Posts Tagged ‘گشت ارشاد’

کتک خوردن خبرنگار روزنامه اعتماد از ماموران گشت ارشاد به دلیل کوتاه بودن مانتو

یکشنبه, می 17th, 2009


هفت تیر 7tir.com : به قلم صبا آذرپيک خبرنگار روزنامه اعتماد  :  ونک 17/17 عصر پنجشنبه 24 ارديبهشت؛ وقتي با عجله از تاکسي پياده شدم تا براي عيادت يکي از دوستان به بيمارستان خاتم الانبيا بروم، فکر نمي کردم که تنها نداشتن کارت ملي و موبايل قطع شده بهانه يي شود تا «تذکر لساني» دوستان گشت ارشاد به «برخورد فيزيکي» و … منجر شود. خانم محترم، چند لحظه صبر کنيد. بعداً فهميدم خانم «سميرا ن.» از نيروهاي ارشادي صدايم کرد. مانتوي شما چهار انگشت باز بالاي زانويتان است. گفتم؛ اما جلب توجه نمي کند. توضيح داد که طبق ضوابط مانتو نبايد بالاي زانو باشد. پذيرفتم و گفتم چند قدم ديگر (روبه روي پاساژ ونک) ماشين هاي کرج را سوار مي شوم و مي روم خانه. همکار شما گفت از کجا بداند ساکن مهرشهر هستم و بعد کارت شناسايي خواست تا به گفته خودش آدرسم را ببيند. توضيح دادم که در کارت شناسايي آدرس منزل نمي نويسند. گفت شايد دروغ بگوييد و نمي توانيم پشت سر شما مامور راه بيندازيم تا کرج. کارت شناسايي بدهيد تا استعلام کنيم که ساکن کجا هستيد. گفتم تا جايي که من مي دانم مرکز آمار هنوز اطلاعات کامل ما را ندارد چه برسد به آدرس محل سکونت و چند قدم فاصله نيست. ببينيد که سوار ماشين هاي کرج مي شوم. همکار دوم که باز هم بعداً فهميدم خانم فاطمه م. است به اين جمع اضافه شد که بايد مشخص شود سابقه دار هستم يا نه. به خاطر چهار انگشت باز مانتوي بالاي زانو؟ اسم و فاميلم را گفتم. خانم «م» گفت؛ از کجا معلوم راست بگويي؟
خانم «ن» گفت موبايلت را بده. گفتم موبايلم را وزير مخابرات قطع کرده… اما تا گفتم موبايلم قطع شده، خانم «ن» با لحني تند گفت مسخره مي کني و از پشت سر هل داد و به زمين افتادن و کشيده شدن روي آسفالت پياده رو تا درون ون گشت ارشاد… دست چپ من براي هدايت به راه راست در دستان همکاران شما بود و با تمام قوايشان کشيده مي شد. اميدوارم هيچ وقت چنين دردي را تجربه نکنيد. جناب سردار، درد بالاتر شايد وقتي بود که جلوي چشم ده ها مرد و به قول دوستان شما چشم نامحرم اين طور کشيده مي شدم و مانتوي بالاي زانو که هيچ، روسري هم از سرم افتاد. نمي خواستم وارد ون شوم. دست و پاهايم را گرفتند و داخل ون پرتابم کردند…. نمي دانم سرم به چند جا خورد؟، هنوز پايم را جمع نکرده بودم که در ون بسته شد و وقتي ديدند پاهايم مانع است، پايم را به زور به داخل ون هل دادند و در را بستند… شاهدي براي ضربه هايي که به کتفم وارد شد در داخل ون ندارم. ديگر ده ها چشم شاهد نبود که وقتي مي خواستم در ون را باز کنم و بيرون بيايم، چطور مشت همکاران شما به کمرم مي خورد؛ البته بازوهايم کبود شده، به کبودي همين خط هايي که مي نويسم؛ جاي چند ناخن هم هست هم بر روي گلويم، هم روي بغض گلويم. شايد تنها خدا شاهد بود؛ شاهد صحنه هاي ضرب و شتم و هم شاهد لحظه يي که شما در مجلس روبه روي من ايستاديد و گفتيد هيچ نيرويي برخورد فيزيکي نمي کند فقط ارشاد و تذکر، گفتم چنين صحنه هايي را مردم ديدند. گفتيد اگر شما برخورد فيزيکي ديديد، دست مامور من را قلم کنيد و من خوشحال شدم که سردار احمدي مقدم اينقدر مطمئن تضمين مي دهد هيچ کس نگران «شايعات» نباشد.

خلاصه مي کنم جناب  سردار، پرسيدم من را کجا مي برند و به چه اتهامي؟ حکم جلب يک شهروند را دارند؟ همان خانم «ن» که ديگر مي دانستم از همه قوي تر هم هست، گفت لباسش حکم جلب است. شرمنده آقاي سردار اما من ترسيده بودم. و ترسم وقتي بيشتر شد که خانم «ن» مدام تهديدهاي عجيب و غريب مي کرد؛ از اينکه مرا کجا مي برد و با من چه مي کند. فکر اينکه حتي يکي از اين تهديدها راست باشد، آنقدر هراس انگيز بود که بي اختيار انگشتم روي دکمه ضبط رفت تا اگر چشمي شاهد نبود، شايد گوشي شنوا باشد… نمي نويسم چه تهديدهايي، که تصور امنيت در خاطر ديگران خراش نبيند و خداي ناکرده به قول شما «شايعه» نشود. اين صدا اگر تا امروز صبح پاک نشود، اميدوارم امروز و فردا بشنويد. شايد در هراس آن لحظه حداقل شريک شويد.

