمنه مي رويم. اما انگار حرف در گوش اين بچه نمي رفت. مي گفت اگر در اين مدت آمنه ازدواج کند من چه کنم.»

با تمام اين مخالفت ها مجيد همچنان روي خواسته اش پافشاري کرد تا اينکه مادر با آمنه صحبت کرد؛ «يک روز مجيد از دانشکده به خانه آمد. رفت سراغ تلفن و شماره را گرفت و گوشي را داد به من. پرسيدم چه کسي پشت خط است. جواب داد آمنه. هل کرده بودم. گوشي را گرفتم و صحبت کردم. دختر بسيار خوب و متيني بود. در همين حين پدر مجيد هم آمد. او هم با آمنه صحبت کرد. ما قبول کرديم به خواستگاري برويم اما پدر مجيد همان روز تلفني به آمنه گفت دستم خالي است و بايد کمي صبر کني تا پول تهيه کنم. مجيد مدتي خودش سرکار رفت. صبح تا شب کار مي کرد و ديگر جاني برايش نمانده بود تا اينکه يک ميليون تومان پول جمع کرد و براي من و خواهرانش لباس خريد تا آماده شويم و به خواستگاري آمنه برويم. اما آمنه و خانواده اش خانه شان را عوض کرده بودند و اين شروع بدبختي هاي مجيد و ما بود.»

مجيد با خواهر کوچکش هم رابطه خوبي داشت و در آن روزهاي عاشقي از او نيز براي رسيدن به عشقش کمک مي گرفت. خواهر مجيد که حالا دانشجو است و به خاطر برادرش در دانشگاه ضربه سختي خورده است، از آن روزها مي گويد؛ «مجيد هميشه حرف هايش را به من مي گفت اما نمي دانم چرا زماني که از آمنه جواب منفي شنيد چيزي نگفت. شايد من مي توانستم در آن زمان مرهمي بر دردش باشم. زماني که خانواده آمنه خانه شان را عوض کردند مجيد خيلي ناراحت بود. من به او گفتم با آرامش مي تواند کارش را پيش ببرد. مجيد خيلي عصبي بود. از زماني که من به ياد دارم اين طور بود. ما هميشه در خانه رعايتش را مي کرديم. مجيد بالاخره توانست شماره خانه جديد آنها را پيدا کند و ما دوباره تماس گرفتيم اما رفتار آمنه عوض شده بود. او در تماس هاي اول به مادرم گفته بود مجيد را نمي شناسد. بعد گفت يکي از همکلاسي هايش به او گفته مجيد همان پسري است که سر کلاس او را اذيت کرده است. اين حرف ها مجيد را خيلي ناراحت مي کرد و هميشه سر اين مساله با من حرف مي زد و مي گفت تو که مي داني من اهل آزار رساندن به هيچ دختري نيستم. چرا به عشقي که من نسبت به آمنه دارم، حسادت مي کنند و مي خواهند رابطه ما را به هم بزنند. درگيري هاي دروني مجيد از همان موقع شروع شده بود.

مجيد پسر درسخوان و باهوشي بود؛ اين را مدارک علمي که گرفته است، ثابت مي کند. او دانشجوي رشته الکترونيک بود و چندين ديپلم گرفته بود؛ زبان فرانسه، برق، تاسيسات ساختماني، سخت افزار کامپيوتر و… اما چرا جواني 22 ساله با اين سطح علمي و ضريب هوشي بالا نتوانست در لحظه يي که دچار شکست عاطفي شده بود، درست تصميم بگيرد. پدر مجيد در اين باره مي گويد؛ «مجيد زياد با من حرف نمي زد. او بيشتر با مادر و خواهرش در ارتباط بود. من به پسرم قول داده بودم کمکش کنم تا با آمنه ازدواج کند. نمي دانم آن روز چه در سر مجيد مي گذشت که اين طور رفتار کرد و ما را در برابر خانواده آمنه و آن دختر جوان شرمنده کرد. من زماني متوجه اسيدپاشي به صورت آمنه شدم که آن را در روزنامه خواندم. در آن لحظه که خبر را در روزنامه ديدم، پيش خودم گفتم عجب آدم بي انصافي بوده اين پسر و چرا اينقدر بي رحمي کرده غافل از اينکه اين کار، کار پسر خودم بود. زماني که فهميدم اسيدپاش مجيد است انگار دنيا روي سرم خراب شد.» 7tir.com