وزرا، هنوز هم نمي دانم ساعت چند است؟، فکر کنم حياط معروف به وزرا بود. ون جلوي پله هاي سنگي نگه داشت. پياده نشدم. دوستان ديگرتان هم آمدند. دوستان سروان يا نمي دانم سرگرد يا سرهنگ مي پرسيدند چرا پياده نمي شوي. گفتم با پاي خودم سوار نشدم که با پاي خودم پياده شوم. اگر جلوي چشم ده ها مرد رهگذر ميدان ونک مباح است که آن طور سوار ون شوم، جلوي چشم چند مامور شما هم حرام نيست که همان طور پياده شوم. دوست سرهنگ شما آمد و خواهش کرد آرام شوم و پياده تا رسيدگي کند. يک ربع گذشت. سرهنگ آمد. پرسيد چه کار کرده؟

مانتو کوتاه.

-چقدر؟

-چهار انگشت باز بالاي زانو…

- آرايش؟

- نه نداشت…

- با پسري بود؟

- نه…

- توي پارتي گرفتيد؟

- نه… ميدان ونک.

-پر رويي کرد کارت شناسايي و موبايل نداد آورديم اينجا…

گفتم؛ «نيامدم به زور آوردند.» گفت؛ «يک مدرک بده که بدانم که هستي؟» گفتم؛ «به خدا ندارم. فقط کارت محل کارم است به دردتان نمي خورد…» نمي خواستم از موقعيتم سوء استفاده کنم؛ کارت خبرنگاري حوزه مجلس روزنامه «اعتماد»…

کارت را دادم و سرهنگ رفت. چند دقيقه بعد خانم «م» گفت بايد بروي زيرزمين… براي بازجويي… نه قاتل بودم و نه دزد.

- … بازجويي نمي روم.

- … به هر قيمتي؟

باز هم هلم دادند. اما اين بار انگار من قوي تر شده بودم. صندلي هاي سالن اجتماعات ضريح نجات از من و از دوستان شما کشيدن و هل دادن. کوتاه آمدند اما خانمي آمد با يک دوربين… مي خواست از من عکس بگيرد… برادر محترم جناب سردار، اينجا چه خبر است؟ دستم را جلوي صورتم گرفتم تا عکسي گرفته نشود… سرهنگ آمد و گفت بازجويي لازم نيست.

روبه رويم نشست و از من پرسيد چه چيزي را ضبط کردي؟

- «تهديد مامورهاي شما را.»

-«چرا؟»

- «چون ترسيده بودم. چون مي گفت مي خواهم تو را…»

ضبط را خواست… صدا پخش شد. چند مامور ديگر هم بودند. سرهنگ شما گفت نيروي من تازه کار بوده و اشتباه کرده. … رفت. وقتي برگشت گفت به بالا گفتم شما را گرفتند. گفتند ضبط و کارت را بگيريم تا شنبه جناب سردار با حضور شما آن را بشنوند. مطمئن باشيد دروغ نمي گويم… اما اگر صدا را پاک کنند؟ گفت داخل گاوصندوقم مي گذارم… نيروي ما هم اشتباه کرده… براي چي پاک کنم… شنبه هشت صبح سردار رسيدگي مي کند… با خنده گفت مي گويند تو هم مامور من را سيلي زدي؟…

جناب سردار، گفتند حق نداري به کسي زنگ بزني. يک برگه پر کردم به اسم متهم خوانده و نوشتم شرح ماوقع و ماجراي ضبط و گرفتن آن را تا صبح شنبه. اميدوارم صدا بماند تا شما بشنويد… کبودي ها بماند براي من.

و سرانجام ساعت 9 شب ميدان ونک، آزاد شدم…

سردار احمدي مقدم، آنجا به من انگ زدند که مي خواهم دم انتخابات کار سياسي کرده و جو درست کنم؛ جو سياسي وقتي نه دوربيني دستم بود، نه همراهي. تنها سندم چند دقيقه کوتاه داخل ون هاي سبزرنگ… که آخرين بار مامور شما داخل گاوصندوقي در يکي از اتاق هاي وزرا گذاشت. نمي دانم شايد امروز آن صدا پاک شده باشد اما کبودي هاي تنم شايد چند روزي بماند. اما سوالم از شما به يقين اگر پاسخي نداشته باشد، روي دل خبرنگاري مي ماند که فرمانده نيروي انتظامي سرزمينش چشم در چشمش دوخت و گفت هر جا ديديد ماموري ضرب و شتم مي کند، دستش را قلم کنيد. امروز از آن جمله شما از «قلم کردن» تنها قلمي در دستم مانده که وقتي براي نوشتن همين چند خط روي کاغذ مي فرسايم مثل دستم، گردنم و شانه ام درد مي کند.

اعتصاب مغازه ها در لاله زار در اعتراض به نيروي انتظامي و فضاي پليسي بازار

دوشنبه, می 4th, 2009

اخبار داغ هفت تیر اعتصاب مغازه ها در لاله زار

هفت تیر 7tir.com: در پي اعتصاب دو ساعته كاسبان لاله‌زار، نيروي انتظامي سرانجام تسليم شد.

اعتصاب امروز لاله‌زار كه بازار اصلي لوازم برقي ايران محسوب مي‌شودف پس از آن شكل گرفت كه در طرحي يك شبه و در ادامه طرح ناكام شكست‌خورده‌اي موسوم به «امنيت اجتماعي» با هدف برقراري «انضباط» دستور توقيف موتورسيكلت‌ها را به هر دليلي از جمله پارك در معابر صادر كرد.

بر اساس اين طرح كه از شنبه در منطقه‌ي دوازده تهران به اجرا گذاشته شده، ماموران نيروي انتظامي به هم‌راه گاردهاي محافظت «ضد شورش» در خيابان‌ها رژه مي‌روند و منطقه‌ي بازار را به نمايش تهديد و ارعاب بدل ساخته‌اند.

يكي از موارد پر سر و صداي اين طرح تازه، هجوم به «خانه‌هاي مجردي» در منطقه‌ي 12 بود كه پليس آن‌ها را «لانه‌ي فساد» مي‌داند.

از امروز نيز نيروهاي تجهيزشده‌ي اين طرح به خيابان لاله‌زار ريختند و موتورسيكلت‌هاي پارك شده در كنار مغازه‌ها را با خود بردند. اين امر به تشنج و التهاب بازار انجاميد و كاسبان لاله‌زار به‌سرعت واكنش نشان دادند. آن‌ها به نشانه‌ي اعتراض كركره‌ي مغازها‌ي خود را پايين كشيدند و به اين ترتيب اعتصابي دو ساعته را آغاز كردند. كسبه لاله‌زار در اعتراض به اجراي طرح امنيت اجتماعي در اين منطقه اعلام كرده بودند كه تا بازگشت اوضاع به وضعيت سابق، دكان‌هاي خود را باز نمي‌كنند. مساله موتورسيكلت‌ها از آن رو براي كاسبان بازار مهم است كه مهم‌ترين وسيله‌ي حمل و نقل در بازار پرترافيك و به‌شدت شلوغ تهران محسوب مي‌شود و بيش‌تر اجناس در بازار تهران به‌وسيله‌ي موتورسيكلت حمل‌ونقل مي‌شود.

براساس آخرين گزارش‌ها ، پليس سرانجام با نمايندگان كسبه‌ي لاله‌زار وارد گفت‌وگو شد و از دستور خود عقب‌نشيني كرد. آن‌ها به كسبه قول دادند كه اجراي طرح امنيت اجتماعي متوقف و متورسيكلت‌هاي توقيف شده را به‌سرعت به مالكان خود بازگردانند. پس از عقب‌نشيني پليس و نيروي انتظامي، سه دو پاساژ و چند مغازه كركره‌هاي خود را به نشانه‌ي حسن‌نيت كاسبان لاله‌زار بالا بردند. هم‌اكنون با توجه به پايان زمان رونق بازار در لاله‌زار، ديگر كاسبان مغازه‌هاي خود را بسته نگاه داشته‌اند و در پاساژها به گفت‌وگو مشغول هستند. كسبه  گفته‌اند كه «در انتظار بازگرداندن موتورسيكلت‌ها و خروج نيروي انتظامي از لاله‌زار مي‌مانند». به‌گفته‌ي آن‌ها در صورت عدم تعهد نيروي انتظامي به پيمان‌ها و قول‌هاي خود، لاله‌زار واكنش شديدتري نشان خواهد داد.

پيش از اين و در سال گذشته نيز اعتصاب چند روزه‌ي بازارهاي تهران، اصفهان و تبريز در اعتراض به اجراي قانون «ماليات بر ارزش افزوده» سبب توقف اجراي اين قانون و عقب‌نشيني دولت شده بود.

نيروی انتظامی خانه هاي مجردي را جمع می کند . مجردها در پارک چادر بزنند

شنبه, می 2nd, 2009

هفت تیر جمع آوری خانه های مجردی از سوی نیروی انتظامی

هفت تیر 7tir.com: در حالي كه فرمانده انتظامي تهران بزرگ از جمع‌آوري خانه‌هاي مجردي در منطقه 12 تهران در راستاي اجراي طرح انضباط اجتماعي از امروز شنبه خبر مي‌دهد،‌ معاون عمليات پليس تهران بزرگ كه بايد اين بخش از طرح را اجرا كند، از جمع‌آوري خانه‌هاي مجردي در اين منطقه اظهار بي‌اطلاعي كرد.

به گزارش هفت تیر، مرحله جديد طرح انضباط اجتماعي از پنج‌شنبه (10ارديبهشت) در منطقه 12 تهران آغاز شد و تنها پس از گذشت يك‌ روز از آغاز اين طرح، ‌موضوع جمع‌آوري خانه‌هاي مجردي از سوي پليس مطرح شد كه سردار رجب‌زاده ـ فرمانده انتظامي تهران بزرگ ـ درباره جزييات اين موضوع عنوان كرد كه يکي از برنامه پليس در طرح انضباط اجتماعي، جمع‌آوري خانه‌هاي مجردي است چون يکي از کانون‌هاي جرم در اين منطقه که محل اصلي تجمع تبهکاران است، همين خانه‌هاي مجردي است و به همين علت پليس امنيت در حال شناسايي اين اماکن است.

اين در حاليست كه سرهنگ خانچرلي ـ معاون عمليات پليس تهران بزرگ ـ با ابراز بي‌اطلاعي از آن، مي‌گويد: هيچ موضوعي درباره جمع‌آوري خانه‌هاي مجردي مطرح نشده و من از اين ماجرا بي‌خبر هستم.

اما سردار ساجدي‌نيا ـ معاون عمليات نيروي انتظامي ـ با بيان اين كه اجراي چنين طرحي در قالب طرح انضباط اجتماعي در دستور كار پليس قرار دارد،‌ مي‌گويد: بر اين اساس، پليس بيشتر به بيقوله‌هاي جرم‌خيز توجه خواهد كرد، اما من اطلاعي از چگونگي اجراي اين طرح ندارم.