پدر مجيد دستانش را به سمت آسمان مي گيرد و ملتمسانه از خدا کمک مي خواهد. مادر هم زير چادر سياه اشک مي ريزد. او به سختي مي تواند در مورد آن روزهاي تلخ صحبت کند؛ «ما از اسيدپاشي خبر نداشتيم. من فکر مي کردم مجيد همچنان در حال صحبت با آمنه است تا بتواند او را راضي کند. ماه رمضان بود. همه ما روزه بوديم. قرار بود شب بعدش مهماني افطار داشته باشيم. مجيد چند روزي بود که حال خوبي نداشت. ديگر با من هم حرف نمي زد. هرچه با او کلنجار مي رفتم که به حرف بيايد فايده يي نداشت. فقط در اتاق مي نشست و سکوت مي کرد. صبح از خانه بيرون رفت. من براي مهماني و خريد به کمکش احتياج داشتم اما مجيد برنگشت. شوهرم که آمد به او گفتم مجيد خانه نيست و از او خواستم خريدها را انجام دهد. من و دخترانم بايد براي افطاري فردا تدارک مي ديديم هوا که تاريک شد مجيد به خانه آمد. چشمانش يک کاسه خون بود چون چند شب بود که بدون سحري روزه مي گرفت. پيش خودم گفتم شايد به خاطر گرسنگي است. اما نه،موضوع فراتر از اين مسائل بود. مجيد خيلي عصبي بود. کارهاي عجيب مي کرد. من واقعاً نگران شده بودم. مجيد آن شب افطار نکرد و با کسي هم حرف نزد. او را براي سحر بيدار کردم. باز همان طور بود. يکدفعه حالش به هم خورد و از سر سفره بلند شد. نمي دانستم چه شده. او با من حرف نمي زد. چند روزي بود که به حمام نمي رفت. اصلاح نمي کرد و غذا نمي خورد. وقتي حالش به هم خورد من فکر مي کردم مريض شده. فرداي آن روز به مجيد گفتم بيا برويم پيش دکتر. مجيد گريه کرد و گفت من به صورت آمنه اسيد پاشيدم. ناگهان تمام بدنم شروع کرد به لرزيدن. باور نکردم مي دانستم اگر چنين اتفاقي بيفتد حتماً روزنامه ها آن را مي نويسند. به پسر کوچکم گفتم روزنامه بخرد. صفحه حوادث را باز کردم. ديدم نوشته خواستگار کينه جو به صورت دختري به نام آمنه اسيد پاشيده است. انگار خانه را بر سرم خراب کرده باشند. بر سر مجيد فرياد زدم و گفتم؛ مجيد هم خودت را بدبخت کردي هم همه ما را. به مجيد گفتم اگر پدرت به خانه بيايد و تو را اينجا ببيند مطمئن باش زنده نمي ماني. به او گفتم از اينجا برو. مجيد از من پول خواست که به مشهد پيش يکي از خواهرهايش برود اما من فقط به اندازه يي که بتواند بليت اتوبوس بخرد و به کلانتري برود به او پول دادم و گفتم ديگر اشتباه هايش را ادامه ندهد و خودش را معرفي کند. مجيد به کلانتري محل رفته بود و ماموران حرفش را باور نکرده و او را بيرون کرده بودند. به کلانتري ديگري رفته و آنجا اين مساله را گفته بود اما خنديده و باز هم حرفش را باور نکرده بودند. بالاخره وقتي به کلانتري سيدخندان رفت و همه اتفاق ها را گفت آنها بازداشتش کردند. آن روز، برايم روز سختي بود. باور کنيد تا پاي مرگ رفتم و برگشتم. هنوز هم از خدا مي پرسم چرا آن روز جان مرا نگرفت که راحت شوم و حالا انتظار کور شدن فرزندم را بکشم. اي کاش آن روز مي مردم و اين طور تحقير شدن خودم و فرزندانم را نمي ديدم.» 7tir.com