طرح جمع‌آوري خانه‌هاي مجردي در حالي از شنبه 12 اردیبهشت در منطقه 12 تهران اجرايي مي‌شود كه رسانه‌هاي كشور به خاطر ندارند كه پيش از اين درباره اين موضوع و نحوه اجرايي شدن آن، به عنوان بخشي از طرح امنيت اجتماعي، اطلاع‌رساني شده باشد؟

در اين راستا سرهنگ احمدي ـ رييس مركز اطلاع‌رساني پليس تهران بزرگ ـ هم كه نخست از جزييات اين موضوع اظهار بي‌اطلاعي كرد اما در تماس مجدد با خبرنگاران  بحث جمع‌آوري خانه‌هاي مجردي را تنها مربوط به كانون‌هاي جرم‌خيز واقع در منطقه 12 عنوان كرد و در اين باره گفت: در طرح انضباط اجتماعي، پليس، خانه‌هاي مجردي كه در آن جرمي به وقوع بپيوندد و يا اعمال مجرمانه‌اي انجام شود، را جمع‌آوري خواهد كرد.

به گفته وي، منظور از خانه‌هاي مجردي همان كانون‌هاي جرم‌خيز هستند كه طرح برخورد با آن‌ها در قالب طرح انضباط اجتماعي در دستور كار پليس قرار دارد و توسط پليس‌هاي تخصصي شناسايي شده‌اند.

بر اساس اظهارنظرهاي صورت گرفته از سوي مسوولان نيروي انتظامي به نظر مي‌رسد كه منظور پليس در اجراي چنين طرحي برخورد با پاتوق يا كانون‌هاي جرم‌خيز است، زيرا در غير اين صورت و به گفته نايب رييس كميسيون اجتماعي، پليس حتما بايد تعريف خود را از خانه‌هاي مجردي ارائه كند.

مجيد نصيرپور با تاكيد بر اين كه پليس حتما بايد تعريف خود را از خانه‌هاي مجردي ارائه كند، مي‌افزايد: اگر در تهران اماكني وجود دارد كه در آن مانند خانه‌هاي تيمي اوايل انقلاب كارهاي سازمان يافته اتفاق مي‌افتد كه عليه امنيت اجتماعي است، وظيفه حاكميت است كه با اين مساله برخورد مناسب داشته باشد. اما اگر صرفا اماكني باشد كه افراد به صورت مجردي در آن زندگي مي‌كنند مانند كساني كه از شهرستان به تهران آمده و يا هر فردي ديگري بنا بر دلايل خود مجرد زندگي مي‌كند، داراي اين حق هستند كه مجردي زندگي كنند و قانون اساسي و شرع اجازه نمي‌دهد كه حاكميت وارد زندگي خصوصي مردم شود.

اين نماينده مجلس در عين حال با تاكيد بر اين كه اگر در جايي جرمي اتفاق بيفتد، فرقي نمي‌كند كه اين اتفاق در خانه مجردي و يا خانه متاهلي صورت گيرد و بايد متناسب با جرم برخورد شود.

وي خاطرنشان مي‌كند: به بهانه برخورد با تخلف، نيروي انتظامي حق ندارد كه وارد حريم خصوصي افراد شود، بلكه نيروي انتظامي بايد به دقت موضوعات را موشكافي و كالبدشكافي كند و قبل از اقدام ارزيابي دقيقي داشته باشد.

پاسخ زنان به 30 سال حضور گشت ارشاد در سطح شهر : ارشاد نشده ایم

دوشنبه, آوریل 20th, 2009

گشت ارشاد

هفت تیر 7tir.com: سارا امروز 43 ساله است، نقاش و کارمندي با سابقه بيست ساله. مريم روزنامه نگار است ودر ميانه 40 سالگي، متاهل و داراي دو فرزند دانشجو. طناز 24 ساله است و کارگردان تئاتر، ليسانسه. رويا، 26 ساله، دانشجو. يلدا، 39 ساله، ليسانس، داراي دو فرزند و مقيم خارج از کشور. شيدا، 25 ساله بازيگر تئاتر، ليسانسه
آيا اين اطلاعات مختصر کافي نيست تا بدانيم اين زناني که بدون استثنا تجربه‌اي تاريک و فراموش نشدني را ته قلبشان دارند جايي که هرگز دست کسي بهش نمي‌رسد آن آدم‌هايي نيستند که تا به حال فرار کرده باشند، تا به حال تن فروشي کرده باشند و مواد مخدر مصرف کرده يا فروخته باشند. فقط، اين زنان در يک لحظه خيلي عادي زندگي که با روز قبل همان ساعت و همان لحظه فرقي نداشته است. به دليل پوشيدن روسري به جاي مقنعه در محل کار، به دليل «مش، رژ، ريمل و رژگونه»، به دليل فقط چهار انگشت کوتاه بودن مانتو وبه دليل جوراب نازک دستگير شده‌اند.
تجربه تاريک و فراموش نشدني اين زنان هر کدام مربوط به يک دوره از اين 30 سال است. يکي سخت، ديگري سخت‌تر يکي با دست بند و شلاق آن يکي با بازداشتگاه و اين اواخر انگار ارشاد. همه‌شان مي‌گويند سخت بوده آنها که از تجربه هم خبر ندارند هر کدام فکر مي‌کنند مال او سخت‌تر از همه بوده است. از دور چه سخت و چه سخت‌تر تاثير اين تجربه به همه آنها حسي کمابيش شبيه هم داده است. تجربه تحقير و توهين نگذاشت تاثيري را که قرار بود بر آنها واقع شود بگيرند. مجريان را شايسته نصيحت و ارشاد نديده بودند. در واقع با تعاريفي که از شرايط مي‌دهند به نظر هم نمي‌رسد قرار بر ارشاد بوده باشد. ديالوگ‌ها، تهديدها و حرف‌هايي که زنان از مقامات پايين دستي مراکزي مي‌شنيدند که برده مي‌شدند تا در دوره‌اي مجازات و تنبيه و در دوره‌اي ديگر ارشاد شوند. آنچنان به خاطر مانده است و مي‌گويند، آنچنان مي‌ماند که با گذشت 20 سال، 15 سال و 10 سال هنوز سنگين است.
هرگز کسي از اين زنان معذرت نخواست. اواخر سال‌هاي 60 و در دهه 70 امثال سارا، مريم و يلدا آنقدر با روح و جسم و روان خود چيزي را تجربه کردند و کردند تا بالاخره در اوايل 80 آن چيز شد طرح ساماندهي مد و لباس و شد طرح حجاب و عفاف و آن چيز شد ارشاد. وقتي شعارهايي با چنين محتوايي مطرح مي‌شد و در و ديوارهاي شهرها را زينت مي‌داد، اواخر 60 و در دهه70 که: «خواهرم حجاب تو مشت محکمي بر دشمنان است»، «براي احترام به خون شهيدان حجابت را حفظ کن»، «بي‌حجابي زن نشانه بي غيرتي مرد است»، «بي حجابي نشانه پايمال کردن خون شهيدان است» خوب طبيعي بود زناني که در دسته خوب حجاب‌ها يا با حجاب‌ها نبودند درجبهه دشمن قرار مي‌گرفتند. انگار برخورد با زنان به نوعي مبارزه با دشمن در فضاي جنگي است که در آن نه از نصيحت و نه ارشاد خبري است. سال‌ها بعد گفتند برخورد قهري و تنبيهي غلط است و آن چيز شد ارشاد و شد تذکر زباني. هر چند که همين هم به اندازه کافي زخمي مي‌کند. کسي هست که از رفتار خشني که آن روزها به کار مي‌بستيم و امروز فهميديم نادرست و غير انساني است از اين زنان معذرت بخواهد؟ مسووليت زخم‌هاي سارا، مريم، طناز، رويا و … را چه کسي بر عهده مي‌گيرد؟ چه کسي بايد بيايد و بگويد من از دست‌بندي که به تو زدم از دو شبي که تو را در کنار زنان آسيب‌ديده در يک سلول انداختم از شلاقي که بر کمرت نواختم معذرت مي‌خواهم؟

گشت ارشاد

سارا در يک صبح زود پاييزي که محل کارش، آزمايشگاه طبي خيلي شلوغ بود و او بدو بدو نمونه‌هاي خون مراجعه کنندگان را مي‌گرفت کسي از او پرسيد چرا به جاي مقنعه روسري سر کرده‌اي، روسري‌ات چرا عقبه؟ سارا جواب لباس شخصي را داد. لباس شخصي عصباني شد. ما به سارا بدهکاريم چون چند روز بعد حکم جلب سارا به محل کارش رسيد «سال 68 بود. انگار در محل‌هاي کار مقنعه اجباري بود اما من مقنعه سر نمي‌کردم. ما 4 نفر بوديم که دو نفرمان با مامور درگيري لفظي پيدا کرديم. فکر نمي‌کردم حکم جلب فرستاده شود. نه تو خانه و نه در محل کارم کسي منو مقصر ندانست چون فقط چند تار موي من بيرون بود که اين هيچ معني نمي‌داد. اولش برايم خنده دار بود آخر به چه گناهي من را دادگاه مي‌بردند. »
بالاتر از پل رومي خانه مصادره‌اي بود. آن روزها که الان به ستاد رسيدگي به شکايات مردمي تبديل شده است. آن روزها خيلي از زنان طرف ديگر امکانات اين فضا را ديده بودند: «در سالن بزرگ آن خانه مصادره‌اي يک پيانوي قديمي و زيبا قرار داشت. خانه لوسترهاي بزرگ و مجلل داشت. به در و ديوار شلاق‌ها را آويزان کرده بودند. آن روز پنجشنبه بود. با مامانم رفتم. من را بردند داخل گفتند بايد بازجويي شوم. وقت اداري تمام شد و من بازجويي نشدم. آن شب و جمعه شب هم آنجا ماندم. در يک سالن بزرگ که کف آن موکت بود ما را نگه داشتند و همان جا مي‌خوابيديم. بيشتر زن‌ها مثل من بودند تو محل کارشون گرفته بودنشان. 30 نفر بوديم. يک عده را هم تو ميهماني گرفته بودند. مامورهاي آنجا خيلي بد نبودند اما يک شب يک کسي آمد و به ما توهين كرد. بعدا بعضي از خانم‌ها موقع دادگاه اعتراض کرده بودند به رفتار اين آدم و آنها گفتند نبايد اين کار را مي‌کرده.»
ترس: «سنم کم بود. ترسيده بودم. از بلاتکليفي بيشتر بدم مي‌آمد. همه‌اش از خودم مي‌پرسيدم همه اينها به خاطر مقنعه سر نکردن است. دادگاه ما تو همان جا بود. رئيس دادگاه پشت يک ميز مي‌نشست و تک تک ما را مي‌ديد. رئيس دادگاه خيلي آدم را تحقير مي‌کرد. مي‌گفت شلاق که بخورين آدم مي‌شين. من اصلا جوابش را نمي‌دادم چي داشتم بگويم. تعهد امضا کردم. به جرم بدحجابي در انظار عمومي 15ضربه شلاق برام نوشت. بيشتري‌ها حکم شلاق گرفتند. آنها که تو ميهماني گرفته بودنشان 30 تا 40 ضربه شلاق گرفتند. »
«به خانواده ما گفته بودند که آزاد مي‌شويم اما نگفتند که شلاق مي‌خوريم. قيافه زني که شلاق مي‌زد را تا بميرم يادم نمي‌رود. او هم جوان بود. زن خوبي بود. کلا اين کاره نبود. تا حکم را قاضي مي‌داد بلافاصله ما را مي‌بردند كه به نوبت شلاق بخوريم. قبل از من مردي بود كه معتاد بود. کلي شلاق خورد. زير بغلش را گرفتند آوردنش بيرون. زني که بايد منو شلاق مي‌زد ديد دختر جواني هستم گفت مي‌زنم زمين تو داد و بيداد کن. 15 تا را از رو لباس زد اما آرام. فکر کنم به همه نزده بود مي‌گفت چيزي نگين حالا نمي‌دانم اين نقشه خودشان بود که فقط ما را بترسانند و الکي شلاق بزنند يا نه. تمام که مي‌شد از در ديگري از ساختمان مي‌رفتيم بيرون. مثل اينکه همه را در يک روز شلاق مي‌زدند صداي داد و بيداد مي‌آمد.»
ترس از شلاق: «دخترهاي 14، 15ساله بين ما بودند، گريه مي‌کردند و خيلي ترسيده بودند. اما من مات و مبهوت بودم. نمي‌خواستم جلوي آنها گريه کنم. ما را تهديد مي‌کردند اين حکم به عنوان سوءسابقه حساب مي‌شود اما حساب نشده بود الکي گفتند.»
بعد از آن: «بعدش کميته مي‌ديدم مي‌ترسيدم اما الان نه. به تجربه‌هاي زندگي‌ام احترام مي‌گذارم. تجربه‌هاي بد به آدم خيلي چيزها ياد مي‌دهد. اين خيلي تجربه بدي بود.»
سارا امروز 43 ساله است. نقاش و کارمند با 20 سال سابقه کار.