مجازات حق مجيد است اين را خانواده اش مي گويند و بر آن تاکيد مي کنند اما پرسش اين است که آيا با کور کردن مجيد اين فقط اوست که مجازات مي شود؟ مادر مجيد مي گويد؛ «مگر من چند سال ديگر زنده ام که بتوانم از يک آدم کور هم مراقبت کنم. مي دانم اگر اين حرف را مادر آمنه بشنود به من مي گويد او هم مجبور است از دختر کورش مراقبت کند اما مادر آمنه شرايط مرا ندارد. باور کنيد من هم غصه آمنه را مي خورم هم غصه مجيد را. چون پسر من باعث کور شدن آمنه شده است بايد کاري کند که اين دختر تا آخر عمرش راحت زندگي کند. اما اگر مجيد هم کور شود نه مي تواند جبران خسارت کند و نه دردي از جامعه دوا مي شود. اين همه انسان قصاص شدند مگر قتل از بين رفت که حالا با کور کردن مجيد اسيدپاشي از بين برود. مجازات حق پسر من است. او هر چقدر در زندان بماند حقش است و نبايد اعتراض کند. بايد تاوان کاري را که کرده پس دهد اما واقعاً کور کردن او چاره است؟ آمنه دو چشمش را از دست داده و بايد تا پايان عمرش در تاريکي زندگي کند. او حمايت معنوي همه مردم را با خودش دارد. همه حق را به او مي دهند و من هم به او حق مي دهم که از مجيد و خانواده اش متنفر باشد اما اشتباه را با اشتباه جبران نمي کنند. مجيد گناهکار است و بايد مجازات شود. همان طور که حالا در زندان است اما من چه گناهي کرده ام. من ديگر پير شدم مگر من چقدر مي توانم زندگي کنم. چقدر مي توانم کار کنم. مجيد در زندان است و در حال مجازات، هر شب کابوس کور شدن دو چشمش را مي بيند و من در عذاب اينکه بايد در انتظار قصاص دو چشم پسرم باشم، مي سوزم و خواهران و برادر مجيد هم بايد از ترس متلک هاي مردم از خانه بيرون نروند يا اينکه حرف هاي توهين آميزي را که از گوشه و کنار به گوش مي رسد، نشنيده بگيرند. ما چند بار و به چند نوع بايد مجازات شويم. مجيد با اين کاري که کرد آينده اش را از بين برد. حتي اگر از زندان آزاد شود ديگر در هيچ جاي اين جامعه جا ندارد و کسي به او کار نمي دهد و هميشه بايد توهين هاي مردم را تحمل کند.

مادر مجيد چند جمله يي هم با آمنه حرف دارد؛«به تو التماس مي کنم بگذر از خواسته ات که اين خواسته، زندگي ويران شده من را ويران تر مي کند.» کاري که مجيد کرده روي روابط او با خواهرانش هم تاثير گذاشته است. اين را مادر مجيد مي گويد و ادامه مي دهد؛ «هنوز دو خواهر مجيد حاضر نيستند به ديدن برادرشان بروند و مي گويند مجيد حق نداشت چنين کاري بکند. من خودم چهار دختر دارم و مي دانم چنين رفتاري با يک دختر جوان يعني چه. من درد آمنه و خانواده اش را درک مي کنم. اي کاش آنها هم در مورد مجيد و آينده يي که براي خانواده او مي سازند تجديد نظر کنند. تمام دارايي من فداي يک تار موي آمنه. او نمي داند مجيد هنوز دوستش دارد و عاشق اش است. مجيد مي گويد تمام عمرم فداي آمنه و هر چه او بخواهد من مي پذيرم.اي کاش گوشي هم بود که مصيبت هاي مرا مي شنيد.»