ما به مريم بدهکاريم. سال 66 است و مريم با دختر 4 ساله اش براي خريد به خيابان ولي عصر آمده: «با هر معياري فکر مي‌کنم مي‌بينم آدم بدحجابي نبودم. موهايم مش داشت، آرايش هم داشتم اما آن موقع مانتوهاي بلند و گشاد مد بود که اصلا بدن نما نبود. با بچه‌ام سوار ميني‌بوس شدم. از جمهوري به وزرا. اول زن‌هاي قرتي را مي‌گرفتند اما هر چه به وزرا نزديک‌تر مي‌شديم زناني با موهاي خاکستري و زنبيل به دست به جمع ما مي‌پيوستند. هر جنس مونثي را مي‌گرفتند. انگار آنها بايد 100 زن را تحويل مي‌دادند و مختصات زنان اصلا برايشان مهم نبود. تو ميني‌بوس مثل کنسرو ما را چپاندند. يک سوم خانم‌ها را با بچه‌هايشان گرفته بودند. بچه‌ها جيغ مي‌کشيدند و گريه مي‌کردند. وقتي اعتراض مي‌کرديم به اين بچه‌ها رحم کنيد مي‌گفتند مي‌خواستي آن موقعي که جلو آيينه مي‌ماليدي به اين فکر کني که بچه‌داري. بعد از اينکه ماشين پرشد زن‌ها شروع کردند آرايش‌هايشان را پاک کردن. يادمه يک زن براي اينکه ريملش را پاک کند از ترس همه مژه‌هايش را کند. تو وزرا همه ما را ريختند در يک اتاق 30 متري. 3، 4 ساعت ما را آنجا بلاتکليف نگه داشتند. جرم من شد داشتن مش، ريمل، رژ و رژگونه. 6 بعدازظهر گفتند دفترچه بسيج بياوريد گرو بگذاريد و آزاد شويد و فردا 8 صبح برويد دادگاه. آن شب خيلي سخت گذشت حرف شلاق بود و من از شلاق مي‌ترسيدم. دوستي مي‌گفت من برايت بي‌حس کننده مي‌زنم تا دردت نگيرد. چون جايي که نوک شلاق مي‌خورد گوشتت مي‌پرد. آن شب همه تو اين ترس بوديم. فردا تو دادگاه تمام آن خانم‌هاي شيک پوش با مانتوهاي کهنه و روسري‌هاي تا نوک دماغ آمده بودند. خيلي مردها را تحريک مي‌کردند. به شوهرهامون مي‌گفتند مي‌داني زنت را با چه ريختي گرفتيم. خيلي از زنها از مردهاشون حساب مي‌بردند و خب جو عصبي پيش مي‌آمد. بعد از اينکه ما را اين همه ترساندند و با شوهرهاي ما هم صحبت کردند. يک خانمي آمد گفت حالا ما با شما چه کار کنيم با خنده. يک دفعه انگار يک آدم ديگه‌اي شده بود. همه گفتند ما را ببخشيد. او هم با خنده گفت باشه شما را مي‌بخشيم. آنجا اصلا حالت ناصحانه وجود نداشت بيشتر آمرانه و خشن بود. من آن موقع با خودم فکر مي‌کردم اين آدم‌ها خيلي هم مساله‌شان تزکيه اجتماعي نيست. موظف شدند کاري انجام بدهند و دارند انجام وظيفه مي‌کنند.»
بعد از آن: «بعد از آزادي روحيه‌ام به قدري عوض شده بود که تا 2، 3 ماه مثل خانم‌هاي سن بالا بيرون مي‌رفتم. شان انسان با اين برخوردها به کلي مخدوش مي‌شود. آن زمان خانه من بغل خانه خانواده شوهرم بود. آنها فهميدند که من را گرفتند. بهتر بود اين اتفاق نمي‌افتاد. کم کم به انتخاب و سليقه‌هاي خودم برگشتم و من فکر مي‌کنم بعد از اين همه سليقه‌هاي مردم را نتوانستند عوض کنند و زور مردم بيشتر بوده است. »
مريم روزنامه نگار است ودر ميانه 40 سالگي، متاهل و داراي دو فرزند دانشجو.