مجيد ادعا مي کند هنوز هم آمنه را دوست دارد و حاضر است با او ازدواج کند اما اين عشق چگونه به جنون تبديل شد. مجيد پاسخ اين سوال را فقط به مادرش گفته است؛«به مجيد گفتم وقتي مي خواستي اسيد بپاشي به من نگفتي و حالا ما بايد تاوان اشتباه تو را پس دهيم. حداقل بگو چرا اين کار را کردي. جواب داد مي خواستم آمنه براي خودم باشد و بس. ناراحتي مجيد از حرفي بود که چند روز قبل از حادثه آمنه به او گفته بود. آمنه براي اينکه مجيد را دست به سر کند به او گفته بود که ازدواج کرده است. او نام پسري را آورده بود که از دوستان صميمي مجيد بود. مجيد هم به سراغ دوستش رفته و در اين باره پرسيده بود. پسر جوان هم گفته بود اين مساله درست نيست. مجيد از تحقير هاي آمنه ناراحت بود. پسرم عاشق شده بود و هنوز هم عاشق است اما راهي که رفت اشتباه بود. او عاشق شد و به اوج رسيد و يکدفعه مثل پوست تخم مرغ به ديوار کوبيده شد. خرد و شکست خورده، لگد مال شد و فرو ريخت. آمنه يا هر دختر ديگري حق دارد با پسري که دوست دارد ازدواج کند. اين حق را نمي توان از کسي گرفت. اما «نه» گفتن به پسري که تا اين حد ابراز عشق مي کند بايد عاقلانه تر باشد. مجيد شماره تلفن محل کار آمنه را از يکي از اعضاي خانواده اش گرفته بود حتي شماره تلفن خانه جديدشان را هم از خود آمنه گرفته بود. آمنه نبايد اين شماره ها را مي داد. بعد از اين ماجرا اگر باز هم مزاحمت هاي مجيد آزارش مي داد مي توانست موضوع را به من بگويد به هر حال من مادر مجيد بودم و مي توانستم کاري بکنم. البته هيچ کدام از اين حرف ها نمي تواند کاري را که مجيد کرده توجيه کند. عمل پسرم به هيچ وجه قابل توجيه نيست.» گرفتاري هاي مادر مجيد به اينجا ختم نمي شود. او از رفتار مردم با فرزندانش مي گويد؛«تا پسر کوچکم از خانه بيرون مي رود بچه ها دوره اش مي کنند و پشت سر هم مي گويند «اسيدپاش، اسيدپاش». دخترانم دانشجو هستند. آنها مرتب در دانشگاه مورد سوال قرار مي گيرند که چرا برادرت چنين کاري کرد. با انگشت دخترانم را نشان مي دهند و مي گويند اين خواهر آن پسر اسيدپاش است. من و شوهرم از اين مساله مستثني نيستيم. شوهرم تقريباً ديگر سرکار نمي رود. ما بيشتر از مجيد مجازات شده و مي شويم.» خواهر مجيد هم از رفتار مردم گله مند است اما بيشتر در مورد درخواست تجديد نظر در حکم برادرش حرف مي زند؛«کور کردن مجيد مجازات ماست نه او چون پس از اين ما بايد از او مراقبت کنيم. آبروي رفته ما با اين مصيبت بيشتر خواهد رفت. اگر قصد مجازات مجيد است راه هاي ديگري هم وجود دارد. اگر از مجيد تعهد بگيرند که تا پايان عمرش هزينه هاي زندگي آمنه را بدهد يا هر کاري که او دارد برايش انجام دهد هم مجيد تنبيه و هم آمنه از آينده اش مطمئن مي شود. کور کردن مجيد اضافه کردن يک معلول ديگر به جامعه است نه چيز ديگر.حرف ها به پايان رسيده است و جمله آخر را پدر مجيد مي گويد؛«به آمنه التماس مي کنم آتشي را که به جان خانواده من افتاده خاموش کند و تصميم منطقي بگيرد. کور کردن مجيد چاره کار نيست. مجيد بيمار است اما کسي حرف ما را باور نمي کند و او را به لحاظ رواني بررسي نمي کنند.»
.