ما به طناز بدهکاريم. طناز 18 ساله وقتي شش سال پيش اولين کارش را شروع مي‌کرد نمي‌دانست اين ساختمان بي‌نام و نشاني که سر کوچه اين شرکت است و هر روز يک عالمه آدم جلوي آن صف مي‌کشند دادگاه است. طناز فکر مي‌کرد اينجا يک فروشگاه دولتي است. «زمستان بود. مامانم من را رساند دم محل کارم و رفت. من هنوز تو ساختمان نرفته بودم که يک لباس شخصي سرم داد زد که اين چه سر و ريختي است، گفتم به شما چه مربوطه گفت بيا نشانت بدهم. خنده‌ام گرفت فکر کردم منو مي‌برد تو فروشگاه. ديدم آنجا همه گريه مي‌کنند و صداي جيغ مي‌آيد. مردي که منو دستگير کرده بود مسوول شلاق مردها بود. آمده بود سيگار بخرد که منو ديده بود. از آن لحظه قرار گذاشتم به اينها جواب ندهم و هيچ اعتراضي نکنم. چند تا سي دي موسيقي کلاسيک تو کيفم داشتم تا آنها را ديد گفت سي دي مستهجن هم که داري. از يک‌طرف دلم براي ناداني آن آدم مي‌سوخت از يک طرف ديگر فکر مي‌کردم چرا اين آدم‌ها اين سيستم را اداره مي‌کنند. يک سري خانم آنجا دورم را گرفتند و با حرف‌هاشون حسابي روحيه‌ام را تضعيف کردند. مي‌گفتند ريختشو نگاه کن، با اين ابروهايي که برداشتي فکر مي‌کني کي تو را مي‌گيره، آقاي فلاني براي ما سگ پاکوتاه آوردي. چون شلوارم روي کفش قرار مي‌گرفت. هر کي از سرباز تا بالاتر‌ها رد مي‌شد يک طعنه‌اي مي‌زد. 8 صبح من را گرفتند تا 4 بعدازظهر هنوز تکليفم معلوم نبود و به خانواده‌ام هم خبر نداده بودند. ساعت 4 گفتند قاضي رفته بايد بري بازداشتگاه. من را به دست چند تا دختر کم سن و سال آسيب ديده دست بند زدند.
همان آقاي شلاق زن با ماشين شخصي‌اش ما را سوار کرد برد وزرا. نفري هزار تومان هم از ما پول گرفت که ما را رسانده. منو بردند زيرزمين وزرا. زنهاي زنداني خلاف سنگين به قول خودشان داشتند. دخترهاي کم سن و سال بودند. 15، 16 ساله. قبل از اينکه برويم بازداشتگاه روسري و بند کفش‌هايمان را از ما مي‌گرفتند. بايد بازديد بدني مي‌شديم، خيلي بد بود. ما جلوي خلاف سنگين‌ها بايد کاملا لباس‌هايمون را در مي‌آورديم. آنها طعنه مي‌زدند. با وقاحت تمام بازديد بدني انجام مي‌شد. خيلي سخت بود.»
سلول: «تو سلول منو با 7 نفر دختر آسيب ديده انداختند. دو تا تخت بود با چند تا پتوي کثيف. هر چي التماس کردم منو تو انفرادي بيندازند قبول نکردند. لباس زندان تنم کردند. مقنعه خاکستري بلند مانتو خاکستري تا قوزک پا. ساعت 6 عصر مامانم آمد. فکر کردم بروم بالا ديگه آزادم اما مامانم گفت وقت اداري تمام شده بايد امشب بماني اينجا. مجبور بودم در برابر آدم‌هايي ساکت بمونم که در حالت عادي حتي حاضر نيستم کفشم را جلوي پام جفت کنند. موقع شام يک قابلمه گنده گذاشتند وسط بدون قاشق و چنگال. بايد با دست مي‌خورديم. تصميم گرفتم شب نخوابم چون احساس مي‌کردم ممکنه هر بلايي سرم بياد. فرداي آن روز 3 بعداز ظهر آزاد شدم و يک هفته بعد بايد مي‌رفتم دادگاه.»
آن هفته: «از بازداشتگاه تا دادگاه آن يک هفته حالم خيلي بد بود. احساس مي‌کردم تازه فهميدم اين همه سال کجا زندگي کردم. دلم براي خودم سوخت. فهميدم به عنوان يک شهروند تو کشورم هيچي نيستم. حاضر بودم شلاق بخورم اما ديگه تو آن بازداشتگاه برنگردم. حکمم شد 100 هزار تومان جريمه نقدي.»
تاثير: «اصلا. چون بايد از آدمي که داراي اخلاقيات است تاثير گرفت و من آنجا چنين کسي را نديدم. الان تنفر و خشم دارم. هنوز هم اسم و قيافه آن آدم‌ها يادمه جوري که انگار مهمترين آدم‌هاي زندگي‌ام بوده‌اند. پوششم هم مثل سابق است.»
طناز امروز 24 ساله است و کارگردان تئاتر، ليسانسه.