آنچه مي خوانيد نامه مجيد است که در مورد علت و انگيزه اش از اسيد پاشي به صورت آمنه نوشته و از زندان قزل حصار کرج فرستاده است. تا پيش از اين بارها و بارها اين حادثه تلخ از نگاه آمنه و خانواده اش روايت شده و بي شک اين دختر محق و ظلم ديده است و اين نامه فقط برداشت دومي است از يک ماجراي تکان دهنده تا علل و عوامل چنين فجايعي دقيق تر بررسي شود.

با نگاهي گذرا به مقالات و گزارش هاي مطبوعات در جرايد در مورد اسيد پاشي به آمنه به وضوح مي توان دريافت بيشتر نويسندگان اين مقالات نگاهي تک بعدي و از روي ترحم داشته اند و ساير علل و عوامل موجود در قضيه به طور محسوسي ناديده گرفته مي شود. تا به حال به اين سوال که چرا اسيد به صورت آمنه پاشيده شد، فکر کرده ايد؟ من بلافاصله بعد از اخذ ديپلم در سال 79 در رشته الکترونيک مقطع کارداني قبول شدم. خواهرم هم در سال 80 در يکي از شهرستان هاي کشور مشغول به تحصيل شد. پدر و مادرم با توجه به اينکه مجبور بودند هزينه هاي دانشگاه من و خواهرم را بدهند و مخارج زندگي را تامين کنند، سختي زيادي را تحمل کردند به اين اميد که من بعد از پايان تحصيل قسمتي از مخارج زندگي را برعهده بگيرم. سال 83 بود که در مقطع کارشناسي پذيرفته و همان سال با آمنه آشنا شدم. ابراز علاقه اوليه از سوي آمنه به من بود و زماني که به او نزديک شدم او مرا در بدترين شرايط روحي ممکن رها و هرگونه علاقه به من را تکذيب کرد. وقتي مادرم از اين ماجرا باخبر شد با اصرار من با آمنه تماس گرفت. اين در حالي بود که به خاطر اختلاف سني بين من و آمنه مادرم مخالف بود. به هر حال او تماس گرفت و آمنه هم استقبال کرد. آمنه در همان تماس اول آدرس خانه اش را به مادرم داد هر چند بعد از حادثه موضوع خواستگاري را طور ديگري تعريف کرد. من از اينکه آمنه آدرس را به مادرم داد خوشحال بودم و خودم را براي مراسم خواستگاري آماده مي کردم، اما چون ماه هاي محرم و صفر در پيش بود مجبور شديم مدتي صبر کنيم. در اين مدت آمنه در مورد من تحقيق کرده و متوجه شده بود کسي که اصلاً انتظارش را نداشته از او خواستگاري کرده است. دوستم در اين مدت با من تماس گرفت و مرا در جريان تحقيقات قرار داد. من با محل کار آمنه تماس گرفتم تا با او صحبت کنم، اما آمنه رفتار بدي از خود نشان داد و مرا به اين متهم کرد که در دانشگاه با او دعوا کرده ام. بعد هم گفت نامزد کرده است. من با خواهر آمنه تماس گرفتم اما او گفت از ماجراي نامزدي آمنه خبر ندارد. احساس مي کردم يک رقيب ناخوانده برايم درست شده و همين باعث شد صدمه رواني شديدي بخورم. اصلاً براي مواجهه با اين پيشامد آمادگي نداشتم. دچار بلاتکليفي و ترديد شده بودم. نمي دانستم چه واکنشي از خود نشان بدهم. از خودم مي پرسيدم اگر آمنه مرا دوست نداشت پس معني رفتارهايش چه بود. اسير دوگانگي ذهني شده بودم، غرورم لگد مال شده و روحم بسيار آزرده و جريحه دار شده بود. سعي کردم اين احساس شکست را از ديگران پنهان کنم و اين باعث شد خانواده ام فکر کنند آمنه را فراموش کرده ام. براي ادامه تحصيل انگيزه يي نداشتم و تنها هدفم به دست آوردن آمنه بود. 7tir.com