گشت ارشاد -حجاب اجباری

يلداي 19 ساله قرار است با دوستان بروند امامزاده صالح تجريش سال 69. سر تا پا مشکي فقط جوراب نازک مشکي‌اش کمي از کفشش معلوم است. «خانمي صدام زد گفت يک لحظه بيا اينجا باهات صحبت کنم بعد مي‌تواني بروي. بعد که رفتم تو ميني‌بوس فهميدم راست نگفته. اول مارا بردند وزرا پرونده تشکيل دادند بعد رفتيم پل رومي. تو ميني‌بوس مامورها به ما اميد واهي مي‌دادند که کاري با شما نداريم. ما دوشب در خانه پل رومي خوابيديم. ما را بردند تو يک سالن بزرگ که موکت داشت. مسوول آنجا خيلي بد دهن بود. هر بار در آنجا باز مي‌شد دستش را به سينه مي‌کوبيد و ما را نفرين مي‌کرد که الهي رو سنگ مرده شور خانه بخوابين و از اين حرف‌ها. غير از اين خانم تا روزي که حاکم شرع آمد تو راهرو پشت يک ميز نشست ما هم دورش جمع شديم تا حکمهايمان را بگيريم اصلا کسي را نمي‌ديدم. فقط صبح‌هاي زود با صداي گريه و جيغ از خواب مي‌پريدم. مي‌گفتند زن‌هايي که جرم سنگين دارند را شلاق مي‌زنند. من چون بار اولم بود بدون جريمه آزاد شدم اما يک دختري جلوي من بود که حاکم بهش مي‌گفت تو را تا حالا دو بار گرفتم اين دفعه بايد شلاق بخوري تا آدم شوي. وقتي آزاد شدم آنقدر فشار بهم آمده بود که بابام هيچي نگفت.»
تاثير: «مي‌خواستم فقط از ايران بروم و رفتم. تا مدتها بعد بيرون ايران هم وقتي ماشين پليس مي‌ديدم تنم شروع مي‌کرد به لرزيدن.»
يلدا امروز 39 ساله است، ليسانس وداراي دو فرزند و مقيم خارج از کشور.

روياي 24 ساله قرار است از متروي ميرداماد براي خريد به بازار برود. سال86 «مانتوم کوتاه نبود چهار انگشت جلوش باز بود. خانه ما خيلي نزديک مترو بود. به خانمي که منو گرفت گفتم بروم خانه مانتوم را عوض کنم يا اگر سنجاق قفلي داري بده بزنم جلوي مانتو گفت کاري نداريم باهات. فقط تو ماشين يک تعهد مي‌دهي و مي‌روي. آن موقع خيلي مودب بودند اما بعدش تو ماشين عوض شدند. تو ماشين گير افتادم. همه تيپ‌ها معمولي بود. نمي دانم چطور آنها را گرفته بودند. تو ماشين خيلي فضا بد بود. همه استرس داشتند. به نظرم وضعيتي نداشتم که مستحق اين رفتار باشم. انگار دزد گرفته بودند. تو وزرا وحشتناک بود. اصلا گوش به حرف ما نمي‌دادند. يک دختري ناراحتي قلبي داشت حالش به هم خورد اصلا نگاهش هم نمي‌کردند انگار يک تکه آشغال افتاده بود رو زمين. يک خانم از ما عکس مي‌گرفت. يک تخته وايت‌برد که مشخصاتمان روش نوشته شده بود را دستمان مي‌دادند و عين مجرمين از دو زاويه از ما عکس مي‌گرفتند.»
تاثير: «ارشاد نشدم. خيلي تحقير شدم. باورم نمي‌شود يک همچين کار کوچکي چنين برخورد شديدي داشته باشد. وقتي برگشتم پدرم خيلي دعوام کرد. از آن به بعد ترس عجيبي از گشت‌ها دارم وقتي مي‌دانم کجا هستند از 10 کيلومتري آنجا هم رد نمي‌شوم. اين درست نيست آنقدر اين مسائل را براي ما بزرگ کنند که مسائل مهمتر به چشم ما نيايد وقتي بيرون مي‌روم به خاطر پليس احساس امنيت نمي‌کنم. اين رفتار غيرمنصفانه را هم هرگز فراموش نمي‌کنم.»
رويا امروز 26 ساله است و دانشجو.

شيدا سال گذشته در سيد خندان دستگير مي‌شود. مانتوش کوتاه است. «يك ساعت تو ماشين نشستيم تا پر شود. خانمي که منو گرفت با سرباز گروهشان دعواش شد بهش گفته بود بره اون دختره را بگيره سربازه نرفت و اين خانم هم لج کرد گفت من از عوض آني که تو نگرفتي يکي را آزاد مي‌کنم. منو آزاد کرد. سربازه دنبالم مي‌دويد اما من پريدم تو تاکسي و رفتم.»
شيدا امروز 25 ساله است، ليسانسه و بازيگر تئاتر.