احساس طرد شدگي مدام روح مرا آزار مي داد. سعي داشتم توجه آمنه را جلب کنم، اما آمنه عقده حقارت را در من به وجود آورد. او حتي يک بار هم اجازه حرف زدن به من نداد و يک دليل منطقي هم براي طرد کردن من نداشت و فقط به من مي گفت تو بي ريختي، زشتي. سعي مي کردم آمنه را راضي و حداقل چند کلمه با او صحبت کنم اما هر بار مرا تحقير مي کرد و عقده حقارتي که در من به وجود آورده بود، پرورش مي داد.آدلر روانشناس معروف اعتقاد دارد واکنش افراد در برابر عقده حقارت دو شکل دارد؛

1- شخص بي کفايتي و ضعف خود را مي پذيرد که اين زمينه شکست هاي بعدي را به وجود مي آورد.

2- شخص تلافي جدي مي کند و با تجاوز و ستيزه جويي مي خواهد برتري خود را به اثبات برساند.

همين سرپوش گذاشتن ها بر هيجانات، پنهان کردن خشم و ناراحتي ها، غرورها را زير پا گذاشتن و به تحقير و اهانت ها تن دادن برايم آشفتگي رواني به وجود آورد و مرا حتي تا مرز خودکشي هم پيش برد. مي خواهم به آمنه بگويم شخصيت من پوست تخم مرغ نبود که آن را لگد کني. من يک خواستگار با اهداف انساني بودم نه ملعبه و اسباب تفريح و مسخره کردن آمنه و دوستانش. شخصيت انسان ها به ارزش خدماتي است که به جامعه ارائه مي دهند، نه به چهره، خانواده و حساب بانکي شان. آن چيزي که تحسين ديگران را برمي انگيزد زيبايي ظاهر نيست، توانايي و هنر فرد است. اگر آمنه ديد منطقي به اين موضوع داشت، هيچ گاه در قضاوت هايش اين را ملاک قرار نمي داد که من کجا زاده شدم و چه مبلغي در حساب بانکي ام است. آن وقت شايد همه چيز تغيير مي کرد.

از نظر حقوقي من مجرم هستم چون به ديگري آسيب رساندم اما از نظر ارزش ها که باعث تمايز انسان ها و حيوانات از هم مي شود، چه کسي مقصر است؟ من مجرمم چون آمنه را قرباني عقده هاي حقارتم کردم؛ عقده هايي که آمنه در من به وجود آورده بود. اما من فقط مي خواستم اعتماد به نفس ازدست رفته ام و غرور لگدمال شده ام را بازسازي کنم، ولي آمنه فقط مرا تحقير کرد و چراهايم را بي جواب گذاشت. حالا هم خسته و نااميد از آينده يي مبهم پشت ميله هاي زندان هستم.

من گناهکارم، اما خانواده ام چرا؟ گناه خانواده ام چيست که اکنون زير فشار مطبوعات، زير نگاه هاي معني دار اطرافيان قرار گرفته اند. خانواده من از هيچ کمکي براي آمنه دريغ نکرده اند و مبالغي که گفته شده را به رغم فشار مالي فراواني که تحمل مي کنند، پرداخته اند. آنها تلاش کردند بتوانند با خانواده آمنه ارتباط برقرار کنند و آنها را تسکين دهند، اما آنها قبول نکردند.

من به شدت از کرده ام پشيمان هستم و به رغم اينکه در زندان شرايط بدي دارم و بارها به خودکشي فکر کرده ام ذره يي از علاقه ام نسبت به آمنه کم نشده است. من از آمنه، خانواده اش و همه کساني که از اين حادثه پريشان خاطر شده اند تقاضاي عفو و بخشش دارم. نيت من فقط ازدواج با آمنه بوده و حقيقتاً در انجام عمل مجرمانه قصد انتقامجويي نداشتم و باز هم مي گويم بعد از رهايي از محکوميت طالب زندگي با آمنه هستم تا بتوانيم قسمتي از آسيب هاي روحي و جسمي آمنه را جبران کنم.
.